همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۱۰ مطلب با موضوع «کدبانوگری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم



الحمدالله در سال های اخیر طب سنتی خیلی خوب در کشور ما جاافتاده و اثربخشی و درستیش به همه ثابت شده. یک نکته ای که خیلی وقته میخوام در وبلاگ بهش اشاره کنم همین استفاده از نسخه های طب سنتی در درمان خیلی از مشکلات خانوادگیه. حتی اگر مطالعه کمی درباره این علوم داشته باشید حتما میدونید که از نظر این طب، روح و جسم ما و حتی اعضای مختلف جسممون با هم در ارتباطند. نمیشه اثر بیماری های جسمی در روح منعکس نشه یا حتی برعکس. (نمونه هایی مثل حسادت که جسم رو هم از بین میبره و ...) از اون طرف نمیشه پوست شما جوش بزنه و با چندتا کرم و صابون و ... بشه این بیماری رو برای همیشه از بین برد. چون مشکل در جای دیگه ای هست که خودش رو به شکل جوش و آکنه روی پوست نشون داده، یا ریزش مو و ... خلاصه از نظر این علم همه این ها یک زنجیره به هم پیوسته ست و خیلی وقت ها ما با درمان موضعی همون مشکلی که حاد شده میخواهیم به نتیجه برسیم که قطعا نتایج کوتاه مدت میگیریم یا فایده ای نداره و یا یک بخش دیگر ضرر بیشتری میبیند. 

بحث درباره طب سنتی زیاده، اما بخشی که مدنظر من بود خیلی از مشکلات اخلاقی و رفتاری تو خانواده هاست که شاید استفاده از نسخه های ساده گیاهی و خوراکی یا پرهیزات مشخص برای درمانشون بسیار بسیار آسون تر از تلاش برای تغییر رفتار خودمون، همسرمون یا بچه هامون باشه. 

مثلا زود عصبانی شدن آقایون یا پرخاش گری نوجوان ها یکی از مشکلات شایعه. تلاش برای تغییر رفتار اون فرد چه از طرف خودش باشه چه اطرافیانش واقعا دشواره. اما یک سری پرهیزات غذایی ساده مثل کم کردن ادویه، غذاهای تند و با طبع گرم، یا نوشیدن برخی دمنوش های خوش طعم یا اضافه کردن یه سری مواد غذایی به برنامه روزانه و ... میتونه چندبرابر تلاش های شما و خود اون فرد نتیجه بده. 

افسردگی، بی حوصلگی، حتی تنبلی و کسلی، کم بودن میل جنسی، خستگی مفرط، وسواس های فکری یا عملی... و خیلی از مشکلات دیگه ای که امروز دچارش هستیم نسخه های ساده و در دسترسی تو طب سنتی داره. فکر میکنم خیلی خوبه اگر کنار بقیه تلاش هایی که برای برطرف کردن اون رفتار میکنیم، عمل به چندتا نسخه ساده طب سنتی رو هم بگنجانیم. نیاز به مطب و دکتر خاصی هم نیست، در این حد، اینترنت پر از دستورات خوب و بی ضرره که با یک سرچ ساده پیدا میکنید. 

قرار هم نیست معجزه کند، فقط میخواهد کمی کارمان را ساده تر کند. 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



کوفته هویج درست کردم. قلقلی ها را که میکشم توی ظرف فکر میکنم چیزی کم است. سریع در یخچال را باز میکنم. سبزی خوردن نداریم، گوجه و خیارشور هم، فقط از سبزی های هفته پیش چند ساقه سبز پیازچه و یک مشت جعفری مانده. پیازچه ها را حلقه میکنم و می‌پاشم روی قلقلی هایی که با سس ربی حسابی خوشرنگ شده اند. و چند پر جعفری می چینم کنار ظرف. به همین سادگی شام شبمان به زیبایی عکس های خوش رنگ و لعاب اینترنت از غذاهای خارجی می شود. 

شام نداریم. همسرم می گوید سیب زمینی بخوریم. پوره... سرخ کرده... من فکری می کنم و سریع دوتا سیب زمینی میگذارم در ماکروفر کبابی شود. بعد تا آن ها می پزد، یک پیازداغ حسابی درست میکنم و زردچوبه می زنم. سیب زمینی ها را که له کردم توی ماهیتابه چرخ می دهم تا عطر زردچوبه و فلفل و پیازداغ بگیرد. می کشم توی یک کاسه لعابی سفالی، جعفری ساطوری شده و دوتا قاشق...  شام  ساده بیست دقیقه ای با به به و چه چه شروع می شود و من دلخورم از اینکه نان ها را همین طور توی پلاستیک آوردم و یادم رفت توی سبد حصیری بگذارم.  

سال های اول زندگی، سفره صبحانه را که می انداختم همیشه فقط پنیر و گردو بود. اهل مربا نبودیم برای همین نمی آوردم. همان وقت ها چند بار همسرم گفت کره مربا هم بیار. من مقاومت می کردم. چرا بیارم؟ ما که مربا نمی خوریم. می گفت همین جوری بیار سفره رنگ و لعاب بگیره. نمی فهمیدم. حالا که پخته تر شدم، اگر روزی سفره صبحانه را همسرم بیندازد، من سریع میدوم در ظرف ها را از توی سفره جمع میکنم، لیوان یک شکل می آورم، ارده و کره و مربا می چینم. حالا خیلی وقت است که به ارزش این رنگ و لعاب زندگی پی بردم. همین زیبایی های ساده و کوچک و کم زحمت. مثل سالادی که برای غذا درست میکنیم، ترشی ای که به جای شیشه توی ظرف می کشیم، غذایی که به جای قابلمه توی دیس می کشیم، سفره قلمکاری که برای خودمان سوغات می آوریم... 

یاد گرفته ام که رنگ و لعاب زندگی قشنگ است. روح می دهد به خانه. نشاط می دهد به افراد خانه. و چه خوب که خدا وظیفه این کارهای کوچک شادی آور را به عهده زن ها گذاشته. کیف میکنم از خودم وقتی سفره روح می گیرد، خانه روح می گیرد... شور و شوق زندگی، یکی از معدود چیزهایی است که همیشه از ته دل به آنها افتخار می کنم. رنگ و لعاب زندگی همان فرق خانه بی زن با خانه ای است که خانم خانه دارد. مثل گلدان های پشت پنجره، مثل رنگ و روی غذا. قلقل کتری یا یک کیک ساده خانگی. 

یک چیزی توی مردها کم است که زن ها کاملش می کنند. برای مردها هم انگار این ویژگی خیلی شیرین است. زن غیر آرامشش، کسی است که به زندگی همه افراد خانواده روح می دهد، نشاط می بخشد و بلد است با جادوی انگشت هایش عکس های سیاه و سفید روزمرگی را رنگی کند...

زن باشیم. 

 


پ.ن: کاش شما هم ظرافت های ساده و زیبای زندگی تان را برای من و بقیه خواننده ها بنویسید. از هم یاد بگیریم. شما چطور به زندگی تان رنگ و لعاب می دهید؟



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



خیلی از وقت ها، دلیل اینکه کارهایمان انجام نمیشوند واقعا وقت نداشتن نیست. حوصله و انگیزه نداشتنه. یک نمونه خوبش هم وقت هایی است که مهمان سرزده داریم. برای من زیاد پیش میاد که کسی تماس بگیرد و بگوید یک ساعت دیگر می آید خانه مان، اگر شما هم چنین تجربه ای داشته باشید خوب میدانید که چطور به هم ریخته ترین خانه ها در عرض یک ساعت یا کمتر کاملا مرتب میشود یا حداقل اگر زیر تخت و داخل کمد و ظرف های کثیف توی سینک و ... را فاکتور بگیریم آبرومند میشود. 

خیلی وقت ها بااینکه با خودمان میگوییم (وقت نکردم فلان کارو بکنم) اما احتمالا جمله دقیق ترش اینه که (حال نداشتم...)

یه راه حل خوب برای این بیحالی مسری فراگیر این روزها که کمتر کسی را میبینیم که دچارش نباشد (قانون سه آیت الکرسی) هست. 

در همان لحظه هایی که با خودتان فکر میکنید : باید پاشم خونه رو مرتب کنم... باید لباسا رو بریزم تو ماشین... باید فلان لباسو اتو کنم... باید شام بذارم... باید... و در عین حال انگار با قوی ترین چسب ممکن شما رو به سر جایتان چسباندند و هرکار میکنید نمی توانید تکان بخورید و انجام آن کار - جدا از اینکه چقدر سخت یا آسانه - در آن لحظه سخت ترین کار دنیاست برای شما...

به خودتان بگویید: بلند شو و به اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی اون کار رو انجام بده. بلافاصله بعد تموم شدن آیت الکرسی ها میتونی بشینی، استراحت کنی، بری تو گوشیت، تلویزیون ببینی، یا هرکار کاری که قبلش می کردی. 

فقط اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی  اون کار رو انجام بده. 

این قانون در زندگی من معجزه میکنه!

خیلی دلم میخواهد بلند شوم  و خانه را مرتب کنم اما اصلا حالش را ندارم، تا قبل از شروع این قانون نمیتوانستم از پس خودم بربیایم و در نهایت با بهانه خستگی یا هر چیز دیگری آن کار را انجام نمی دادم. الان سریع یاد قانون سه آیت الکرسی می افتم. به خودم میگویم: ببین میدونم خیلی سختته، ولی سه آیت الکرسی خوندن که هیچ زمانی نمیگیره، کمتر از پنج دقیقه شاید، بلند شو همین اندازه خونه رو مرتب کن، بعدش هرقدر میخوای استراحت کن. وقتی بلند میشم واقعا قصد دارم پنج دقیقه بعد برگردم سر کار قبلیم ولی اغلب میبینم نیم ساعت... یک ساعت ... گذشته و من همچنان دارم آیت الکرسی می خوانم یا دیگر نمی خوانم ولی مشغول کارهای خانه ام. درحدی که مثلا خانه که مرتب شده هیچ، یک سری لباس ریختم ماشین و الان دارم غذای دخترم را درست میکنم...

قانون سه آیت الکرسی معجزه می کند، یادتان باشد که هروقت انجام هرکاری برایتان سخت بود به خودتان بگویید: بلند شو و فقط اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی انجامش بده...

تجربه ثابت کرده حتی اگر بعد از تمام شدن آیه ها بنشینیم یا برگردیم سر کار قبلی مان هم، آن پنج دقیقه یک تغییر محسوس در شرایط موجود ایجاد میکند: یا ظاهر خانه مرتب میشود... یا ظرف ها اگر شسته نشده باشد حداقل آشپزخانه از به هم ریختگی درمی آید، یا مقدمات شام فراهم میشود، کل خانه رو میشود گردگیری کرد، کف آشپزخانه را دستمال کشید...

من گاهی اوقات قبل از خواب به خودم میگویم اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی ظاهر خونه و آشپزخونه رو مرتب کن و بعد بخواب...

 

اصلا یک برکتی هست در این آیه که تا تجربه نکنید باور نمیکنید. 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


در مورد کادو خریدن برای مردها یه چیزی خیلی مهمه که اغلب خانم ها به اون بی توجهی میکنن. اون چیه؟

با سلیقه مردانه هدیه بخرید، نه سلیقه زنانه!

تفاوتش کجاست؟ تا به حال دیدی مردها جلو ویترین مغازه های لباس یا کفش فروشی بی جهت توقف کنند و مشغول نگاه کردن لباس ها بشن؟ نه! یا با هم درباره لباس هایی که خدیدند صحبت کنند؟ حتی تصورش هم خنده داره. مردها با هم درباره چی صحبت میکنن؟ ماشین، ابزارش، تکنولوژی، برندهای جدید گوشی و لب تاپ، نهایت فوتبال و بازی های جام جهانی!

( البته مردهایی هم هستند که به پوششون زیاد اهمیت بدند ولی خب در اقلیت هستند و غالب مردها جور دیگه ای رفتار می کنن. )

حالا ما خانم ها وقتی میخوایم برای همسرمون هدیه بخریم اولین گزینه چیه؟ لباس! بعدی؟ کفش! بعدی؟ دوباره لباس!

قبلش بیاین به یک سوال جواب بدین؟ شما چرا برای همسرتون هدیه میخرید؟ چقدر میخواید خوشحالش کنید؟

همین که هدیه این مناسبت رو هم بخرید و از گردنتون باز شه، و همسرتون هم دوستش داشته باشه کافیه؟

یا میخواین خیلی خیلی خوشحالش کنید؟ جوری که نه از صرف به یاد بودن و زحمت کشیدن، از خود هدیه هم واقعا خوشحال شه و حتی براش ذوق کنه. 

بعد مثلا از این جملات رویایی بگه که: چطوری به فکرت رسید؟! و شما برین تو آسمونا!

اگه دوست دارید کادو دادن هاتون از نوع دوم باشه باید بیشتر حواسمون به سلیقه مردانه باشه. 

مردها معمولا از هدیه گرفتن چیزهایی که لازمش دارند خوشحال می شوند! ( برعکس بعضی از زن هاکه دوست دارن چیزهایی که لازم دان رو با سلیقه خودشون انتخاب کنن و هدیه هاشون سورپرایزی تر باشه)

مردها اگر بدانند از جیب خودشان خرج شده، هدیه های گران را دوست ندارند!

مردها اگر از جیب خودشان هم خرج نشده باشد، هدیه های فانتزی الکی گران را دوست ندارند! به نظرشان حیف پول!

اغلب مردها عاشق تکنولوژی و وسایل وابسته به آن هستند!

اغلب مردها هنوز پسربچه هایی هستند که بازی را دوست دارند!

با این توصیفات چرا ما زن ها نود نه درصد هدیه هایی که میخریم لباس و کفش و کمربنده؟!

 

چیزهایی که میتونه شوهر شما رو خوشحال کنه یک گوشی جدید (اگه پولش رو دارین)، هارد اکسترنال، فلش مموری ده پانزده گیگ، پرینتر، حتی یک جعبه ابزاره! (اگر شوهرتون ازین مردهای فنی هست)

در مرحله بعد اگه اهل ورزش رفتنه، وسایل اون ورزش مثل لباس ورزشی، توپ چهل تیکه، راکت، ساک ورزشی خوب یا حتی جوراب ساق بلنده!

اگر اهل بازی و بازی های کامپیوتریه، ورژن جدید بازی مورد علاقه ش، اکس باکس، حتی فوتبال دستی یا تفنگ و تیرکمون و از این بازی ها که تیرهای کوچکش رو با دست پرتاب میکنن به سمت صفحه ای که رو دیوار نصب شده(اسمش رو یادم رفته!)

اگر از هدیه های معنوی هم خوشحال میشه، یه عبا واسه نمازاش، یه تسبیح فیروزه یا شاه مقصود، حتی یه مهر بزرگ حاج آقایی میتونه خوشحالش کنه!

اما اگر میخواید لباس بخرید. خب لباس هم میتونه خوشحالش کنه مخصوصا اگه لازمش داشته باشه. یادتون نره اصل کلی هدیه خریدن اینه: بهترین چیزی که شوهر شما رو خوشحال میکنه، چیزی هست که لازمش داره! خودش به فکر خریدنشه ولی هنوز وقت یا پولش رو نداره. اگه این چیز یه شلوار یا حتی جوراب باشه اون از هدیه گرفتنش خوشحال میشه. 

مثلا اگر تابستونه و پیراهن خنک نداره، یا برای ست کردن با بلوزهاش شلوار خاکستری لازم داره و ... نرید براش یه یه شلوار مشکی بخرید چون خوشگل بود  و ... مرد رو چیزی که لازم داره خوشحال میکنه!

 

یه بار بعد یکی از هدیه هایی که با کلی زحمت واسه شوهرم خریده بودم به شوخی گفت: اینا رو به اسم من میخری برای خودت! اولش ناراحت شدم. بعد دیدم خب راست میگه بنده خدا. اون این سبک کتابا رو نمیخونه،  ولی من براش میخرم. چرا؟ چون دوست دارم بخونه و هدیه خریدن یه راه برای این کاره. اون به نظر خودش لباس تو خونه هاش کافیه ولی من بازم هدیه براش لباس تو خونه میخرم چون به نظرم کافی نیست. اون کفشش رو دوست داره و من یه کفش جدید میخرم... خب از صرف هدیه گرفتن خوشحال میشه ولی از خود اون وسیله چی؟ 

الان هدیه عجیب غریبی که میخوام برای سالگرد ازدواجمون بخرم اینه: یه تسبیح سنگ عقیق (شوهر من خیلی تسبیح دوست داره) با یه قهوه جوش! چون شوهرم قهوه دوست داره ولی من هیچ وقت براش درست نکردم. وسیله ش رو نداشتم خب! حالا میخوام یکی از این قهوه جوش های رو گازی فلزی بخرم و میدونم از دوتاش خیلی خیلی خوشحال میشه. 

هدیه خوب، هدیه ای هست که قبل از اینکه اونو به طرفتون بدین بتونین میزان ذوق زدگی ش رو تصور کنید!

راهش هم اینه که همون هفته به فکر نیفتید. از ماه ها قبل بذارید گوشه ذهنتون و اجازه بدید حسابی ور بیاد. به رفتارها و حرف های همسرتون به این دید نگاه کنید و ...بالاخره پیداش میکنید!

 

شما اغلب واسه همسرتون هدیه چی میخرید؟

 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خانم صاحبخانه ما آدم خیلی خوبی است. وضع مالی خیلی خوبی دارند و زندگی شان کاملا مرفه است. وسط حرف ها و خاطره ها و نصیحت کردن هایش من چندتا نکته خیلی خوب گرفتم که فکر میکنم از عوامل مهم این وضع خوب باشد و کاملا هم به خانم خانه ربط دارد. 

اول اینکه یک بار حرف دورریختنی ها شده بود. مطمئن و قاطع گفت من هیچچچچی دور ریز ندارم. با اینکه دوتا پسر دارد و هر روز نهار و شام مقدار زیادی غذا درست می کند میگفت هیچی دورریز ندارم. پرسیدم چطور؟ گفت تا بشه میخوریم. به این و اون میدم. اگه چند روز موند و خورده نشد، میریزم تو ظرف راه میفتم تو کوچه ها فقیری، نیازمندی چیزی پیدا میکنم بهش میدم. ( در ادامه گفت پیاده روی هم میشه، ورزش هم هست!) اگه کم مونده باشه که نشه به کسی داد میبرم بالای پشت بوم برنجاش رو میریزم برای پرنده ها (دیده بودم چندقاشق برنج توی ظرف را که بالای جاکفشی میگذاشت. نگو برای این کار بوده.) گوجه داشته باشه شل بشه سریع پوره میکنم تو فریزر برای سوپ یا غذا. میوه ها اگه شل بشه (گفت ما میوه شل نمیخوریم) سریع یه سینی کوچیک لواشک میکنم، پوره میکنم، مربا میکنم... حتی نون هامون هم گاهی که بیات میشه، میذارم تو نایلون تو فریزر برای یه وقتی که آبگوشت داریم (با نون بیات خوشمزه تره) و ...

خلاصه با این وضع خوب و بااینکه اصلا آدم خسیسی نیست به شدت مراقب برکت هاست. هیچی دورریز نداره و من مطمئنم بخش عمده ای از برکت زندگی پررفاهشان مال همین سخت گیری ها و تدابیر خانم خانه در استفاده  از همه نعمت های خداست. 

یک بار مقدار کمی از یک ماده غذایی مانده بود، از من پرسید به نظرت چکارش کنم؟ گفتم بی خیال اینکه ارزشی نداره بریزید دور. (خیلی کم بودها! یعنی ارزش ریالیش زیر پانصد تومن میشد، کار مشخصی هم نمیشد باهاش کرد. مثلا پنیر نبود که خورده شه) گفت: نه!!! من نمیتونم دور بریزم. به خاطر پولش نیست ها! دلم نمیاد. وقتی با خودم فکر میکنم چقدر انرژی و هزینه گذاشته شده تا این تهیه بشه، به دست من برسه، اصلا به خودم اجازه نمیدم یه ذره ش رو هم دور بریزم. عصری همان قاطی یک کیک خوشمزه شده بود که برای ما هم آورد.

احترام به نعمت ها برکت را فوق العاده زیاد می کند توی زندگی. 

 

این روزها همه از وضع اقتصادی گله می کنند. از بی پولی...گرانی... همسرمان بیرون خانه تلاش میکند، ما هم داخل خانه تلاش کنیم. همین کارهای ساده برکت را مهمان سفره هایمان می کند…




شما چه راهکارهایی برای صرفه جویی دارید؟




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


بعضی روزها، هفته ها، همه چیز دست به دست هم می دهد تا از خانم خانه یک آدم افسرده ناامید بسازند. می شود مسائل مالی باشد، غصه های بقیه باشد، تنش های خانوادگی باشد، مشکلات بچه ها باشد...

یکی از همین روزها، به فاصله چند ساعت سه تا خبر ناراحت کننده (که خدا را شکر مالی و مادی بود) به ما رسید. واقعا کم آورده بودم. فشارهای قبل و بعدش بود. آن لحظه شماری ها و چشم کشیدن ها برای تمام شدن بحران... و یک دفعه بفهمی بحران حالا حالاها ادامه دارد. تمام آرزوهایت نقش برآب شود.

کنارش اضافه کنید مریضی و بی حالی و از صبح دانشگاه بودن و خستگی. نایی برایم نمانده بود. حال و حوصله ای هم. کنار همسرم که بودم یک لحظه احساس بدبختی کردم و گریه ام گرفت. تا آمدم خودم را رها کنم و اشک بریزم، حواسم جمع شد! گناه دارد! مطمئن باش فشاری که روی اوست خیلی بیشتر از توست. اینطور وقت ها بی خیالی و اطمینان تو او را هم سرِپا می کند! اگر کم بیاوری، اگر ببازی... می شکند مردت. از درون خرد می شود. خودش خسته تر از توست. 

با همه این حرف های درونی جلو گریه ام را گرفتم و چند قطره ای که بی اجازه بیرون آمده بودند را هم قبل اینکه ببیند، سریع پاک کردم. گفتم فدای سرم، فدای سرت...کاش همه غصه ها از این جنس باشد. خدا را شکر که مادی است. حتما خیری بوده. 

ولی بی حوصله بودم. انگار کوه کنده باشم خسته بودم. آنقدر خسته و بی حوصله که نمیتوانستم برای همسرم لیست خرید بنویسم تا وسایل شام را بخرد. فکرم به هیچ کجا قد نمی داد. جسمم هم حسابی خسته بود آن روز. بی خوابی کشیده بود. 

شام نداشتیم. یخچال خالی بود. فریزر خالی بود. گوشت و مرغ تمام شده بود و هنوز نخریده بودیم. سبزیجات نداشتیم، غذای آماده نداشتیم. گفتم نیمرو بخوریم، همسرم من و من کرد. گفتم خورش فریزری را بخوریم. دوست نداشت. آخرش به هر دو راضی شد ولی من نشدم. دلم نمیخواست اینقدر مسخره تمام شود شبمان. 

رفتم توی آشپزخانه و سعی کردم از آن حس و حال منفی بیرون بیایم. تمام سوراخ سنبه های یخچال و فریزر را گشتم و هی مواد اولیه ام اضافه شد: تخم مرغ، دو ورق کالباس، پنیر پیتزا، سیب زمینی، زیتون...

کم کم فرشته درونم بیدار می شد. من تواناتر از این حرف ها بودم. ترکیب خرده ریزهای یخچال و فریزر شد یک شام فوق العاده خوشمزه و خیلی شیک. برای کنارش هم تنها گوجه فرنگی موجود را نازک حلقه کردم، پیاز حلقه کردم، توی یخچال خیارشور پیدا کردم و زیتون گذاشتم. 

آشپزی حالم را بهتر کرده بود. قبل شام کلی از میزمان عکس گرفتیم. همسرم شربت درست کرد. من کلی ژست گرفتم که اصلا بعید نیست همین غذا را توی فست فودهای معروف به اسم پیشنهاد سرآشپز با قیمت عجیب و غریب به خورد ملت بدهند و بگویند یک غذای مخصوص کوبایی است(!!!) اصلا سرآشپزمان را فرستادیم کوبا تا یاد بگیرد!

من شاد بودم. همسرم شاد بود. مهم نبود غصه ها چقدر بودند. چقدر زیاد بودند. مهم این بود که ما یاد داشتیم علیرغم همه ناراحتی ها و کاستی ها بخندیم، شاد باشیم و همه چیزهای مربوط به دنیا را فراموش کنیم، بی اهمیت کنیم. 

ولی از همه شیرین ترش جمله ای بود که همسرم بین غذا گفت: مهم نیست تو خونه ت چیزی نداشته باشی، مهم اینه که تو خونه یه کدبانو داشته باشی! اون خودش بلده چیکار کنه…




  • فرشته بانو

خانم خونه

۱۵
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


" می نشستی روی همین کاناپه سفید که آن روزها نو بود. می گفتی سفید قشنگ است. می گفتم زود سیاه می شود. می خندیدی. می گفتی: نه تا وقتی تو خانم خونه هستی! ... "

 

(سپیده شاملو - انگار گفته بودی لیلی)

  • فرشته بانو

یک تجربه خوب

۱۵
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


یک بار که هر دو حوصله داشتیم، نشستم و سر فرصت اسم تمام غذاهایی که تا به حال درست کرده بودم و یادم بود را به همسرم گفتم و او هم به هر کدام  A B C D  نمره داد. 

الان آن لیست را مرتب کرده ام و آخر دفترچه دستور غذاهایم نوشته ام. شب ها و روزهای عید یا مناسبت های خاص می روم سراغش و یکی از  A  ها را انتخاب می کنم!

  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


زنگ نمی‌زنی. مطمئنی کسی نیست در را برایت باز ‌کند. کلید را به در می‌اندازی. نمی‌دانی کدام کلید است. همه‌شان شکل همند. یک دور تمام کلیدها را می‌اندازی تا یکی‌شان، با بدقلقی، در را برایت باز می‌کند. خانه تاریک است. آهسته دیوار را لمس می‌کنی تا به کلید چراغ برسی. ناگهان، دست غیبی انگار از دیوار بیرون می‌آید؛ کسی که خیلی زور دارد و خیلی عصبانی‌ست. دستت را می‌گیرد و چون مرده‌ای که برای تلقین تکانش می‌دهند وجودت را می‌لرزاند. می‌خواهد بِکشدت: تا بفهمی حرف را یک بار به آدم می‌زنند. چند بار گفته بود که کلید چراغ خراب است، درست کن.

کلید را می‌زنی. مهتابی‌ها را بیدار می‌کنی. سویشان کم شده انگار. وز وز می‌کنند.

هر کجا پایت را می‌گذاری، مثل وقتی که در بیابان راه می‌روی و تخم و ترکه علفهای هرز به جوراب و پاچه‌ات می‌چسبند، خاک و خرده ریز به پایت می‌چسبد. 

محتویات جیبت را روی میز آشپزخانه خالی می‌کنی. منتظری کسی سرت غر بزند: اینها کثیف است. نگذارشان روی میز آشپزخانه. اما کسی نیست غر بزند. بانوی خانه نیست. حالش روبراه نیست. کسل است. بیمار است. خانه نیست.حینی که از آشپزخانه بیرون می‌زنی چفت و بست شلوارت را باز می‌کنی. به اتاق که می‌رسی شلوارت می‌افتد. مثل یک تله، میان اتاق رهایش می‌کنی. شلوار راحتی‌ات همانجاست به پا می‌کشی. پیراهنت را روی دستگیره در حلق آویز می‌کنی و جورابها را به هم گره می‌زنی. پرتابشان می‌کنی. غلت می‌خورند می‌روند زیر میز تلویزیون پناه می‌گیرند. منتظری کسی سرت غر بزند: ننداز اونجا بزار تو ماشین لباسشویی. لباستو آویزون چوب رختی کن خب. شلوارتو تله نکن وسط اتاق. اما کسی نیست غر بزند. بانوی خانه نیست. حالش روبراه نیست. کسل است. بیمار است. خانه نیست.

بانوی خانه که روبراه نباشد، کسل باشد، بیمار باشد، خانه نباشد: مهتابی‌های روی سقف وز وز می‌کنند. خوششان نمی‌آید تو روشنشان کنی! نه فقط مهتابی که انگار در این خانه هیچ چیز از تو خوشش نمی‌آید.

دُم قوری را می‌گیری. تو نیز، مثل باقی مردهای دنیا، قوری را نمی‌شویی. فقط آب را، با غیظ، به حلق قوری می‌فشاری تا تفاله‌های چای را قی کند. کبریت برمی‌داری که سماور را روشن کنی. یکی، دوتا، سه تا، چهارتا، کبریت ها نم کشیده‌اند. قوطی‌اش را پرت می‌کنی توی ظرفشویی کنار باقی زباله‌هایی که توی این چند روز تولید کرده‌ای. تکه‌ای کاغذ برمی‌داری. آب گرم را تا آخر باز می‌کنی. آبگرم‌کن زوزه‌ می‌کشد. مثل باقی مردها تکه کاغذ را با شعله آبگرمکن روشن می‌کنی و به سماور می رسانیش. سماور را به حال خود رها می‌کنی تا جوش بیاید.

تا سماور به جوش بیاید سراغ یخچال می‌روی. انگار سگ مرده در یخچال گذاشته‌اند. میوه‌ها، در یک عهد و پیمان جمعی، خودشان را در کپک خفه کرده‌اند. بوی تعفن جسدشان تمام یخچال را به خود گرفته. به رویت نمی‌آوری. یک خیار پلاسیده لا‌به‌لای اجساد پیدا می‌کنی. در یخچال را بی تفاوت می‌بندی. شروع می‌کنی به جستجو. باز هم نمکدان، مثل همیشه، خودش را از تو گم می‌کند. خیلی چیزها در زندگی برای مردها قابل هضم نیست. یکی از مهم‌ترینشان این است که چرا زنها همیشه جای همه چیز را با جزئیات دقیق در خانه می‌دانند. مثل غیب‌گوها!

تا کیسه نمک را از منتهی الیه کابینت پیدا ‌کنی لعنت می‌فرستی به روح اجداد هر چه نمکدان و نمک است. سر خیار را به سبک شکنجه‌گران زندان ابوغریب فرو می‌کنی در کیسه نمک. سر و ته خیار معلوم نیست. همه‌اش تلخ است. همه چیز تلخ است. اصلا بانوی خانه که روبراه نباشد، کسل باشد، بیمار باشد، خانه نباشد: مهتابی‌های روی سقف وز وز می‌کنند. خوششان نمی‌آید تو روشنشان کنی! نه فقط مهتابی که انگار در این خانه هیچ چیز از تو خوشش نمی‌آید.

سماور به جوش آمده. یک مشت چای به قوری می‌ریزی. شیر سماور را باز می‌کنی. اما آبی برای تو به جوش نیاورده چون باز هم یادت رفته برای چای دم کردن باید آب در سماور باشد. باز هم سماور را بدون آب روشن کرده‌ای. مثل باقی مردها.

منتظری کسی غر بزند؛ سماور و چرا آب نکردی؟ اما کسی نیست سرت غر بزند.

از خوردن چای هم می‌گذری. مثل خیلی چیزهای دیگر که در این چند روز از آنها گذشته‌ای. از صبحانه مفصل و چای گرم و شیرین، از لباس اتو کرده، از میوه‌ تازه و یک لیوان آب خوش! چون بانوی خانه نیست.

بانوی خانه که روبراه نباشد، کسل باشد، بیمار باشد، خانه نباشد: مهتابی‌های روی سقف وز وز می‌کنند. خوششان نمی‌آید تو روشنشان کنی! نه فقط مهتابی که انگار در این خانه هیچ چیز با تو آشتی نیست.


سیدعلی موسوی (منبع: کتاب نیوز)



  • فرشته بانو

کدبانو (۱)

۰۱
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه شب های خاص یک حس عجیب دارم. شب قدر باشد یا عید یا محرم ها... از عصر می افتم به جمع و جور خانه . شستن و سابیدن . خانه باید مرتب باشد، ظرف ها شسته، همه جا بدون گرد، بدون خاک... به قول همسرم زیرساخت ها را هم بی نصیب نمی گذارم . دستشویی را که یکی دوهفته است درست و حسابی نشسته ام .سطل زباله که دارد بو می گیرد . گردی که روی لبه ی پایینی دراور نشسته و فقط من می بینمش ...

همیشه شب های خاص یک احساس خاص دارم . فکر میکنم وقتی ما از خانه می رویم بیرون فرشته ها می آیند سرک می کشند . انگار خدا گفته هرکس خانه اش تمیزتر ، دعایش مستجاب تر !

  • فرشته بانو