همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

بسم الله الرحمن الرحیم


(لطفا اول شماره های اول و دوم این مطلب رو بخونید. نکات خیلی خوبی هم در نظرات پست های قبلی هست.)


دلیل سوم: دلیل اجتماعی


اسم دلیل سوم رو گذاشتم دلیل اجتماعی ولی نمیدونم چقدر اسم مناسبیه. منظورم مشکلاتیه که به کل جامعه زنان امروز مربوطه. بیشتر خانوم ها درگیرشن. من وقتی به خانم های بالغ اطرافم نگاه میکنم معمولا دو سه تا مشکل اساسی می بینیم که ریشه خیلی از این حال های بده. 

مشکل اول چیزیه که من اسمشو میذارم «بیماری های مسری زنانه». تازگیا به این نتیجه رسیدم که بیماری های روحی هم مثل بیماری های جسمی انواع واگیردار و غیرواگیردار دارن. بعضی بیماری های روحی واگیردارن و کافیه مدتی با کسی که بهش مبتلاست در ارتباط باشی، معمولا تو هم دچارش میشی. نمونه خیلی واضحش وسواسه. اگه دقت کرده باشین معمولا آدمای وسواسی یه آدم وسواسی دیگه اطرافشون داشتن. یا مادرشون، مادرشوهرشون، عمه شون حتی... تو وسواس قضیه چیه؟ آدم وسواسی توجه تو رو به ظرایف و نکاتی جلب میکنه که تاحالا برات مهم نبوده و نمی دیدیشون. بعد دیگه کار تمومه. بلافاصله خودت هم مثل اون میشی. من این موضوعو چندبار تجربه کردم. مثلا یبار خونه یکی از دوستام بودم و دیدم تمام وسایلی که از سوپر خریده شیر و دلستر و پنیر و ... رو اول میشوره بعد میذاره تو یخچال. بلافاصله خودش گفت من متاسفانه این اخلاق بدو دارم باید همه خریدای سوپرو بشورم. با خودم میگم اون کارگرا دستاشونو زدن بهشون و ... کار تموم بود. بااینکه اونجا این رفتارش به چشمم عجیب و غیرعادی اومد چند وقت بعد دیدم خودم هم ناخودآگاه دارم همه چیز رو میشورم و تو یخچال میذارم. اون تصویر کارگری که با دستی که پول گرفته، خاکیه، سیاهه ... یا هرچی به این پنیر و سس و خامه دست زده تو ذهن من شکل گرفته بود. در حالی که قبلش اصلا بهش فکرم نکرده بودم. یا درباره تمیزی بعضی قسمت های خونه، کاشی های بالای سینک... جرم گیری مرتب توی قوری... اینا چیزایی بودن که واقعا به ذهن من نرسیده بودن. وقتی یکی رو دیدم که بعد هربار ظرف شستن مرتب کاشی های اطراف گاز و سینک رو دستمال میکشه با خودم گفتم عجب! راست میگه ها چقدر اینجاها لکه میشه! من تا اون روز واقعا به لکه های روی کاشی ها دقت نکرده بودم... شما هم حتما از این مثال ها دارین. ولی چیزی که کمتر بهش توجه کردیم همین تاثیرپذیری و مسری بودن تو نگاه آدم ها به زندگیه. من وقتی ازدواج کردم و از اون دنیای صورتی پر گل و پروانه مجردی بیرون اومدم تازه دنیای زنانه جامعه رو شناختم و هی سال که گذشت و هرچی بیشتر تو عمقش رفتم بیشتر متوجه شدم که این دنیا چقدر بیماره. چقدر همه ما دچار این بیماری های مسری روحی هستیم. انگار مثل یک گرداب می مونه که بالاخره توش کشیده میشی، یک سال دو سال سه سال... خیلی زیاد نمیتونی مقاومت کنی و آخر سر تو هم شبیه یکی از همونایی میشی که همیشه نقدشون میکردی. یه نمونه هایی از این بیماری های مسری میزنم شما هم تو کامل کردنش کمکم کنین. مثلا همین توقع داشتن و نگفتن. این واقعا از اون اداهای عجیب دنیای زنانه ست. من به هرکس نگاه میکنم، حتی خودم، پریم از چیزهایی که از اطرافیانمون شوهرمون، مادرشوهرمون، خواهرمون... توقع داریم ولی بهشون نمیگیم. از اون طرف مدام خودخوری میکنیم و متاسفانه خیلی وقت ها به غیبت کشیده میشه. بلد نیستیم ناراحتی یا انتظارمون از طرف رو به خودش بگیم فقط پشت سرش میگیم. دقیقا مثل آدم های ضعیف. توجیه همه هم اینه که «من نباید بگم! خودش باید بفهمه!» ، «من خودمو کوچیک نمیکنم که بگم» من یبار نشستم با خودم صادقانه صحبت کردم. گفتم ببین این توقعی که تو داری یا به حقه یا به حق نیست. اگه اینکه به خود طرف نمیگی به خاطر اینه که به حق نیست پس کلا بذارش کنار و  این ناراحتیای زیرپوستی و سرسنگین شدن رو هم تموم کن. اگر هم به حقه چرا انقدر ضعیفی که نمیتونی جلو روش بگی و مثل نامردا پشت سرش حرف میزنی؟! یه آدم نرمال توقع که هیچی، ناراحتی به جاش از بقیه رو هم میگه. ولی ما پیش دوستامون که میشینیم هنوز ماجراهای عقد و عروسی و کادو دادن و ... رو تعریف میکنیم و حرص میخوریم در حالی که شاید روح خانواده شوهرمون هم از این قضیه ها خبر نداشته باشه. و توجیهمون هم طبق معمول همینه که «خودشون باید بفهمن» این یکی از همون بیماری های مسریه که بعد یه مدت رفت و آمد با زن های اطراف، خود آدم هم دچارش میشه. توقع توقع توقع و سکوت و حرص خوردن. یکی از بیماری های دیگه همین جمله «من نمیخوام احمق فرض بشم» هست، کافیه یبار از یکی بشنویش. بلافاصله ذهنت میره دنبال اینکه کجاها احمق فرض شدی؟ کیا احمق فرضت کردن؟... و باز حرص خوردن و خودخوری های بعدش. درحالی که خیلی وقت ها آدم های باهوش و باسیاست آدم هایی هستن که اجازه میدن اطرافیان احمق فرضشون کنن برای اینکه کل قضیه تو چشمشون ارزشی نداره یا حوصله وارد شدن به دغدغه های کوچیک و مسخره اونا رو ندارن: «بذار منو دیرتر از همه دعوت کنن... بذار آخر از همه بهم خبر مهمونی رو بهم بدن... چه فرقی میکنه؟ اگه دوست دارم این مهمونی رو برم و اونجا بهم خوش میگذره میرم. اگر نه هم نمیرم. آدم ها با احترام گذاشتن به بقیه شخصیت خودشونو نشون میدن. من نقصی تو شخصیتم نمی بینم که با احترام بقیه نیاز باشه جاهای خالیشو پر کنم... خودشونو کوچیک کردن ...» بله به همین راحتی آدم هایی اطراف ما هستن که خوشحال و خوشبخت زندگی میکنن وقتی ما دائم داریم خودخوری میکنیم. حتی من یه دوستی داشتم که بهم میگفت من وقتی مادرشوهرم سر قضیه ای از دستم ناراحت میشه و سرسنگین برخورد میکنه اصلا به روی خودم نمیارم که رفتارشون عوض شده انگار متوجه نشدم و همچنان به رفتار عادی خودم ادامه میدم. همین باعث شده با خودشون بگن این که اصلا متوجه نمیشه چرا خودمونو اذیت کنیم و دیگه این اخلاق رو تو رفتار با من ترک کنن. درحالی که جاریم هربار واکنش نشون میده و رفتار اونم به تبع عوض میشه و خب همچنان از این حربه برای ابراز ناراحتی شون بهش استفاده میکنن! حالا کی احمق تره و کی زرنگ تر؟

اصلا یه چیز کلی تر بگم که شاید براتون عجیب باشه. به نظر من حتی همین غول ساختن از خانواده شوهر و مادرشوهر خودش بیماری مسری که نسل به نسل و از اطرافیان به ما رسیده. این احترامات مبالغه آمیزی که همه نسبت به مادرشوهرشون دارن. اینجوری تو مجالس تحویل بگیرن. اینجوری برخورد کنن، انقدر نظر و نگاه و پسند و ناپسند اونا براشون مهم باشه، وقتی خانواده شوهر مهمونشون سنگ تموم بذارن... یبار یکی از آشنایان ما داشت سیسمونی میچید و منم به اجبار و به دلایلی با اینکه اصلا قبول ندارم برای کمک رفته بودم. همون طور که داشتیم وسایل کمدشو میچیدیم یه وسیله خیلی قشنگ دیدم که رفته بود اون پشت. گفتم این خیلی خوشگله اونجا دیده نمیشه بذارش جلو. خیلی طبیعی گفت نه مهم نیست اونو مادرشوهرم اینا قبلا دیدن!!! و من در کمال تعجب دیدم حتی دکور اتاق بچه ش هم برای چشم خانواده شوهره. بعد میدونین نتیجه این احترام و اهمیت دادن غیرمعمول چی میشه؟ همین ناراحتیا و کینه هایی که بعد چندسال پیدا میکنیم و از اون طرف توقعات و خواسته های نامعقولی که تو طرف مقابل ایجاد میشه. ما خودمون با رفتارمون داریم بهش میگیم شما یک جایگاه خاص و ویژه داری و خب تو این جایگاه اونم فکر میکنه هرکاری میتونه بکنه یا ما باید هرکاری براش بکنیم. من احترام و اهمیت به مادرشوهر رو به عنوان یک بزرگتر قبول دارم. مثل مادر. مثل همه بزرگترا ولی برای این جایگاه ویژه ای که جامعه ما حتی اگه در ظاهر انکارش کنه ولی در باطن برای مادرشوهر و کلا خانواده شوهر قائله هیچ سند و مدرک عقلی یا شرعی پیدا نکردم.

من این اواخر به خودم که نگاه میکردم میدیدم همه این بیماری های مسری رو گرفتم. حتی اونایی که سالها انکار یا مسخره شون میکردم. منم شده بودم عین زنای اطرافم. پر از توقع، پر از ناراحتی، پر از اهمیت دادن به جزئیات، منتظر بهانه بودن برای ناراحت شدن، حرفای نگفته و غرغرهای پشت سر. حالا برای خوب شدنشون چه کردم؟ اول اینکه نشستم یکی یکی تحلیل کردم. سعی کردم اون خود سالم گذشته م رو پیدا کنم و دوباره به خودم نشون بدم: ببین تو این شکلی بودی! اینقدر محبتت واقعی بود! این اندازه راحت از مسائل کوچیک میگذشتی. شخصیت خودتو مطابق انتظارات اطرافیانت نمی ساختی. اهل توقع نبودی! چی به روزت اومده؟ 

همین آگاهانه برخورد کردن با موضوع خیلی موثره. مثل یه جور واکسینه یا قرص پیشگیری می مونه وقتی میدونی اطراف پر از ویروسه. از اون طرف واقعا باید ارتباط رو با آدم های بیمار کم کرد، یا شرایط واگیر رو به حداقل رسوند. مثلا با حربه عوض کردن بحث یا به جای تایید، مقابل طرف حرف زدن. اگه هربار تو جمع دوستاتون میشینین دوباره بحث خانواده شوهر میشه، میتونین یبار به جای اینکه ما هم دنبال بحثو بگیریم، بگیم چرا ما همه زندگی مون شده اونا که چه کردن و چی گفتن؟ هیچ دغدغه و موضوع مهم تری نداریم؟ شخصیت مستقل نداریم؟ یا وقتی یکی داره از تبعیضایی که خانواده شوهرش قائل میشن حرف میزنه به جای صرف دلسوزی و همدردی و الهی بگردمت و چه صبری داری... بریم تو موضع تهاجمی که اصلا چکار به کار اونا داری؟ سطح درکشون همینه. تو مگه مونده توجه و هدیه اونا هستی؟ 

اگه دقت کرده باشین بیشتر مثالای این موضوع حول محور خانواده شوهر چرخید. شاید چون این اصلی ترین بحرانیه که من تو زنای اطرافم می بینم و خب مثالامم از زندگی واقعی گرفتم. شما اگه میتونین تو موضوعات دیگه مثال بزنین خوشحال میشم کمکم کنین. 

بحث دلیل اجتماعی همچنان ادامه داره. دوتا نکته دیگه هم هست که باید بنویسم ولی برای اینکه بحثای متفاوتیه گذاشتم برای یک پست دیگه. 

منتظر نظراتتون هستم. 

 

  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


(سلام مجدد. ببخشید که چند روزی بدقولی شد. از همون فردایی که قرار بود این پست رو بنویسم سرماخوردگی حسابی زمین گیرم کرد. اگر تازه وارد این بحث شدید لطفا اول شماره یک رو بخونید. نظرات خیلی خوب پست قبل رو هم از دست ندید.)


دلیل دوم: دلیل روانی:


خب باید اعتراف کنم که تا همین یکسال پیش خود من از مخالفان سرسخت روانشناسی غربی و روانپزشکی و همه مشاورهای توی مراکز مشاوره و ... بودم. معتقد بودم آدم باید بلد باشه خودش مشکلات خودش رو حل کنه. آدم مومن نباید کارش به روانشناس بکشه. به هیچ کدوم از مشاورهای بیرون اعتماد نداشتم و اونها رو آدم هایی میدونستم که فقط یه سری واحد در اون رشته پاس کردن و یه مدرک گرفتن، اگر هم قرار باشه آدم از کسی برای روح و روانش کمک بگیره اون آدم باید در قدم اول یک انسان الهی باشه نه اینکه فقط درس روانشناسی خونده باشه و خلاصه... به علاوه همه اینها همیشه میگفتم من خودم یک عمره به همه مشاوره میدم کی میخواد چیزی به من بگه که به ذهن خودم نرسیده باشه؟ اصلا چه جوری میخوان به من کمک کنن که خودم نتونم؟ خلاصه... حسابی مغرور و از خودراضی و صدالبته شکاک. 

اما همه این ذهنیت ها یک روز به هم ریخت. یک روز وسط کار خونه داشتم یکی از سخنرانی های تربیت فرزند آقای تراشیون رو گوش میدادم. که بحث رسید به ویژگی های مادر خوب و یکی یکی شمردند تا رسیدند به سلامت روانی. بعد که داشتند نشونه های عدم سلامت روانی رو توضیح میدادن بحثشون رسید به اینجا که بیماری های روحی از اون چیزهایی نیست که بذارینشون به حال خودشون خوب بشن. افسردگی رو اگه جدی نگیری، اگه دنبالش نری، فقط عمیق تر و شدیدتر میشه. بعد گفتند اصلا تا همین چند سال پیش بحثای روانپزشکی جزو مباحث پزشکی بوده، اینام بیماریه. مثل بیماری جسمی. باید به متخصص مراجعه کرد و خوبش کرد. بعد گفتن اگه از این مواردی که من میگم نشونه هایی تو خودتون می بینید برید یه مرکز روان درمانی تست سلامت روان بدید. این بیماری ها رو به حال خود رها نکنید. جالب بود که ایشون حتی تنبلی رو هم یکی از همین بیماری ها شمردند و من بعدها فهمیدم مشکل تنبلی معلول بقیه مشکلات روانی ما مثل افسردگی و وسواس فکری و ... است.  مادر خوب مادریه که از لحاظ روانی سالم باشه! اینجا بود که همه ذهنیت قبلی من عوض شد. 

ببینید ما از ابتدا با یک روان آزاد و خالی به دنیا می آیم. هرچی سال میگذره، هرچی بزرگ تر میشیم، هرچی تجربه های بیشتری از سر میگذرونیم...همون طور که بزرگ تر و آبدیده تر میشیم، بار روی دوشمون هم سنگین تر میشه. هر اتفاق جدید، مرگ عزیزان، ازدواج، بچه دار شدن، جدایی، دانشگاه رفتن، سر کار رفتن، مشکلات خانوادگی، آدمایی که تو زندگی مون میان و میرن... همه شون به یه اندازه ای دوش ما رو سنگین میکنن. کم کم این ذهن پر میشه، سرریز میشه، خسته میشه و از توان می افته. این روان خسته سرریز شده باید یک جایی که جاش باشه تخلیه بشه، سبک بشه والا زمین گیرمون میکنه. اون جا هم دوستمون نیست که بگیم من روزی دوساعت با دوستم، با خواهرم، با مادرم صحبت میکنم چه نیازی به مشاور. همسرمون نیست. یک آدمیه که ما رو نمیشناسه، ما هیچ رودربایستی ای باهاش نداریم، اون هیچ محبت اضافه ای به ما نداره، همدردی بیخود نمیکنه، راه حل اشتباه نمیده، درس این کار رو خونده، تکنیکش رو بلده و به ما کمک میکنه از شر این بارهایی که تو سالیان سال رو دوشمون جمع شده و کمر روحمونو مثل یک درخت پرمیوه خم کرده، راحت بشیم. و از همه مهم تر ما وقتی جلو اون نشستیم رفتیم که چیزی رو عوض کنیم، درست کنیم، یک حس پذیرش و اعتمادی رو به حرفاش و راهنمایی هاش داریم که به دوستمون و خواهرمون نداریم. برای همین حرفای اون برامون موثره. 

یکی از دوستای من مشکلات جدی دامنه دار با خانواده شوهرش داشت که زندگیشو مختل کرده بود. بارها بهش گفتم پیش مشاور برو. گوش نمی کرد. معتقد بود مشکل از اون نیست که پیش مشاور رفتنش چیزی رو عوض کنه. و بقیه همین فکرهایی که همه ما وقتی اسم مشاور میاد به ذهنمون میرسه. شاید حق هم داشت ولی من اصرار کردم. بهانه وقت و پول و ... آورد. گفتم خدای نکرده اگر سرطان گرفته باشی میگی وقت ندارم بچه مو کجا بذارم؟ پول ویزیت دکترش زیاده؟ ماه هاست آرامش و آسایش خودت و خانواده ت مختل شده، این حالت چه فرقی میکنه با مریضی جسمی؟ جدی بگیرش. دنبال درمانش برو. بالاخره راضی شد و رفت. باورتون نمیشه بعد دوجلسه همه چیز عوض شده بود. برای خودش هم عجیب بود. می گفت وقتی برای شوهرم تعریف میکنم میگه من عین همین حرفا رو تاحالا صدبار بهت گفته بودم ولی انگار باید از زبون خانم مشاور میشنیدی که روت اثر کنه. راستش خیلی از حرفای مشاور رو من هم بهش گفته بودم. بدون هیچ تاثیری. ولی اون اعتمادی که ما به جایگاه مشاور داریم و اینکه وقتی میریم جدا تصمیم گرفتیم یه تاثیری توی زندگیمون ایجاد کنیم نه اینکه فقط با صحبت و دردودل سبک بشیم... همه اینا باعث میشه اگر اون مشاور درست انتخاب شده باشه، کمک گرفتن ازش واقعا به خوب شدن حالمون کمک کنه و من این تاثیر رو تو زندگی خیلی ها دیدم. 

اما گفتم اگر درست انتخاب بشه! این خیلی مهمه. انقدر که ارزش داره ماه ها برای تحقیق وقت بذارید. و در نهایت به یک آدم واقعا متخصص مراجعه کنید که هم قابل اعتماد باشه و هم باتجربه. نه کسی که صرفا درس این رشته رو خونده و مدرکی گرفته. این گشتن و پیدا کردن فرد مورد نظر مهم ترین بخش درمان از این راهه. اصلا قبل هرچیز شما باید ببینید به چه متخصصی نیاز دارید؟‌ مشکلتون رو باید با روانپزشک مطرح کنید یا مشاور خانواده یا مشاور فردی یا روانکاو و ... تخصص باید درست انتخاب بشه. کسی که نیاز به یک مشاوره مجرب خانوادگی داره اگر پیش روانکاو بره هیچ تغییری در حالش حاصل نمیشه و خیلی وقت ها روانپزشک با یه داروی ساده که به ضرورت تجویز میکنه اثر خیلی موثرتر و سریع تری رو روی مشکلی داره که سال ها با کمک مشاوره تنها داریم باهاش می جنگیم. پس بازم تاکید میکنم تشخیص مشکل و رجوع به متخصص مهم ترین بخش این قسمته. 

توی دلایل بعدی به عوامل معنوی و فکری و ... هم خواهیم رسید و قطعا درست کردن اونا هم کمک شایانی میکنه به حل مشکلمون ولی من میخوام در کنار اون عوامل این عامل رو هم جدی بگیرین. گاهی آدم همون درخت خم شده است که نیاز داره یک جایی خودش رو سبک کنه. فقط غر بزنه، فقط دردردل کنه، فقط رازهایی از زندگیش رو بگه که نمیتونه برای بقیه بگه، اصلا با کمک یکی دیگه دوباره فکر کنه... این اصرار برای کمک نگرفتن از مشاور فقط روند بهبودی رو کندتر و سخت تر میکنه. حتما روایت دردودل حضرت علی (ع) با چاه رو خوندید. من برای این مطلب دوباره هم رفتم سندش رو چک کردم. اصلا یکی از برداشت هایی که از اون حدیث میشه همینه که همه انسان ها وقت هایی نیاز دارن فشارهای روحی و سنگینی های ذهنشونو جایی زمین بذارن و سبک کنن و نباید توی همه موارد مدام ارجاعشون بدیم با رابطه با خدا و راز و نیاز. تاجایی که امیرالمومنین(ع) هم بعد نماز و نیایش تو مسجد کوفه رفتن در دل تاریکی سرشون رو تو چاه بردن و دردودل کردن. 

مشاور خوب خیلی وقتا میتونه برای ما نقش همون چاه رو ایفا کنه و این سبک شدن پیشش تاثیرات خیلی مثبتی روی حال و روحیه مون بذاره. غیر از اون توی خیلی از موارد ما مشکلاتی داریم که دلیل حال بد و روحیه گرفته مونه و مشاور آدمیه که به ما راه حل میده. اگر سن ازدواجمون گذشته... اگر با همسرمون مشکل داریم... اگر نمیدونیم با خانواده شوهرمون چطور برخورد کنیم... اگر با مادرمون مشکل داریم یا از دست بعضی رفتارای بچه هامون به ستوه اومدیم... اینجاست که باید به مشاور مراجعه کنیم و مطمئن باشید بعد یه مدت کوتاه اثر مثبتش رو می بینید. پس انقدر سختش نکنید. اگر شما هم فکر میکنید به هردلیلی ممکنه نیاز به مراجعه موقت یا بلند مدت به یک مشاور داشته باشید، از همین حالا شروع کنید. بگردید دنبالش!

اگر تجربه ای تو این مورد دارید هم ما رو بی نصیب نگذاردید. 


تا مورد بعدی. دیگه زمان رو نمیگم که شرمنده نشم. 



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



بعد مدت ها سلام. نمیدونم میشه که دوباره برگردیم به اون روزهای پست های چند قسمتی و موضوعاتی که شما با نظرات خوبتون تو کامنت ها تکمیلش میکردید و من هنوز چقدر بابت از دست دادنشون از بلاگفا عصبانیم یا نه. ولی به هرحال به امیدخدا سعی میکنم تلاش خودمو بکنم. 

موضوعی هست که خیلی وقته ذهن منو به خودش مشغول کرده و انقدر در خودم و اطراف نشونه هاشو دیدم و حتی تو کامنت ها شما ازش نوشتید که فکر کردم بالاخره با وجود اطلاعات ناقصم باید ازش بنویسم. ان شاالله که با همفکری هم به یک نتیجه خوب برسیم. 

همه حرف اینه که ما حالمون خوب نیست. ما آدم های شاد و راضی ای نیستیم. من در زن های اطرافم کمتر میبینم آدمی رو که واقعا شاد و راضی باشه. همه یه جوری دارن میسازن انگار. همه پر از کینه و غصه و ناراحتین. ذهن خیلی هامون شده مثل یک موتور که خیلی وقته بدون اجازه ما کار میکنه. انگار یکی روشنش کرده و رفته. کنترلش دست ما نیست. ناراحتیا و اتفاقات و حرفا و ماجراها همین طور توش مرور میشن. نمیتونیم از دستشون خلاص بشیم. فکرها تمومی ندارن. حرص خوردن ها. انگار دنیا سر ناسازگاری با ما برداشته. خونه مونو مرتب میکنیم، غذا میپزیم، مهمونی میریم، مهمونی میدیم... ولی ته تهش ما حالمون خوب نیست. 

نمیدونم چند نفر از شما این مشکل رو دارید. تو نمونه های واقعی اطراف من که زیاده. آدم های دنیا مجازی رو نمیدوم. ولی خودم یه وقتی رسید که به خودم نگاه کردم دیدم چندساله که نشونه های افسردگی دارم. نشونه های کمرنگی که آدم معمولا جدی نمیگیردشون. فقط بعد یه زمان طولانی وقتی مثلا خودت رو با پنج سال پیشت مقایسه میکنی میبینی انگار اصلا یک آدم دیگه شدی. دیگه نمیتونی آدم ها رو دوست داشته باشی. پر از توقع و ناراحتی ای از همه شون. خسته ای از همه چیز معمولا شاد نیستی. یک زن شاد خوشحال راضی که همه چیز دنیا رو قشنگ میبینه و پر از انرژیه نیستی. 

خب من این مشاهده رو در خودم کردم و جدی گرفتمش. خیلی بهش فکر کردم. خیلی دنبال درست کردنش رفتم. حالا دوست دارم درباره دلایلش و راه حلاش با هم صحبت کنیم.

( من بیست و یک سالگی ازدواج کردم و تو مجردی این حالت رو تجربه نکردم ولی تا دلتون بخواد توی زن ها و مامان های اطرافم نمونه ش رو دیدم. شما مجردها یه راهنمایی بدین که شما هم این حالت رو دارید یا بیشتر مخصوص متاهل هاست. ) 

من پنج تا دلیل عمده پیدا کردم که این مشکل رو تو خانم ها بوجود میاره یا تشدید میکنه. خیلی خیلی ممنون میشم اگر درباره هرکدوم اطلاعات یا تجربه مشابهی دارید تو کامنت ها بحث رو کامل کنید. 

۱) دلیل جسمی

۲) دلیل روانی

۳) دلیل اجتماعی

۴) دلیل فلسفی

۵) دلیل معنوی



اما دلیل اول: دلیل جسمی:

من به شخصه در دوران بارداری اصلا روحیه خوبی نداشتم. به شدت حساس و کسل و پرغصه بودم. این حالت ها بعد زایمانم به مراتب بدتر شد، و من که هیچ وقت این اصطلاح (افسردگی بعد زایمان) رو جدی نگرفته بودم تازه باهاش آشنا شدم. حساس، زودرنج، کلافه، آماده برای گریه کردن با ذهنی که انگار تواناییش رو برای بی خیال شدن از دست داده بود. یک حرف، یک رفتار از آدم های اطراف حتی یه اشتباه کوچیک خودم صدها بار توی ذهنم پلی میشد و دوباره از اول و دوباره از اول... و هربار همون اندازه غصه دارم میکرد. انگار توانایی کنترل مغز و فکرم دیگه دست خودم نبود. اوضاع وقتی بدتر شد که ده روز و یک ماه و دوماه گذشت و من دیدم همچنان چیزی عوض نشده. انگار دیگه قرار نبود درست بشم.  یادمه تو ماه اول تولد دخترم یکبار یکی از فامیلای دور که برای دیدن دخترم اومده بود بهم گفت شما خیلی روحیه ت خوبه! من تو شرایط تو که بودم روزی دوبار گریه میکردم! اونوقت شاید برای اولین بار بود من فهمیدم رفتارهام عجیب نیست. بعد کم کم مامانای دیگه رو دیدم و سر صحبت باز شد و دیدم چقدر همه مثل همیم. همه چیز زندگیمون به ظاهر سر جای خودش بود، در بهترین حالت بود ولی ما اصلا خوب نبودیم. از ناراحتی شب تا صبح خوابمون نمی برد، به خاطر ناراحتیا یا دلخوری هایی که خودمون میدونستیم چقدر بیخودن ولی نمیتونستیم کاریشون بکنیم نمیتونستیم بی خیالشون بشیم! و نکته جالب تر این بود که جز خودمون هیچ کس درکمون نمیکرد. هیچ کس این حالمون رو جدی نمیگرفت. 

همون موقع بود که من شروع کردم به هشدار دادن به آدمای باردار اطرافم. اولین قدم برای حل یک مشکل آگاهی ازشه و اینکه به رسمیت بشناسیش. اینکه بدونی در آینده نزدیک این اتفاق ممکنه برای تو بیفته یا از همین حالا نشونه هاش پیدا شده باشه و اصلا هم چیز عجیب و غیرطبیعی ای نیست و تو کاملا حق داری و نرمال رفتار میکنی، قدم اول در درمان و حل این مشکله. تااینکه مدام خودت رو غیرعادی یا مقصربدونی و بخوای با چیزی که در اختیارت نیست مبارزه کنی یا سرکوبش کنی. حتی یه وقتایی از طریق دوستام به ماماناشون یا همسراشون پیغام میفرستادم که برای این حالتا آماده شون کنم. مرحله بعد دنبال علت گشتن بود. من به چندتا نکته رسیدم که امیدوارم شما اگه اطلاعاتی دارید بیشتر راهنماییم کنین. 

پزشکی مدرن معتقده اتفاقاتی مثل بارداری یا ایمان یا حتی در غیر این موارد مسایل دیگه ای ممکنه وضعیت هورمونی بدن زن ها رو به هم بریزه. مثل دوران قبل عادت ماهیانه. هورمون ها مستقیما با روان آدم در ارتباطن و شادی و غم و افسردگی و ... رو باعث میشن. به علاوه کمبود یه سری ویتامین های خاص که معمولا ما خانم ها در این مورد کمبود داریم باعث بروزهای خلقی میشه. نمونه واضحش ویتامین دی هست. که اغلب به شدت کمبودش رو داریم و ثابت شده مستقیم با افسردگی در ارتباطه. یه راه خوب خیلی خوب اینه که یه چکاب ساده بدیم آهن و روی و ویتامین دی و کلسیم... و بعد با یک پزشک زنان مشورت کنیم. من چون میدونستم کمبود ویتامین دی دارم وقتی تصمیم گرفتم حال خودم رو خوب کنم بلند شدم رفتم داروخانه و برای خودم یک بسته قرص ویتامین دی خریدم و وقتی تموم میشه بدون اینکه نیاز به تذکر و پیگیری کسی باشه سریع میرم و دوباره میخرم. مشکل خودم رو جدی گرفتم! 

خب این رویکرد طب مدرن بود که من در حدی که گفتم ازش اطلاع دارم. اما طب سنتی و اسلامی. اینجا بود که من بیشتر جواب هام رو پیدا کردم. نشونه های غلبه سودا رو خوندم و انگار یکی حال و روحیات منو نوشته باشه به طرز عجیبی دیدم بیشترش رو دارم. از اون طرف فهمیدم طب سنتی معتقده زایمان عملیه که بدن رو به شدت سرد میکنه و اگه به شکل سزارین باشه که این سردی خیلی خیلی شدیدتره. قضیه خیلی ساده شد: تعادل مزاجی من به هم خورده بود. آسون ترین راه حلش این بود که چیزهای گرم زیاد بخورم مثل اینکه رفتم سوپر و یک بسته دمنوش نعنای گلستان خریدم و همه خوراکی های گرم دیگه. و ازون طرف غذاهای سرد نخورم و کمتر بخورم. ولی راه حل جدی ترش نسخه هایی هست که طبیب های طب سنتی یا اسلامی دارن من خودم در این زمینه به مباحث آیت الله تبریزیان مراجعه میکنم. 

پس تا اینجا چی شد؟ یه چکاب ساده... یه سرچ درباره نشونه های غلبه سوا یا صفرا یا بلغم یا دم... 


این از دلیل جسمی تا جایی که من میدونستم. اگه نشونه هاش رو نداشتید برید سر دلایل بعدی که گستره بیشتری رو دربرمیگیره. ان شاالله فردا بقیه ش رو مینویسم. 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



راستش، وقتی وسط هیئت ها از شهادت می خوانند و زن ها همه آه فراغ می کشند و گریه می کنند، من حرصم می گیرد. بعد که میبینم من هم بی اختیار دارم پابه پای بقیه اشک حسرت میریزم، از گریه کردن خودم هم بدم می آید. از آن تصویر جهاد فی سبیل الله و جنگیدن برای خدا و شهادتی که با جنگ و خون و گلوله در ذهنم رژه می رود عصبانی می شوم. وقتی زن های کنار دستی ام را میبینم که در تاریکی مجلس آه حسرتشان بلند شده و لابد فکر می کنند، کاش مرد بودیم، ما کجا و شهادت کجا... بعد آرزو می کنند و قصه می بافند و برای همان کورسوی امید دعا می کنند، حرص می خورم...


بعد فکر میکنم چقدر راه را اشتباه رفته ایم! کاش یکی وسط همین مجلس، همین حالا بلندگو را بگیرد و روشنمان کند، برمان گرداند... همان طور که رسول الله اسماء را روشن کرد: 


«آمده بود پیش رسول خدا. مودب ایستاده بود و گفته بود پدر و مادرم به فدایت، من به نمایندگی زن ها نزد شما آمده ام. سوالی دارم. لابد توی دلش زمزمه کرده بود دردی دارم. حضرت در جمع اصحاب نشسته بود که رویش را به سمت اسماء کرده بود. مهربان و منتظر که بپرسد. اسماء سربه زیر انداخته بود و گفته بود میدانم هیچ زنی در شرق و غرب عالم نیست مگر اینکه همین سوال من را دارد. اصحاب ساکت شده بودند و مشتاق گوش تیز کرده بودند که این زن چه می خواهد بپرسد که سوال همه زن های عالم است. رسول الله مثل همیشه آرام و ساکت منتظر ادامه حرف مانده بود. اسماء سر درد و دلش را باز کرده بود که ما زن ها همیشه محدودیم. محصوریم. توی خانه می مانیم، زندگی را رتق و فتق می کنیم، برای شما غذا می پزیم، لباس می بافیم، بچه هایتان را حامله می شویم...  اما شما به نماز جمعه و جماعت می روید، به عیادت بیماران، تشییع جنازه، پشت هم حج به جا می آورید در حالی که ما توی خانه نشسته ایم و داریم بچه هایتان را بزرگ می کنیم. بعد مکث کرده بود، آه کشیده بود و با غصه گفته بود از همه بهتر... جهاد در راه خدا! شما به میدان جنگ می روید، برای خدا شمشیر می زنید، از حق دفاع می کنید، به بالاترین مقام دنیا یعنی شهادت می رسید و ما توی خانه نشسته ایم. زندگی تان را می چرخانیم، از مال و اموالتان مراقبت می کنیم، کارهای خانه را می کنیم، بچه ها را تربیت می کنیم... رسول خدا پس ما چه؟ ما کجا دنبال این ثواب های بزرگ بگردیم؟ بعد منتظر پاسخ، سکوت کرده بود. 

پیامبر سرش را برگردانده بود سمت اصحاب. باافتخار پرسیده بود تابه حال دیده بودید زنی به این زیبایی از دینش سوال کند؟ و اصحاب حیرت زده سر تکان داده بودند که نه. و لابد تازه راز تمام بغض های فروخورده و چشم های دلگیر و سکوت های ممتد همسرانشان را فهمیده بودند. 

بعد رسول خدا(ص) برگشته بود سمت اسماء. مهربان لبخند زده بود و گفته بود: ای زن! برگرد و به همه زن هایی که تو را به نمایندگی فرستادند بگو خوب شوهرداری کردن هر کدام از شما، و جلب رضایتش، و حرف شنوی و اطاعت از همسرش، با همه این اعمال که برای مردها برشمردی برابری می کند. 

برق رضایت در چشمان دلگیر اسماء درخشیده بود. انگار دریایی از نشاط و آرامش یکباره به جانش سرازیر شده بود. بعد با عجله برگشته بود تا زودتر این خوش خبری را به زن ها برساند. برگشته بود در حالی که از شادی تکبیر و تهلیل می گفت... »


زن های اطرافم در حسرت شهادت بلند بلند گریه می کنند و من دلم می خواهد یکی برود بنشیند روی منبر سخنران، بلندگو را بردارد، قصه اسماء را تعریف کند و راه را نشانمان دهد. که اگر جبهه نبرد مردها محدود و غیراختیاری است، میدان جهاد ما زن ها همیشه هست. که اگر آنها برای رفتن و جنگیدن و مجاهد فی سبیل الله شدن هزار مانع کوچک و بزرگ بر سر راه دارند، میدان تاخت و تاز ما برای خدا به وسعت کل زندگی مان باز است. هر روز، هر ساعت، هر لحظه... با هر حرف و هر نگاه و هر رفتار. 

بعد فکر میکنیم، همه غصه های کوچک و بزرگ دلمان، بی عدالتی ها، رنجیدن ها، دل شکستن ها و سکوت های پربغضمان هم انگار زخم های کوچم و بزرگی است در راه خدا برمی داریم. جانباز می شویم. هر روز هر لحظه، در این میدان برای رضایت خدا تلاش می کنیم، خسته می شویم، عرق می ریزیم، زخم بر میداریم، کم می آوریم... می نشینیم و دوباره برمی خیزیم و جهاد می کنیم. حالا دیگر در زندگی زن هایی که صبورانه خود را وقف برپانگه داشتن ستون زندگی شان کرده اند، زن هایی که رضایت خدا را در ماندند دیده اند و مانده اند، سختی کشیده اند، حرف شنیده اند، آب شده اند و مانده اند، زن هایی که به چشم اطرافیان خودشان را حیف کرده اند.... برق زیبای شهادت را هم می بینم. 

دلم می خواهد بلند شوم و به زن های اطرافم بگویم اگر این اشک ها واقعی است راه باز است، بسم الله!




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


عاشورای امسال، وسط همه فرازهای کوتاه و بلند زیارت پرنور عاشورا، دل من به این جمله گیر کرد: انی سلم لمن سالمکم...

همین جمله ساده تکراری که خاطره دسته جمعی بلند خواندنش در مجالس همیشه با آدم هست. این بار ولی جور دیگری به «سلم لمن سالمکم» رسیده بودم. ناخودآگاه صبر کردم. مکث کردم و از خودم پرسیدم این ادعا واقعی است؟ 

من واقعا با همه آدم هایی که با اهل بیت(ع) سرجنگ ندارند، در صلح و سازشم؟ مشکلی ندارم؟

یاد تک تک آدم هایی که از آنها دلخوری های عمیق داشتم افتادم، همه محب اهل بیت بودند، با آنها مشکلی نداشتم؟ از دیدارشان فرار نمی کردم؟ پشت سرشان حرف نمی زدم؟‌ خیرخواهشان بودم؟

یک عمر، آهسته و بلند زمزمه کرده بودم : «انی سلم لمن سالمکم» و حالا وسط روز عاشورا، این جمله گیرم انداخته بود. وسط سوال های بی پاسخم مانده بودم که مداح به جمله های بعد رسید و همه با او تکرار کردند: «و ولی لمن والاکم» ... دوست دارم هرکه را که شما را دوست بدارد...

هنوز از «عهده سلم لمن سالمکم» برنیامده بودم و حالا این جمله را چکار میکردم؟‌

راستش، خیلی وقت بود که خیلی ها را دوست نداشتم. دل خوشی نگذاشته بودند که محبتی بماند. آزارم داده بودند، دلم شکسته بود، روزهای خوشم را خراب کرده بودند و حالا من باید دوستشان می داشتم؟  می دانستم معنای «ولی» حتی خیلی عمیق تر از دوست داشتن ساده است. 

زیارتم نیمه کاره مانده بود. صادق بودم یا نبودم؟ راست میگفتم یا فقط داشتم جملاتی که باوری به آنها نداشتم را تکرار می کردم؟ آقا روبه رویم ایستاده بود. بارها خطابش کرده بودم: السلام علیک یا اباعبدالله...

داشت به حرف هایم گوش می داد و من یک دفعه ساکت شده بودم. چه داشتم که بگویم؟

بعد به آنی انگار همه چیز عوض شد. نگاهم تغییر کرد. قواعد دنیایم زیر و رو شد. مرکز دنیای من شد «حسین» و همه اندازه های قبلی به مختصات او تغییر کرد. دیگر «من»ی نبود که رنجیده باشد، اذیت شده باشد، حرف شنیده باشد یا در حقش ظلم کرده باشند. همه چیز حسین بود و همه آن آدم ها محب حسین. وسط ظهر عاشورا «حسین» آمده بود و همه قواعد دنیای من را در خودش ذوب کرده بود. حالا، ما همه، پروانه هایی بودیم که دور شمع وجود او می چرخیدیم و چنان محو نور جمالش بودیم که چیز دیگری برای دیدن و گفتن و فکر کردن نداشتیم. من همه آنها که حسین را دوست داشتم، دوست داشتم. دیگر کدورتی نمانده بود.


السلام علیک یا اباعبدالله...



  • فرشته بانو

برای مجردها

۲۶
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم



چند سال پیش با سایت گیس گلابتون آشنا شده بودم و مدت ها بود از ذهنم رفته بود. بعد پست ها و حرف هایی که درباره دوران تجرد داشتیم، مطالبی که قبلا آنجا خوانده بودم افتادم و گفتم آنها را به شما هم معرفی کنم. دوباره به سراغ سایت رفتم و دیدم اتفاقا مباحث مربوط به دوران تجردش کامل تر و بهتر هم شده. مخصوصا دوره رایگانی که چند جلسه اش را گوش کردم و حرف های خوب و قابل تاملی داشت. 

خلاصه این پست را مخصوص این نوشتم که شما را به دو مطلب در سایت گیس گلابتون ارجاع بدم. یکی کتاب (ازدواج مثل آب خوردن آسان است) و دیگری هم دوره رایگان (چگونه شوهر دلخواه خود را پیدا کنید.) حتی اگر نه صددرصد،  قطعا در هر دو حرف های خوب زیادی برای خواندن و شنیدن هست. 

یک توصیه کلی هست که ته همه حرف ها و بحث هایمان با متاهل ها هم به همان می رسد: برای چیزی که می خواهید تلاش کنید! 

اگر متاهلید و دوست دارید زندگی شادی داشته باشید. یا اگر مجردید و دوست دارید ازدواج خوبی بکنید. حداقل کار این است که برای رسیدن به این خواسته یکی دو قدم بردارید و من همین الان یکی دو قدم را به شما معرفی کردم. 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم





از مهمانی برگشته ایم. لباس هایم را عوض میکنم، بچه را می خوابانم، سرک میکشم گوشه و کنار آشپزخانه، شیشه آب یخچال را پر میکنم و چند چیز خراب شدنی را داخل طبقه ها جا می دهم. بعد می روم که بخوابم. حسابی خسته ام. فکر میکنم سرم به بالش نرسیده بیهوش می شوم، ولی تا پلک هایم روی هم می افتد، یک دنیا نور و رنگ و آدم به ذهنم هجوم می آورند. 

شب های بعد مهمانی معمولا اینطور می شوم. رفتن به خانه هایی که شبیه خانه من نیست و معاشرت با آدم هایی که شکل من فکر نمی کنند، آشفته ام می کند. مثل همیشه پر از سوال و تردید می شوم. شما که غریبه نیستید. خیلی وقت ها غصه می خورم. 

به خاطر خانه ای که حالا کوچکی اش بیشتر به چشمم می آید. به خاطر آشپزخانه ای که هرقدر هم بشورم و بسابم و برای زیباتر کردنش ایده بزنم باز هم آشفته و قدیمی است. به خاطر موکت های بدرنگ راهروها حتی. 

چرا زندگی من نباید شکل زندگی خیلی از آدم های نزدیک دور و برم باشد؟ خواهر، برادر، خواهرشوهر، دوست، همکار، همسایه… چرا درآمد همسر من به خریدن خانه و عوض کردن ماشین و اسباب بازی های جورواجور برای دخترک نمی رسد؟ چطور مردم اینقدر راحت کفش و لباس و ظرف و ظروف می خرند ولی همه خریدهای من باید اول از صافی ضروری بودن یا نبودن رد شود و اگر ضروری بود تازه وارد برنامه بلند مدت اقدام برای خرید می شود؟

همه خوابیده اند، خانه تاریک است. من هم تا همین چند دقیقه پیش خوابم می آمد ولی حالا یک زن غرغروی سرکش نشسته پشت پلک های بسته ام که دردودل ها و حسرت هایش انگار تمامی ندارند. 

چه کار کنم؟

بزنم توی ذوقش که: حقت است؟ تا تو باشی وقتی دخترها سر جهیزیه با پدر مادرهایشان چک و چانه راه می اندازند، جوش جیب پدر و مادرت و اذیت شدنشان را نزنی؟ تا تو باشی اینقدر شعار ساده زیستی ندهی که همه به زندگی تو که میرسند خودشان را راحت کنند؟ اصلا به توچه! دارند که دارند. حالا که نداری!

یا بنشینم پای دردودل هایش که: راست می گویی! طفلی من! حق داری. دلم برایت کباب است. خوش به حال بقیه و چهارتا چیز دیگر که از چشم او افتاده را هم خودم به یادش بیاورم که لباس های دختر فلانی را دیدی؟ من که ندیدم یکبار تکراری بپوشد! یعنی سالی چند دست لباس برای دخترش می خرد؟ یا شنیدی فلانی ها دوباره سفر بوده اند؟ اینها ه تازه خانه عوض کرده بودند، حالا ما اگر خانه بخریم، تا دوسه سال از شدت قرض و قسط نمی توانیم از جایمان تکان بخوریم… و نتیجه اش بشود یک زن اخموی پرحسرت که آماده است فردا عالم و آدم را توی سر شوهرش بزند. یا بیفتد به خریددرمانی و نقشه کشیدن برای عوض کردن مبل و پرده و تغییر دکوراسیون خانه. که فکر نکند از همه آدم های اطرافش جا مانده. 

من ولی اینطور وقت ها معمولا انتخاب دیگری دارم: فکر می کنم! 

وقتی زن غرغرو حسابی حرف هایش را زد و سبک شد، همان طور که چشم هایم بسته است، شروع میکنم به حلاجی کردن مسئله: الان دقیقا چرا ناراحتی؟ اصل ناراحتیت از چیه؟

بعد همه غرغرها می روند داخل یکی از این دو دسته: 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نمی توانم داشته باشم. وضع مالی مان اجازه نمی دهد. 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نخواستم داشته باشم. سبک زندگی ای که با وجود اینکه انتخابش کردم بعضی وقت ها پشیمانم می کند یا آزارم می دهد. 

با دسته اول شروع می کنم. چیزهایی که انتخابشان دست من نبوده. بله فلانی و فلانی وضع مالی شان بهتر از ماست. از یک خانواده و فرهنگ و در یک سن و سالیم ولی خانه شان سه برابر خانه ماست، توان خرج کردنشان بیشتر… خب دلیل این اتفاق دو چیز است. چیزهایی که آدم ها برای به دست آوردنشان تلاش کرده اند و رزق و روزی ای که خدا برایشان خواسته نتیجه زحمت های شبانه روزی خودشان است و حکمت خدا که وسعت در رزق را به صلاحشان دیده. نوش جانشان. من باید چکار کنم؟ تلاشم را بیشتر کنم و از طرف دیگر از خدا بخواهم برای من هم وسعت در رزق و خانه وسیع و زندگی راحت فراهم کند. بعد هم بسپارم به محبت خودش. اما یادم نرود مهم ترین چیزی که باید از خدا بخواهم حس خوب خوش حالی و خوش بختی است که با تمام وجود ایمان آوردم داشتنش معطل هیچ وسیله و بهانه ظاهری ای نیست. از ته دل به خدا بگویم تا وقتی آن زندگی راحت و آسوده را روزی ام می کند، یا حتی اگر به هر دلیلی که که خودش می داند، قرار نیست روزی ام بکند، این حال خوب را از خانواده ام دریغ نکند. بعد دوباره به خودم یادآوری میکنم که اینجا دنیاست. دار امتحان، مزرعه آخرت. قرار نیست همه چیز سر جای خودش باشد، قرار نیست زیادی خوش بگذرد. خانه جای دیگری است و آسایش حقیقی و قرار جای دیگری است. 

بعد میرسم به دسته دوم. انتخاب هایم. من هم اگر بخواهم شاید بتوانم هرفصل یک مانتو بخرم و سالی یک کفش مجلسی اضافه کنم و مدام تعداد کیف های توی کمدم بیشتر شود، مدل ظرف های پذیرایی ام را عوض کنم و در مهمانی ها اینقدر لباس تکراری تن دخترم نپوشانم. چرا این کار را نمی کنم؟ چه کسی مانع اصلی من است جز خودم؟ و عقلی که موهبت الهی است در وجودم و مدام نهیب می زند نگاه نکن مردم چکار می کنند، ببین «درست» چیست؟ و خدا از کدام زندگی راضی تر است؟ وقتی مانتوهای مرتب و آراسته برای مهمانی و گردش و خرید و … دارم چرا باید فکر اینکه دو سال است مانتو نخریده ام، باعث شود یکی دیگر به مجموعه این مانتوها اضافه کنم. یا وقتی کفش های سال پیشم هنوز سالم و نو مانده چرا باید دوباره کفش بخرم فقط چون یک سال است کفش نخریده ام. وقتی بچه ها در سنی هستند که تند تند سایز عوض می کنند چرا باید این اندازه برای لباس هایی که چندبار بیشتر پوشیده نمی شوند هزینه کنم یا چرا خوشبختی کودکم را در این ببینم که برایش اسباب بازی های گران و جورواجور بخرم وقتی یک دونفره نقاشی کشیدن یا کتاب خواندن یا خانه ساختن با همان لگوهای قدیمی یک دنیا خوشحالش می کند؟ چرا باید سبک زندگی ام را عوض کنم، بیفتم روی دور خرید و خرج کردن های بی انتها، فقط چون بیشتر آدم های دور و برم این روزها آن طور زندگی می کنند؟

.

.

.

زن غرغرو رفته. خیلی وقت است راهش را کشیده و غیب شده. حالا من مانده ام و فکرهای روشنم. انتخاب های عاقلانه ام. من مانده ام و خدایی که از نهان ذهن ها آگاه است. با همان پلک های بسته، زیر ملافه ای که به عادت وقت های خواب تا روی سرم بالا کشیده ام، حواسم را جمع حضورش می کنم و از ته دل می خواهم کمکم کند. کمکم کند که به قسمتم راضی باشم، به حکمت و محبتش اعتماد داشته باشم، کمکم کند پای انتخاب هایم بمانم، کمکم کند سبک زندگی ام را اسلامی کنم، کمکم کند از دنیا و همه جلوه های فریبنده اش دل بکنم… و در نهایت پاداش همه این تلاش ها را با لبخند رضایت خودش در عمق وجودم بنشاند. 


از ته دل می خوانم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب.


                         ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا…






* اتفاقی که باعث ناراحتی و دل مشغولی هرکس می شود یا دیگری فرق می کند. یکی ممکن ست بچه اش را مقایسه کند، دیگری اخلاق شوهرش را و نفر سوم میزان خوشبختی آدم ها را سانت بزند. چیزی که مهم است این است که یاد بگیریم ناراحتی مان را تحلیل کنیم، لایه های رویی را بشکافیم و به علت های اصلی برسیم و همان ها را هم به رضایت و آرامش تبدیل کنیم. هر آدم موفقی باید باید توان مقابله به امواج افکار منفی را داشته باشد. و فکر کردن موثر بهترین وسیله برای این کار است. 

  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



خیلی وقت بود که میخواستم درباره دوستی و دوست ها و رابطه با آدم ها تحقیق کنم. نیاز داشتم نهج البلاغه و کلی کتاب حدیثی را بگذارم جلوم تا تکلیفم را از سیره و سخنان ائمه بپرسم. شاید ماه ها به این فکر میکردم که من باید درست و حسابی درباره این قضیه بخوانم، بنویسم، نتیجه گیری کنم ولی فرصت نمیشد. تا یک کتاب دست میگرفتم گریه های دخترم بلند میشد که با من بازی کن، حواست به من باشه. وقت های کمی هم که خواب بود به کارهای عقب افتاده خانه که کم هم نبود، می گذشت. آن فراغتی که با خیال جمع بنشینم و چندساعتی بخوانم و بنویسم و نوت بردای کنم و غرق یک موضوع شوم اصلا پیش نمی آمد. حتی نصف شب ها هم مال من نبود، خستگی یک روز طولانی به کنار، دخترم هر یکی دوساعت بیدار میشد و گریه میکرد و به زحمت باید دوباره می خواباندمش. در این اوضاع تنها چیزی که نداشتم فراغت و تمرکز برای خواندن و یادگرفتن بود. 

همان روزها بود که با خودم فکر میکردم چرا من قدر دوران تجردم رو ندانستم؟ همه آن سال هایی که منتظر بودم و دعادعا میکردم زودتر ازدواج کنم و تکلیف زندگیم معلوم شود، همه آن روزهایی که از پادرهوایی و معلوم نبودن آینده حرص میخوردم،  اتفاقا یکی از بهترین روزهای زندگی من بودند. هم به اندازه کافی بزرگ شده بودم، هم استقلال داشتم و هم هیچ مسیولیتی نداشتم. حتی شام و نهارم هم آماده بود. ته تهش باید هفته ای یکبار اتاق سه در چهارم را مرتب میکردم. مسئولیت ها و مشغولیت های آن موقع کجا و حالا که جمع و جور و مرتب نگه داشتن یک خانه هفتاد هشتاد متری، لباس شستن و غذا پختن و مهمانی دادن و … همه این ها با من است. بعد تولد دخترم هم که یک شغل تمام وقت به همه این کارهای قبلی اضافه شده. 

باز حسرت خورم و حسرت خوردم برای روزهای تجردم. چرا بیشتر استفاده نکردم؟ وقت خواندن همه کتاب های لازم آن موقع بود، که بخوانی و خط بکشی و نوت بردای … حتی اگر از من بپرسید برای بچه داری هم باید آن روزها کتاب خواند. که آرامش فکری و وقت کافی داری. وقت رفتن همه کلاس هایی که حالا باید به زحمت بین برنامه روزانه ام برایشان جا باز کنم همان وقت بود. از تقویت زبان بگیر تا مهارت هایی مثل بافتنی و خیاطی و … وقت دوست شدن با قرآن و نهج البلاغه آن دوران بود. که شب تا صبح و صبح تا شب هایش مال خودم بود. حتی وقت محبت به پدر و مادرم همان روزها بود. که پیششان بودم، وقتم آزاد بود. می توانستم با یک جاروی خانه یا شستن ظرف های شام مادرم را خوشحال کنم. چند روز در هفته غذا را من درست کنم. شب ها شانه های پدرم را ماساژ بدهم، پای صحبت هایش بنشینم، مادرم را در جمع های فامیل و مهمانی ها همراهی کنم… نه حالا که همیشه دل مشغولی خانه خودم هست و همسرم و دخترم و … و فرصت و فکرم خیلی خیلی محدود شده برای رسیدگی به آنها، حتی محبت کردن بهشان. نه حالا که محبتم قبل از بقیه نثار افراد خانواده کوچک خودم می شوم.

بعد فکر کردم چرا این دوران بعد تمام شدن مدرسه و قبل از ازدواج انقدر برای دخترها منفور است؟ چرا همه اینقدر و خسته و ناراضی و منتظر ازدواجند. هی دعا.. غصه... دعا... چرا کسی به آنها نمی گوید که در طلایی ترین روزهای زندگی تان ایستاده اید که برای همه کارهای خوب دنیا وقت و فراغت دارید. برای همه کارهایی که بعدها حسرتش را خواهید خورد. برای برداشتن توشه هایی که در سال های دور و نزدیک به کارتان می آید. از مهارت های دستی و هنرهای مختلف بگیر تا خواندن و یادگرفتن و افزایش معرفت. تا رفاقت با خدا حتی. چقدر حواس جمع برای ما متاهل های خسته و پردغدغه با بار کینه و ناراحتی های ریز و درشت از خانواده شوهر مانده که با مناجات های شبانه پر شود؟

قدر این این سال های ناب را بدانید. برای همه کارهای خوب دنیا. قدر روزهایی که شبیهش را شاید سال ها بعد در دوران بازنشستگی پیدا کنید. تازه اگر آن موقع هم پادرد و کمردرد و ضعف حافظه و نگهداری از نوه ها حوصله و توانی برایتان بگذارد. 

آخ مجردها! قدر بدانید…


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سر مسئله ای از خانواده خودم دلگیر بودم. کی را داشتم که خودم را پیشش سبک کنم؟ هی چشمم کشیده شد سمت تلفن که زنگ بزنم به همسرم و با او درد و دل کنم. می دانستم که او بهتر از هرکس می فهمدم یا آرامم می کند. ولی یک خط قرمز بزرگ بین من و تلفن کشیده شده بود، یک قانون تجربی و عاقلانه: «هیچ وقت از خانواده خودت با همسرت دردودل نکن. بدی هایشان را به او نگو. در کوتاه مدت آرام و سبک می شوی ولی بعدها حتما ضررش را در رابطه خودتان با هم، رابطه آنها با هم خواهی دید!» یادم آمد تا به حال چند بار این خط قرمز را زیر پا گذاشته ام و سبک شدم و در تمام آن بارها، دیر یا زود پشیمان شدم. دست هایم را مشت کردم و همسر را از لیست تو ذهنم خط زدم. نفر بعدی مشاور عاقل دلسوز بی طرف غریبه ای بود که راهنمایی ام کند. چه خیال خامی. این وقت روز از کجا باید پیدایش می کردم؟ با خودم فکر کردم باید یکی از این آدم ها برای این وقت های استیصال پیدا کنم و این گزینه هم خود به خود خط خورد. نفر بعدی یکی از دوستانم بود. فکر کردم گوشی را برمیدارم، زنگ میزنم، حرف می زنیم و سبک می شوم. من تعریف می کنم و او تعریف می کند... چندان به نظر بد نمی رسید. آدم های مختلف هی توی ذهنم چشمک زدند، ولی همان موقع با خودم فکر کردم آخرش چی؟ فایده این دردودل ها چیست وقتی یکی تو می گویی و دو تا او و مدام هم راتایید می کنید و آخ گفتی... خدا صبرت بده... حواله می کنید و تهش راه حلی که پیدا نکردی هیچ، بار غصه های توی دلت هم بیشتر شده، حق به جانب تر هم شده ای... غیر از این حرف ها، هیچ وقت دوست نداشتم جزییات رابطه ام با خانواده ام، با همسرم، را فقط به خاطر یک دردودل کردن آنی، یک سبک شدن موقتی، روی داریه بریزم و همه جا جار بزنم. با همه جذاب بودنش این گزینه هم خط خورد. گزینه بعدی سخت بود ولی به نظر منطقی تر می آمد. گوشی را بردارم و زنگ بزنم به خودشان. رک و راست حرف هایم را بگویم، گلایه هایم را مطرح کنم. ته تهش ناراحت می شوند و می رنجند دیگر. تصورشان از من بد می شود. خب بشود، به جایش درکم می کنند... سخت بود ولی. عادت به این کار نداشتم. داشتم همه جوانبش را بررسی می کردم که یکدفعه زنگ خطر توی ذهنم به صدا درآمد: هرچند خیلی وقت ها مطرح کردن مشکل با خود آدمی که باهاش مسئله داری بهترین راه حل ممکن است، ولی الان وقتش نیست! الان تو رنجیده و عصبانی هستی. هنوز خودت تحلیل درستی از اتفاق نداری. ابعاد مشکل برایت واضح نیست، توی موقعیتی نیستی که منطقی صحبت کنی. بیشتر نیاز به دردودل داری... و اینطور وقت ها صحبت کردن با خود طرف، بدتر همه چیز را به هم میریزد و بعدها از کلی از حرف هایت پشیمان می شوی. وقتی دیگر نمی شوی کاریش کرد و آبی است که ریخته شده. 

پس باید چکار می کردم؟ دلم از حجم غصه و مغزم از شدت فکرهای درهم داشت می ترکید. چطور باید خودم را آرام می کردم؟

راه حل آخر جذاب نبود، آسان نبود ولی از همه منطقی تر بود. لپتاپم را روشن کردم، یک صفحه تازه ورد باز کردم. چند لحظه به سفیدی صفحه پیش رویم چشم دوختم و بعد تایپ کردم: امروز که با مادرم صحبت کردم حسابی رنجیدم.

یکی اینتر زد و پرسید: چرا؟

- چون از من توقعاتی دارد که درست نیست، چون هیچ وقت درکم نکرده، چون کسی من را نمی بیند. 

سوی عاقل درونم نوشت: بیشتر بچه ها همین مشکلو با پدر و مادراشون دارن، نه؟

- خب آره. 

- پس تنها نیستی و مشکل شایعیه. حالا دقیق تعریف کن چی شده؟

دقیقه های بعد را من نوشتم و او نوشت. من گفتم و او گفت. توی حرف هم پریدیم و برای هم مثال زدیم. بعد چشم باز کردم و دیدم هم سبک شدم هم راه حل پیدا کردم و از همه بهتر یک دوست جدید دارم: خود عاقلم!

 

« به تنهایی از پس خیلی از مشکلات برمی آییم، فقط اگر بلد باشیم با آن منِ عاقلِ درونمان گفت و گو کنیم... »


  • فرشته بانو

سم الله الرحمن الرحیم

 

 

امروز با خودم فکر میکردم کاش یکی هم پیدا میشد قصه ما را بنویسد. توی این دنیای پرهیاهو، وسط ماجرای پر سوز و گداز رمان ها، بین همه حکایت هایی که از دوست داشتن گفته اند و شنیده ایم، جای قصه ما زیادی خالی است عزیز…

امروز باخودم فکر میکردم کاش یکی قصه ما را مینوشت. من را می نوشت و همه آن شب بیداری های عارفانه. لابه لای کتاب ها. خیره به ماه روی بالکن کوچک اتاقم. من را مینوشت و دفترهایی که از قطعه های اشعار زیبایی که خوانده بودم پر میشد و کسی را نداشتم که مخاطبشان باشد. من را مینوشت روی آن تخت چوبی ساده، کنار شوفاژ با دسته کتاب هایی که هر روز کم و زیاد می شدند. با صفحاتشان به خواب می رفتم و لابه لای جمله هایشان چشم باز می کردم. من را با آن میز همیشه شلوغ و نامرتب. با برنامه کارهای انجام نشده. من را مینوشت وقتی غروب ها از دانشگاه برمی گشتم و سوز پاییزی کوچه ها را تنها قدم می زدم.  من را مینوشت وقتی بهارها دیوانه می شدم و عشقم نصیب هیچ بنی بشری نمی شد. عوضش تا دلت بخواهد بنفشه ها و قاصدک ها و شاخه های توت دانشگاه از محبتم سیراب می شدند. من وقتی دست دلم را محکم گرفته بودم که نیفتد، چشم دلم را خوب باز کرده بودم که پایش نلغزد، من وقتی توی راهروهای دانشگاه سر به زیر راه می رفتم و زیر لب ذکر «یا حافظ» می گرفتم.  من وقتی حواسم به صدای خنده ام، به رنگ روسری ام، به آدم های دور و برم بود… من وقتی به جای صورت به شانه استاد نگاه می کردم، تا مجبور نبودم حرف نمی زدم، کنفرانس نمی دادم و همیشه هنرمندانه خودم را در سایه نگه داشته بودم. من، وقتی حواسم بود که مردی منتظر من است و باید برایش پاک بمانم. چشمم، دلم، روحم و احساسم. کاش یکی قصه آن دخترکی را می نوشت که سر صبح، قبل کلاس هشت صبح، گوشی سیاه تلفن عمومی را گرفته بود دستش و همان طور که برگ های حیاط دانشکده را زیر پا له می کرد شماره آن کارشناس مذهبی را گرفته بود. پر از اضطراب و سوال و تردید بود و حالا به امید رسیدن به جواب، بوق های آزاد آن طرف خط را می شمرد. تا بالاخره تمام شد و صدای پدرانه مرد روحانی توی گوشی پیچید. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که به جای گلایه از شکست عشقی و عشق یک طرفه و راه حل خواستن برای راضی کردن پدر و مادر به ازدواج با هم کلاسی، از ترسش می گفت. از آدم هایی که توی دانشگاه دیده بود، از پسرهایی که هیچ کدام شبیه مرد سربه زیر رویاهایش نبودند و حالا کاخ آرزوهایش داشت فرومی ریخت. کاش یکی از دردودل های دخترکی می نوشت که به مردها بدبین شده بود، به خواستگارها، از کجا معلوم یکی شکل همین پسرهای بی قید و بند هم کلاسی نباشند که صدای خنده های بلندشان با دخترها همه سالن را برداشته بود. کاش یکی حرف های سر صبح مرد روحانی را قصه می کرد. وقتی آرام و مطمین فقط یک سوال از دخترک پرسیده بود: شما خودتون در ارتباط با نامحرم چطور هستید؟ و دخترک که انگار سوز پاییزی دانشکده و خلوتی سر صبح حیاط و کابین زرد تلفن عمومی و حتی مخاطبی که کیلومترها دورتر پشت تلفن بود، برایش شده بودند شاهدهای محکمه عدل الهی. دخترکی که یک آن فکر کرد نمی تواند دروغ بگوید. مکث کرد، سکوت کرد و با تمام صداقتی که داشت مردد لب زد من… من … همه تلاشمو میکنم. همین جواب انگار برای مرد روحانی کافی بود. که لبخندی بزند که هرچند دخترک نمی دید، از تن صدایش حس میکرد و کوتاه مختصر جواب دهد: پس مطمین باشید یکی هم پیدا میشه که مثل شما همه تلاشش رو بکنه… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد گذاشتن گوشی روی ابرها راه می رفت. قدم های بلند برمی داشت. همه وجودش شادی و آرامش شده بود. و تا کلاس پرواز کرد. همان جمله کوتاه انگار آب سردی باشد بر همه ترس ها و غصه هایش. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد آن تماس دیگر خیلی بیشتر از قبل حواسش به خودش بود، به حجابش، به تن صدایش، به نگاه هایش… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که دو سال سر به زیر رفت و آمد و دلش بند هیچ کسی نشد. 

امروز با خودم فکر می کردم کاش یکی هم پیدا می شد قصه ما را بنویسد عزیز. قصه تو را بنویسد وقتی خیابان های شهر غریبه را تنها گز می کردی. قصه پسرکی که در شلوغی دانشگاه چشمش همیشه پی کفش هایش بود. دوستانش از روبه رو می آمدند و تا می توانستند با دست و صورت شکلک در می آوردند. شاید متوجهشان شود. و آنقدر مثل همیشه چشمش به موزاییک های حیاط چسبیده بود که تا صدایشان را از یک قدمی نمی شنید، متوجهشان نمی شد. کاش یکی پیدا می شد قصه تو را بنویسد، وقتی توی راهروهای دانشکده از ترس استشمام عطر نامحرم با دهان نفس می کشیدی، وقتی توی آزمایشگاه  تمرین ها را عددسازی نمی کردی و تا آخرین نفر می ماندی تا توی گزارش کارت دروغ ننویسی، وقتی حرص همه هم گروهی هایت در می آمد. کاش یکی هم پیدا می شد قصه تو را بنویسد. وقتی تابستان های کشدار سخنرانی را پلی می کردی و هنسفری به گوش میرفتی سراغ حیاط بزرگ خانه تان. آب دادن به درخت ها، رسیدگی به گل ها… وقتی هی گوش می کردی، فکر می کردی و خودت را بزرگ می کردی. 

امروز با خودم فکر می کردم وسط این همه قصه عشقی پرماجرا، کاش یکی هم داستان ساده ما را می نوشت. بی بحران، بی تنش، بی تعلیق. وقتی توی حرم، نزدیک ضریح رفته بودی سجده و پشت هم تکرار کرده بودی: استخیرالله خیرا… وقتی چند ساعت بعد با آن کت و شلوار خاکستری روبه روی من نشسته بودی. و من که مثل همه خواستگارهای قبل زل زده بودم به جوراب هایت. وقتی برگه سوال هایت را درآوری. تو پرسیدی، من پرسیدم. تو گفتی، من گفتم. تو تعریف کردی، من تعریف کردم. وقتی توی تمام آن دقیقه ها گوش بچه بازیگوش دلمان را محکم گرفته بودیم که خوشمزگی نکند، سر به هوایی نکند، اجازه دهد «عقل» به کارش برسد… کاش یکی قصه ما را می نوشت وقتی به محض بیرون آمدن از خانه ما به مادرت گفته بودی عالی. بیست بیست. و من چندساعت بعدش، توی جلسه قرآن نشسته بودم چفت دوست صمیمی ام و آرام گفته بودم خیلی خوب بود. فکر کنم همین بشه…

کاش یکی قصه مارا می نوشت وقتی تو برگشته بودی دانشگاهت و من مانده بودم و امتحاناتم. بعد یک روز جمعه، مادرت زنگ زده بود خانه مان و اجازه خواسته بود تلفنی بقیه صحبت هایمان را ادامه دهیم. چند دقیقه بعدش تو زنگ زده بودی. پسرکی که روی نیمکت زرد نشسته بود و خودش را توی تلفن معرفی می کرد. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بااسترس و پر از هیجان تلفن به دست وسط شلوغی اتاق همیشه نامرتبش ایستاده بود و نمی دانست چه بپرسد. کاش یکی قصه پسرکی را می نوشت که بین درخت های چنار پارک روبه روی خوابگاهش راه می رفت و از خودش می گفت…

می دانی عزیز. قصه زیاد خوانده ام. همه عشق های پر سوز و گداز دارند و معشوق های آن چنانی. داستان یک خطی ما پیش آنها زیادی ساده است. مایی که نه شکست عشقی خوردیم نه شب بیداری های عاشقانه کشیدیم، نه گریه های در فراق یار کردیم… مایی که منتظر ماندیم تا آنی که باید بیاید. وقتی آمد، وقتی شناختیمش. دستمان را توی دستش گذاشتیم، دل به دلش دادیم و عاشقش شدیم. کاش یکی قصه شعرهای عاشقانه ای که تو برای من گفتی، متن های عاشقانه ای که من برایت نوشتم… کاش یکی قصه عمق محبت ما را هم می نوشت. 

«و من آیاته ان خلق لکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه»



  • فرشته بانو