همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم



راستش، وقتی وسط هیئت ها از شهادت می خوانند و زن ها همه آه فراغ می کشند و گریه می کنند، من حرصم می گیرد. بعد که میبینم من هم بی اختیار دارم پابه پای بقیه اشک حسرت میریزم، از گریه کردن خودم هم بدم می آید. از آن تصویر جهاد فی سبیل الله و جنگیدن برای خدا و شهادتی که با جنگ و خون و گلوله در ذهنم رژه می رود عصبانی می شوم. وقتی زن های کنار دستی ام را میبینم که در تاریکی مجلس آه حسرتشان بلند شده و لابد فکر می کنند، کاش مرد بودیم، ما کجا و شهادت کجا... بعد آرزو می کنند و قصه می بافند و برای همان کورسوی امید دعا می کنند، حرص می خورم...


بعد فکر میکنم چقدر راه را اشتباه رفته ایم! کاش یکی وسط همین مجلس، همین حالا بلندگو را بگیرد و روشنمان کند، برمان گرداند... همان طور که رسول الله اسماء را روشن کرد: 


«آمده بود پیش رسول خدا. مودب ایستاده بود و گفته بود پدر و مادرم به فدایت، من به نمایندگی زن ها نزد شما آمده ام. سوالی دارم. لابد توی دلش زمزمه کرده بود دردی دارم. حضرت در جمع اصحاب نشسته بود که رویش را به سمت اسماء کرده بود. مهربان و منتظر که بپرسد. اسماء سربه زیر انداخته بود و گفته بود میدانم هیچ زنی در شرق و غرب عالم نیست مگر اینکه همین سوال من را دارد. اصحاب ساکت شده بودند و مشتاق گوش تیز کرده بودند که این زن چه می خواهد بپرسد که سوال همه زن های عالم است. رسول الله مثل همیشه آرام و ساکت منتظر ادامه حرف مانده بود. اسماء سر درد و دلش را باز کرده بود که ما زن ها همیشه محدودیم. محصوریم. توی خانه می مانیم، زندگی را رتق و فتق می کنیم، برای شما غذا می پزیم، لباس می بافیم، بچه هایتان را حامله می شویم...  اما شما به نماز جمعه و جماعت می روید، به عیادت بیماران، تشییع جنازه، پشت هم حج به جا می آورید در حالی که ما توی خانه نشسته ایم و داریم بچه هایتان را بزرگ می کنیم. بعد مکث کرده بود، آه کشیده بود و با غصه گفته بود از همه بهتر... جهاد در راه خدا! شما به میدان جنگ می روید، برای خدا شمشیر می زنید، از حق دفاع می کنید، به بالاترین مقام دنیا یعنی شهادت می رسید و ما توی خانه نشسته ایم. زندگی تان را می چرخانیم، از مال و اموالتان مراقبت می کنیم، کارهای خانه را می کنیم، بچه ها را تربیت می کنیم... رسول خدا پس ما چه؟ ما کجا دنبال این ثواب های بزرگ بگردیم؟ بعد منتظر پاسخ، سکوت کرده بود. 

پیامبر سرش را برگردانده بود سمت اصحاب. باافتخار پرسیده بود تابه حال دیده بودید زنی به این زیبایی از دینش سوال کند؟ و اصحاب حیرت زده سر تکان داده بودند که نه. و لابد تازه راز تمام بغض های فروخورده و چشم های دلگیر و سکوت های ممتد همسرانشان را فهمیده بودند. 

بعد رسول خدا(ص) برگشته بود سمت اسماء. مهربان لبخند زده بود و گفته بود: ای زن! برگرد و به همه زن هایی که تو را به نمایندگی فرستادند بگو خوب شوهرداری کردن هر کدام از شما، و جلب رضایتش، و حرف شنوی و اطاعت از همسرش، با همه این اعمال که برای مردها برشمردی برابری می کند. 

برق رضایت در چشمان دلگیر اسماء درخشیده بود. انگار دریایی از نشاط و آرامش یکباره به جانش سرازیر شده بود. بعد با عجله برگشته بود تا زودتر این خوش خبری را به زن ها برساند. برگشته بود در حالی که از شادی تکبیر و تهلیل می گفت... »


زن های اطرافم در حسرت شهادت بلند بلند گریه می کنند و من دلم می خواهد یکی برود بنشیند روی منبر سخنران، بلندگو را بردارد، قصه اسماء را تعریف کند و راه را نشانمان دهد. که اگر جبهه نبرد مردها محدود و غیراختیاری است، میدان جهاد ما زن ها همیشه هست. که اگر آنها برای رفتن و جنگیدن و مجاهد فی سبیل الله شدن هزار مانع کوچک و بزرگ بر سر راه دارند، میدان تاخت و تاز ما برای خدا به وسعت کل زندگی مان باز است. هر روز، هر ساعت، هر لحظه... با هر حرف و هر نگاه و هر رفتار. 

بعد فکر میکنیم، همه غصه های کوچک و بزرگ دلمان، بی عدالتی ها، رنجیدن ها، دل شکستن ها و سکوت های پربغضمان هم انگار زخم های کوچم و بزرگی است در راه خدا برمی داریم. جانباز می شویم. هر روز هر لحظه، در این میدان برای رضایت خدا تلاش می کنیم، خسته می شویم، عرق می ریزیم، زخم بر میداریم، کم می آوریم... می نشینیم و دوباره برمی خیزیم و جهاد می کنیم. حالا دیگر در زندگی زن هایی که صبورانه خود را وقف برپانگه داشتن ستون زندگی شان کرده اند، زن هایی که رضایت خدا را در ماندند دیده اند و مانده اند، سختی کشیده اند، حرف شنیده اند، آب شده اند و مانده اند، زن هایی که به چشم اطرافیان خودشان را حیف کرده اند.... برق زیبای شهادت را هم می بینم. 

دلم می خواهد بلند شوم و به زن های اطرافم بگویم اگر این اشک ها واقعی است راه باز است، بسم الله!




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


عاشورای امسال، وسط همه فرازهای کوتاه و بلند زیارت پرنور عاشورا، دل من به این جمله گیر کرد: انی سلم لمن سالمکم...

همین جمله ساده تکراری که خاطره دسته جمعی بلند خواندنش در مجالس همیشه با آدم هست. این بار ولی جور دیگری به «سلم لمن سالمکم» رسیده بودم. ناخودآگاه صبر کردم. مکث کردم و از خودم پرسیدم این ادعا واقعی است؟ 

من واقعا با همه آدم هایی که با اهل بیت(ع) سرجنگ ندارند، در صلح و سازشم؟ مشکلی ندارم؟

یاد تک تک آدم هایی که از آنها دلخوری های عمیق داشتم افتادم، همه محب اهل بیت بودند، با آنها مشکلی نداشتم؟ از دیدارشان فرار نمی کردم؟ پشت سرشان حرف نمی زدم؟‌ خیرخواهشان بودم؟

یک عمر، آهسته و بلند زمزمه کرده بودم : «انی سلم لمن سالمکم» و حالا وسط روز عاشورا، این جمله گیرم انداخته بود. وسط سوال های بی پاسخم مانده بودم که مداح به جمله های بعد رسید و همه با او تکرار کردند: «و ولی لمن والاکم» ... دوست دارم هرکه را که شما را دوست بدارد...

هنوز از «عهده سلم لمن سالمکم» برنیامده بودم و حالا این جمله را چکار میکردم؟‌

راستش، خیلی وقت بود که خیلی ها را دوست نداشتم. دل خوشی نگذاشته بودند که محبتی بماند. آزارم داده بودند، دلم شکسته بود، روزهای خوشم را خراب کرده بودند و حالا من باید دوستشان می داشتم؟  می دانستم معنای «ولی» حتی خیلی عمیق تر از دوست داشتن ساده است. 

زیارتم نیمه کاره مانده بود. صادق بودم یا نبودم؟ راست میگفتم یا فقط داشتم جملاتی که باوری به آنها نداشتم را تکرار می کردم؟ آقا روبه رویم ایستاده بود. بارها خطابش کرده بودم: السلام علیک یا اباعبدالله...

داشت به حرف هایم گوش می داد و من یک دفعه ساکت شده بودم. چه داشتم که بگویم؟

بعد به آنی انگار همه چیز عوض شد. نگاهم تغییر کرد. قواعد دنیایم زیر و رو شد. مرکز دنیای من شد «حسین» و همه اندازه های قبلی به مختصات او تغییر کرد. دیگر «من»ی نبود که رنجیده باشد، اذیت شده باشد، حرف شنیده باشد یا در حقش ظلم کرده باشند. همه چیز حسین بود و همه آن آدم ها محب حسین. وسط ظهر عاشورا «حسین» آمده بود و همه قواعد دنیای من را در خودش ذوب کرده بود. حالا، ما همه، پروانه هایی بودیم که دور شمع وجود او می چرخیدیم و چنان محو نور جمالش بودیم که چیز دیگری برای دیدن و گفتن و فکر کردن نداشتیم. من همه آنها که حسین را دوست داشتم، دوست داشتم. دیگر کدورتی نمانده بود.


السلام علیک یا اباعبدالله...



  • فرشته بانو