همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مقایسه» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم





از مهمانی برگشته ایم. لباس هایم را عوض میکنم، بچه را می خوابانم، سرک میکشم گوشه و کنار آشپزخانه، شیشه آب یخچال را پر میکنم و چند چیز خراب شدنی را داخل طبقه ها جا می دهم. بعد می روم که بخوابم. حسابی خسته ام. فکر میکنم سرم به بالش نرسیده بیهوش می شوم، ولی تا پلک هایم روی هم می افتد، یک دنیا نور و رنگ و آدم به ذهنم هجوم می آورند. 

شب های بعد مهمانی معمولا اینطور می شوم. رفتن به خانه هایی که شبیه خانه من نیست و معاشرت با آدم هایی که شکل من فکر نمی کنند، آشفته ام می کند. مثل همیشه پر از سوال و تردید می شوم. شما که غریبه نیستید. خیلی وقت ها غصه می خورم. 

به خاطر خانه ای که حالا کوچکی اش بیشتر به چشمم می آید. به خاطر آشپزخانه ای که هرقدر هم بشورم و بسابم و برای زیباتر کردنش ایده بزنم باز هم آشفته و قدیمی است. به خاطر موکت های بدرنگ راهروها حتی. 

چرا زندگی من نباید شکل زندگی خیلی از آدم های نزدیک دور و برم باشد؟ خواهر، برادر، خواهرشوهر، دوست، همکار، همسایه… چرا درآمد همسر من به خریدن خانه و عوض کردن ماشین و اسباب بازی های جورواجور برای دخترک نمی رسد؟ چطور مردم اینقدر راحت کفش و لباس و ظرف و ظروف می خرند ولی همه خریدهای من باید اول از صافی ضروری بودن یا نبودن رد شود و اگر ضروری بود تازه وارد برنامه بلند مدت اقدام برای خرید می شود؟

همه خوابیده اند، خانه تاریک است. من هم تا همین چند دقیقه پیش خوابم می آمد ولی حالا یک زن غرغروی سرکش نشسته پشت پلک های بسته ام که دردودل ها و حسرت هایش انگار تمامی ندارند. 

چه کار کنم؟

بزنم توی ذوقش که: حقت است؟ تا تو باشی وقتی دخترها سر جهیزیه با پدر مادرهایشان چک و چانه راه می اندازند، جوش جیب پدر و مادرت و اذیت شدنشان را نزنی؟ تا تو باشی اینقدر شعار ساده زیستی ندهی که همه به زندگی تو که میرسند خودشان را راحت کنند؟ اصلا به توچه! دارند که دارند. حالا که نداری!

یا بنشینم پای دردودل هایش که: راست می گویی! طفلی من! حق داری. دلم برایت کباب است. خوش به حال بقیه و چهارتا چیز دیگر که از چشم او افتاده را هم خودم به یادش بیاورم که لباس های دختر فلانی را دیدی؟ من که ندیدم یکبار تکراری بپوشد! یعنی سالی چند دست لباس برای دخترش می خرد؟ یا شنیدی فلانی ها دوباره سفر بوده اند؟ اینها ه تازه خانه عوض کرده بودند، حالا ما اگر خانه بخریم، تا دوسه سال از شدت قرض و قسط نمی توانیم از جایمان تکان بخوریم… و نتیجه اش بشود یک زن اخموی پرحسرت که آماده است فردا عالم و آدم را توی سر شوهرش بزند. یا بیفتد به خریددرمانی و نقشه کشیدن برای عوض کردن مبل و پرده و تغییر دکوراسیون خانه. که فکر نکند از همه آدم های اطرافش جا مانده. 

من ولی اینطور وقت ها معمولا انتخاب دیگری دارم: فکر می کنم! 

وقتی زن غرغرو حسابی حرف هایش را زد و سبک شد، همان طور که چشم هایم بسته است، شروع میکنم به حلاجی کردن مسئله: الان دقیقا چرا ناراحتی؟ اصل ناراحتیت از چیه؟

بعد همه غرغرها می روند داخل یکی از این دو دسته: 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نمی توانم داشته باشم. وضع مالی مان اجازه نمی دهد. 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نخواستم داشته باشم. سبک زندگی ای که با وجود اینکه انتخابش کردم بعضی وقت ها پشیمانم می کند یا آزارم می دهد. 

با دسته اول شروع می کنم. چیزهایی که انتخابشان دست من نبوده. بله فلانی و فلانی وضع مالی شان بهتر از ماست. از یک خانواده و فرهنگ و در یک سن و سالیم ولی خانه شان سه برابر خانه ماست، توان خرج کردنشان بیشتر… خب دلیل این اتفاق دو چیز است. چیزهایی که آدم ها برای به دست آوردنشان تلاش کرده اند و رزق و روزی ای که خدا برایشان خواسته نتیجه زحمت های شبانه روزی خودشان است و حکمت خدا که وسعت در رزق را به صلاحشان دیده. نوش جانشان. من باید چکار کنم؟ تلاشم را بیشتر کنم و از طرف دیگر از خدا بخواهم برای من هم وسعت در رزق و خانه وسیع و زندگی راحت فراهم کند. بعد هم بسپارم به محبت خودش. اما یادم نرود مهم ترین چیزی که باید از خدا بخواهم حس خوب خوش حالی و خوش بختی است که با تمام وجود ایمان آوردم داشتنش معطل هیچ وسیله و بهانه ظاهری ای نیست. از ته دل به خدا بگویم تا وقتی آن زندگی راحت و آسوده را روزی ام می کند، یا حتی اگر به هر دلیلی که که خودش می داند، قرار نیست روزی ام بکند، این حال خوب را از خانواده ام دریغ نکند. بعد دوباره به خودم یادآوری میکنم که اینجا دنیاست. دار امتحان، مزرعه آخرت. قرار نیست همه چیز سر جای خودش باشد، قرار نیست زیادی خوش بگذرد. خانه جای دیگری است و آسایش حقیقی و قرار جای دیگری است. 

بعد میرسم به دسته دوم. انتخاب هایم. من هم اگر بخواهم شاید بتوانم هرفصل یک مانتو بخرم و سالی یک کفش مجلسی اضافه کنم و مدام تعداد کیف های توی کمدم بیشتر شود، مدل ظرف های پذیرایی ام را عوض کنم و در مهمانی ها اینقدر لباس تکراری تن دخترم نپوشانم. چرا این کار را نمی کنم؟ چه کسی مانع اصلی من است جز خودم؟ و عقلی که موهبت الهی است در وجودم و مدام نهیب می زند نگاه نکن مردم چکار می کنند، ببین «درست» چیست؟ و خدا از کدام زندگی راضی تر است؟ وقتی مانتوهای مرتب و آراسته برای مهمانی و گردش و خرید و … دارم چرا باید فکر اینکه دو سال است مانتو نخریده ام، باعث شود یکی دیگر به مجموعه این مانتوها اضافه کنم. یا وقتی کفش های سال پیشم هنوز سالم و نو مانده چرا باید دوباره کفش بخرم فقط چون یک سال است کفش نخریده ام. وقتی بچه ها در سنی هستند که تند تند سایز عوض می کنند چرا باید این اندازه برای لباس هایی که چندبار بیشتر پوشیده نمی شوند هزینه کنم یا چرا خوشبختی کودکم را در این ببینم که برایش اسباب بازی های گران و جورواجور بخرم وقتی یک دونفره نقاشی کشیدن یا کتاب خواندن یا خانه ساختن با همان لگوهای قدیمی یک دنیا خوشحالش می کند؟ چرا باید سبک زندگی ام را عوض کنم، بیفتم روی دور خرید و خرج کردن های بی انتها، فقط چون بیشتر آدم های دور و برم این روزها آن طور زندگی می کنند؟

.

.

.

زن غرغرو رفته. خیلی وقت است راهش را کشیده و غیب شده. حالا من مانده ام و فکرهای روشنم. انتخاب های عاقلانه ام. من مانده ام و خدایی که از نهان ذهن ها آگاه است. با همان پلک های بسته، زیر ملافه ای که به عادت وقت های خواب تا روی سرم بالا کشیده ام، حواسم را جمع حضورش می کنم و از ته دل می خواهم کمکم کند. کمکم کند که به قسمتم راضی باشم، به حکمت و محبتش اعتماد داشته باشم، کمکم کند پای انتخاب هایم بمانم، کمکم کند سبک زندگی ام را اسلامی کنم، کمکم کند از دنیا و همه جلوه های فریبنده اش دل بکنم… و در نهایت پاداش همه این تلاش ها را با لبخند رضایت خودش در عمق وجودم بنشاند. 


از ته دل می خوانم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب.


                         ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا…






* اتفاقی که باعث ناراحتی و دل مشغولی هرکس می شود یا دیگری فرق می کند. یکی ممکن ست بچه اش را مقایسه کند، دیگری اخلاق شوهرش را و نفر سوم میزان خوشبختی آدم ها را سانت بزند. چیزی که مهم است این است که یاد بگیریم ناراحتی مان را تحلیل کنیم، لایه های رویی را بشکافیم و به علت های اصلی برسیم و همان ها را هم به رضایت و آرامش تبدیل کنیم. هر آدم موفقی باید باید توان مقابله به امواج افکار منفی را داشته باشد. و فکر کردن موثر بهترین وسیله برای این کار است. 

  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خوشحال نشسته بودم پای تلویزیون و داشتم حرف های محفل زنانه دیشب را برای همسرم نقل قول میکرد. که چقدر حرف پشت سر فلان بازیکن درآمده...چقدر کشته مرده پیدا کرده..جوک هایش را هم ساخته اند! همه این ها را میم گفته بود. من فقط شنیده بودم و حالا داشتم با تعجب برای همسرم تعریف میکردم و آخر جمله ام هم این بود: به نظر من که اصلا خوشگل نیست!

اما همسرم بر خلاف انتظارم با شوخی و خنده بحث را ادامه نداد. فقط ناراحت گفت: شما خانوما حرف دیگه ای نداشتید شب ماه رمضون بزنید؟

او مثل من نگاه نمی کرد. گزاره ها را آن طور که من می دیدم نمیدید. من فقط داشتم درباره قیافه مردی اظهارنظر میکردم، آن هم منفی، ولی او رفته بود توی موضع دفاعی. انگار پادشاهی است که کسی دارد مملکتش را تهدید می کند. 

 

بعضی چیزها هستند که انگار زیاد شنیدنش آدم را بی خیال تر می کند. خیالت را جمع می کند که حسابی بلدش شدی و بعد توی عمل کم می آوری. 

یکی از این چیزهای مهم به نظر من اصل «مقایسه نکردن همسر» است. از وقتی مجردیم اینقدر از این طرف و آن طرف و کتاب و مشاوره و سخنرانی می شنویم که خانم ها! همسرتان را با هیچ مرد دیگری مقایسه نکنید!! که خیالمان جمع می شود، اینکه خیلی مهمه! محاله یادم بره!

خب، ما هیچ وقت نمی آییم مستقیم توی چشم های همسرمان نگاه کنیم و بگوییم «از فلانی یاد بگیر!» -مثالی که مشاوران خانواده برای این موضوع می آورند - اما واقعا مقایسه اش نمی کنیم؟ حرف هایی که دوستانمان درباره شوهرانشان گفته اند را برایش تعریف نمی کنیم: مریم میگه نصف کارهای خونه تکونی رو شوهرش کرده، شوهر زهرا قرمه سبزی می پزه چه جور... ویژگی هایی که از مرد دیگری به چشممان آمده را بی خیال بلند بلند نمی گوییم: این دوستت چقدر درآمدش خوبه... چقدر امشب آقای فلانی تو مهمونی کمک کرد به خانمش...

نکته جالب کار هم اینجاست که موقع گفتن ذره ای به فکرت خطور نمی کند که این جمله همان مقایسه ای است که یک عمر همه خودشان را کشتند که یادبگیری انجام ندهی. این مقایسه انقدر به نظرت عادی و واضح می آید یا آنقدر کفرت درآمده یا حسودی ات گل کرده که حواست به اندوخته های ذهن نیست. 

بعد چه می ماند؟ یک همسر شکسته. مقایسه مرد را می شکند. حسابی. 

 وقتی به خودم آمدم که بعد یک صحبت گلایه آمیز من، همسرم آزرده گفت من تابه حال تو را با هیچ زنی مقایسه نکردم! و فهمیدم حسابی رنجانده امش. 

ولی موقع گفتن آن جمله ها، که شوهر فلانی همه کارای اداریش رو براش انجام میده، یا میم می گوید مدام شوهرش اصرار می کند برای خودش چیزی بخرد و او قبول نمی کند و ...ذره ای به فکرم خطور نمیکرد این هم جزو همان مقایسه ها باشد.

من رنجیده بودم. یک رنجیدن پنهانی و به خیال خودم زرنگی میکردم که داشتم آن را در قالب مثال به همسرم می فهماندم. در حالی که او بسیار بسیار خوشحال تر بود اگر تنها میگفتم دوست دارم بیشتر حمایتم کنی...دوست دارم دنبالم بیایی...دوست دارم...

زمانی که  همسرم مطمئن پرسید تو کسی را سراغ داری که با اوضاع درسی من بتواند درست و حسابی به کارش هم برسد؟! من صادقانه و ابلهانه گفتم بله فلانی. در حالی که باید می گفتم تو قهرمان منی! خسته نباشی! ولی باز هم تلاشت را بکن. مطمئنم می توانی. 

حتی اگر واقعیت اینطور است، اگر شوهر میم حسابی دست و دلباز است آنقدر که تو را متعجب می کند، اگر شوهر سین همیشه و همه جا حمایتش می کند، دنبالش می آید، کارهایش را انجام می دهد، اگر آقا میم در برنامه ریزی زمان برای جمع کردن درس و کار از همسر تو موفق تر است،اگر اگر اگر...

تو نباید ببینی!

همسرت این را می خواهد. دوست دارد که قهرمان تو باشد. تنها قهرمان زندگی تو. و وقتی مطمئن شد که باورش کردی همه کار می کند تا همان مرد آرزوهای تو باشد. اما مشکل اینجاست: تو چقدر باورش کردی؟


  • فرشته بانو