همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. سال نو و روزهای قشنگ رجب پربرکت باشه براتون ان شاالله. خب اینطور که معلومه مدتی این مثنوی تاخیر شد... عذرمیخوام بابتش. همون طور که خودتون هم میبینید من وارد هردلیل که میشم انقدر میخوام مفصل بنویسم و به همه جوانبش اشاره کنم که یه وقت و انرژی زیادی میخواد شروع اون بحث. و تو شلوغیای اسفند این وقت اختصاصی رو نتونستم برای اینجا بذارم.  یه سری از کامنتا هم مونده که ان شاالله فردا و پس فردا همه رو جواب میدم. بازم خیلی خیلی ممنونم ازتون که بحث رو کامل میکنید با نظراتتون.

خودم خیلی دوست دارم زودتر این بحث حال خوب تموم بشه چون چندتا حرف خیلی مهم دیگه هم دارم که معطل تموم شدن این بحث مونده. فعلا بریم سر دلیل چهارم که به نظر من خیلی مهمه. 


۴ ) دلیل فلسفی


اسمش رو گذاشتم دلیل فلسفی چون به فلسفه زندگی و نوع نگاه آدم برمیگرده. راستش من فکر میکنم درصد زیادی از بد بودن حال ما آدم ها به خاطر اینه که فلسفه زندگی رو درست نفهمیدیم. اشتباه گرفتیم. و همین اشتباه گرفتنه باعث میشه به دنبال چیزی بدویم که اساسا دست یافتنی نیست.

نمیدونم ریشه این مشکل کجاست یا از کجا باید درستش کرد. اما هرچی هست، همین اصلاح نگاه به دنیا و ویژگی های زندگی دنیا مشکل خیلی ها رو حل میکنه. یه تغییر نگرشی ساده که مشکلات عملی رو برطرف میکنه. جالبه نه؟

قضیه اینجاست که خیلی از ما اون ته ته ذهنمون دنیا رو با بهشت اشتباه گرفتیم. یعنی توقع خصوصیات بهشت رو از دنیا داریم و طبیعیه که محقق نمیشه و مدام ما رو ناامید میکنه. 

فرق دنیا با بهشت چیه؟ در بهشت حال خوب مستدام وجود داره و در دنیا اصلا قرار نیست وجود داشته باشه! نمیشه وجود داشته باشه!

دلیلش این نیست که ما جایی کم گذاشتیم یا باید بیشتر تلاش کنیم یا ما بدشانسی آوردیم و بدبختیم و ... نه! اصلا نمیشه در دنیا زندگی کرد و حال بد نداشت، غم نداشت، غصه نداشت... زندگی بدون غم وجود نداره. 

احتمالا شما هم این جملاتی که تازگی ها تو اینستاگرام رایج شده به چشمتون خورده: من فقط قسمت خوب زندگیم رو با شما شریک میشم یا همه روزهای بد دارن، یا از روی پیج کسی زندگیشو فضاوت نکنیم و ... صاحبان اون صفحه های رنگی و پر از گل و بلبل چی میخوان بهمون بگن؟ که تو زندگی ما هم غم و غصه و خستگی و افسردگی و شلوغ پلوغی و ناامیدی هست. منتهی شما نمی بینید. و واقعیتش اینه که باوجود این جمله ها باز هم برای ما سخته باور کنیم حرفشون راسته. پیش خودمون فکر میکنیم مد شده این حرفا رو بزنن یا نکنه میگن که چشم نخورن... چرا نمیخوایم باور کنیم؟‌چون یه فکت غلط ته ذهنمون حسابی جا خوش کرده: که زندگی شیرین بدون غصه وجود داره. 

من کی از این اشتباه بیرون اومدم؟ بعد از ازدواجم. تا قبل از ازدواج من هم لاید مثل خیلی از دخترای مجرد دیگه با خودم فکر میکردم تنها فاصله من با خوشبختی ازدواجه. به زبون نمی اوردم ولی انگار قرار بود خطبه عقد خونده بشه و من با یه مورد کاملا هم کفو و مناسب ازدواج کنم تا همه چی دنیا خوب و روبه راه بشه. پامو بذارم تو بهشت. 

این اتفاق افتاد. من ازدواج کردم. با یه فرد کاملا مناسب. ولی بعد یه مدت سرخوشی اول ازدواج، اون بهشت رویایی هم تموم شد. دوباره سر و کله غصه ها پیدا شد. هرچند شکلشون عوض شده بود. دیگه غرغرهای تنهایی و مجردی و عدم استقلال و بی همدمی و معلوم نبودن آینده نبود... ولی ماهیتشون همون بود. بازم غصه بودن. به همون تلخی و زشتی که قبلا بودن. 

حالا این مثال درباره ازدواج بود. ولی تو همه همه همه چیز صادقه، ما مدام برای خودمون یه هدف تعریف میکنیم و منتظریم بهش برسیم و مطمینیم همه مشکلات و غم های الانمون به خاطر فاصله ایه که از اون هدف داریم، یکی بچه نداره، یکی مریضه، یکی میخواد کنکور بده، یکی دنبال شغل مناسب میگرده، یکی دوست داره خونه بخره و ... هدف ها تعیین میشن، بالاخره بهشون میرسیم و بعد یه مدت کوتاه خوشی کوتاه مدت دوباره مثل کارتون سیندرلا ساعت دوازده میشه و همه چیز به حالت قبلیش برمیگرده. 

شاید شماها هم انقدر این رفت و برگشت ها رو تو زندگی تجربه کرده بشید که به این نتیجه رسیده باشین که مشکل جای دیگه ایه. انگار قرار نیست ما اینجا خوشی و آرامش دایمی داشته باشیم. 

بله دقیقا همینه. قرار نیست و فهم همین نکته کوچیک کلید حل خیلی از ناراحتی هاست. 

یه بزرگی میگفت اصلا زندگی بدون غم نمیشه. ذات دنیا با رنج و غصه تنیده شده. همون طور که خود قرآن به صراحت میگه: لقد خلقنا الانسان فی کبد. اصلا انسان را در رنج آفریدیم. 

اما اینجاست که تفاوت آدم ها معلوم میشه. اینکه تو یا باید غم درونی داشته باشی یا غم بیرونی. بدون غم نمیشه اما اما اما خدا نوع این غم رو به انتخاب ما قرار داده. میشه برای غصه های کوچیک زندگی مون حالمون بد باشه و روزامون خراب بشه و میشه غصه های بزرگ بیرونی داشته باشیم. از جنس غصه های اولیای خدا. راستش شدت غصه خیلی فرق نمیکنه، یعنی اونی که به ظارهر غم کوچیک تر و آسون تر رو برمیداره در نهایت به اندازه همون آدمی اذیت میشه که دردهای عمیق داره. 

پس از غصه راه فراری نیست. تنها راه حل اینجاست که چه نوع غمی رو انتخاب کنیم. 

و حال بد مال غم های کوچیک دنیاییه. غم های بزرگ با همه سختی و درد و رنجشون با خودشون آرامش و اطمینان و رضایت هم میارن. درحالی که غم های کوچیک آدم رو به ناشکری و ناامیدی و کم طاقتی میرسونن. 

پس همه حرف این پست تو دو نکته بود:

اول اینکه از دنیا توقع غیرواقعی نداشته باشیم. بدونیم غصه جزء لاینفک زندگی دنیاییه. پس به جای اینکه ازش فرار کنیم بپذیریمش و خودمون رو براش آماده کنیم. 

یه مثال جالب براتون بزنم. من اوایل در ارتباط با خانواده همسرم به شدت سنگ تمام میگذاشتم. یعنی هرکاری که فکرش رو بکنید انجام میدادم که از من راضی باشن و مشکلی بینمون به وجود نیاد. با این وجود در کمال بهت من باز هم هرچند ماه یکبار یه مشکلی این وسط بوجود می اومد که واقعا من هیچ تقصیری توش نداشتم. یعنی یا کاملا سوءتفاهم بود یا ربطی به من نداشت یا به خاطر بی تدبیری همسرم بود و ... این برنامه سالها طول کشید. یعنی من مدام همه تلاشم رو میکردم که همه جوره راضی نگهشون دارم و مقدمات دلخوری رو فراهم نکنم، و باز هم هرچند وقت این اتفاقی که انقدر ازش فرار میکردم اتفاق می افتاد. و میتونید تصور کنید که من هربار چقدر اذیت و ناراحت میشدم که بدون اینکه کوتاهی ای کنم به خاطر اس ام اسی که تحویل داده نشده یا مهمونی ای که یکی دیگه گرفته یا امتحانی که زمانش دست من نیست و با یه برنامه دیگه تداخل داره... خانواده همسرم از من ناراحت بشن. منی که تو این رابطه هیچ وقت خودمو ندیده بودم تا بتونم راضی نگهشون دارم. خلاصه این قضیه بود و من هی تلاشم رو بیشتر میکردم و باز این اتفاق می افتاد و هربار به شدت منو داغون می کرد. اما کی تموم شد؟ وقتی تکرار این ماجرا منو به نتیجه جالبی رسوند. اینکه از اساس توقع اشتباهی داشتم. رابطه بدون دلخوری تو زندگی واقعی وجود نداره. چرا؟ چون دنیا دار تزاحمه. سلیقه من، فکر من، نظر من، وظایف من، اعتقادات من ... همه و همه مدام در تقابل با آدم های مختلفه و همین تزاحم و تقابله ناراحتی ایجاد میکنه. فقط خود آدمه که با خودش مشکل نداره که تازه اونم خیلی هامون داریم! :) 

وقتی اون هدف غیرواقعی رو کنار گذاشتم و به هرسختی که بود بالاخره پذیرفتم که تو این رابطه هم هرچند دو طرف خوب و مومن و خیرخواه ... مشکلات و ناراحتی هایی پیش بیاد، همه چیز به طرز شگفت انگیزی آسون شد. حتی برای راحت شدن کار خودم بازه زمانی هم تعیین کردم که مثلا تو سالی چهار بار مشکل جدی و دلخوری با خانواده همسرت پیدا میکنی. بعد هربار که دوباره یه ماجرایی شروع میشد به جای اینکه مثل قبل عزا بگیرم که ای داد! باز من بی تقصیر مقصر شدم! باز باید روزام تلخ بشه، اعصابم خرد بشه، فکرم مشغول بشه روزها ... تا همه چی به حالت عادی قبل برگرده... به جای همه این کارا با خودم فکر می کردم که خب این چندمی امساله؟‌وقتش بود یا زودتر شروع شد؟ یا حتی یه ماه بیشتر طول کشید؟ :) 

حالا ماجرای کل درد و مشکل و گرفتاری تو این دنیا هم همینه. ازش فرار نکنیم. براش اماده باشیم و بپذیریمش. چون در هرحال میاد. و انقدر سعی نکنیم زمینه هاشو کم کنیم، براش دنبال علت بگردیم و اون علتا رو مقصر بدونیم.  بالاخره برای همه غصه هست و میاد چه بخوای چه نخوای. 

من حتی یبار نشستم با خودم فکر کردم گیریم که من هیچ مشکلی تو زندگی شخصیم نداشته باشم، هیچی هیچی. با اطرافیانم هم. حتی اطرافیانم هم با هم خوب باشن که من غصه اونا رو هم نداشته باشم... یه حالت رویایی که واقعا دست نیافتنیه اما فرض بگیریم که هست. اما تو این حالت هم حتی گاهی خبر فوت یه دوست میتونه تا مدت ها زندگی آدمو تلخ کنه. اونو چکارش کنم؟ من تا کجا توان و اختیار دارم که جلو غصه های اطرافم رو بگیرم؟

آیا همه دنیا تو صلحن؟ آیا بچه های یمن کشته نمیشن؟ فلسطینیا آواره نیستن؟ مردم بحرین، سوریه ... همه فقرها و دردها و مشکلات دنیا. اینا رو چکارش کنم؟ 

به جای این تلاش بی فایده، دل بستن به سرابی که وجود نداره، بهتر نیست با واقعیت دنیا کنار بیام؟


دوم هم اینکه دنبال غم های بزرگ باشیم. دردهای عمیق. غم آدم های دیگه، غصه مردم. غم های متعالی. از این دایره تنگی که دور خودمون کشیدیم بیرون بیایم و دنیا رو ببینم. برای آدمهایی که نسبتی با ما ندارن غصه بخوریم، به سرنوشتشون حساس بشیم، کاری اگه از دستمون برمیاد انجام بدیم... خودخواهی و خودبینی مون دو کنار بذاریم و بعد تک تکمون میبینیم که غصه های کوچیکمون هم تموم میشن. یا واقعا خدا اداره زندگی مون رو به عهده میگیره و زندگی فردی و خانوادگی خوب و کم مشکلی خواهیم داشت و یا غصه ها و مشکلات می مونن اما دیگه ما رو اذیت نمیکنن. چون ما دیگه بزرگ شدیم و زورشون بهمون نمیرسه. 

خودمون رو از خبرهای بد، از پیگیری اوضاع دنیا، از غصه های آدم های دیگه دوست و آشنا و فامیل دور و نزدیک، از حل گرفتاری های مردم ... دور نکنیم. سرمونو تو برف نکنیم به امید اینکه یه آشیونه کوچیک شاد بسازیم. که ساخته نمیشه. حتی وقتی به ظاهر همه چیش سر جاشه هیچی ما رو خوشحال نمیکنه. تو غصه های بقیه آدما شریک شیم و براشون دل بسوزونیم و بعد ببینیم که حال خوب و حس شادی و خوشبختی تمامش دست خداست و هیچ ربطی به اون عواملی که فکر میکنیم نداره. 


بسم الله الرحمن الرحیم


مشکل چهارم: مصرف گرایی


خب واقعیتش اینه که از اول بنا نداشتم این موضوعو تو دلایل بیارم. به نظرم یه بحث فرعی بود که میشد بهش اشاره کرد یا نه. در هرصورت زیادی مصداقی بود. فکر میکنم استارت توجه به این عامل رو یکی از دوستان تو کامنت ها زد و بعدش من هی بهش فکر کردم و انقدر نمونه پیدا کردم که دیدم بعله. یه عامل خیلی مهمه. 


راستش اولین بار که یکی از دوستانم بهم گفت میخوام مبلام رو عوض کنم جا خوردم. از عمر ازدواجشون شش هفت سالی میگذشت حدودا، و من هیچ جوره پیش زمینه ای از این نداشتم که میشه یک وسیله خونه رو قبل خراب شدن، یا حتی بعد پیدا کردن یک مشکلاتی به جای تعمیر، فقط محض تنوع عوض کرد. دیدی که من تا اون موقع از اطرافم گرفته بودم این بود که خب مثلا آدم یک دست مبل موقع عروسی میخره و این هست، سال های خیلی خیلی بعد اگه خونه بزرگ شد اگه نیاز بود و اینا یه دست دیگه بهش اضافه میکنه، یا اگه این مشکلی پیدا کرد روکشش رو عوض میکنه... بعد خیلی اتفاقی همین نمونه ساده هی تو زندگی اطرافیانم تکرار شد. اونایی که خیلی مذهبی بودن، اونایی که ساده زیست بودن حتی، هنوز ده سال از ازدواج هیچ کدوم نگذشته بود ولی من خونه هرکس که میرفتم میدیدم اینم مبلاش عوض شده، سرویس تختش عوض شده... و راستش رسید به اینجا که خودم هم یک روز با خودم فکر کنم خب اگه ما پولی داشتیم بد نبود مبلا رو عوض میکردیم و برای توجیهش یه سری بهانه ردیف کنم که فلان جاش خراب شده یا از اولم راحت نبودن و ... همون موقع سریع به خودم اومدم که تو  دیگه ادامه این زنجیره نباش! چون ممکنه دو نفر دیگه هم بیان خونه تو و این رفتار تو باعث بشه به این موضوع فکر کنن و یه رفتار غلط همین طور به صورت تسلسل وار در جامعه تکرار بشه. اتفاقی که الان سر جهیزیه یا مراسم عروسی افتاده و اگه نتیجه ش دیر ازدواج کردن جوونا باشه که هست، به نظر من تک تک آدمایی که با همون رفتار به ظاهر شخصی خودشون، این موضوعو تقویت کردن تو گناهش دخیلن.

 این عوض کردن وسایل با هدف ایجاد تنوع، اصلا یک فصل جدید تو سبک زندگیه که سال های اخیر شروع شده و دلیلش افزایش رفاه مادی و ازون طرف ویروس مصرف گراییه که همه تولیدکننده ها به خاطر سود خودشون به جون مردم انداختن. یعنی میشه دنیا رو به دو قسمت عمده تقسیم کرد. فروشنده و خریدار. و حالا فروشنده ها به خاطر سودشون دارن فرهنگ مردم رو عوض میکنن، نیاز کاذب ایجاد میکنن حتی... در گذشته اول نیاز بود بعد متناسب باهاش یک وسیله مثلا طراحی میشد، الان تولیدکننده ها میگردن ببینن کجا میتونن یک نیاز بگنجونن که متناسب باهاش وسیله تولید کنن. نمونه ش هم که الی ماشاالله از تخم مرغ پز و ماست بند و ... گرفته تا آویز ساعت. یعنی من اولین بار که آویز ساعت رو دیدم واقعا به هوش طراحش آفرین گفتم که چه جوری تونسته این ایده رو بزنه که اصلا یه نوع جدید از زیورآلات واسه یه جای جدید طراحی کنه که استقبال هم بشه. واقعا تا چندسال پیش به ذهن کدوممون میرسید به بند ساعت هم میشه یه چیز تزیینی آویزون کرد؟...

میدونید تا وقتی دست این طرف پوله، این ماجرا تمومی نداره. اون طرف مدام ایده های جدید میزنه، نیاز کاذب ایجاد میکنه و با همه ابزار رسانه ای که در اختیار داره و تبلیغات موثر اون نیاز رو واقعی جلوه میده... این ماییم که باید یه جایی جلوی این پروسه رو بگیریم. 

چرا؟

چون سنگینی همه این بارهای اضافه ای که داریم رو زندگیمون میذاریم، بدون اینکه حواسمون باشه داره حالمون رو هم همین طور سنگین و آشفته میکنه. تمام لباس ها، وسایل خونه، زیورآلات، کیف و کفش و فرش و پرده و مبل ... اینا همه رو دوش مان. چرا؟ چو متعلق به مان و هر تعلقی یه بخشش به ما وصله. مثل یه آدمی که یه عااالمه سیم بهش وسله به چیزای مختلف. ما الان این شکلی شدیم. این آدم قطعا نمیتونه بدوه، نمیتونه پرواز کنه، نمیتونه نفس بکشه از یه جایی به بعد. 

و اون (جا) کجاست؟ وقتی قصد خرید دیگه رفع یک (نیاز واقعی) نیست. 

روی واقعی تاکید دارم، چون همیشه آدم یک نیازی رو برای خودش جور میکنه، بماند که الان طوری شده که آدم ها خیلی رک و راحت میتونن بگن برای تنوع، برای تفریح، برای خوب شدن حالم ... خرید کردم. و نمیدونن که این خرید دقیقا ضد اون خوب شدن حاله، چون یه باربر که به سختی میتونه قدم از قدم برداره رو شما داری هی دوشش رو سنگین تر میکنی. این سبک خریدها فقط یه لذت آنی میده و فریب میخوریم.  

این عامل رو توی نیازهای اجتماعی آوردم، چون جامعه داره هی تقویتش میکنه و بهش پر و بال میده. مثل همون قضیه مبل که گفتم. مثلا اگه ما کفش یا کیف یا مانتو خوب و سالم داریم چرا باید سال بعد فقط به خاط اسم خرید عید دوباره یکی بخریم؟ چون همه میخرن. چرا باید توی جهیزیه ها یا سیسمونی ها انقدر وسیله غیرضروری و اضافه باشه؟ چون همه میگیرن. 

من همیشه کفش اسپرت می پوشم. سالی که تازه ازدواج کرده بودم یه کفش مشکی که یکی دوسانت پاشه داشت برای عید خریدم. تنها کفش مهمونی من همونه. تا الان که شش هفت سالی گذشته هرسال دم عید چک کردم دیدم هنوز خوبه و سالمه، مدلش هم جوری نبوده که از مد بیفته، پس بهانه ای نداشتم برای عوض کردنش. مهمونی های خاص در طول سال می پوشمش و عید به عید و دوباره میره تو جاکفشی. الان دیگه یه حالت رکورد زدن پیدا کرده برام که یک سال دیگه هم اضافه بشه. یا یادمه یکی از استادامون تعریف میکردن که من خیلی سال پیش یک چادرمشکی خوب گرفتم و پایینش رو هم خودم با دست تمیز و ریز تو دادم، مهمونی به مهمونی میپوشم و همیشه با دست می شورمش و مثلا بیست ساله که این چادرمشکی مهمونی منه... حتما شما هم ازین مثالای جالب دارین که خوشحال میشم برامون بنویسین. 

وقتی به این مثالا میرسیم میبینیم یک جای اصلی کار میلنگه. اصلا مشکل یه جای دیگه ست. اینکه ما تنوع و تفریح زندگی مون شده خرید. اصلا کی دیگه روی نیازهای واقعی و اساسی فکر میکنه؟ 

اینو چکارش کنیم؟

بهتره اول ریشه یابی کنیم. هر آدمی تو زندگیش به تنوع نیاز داره، به ذوق و شوق نیاز داره، به تفریح نیاز داره، به حس تازگی نیاز داره... حالا اگه این نیازای طبیعی با چیزای اصیل پرنشن، گزینه هایی مثل خرید میاد جایگزینشون میشه. 

اون آدمی که اهل مطالعه و علم و درس و بحثه چرا مثل ما به فکر عوض کردن وسایل خونه ش نیست یا تو هر مهمونی یه لباس جدید نمی پوشه؟ چون تفریحش کسب علم و مطالعه ست، نیاز به ذوق و شوقش رو با چیزای جدیدی که می فهمه و میخونه برطرف میکنه، شخصیتش رو از آگاهیش و دانسته هاش میگیره نه از ظاهرش که حالا از همه شیک تره یا خوش سلیقه تره و فلان، اینکه ساکن نیست و مرده نیست، داره خودشو بالا میکشه و روبه جلو حرکت میکنه، حس تر و تازگی رو بهش میده و در نتیجه دیگه تو اسباب و وسایل خونه دنبالش نمیگرده. 

وقتی توجه به روح باشه، مادیات(با همه مصادیقش) میشه ابزار نه هدف.

یه دوستی دارم که به شدت آدم مذهبی و ولایی ای هم هست. منتها بیکاره. البته همون طور که تو پست قبل گفتم کی قبول میکنه که بیکاره؟ این دوست من هم به همین صورت. ولی من که از بیرون نگاهش میکنم میفهمم که حسابی بیکار و بی دغدغه ست. هیچ مسیر روبه رشد جدی ای برای خودش تعریف نکرده که جزئی از اون باشه، نه درسی، نه حوزه ای، نه حفظ قرآنی، نه یه سیر مطالعاتی یا کلاس فوق برنامه ای، نه شغلی، نه حتی بچه های بعدی. جالب اینجاست که من هربار میبینمش یه ایده جدید واسه خونه شون داره، یبار میگه دیوارا رو رنگ کنیم، یبار میخوام این دوتا وسایلمو بفروشم به جاش فلان و فلان بخرم، یبار میخوام فلان وسیله م رو بزرگ تر کنم، یبار حتی خونه مونو عوض کنیم... یعنی بعضی وقتا دلم به حال شوهرش می سوزه که هر ماه همسرش براش یه برنامه جدید داره. چرا؟ چون اونقدر بیکاره که همه گیرش افتاده به وسایل خونه. 

اصلا میشه همینو نشونه گذاشت. هروقت دیدیم خرید و تغییر و عوض کردن داره میاد تو فکرمون یعنی راکد شدیم. یعنی روح رو رها کردیم... چاره ش اینه که به فکر تفریحات روح باشیم. دوتا کتاب تازه رو شروع کنیم، یک کلاس یا دوره جدید ثبت نام کنیم، دنبال کسب علم بریم، حتی یه مجموعه سخنرانی واسه گوش دادن انتخاب کنیم، یک دغدغه هامونو بزرگ کنیم و دنبال خبرای جهان اسلام باشیم، تحلیل سیاسی بخونیم... ببینیم تو دنیا چه خبره. دقیقا به نسبتی که توجهمون به تمام مصادق مادیاته، به همون نسبت داریم درجا میزنیم. حالا کم یا زیاد. 


البته این رو در نظر بگیرید که این بحث مصرف گرایی یه دامنه گسترده داره. یعنی اگر منطقی فکر کنیم اساس زندگی خیلی هامون میره زیر سوال. خیلی نیازهای واقعی رو حتی میشه یا چیزهای دیگه رفع و رجوع کرد... یه چیزی مثل زندگی قدیمی ها که تا چینی رو بند میزدن و لباس رو رفو میکردن و ... یا سبک زندگی مینی مال که تازگی تو غرب راه افتاده. یعنی اون ضرورته خیلی میتونه پایین بیاد و دست نیافتنی بشه که شاید درست هم باشه. منتهی ما داریم تو جامعه امروز زندگی میکنیم و خواهی نخواهی مقدار زیادی آلوده شدیم به مصرف گرایی. مهم اینجا اینه که گسترشش ندیم، هی پیشرفت نکنیم توش. همین جایی که هستیم بمونیم یا کم کم و به تدریج اصلاحش کنیم. یعنی عوض کدن مبل نرسه به عوض کردن پرده و فرش... یه دست لباس عید هرسال نرسه به دو دست اسپرت و مجلسی، و باز کم کم تو همین یه دست با خودمون فکر کنیم کدوماش واقعا لازم نیست و میشه با همون قبلی ها سر کرد. پس یهو سختش نکنیم. هرکس تو کلاس خودش، طبقه اجتماعی خودش، شرایط و اطرافیان خودش ... فقط جلو پیشرفت این عادت اشتباه رو بگیره. و بفهمه نشونه یه مشکل خیلی خیلی بزرگ تره. 

  مصرف گرایی هم نتیجه حال بده و هم دلیلش.

 پس چرا حالمون خوب نیست؟ چون دوشمون حسابی سنگینه و هر روز هم سنگین ترش میکنیم. 


بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. اینطور که معلومه ما باید حالا حالاها تو بحث دلیل اجتماعی بمونیم. بس که دامنه مصادیقش گسترده ست. بریم سر مشکل سوم:


مشکل سوم: وابستگی


 خانواده من تهران زندگی نمیکنن و خب به طور طبیعی از وقتی دخترم بزرگ شده وابستگی خیلی بیشتری بهشون پیدا کرده. این شده که هروقت باهمیم و ما میخوایم برگردیم تهران، یا اونا تهرانن و دارن برمیگردن، همه هوش و حواسمون به اینه که دخترم از این جداشدن و دوری اذیت نشه. هم من و پدرش به شدت مراقبیم و چند روز خیلی هواشو داریم که یهو دورش خلوت شده، و هم ازون طرف پشت سر هم توصیه میرسه. یبار که مامانم اینا تازه رفته بودن، هنوز یکی دوساعت نشده بود که زنگ زده بودن و توصیه دخترمو میکردن: امروزو تو خونه نمونین ها! ببرش پارک. مدام سرشو گرم کن! بچه اذیت میشه... و کلی ابراز نگرانی و توصیه دیگه. همون جا بعد قطع کردن تلفن من به خودم گفتم چرا هیشکی جوش منو نمیزنه؟ چرا هیشکی به فکر دل من نیست که ازین دوری مچاله شده؟ چرا همون طور که من این چند روز حواسم بیشتر به دخترمه، همسرم حواسش به من نیست که اذیت نشم؟ ... و خلاصه سیل دل گیری ها و غصه ها داشت راه می افتاد که یه دفعه به خودم اومدم: من چند سالمه؟


بله یه وقت هایی واقعا باید برگردیم و از خودمون بپرسیم « من چند سالمه؟»  مجرد و متاهل، بچه دار و بی بچه، فرقی نمیکنه، وقت های زیادی هست که مثل یک بچه دو ساله منتظریم که بقیه هوای ما رو داشته باشن، بقیه هولمون بدن، بقیه نگرانمون باشن، بقیه مجبورمون کنن، بقیه خوشحالمون کنن، بقیه بهمون انگیزه بدن،  بقیه سر ذوقمون بیارن...

این حالت منفعل بودن و وابستگی و همیشه منتظر بقیه بودن رو من تو بیشتر خانم های جامعه می بینم. چه اون مادرا و مادربزرگ هایی که با کمردرد و پادرد و مریضی های دیگه، باز هم کارایی رو میکنن که براشون سمه و مضره و بچه هاشون باید بیان دعواشون کنن و جلوشونو بگیرن، چه خانم های خونه داری که تا همسرشون برنامه بیرون و تفریح و ... نچینه همون طور بی انگیزه به زندگی روزمره شون ادامه میدن و همش فکر میکنن این چه شوهریه که من کردم، چه اون دخترای مجردی که فقط منتظر ازدواجن و بلد نیستن خودشون برای خودشون گل بخرن، هدیه بخرن، با خودشون برن بیرون و یه روز خوب واسه خودشون بسازن، چه من که بعد رفتن خانواده م غمگین و افسرده میشدم و فکر میکردم وظیفه همسرمه که منو از این حال بیرون بیاره. 

واقعیتش اینه که ما همش منتظریم. و یه عمر همین طور وابسته و منفعل می مونیم و علت همه ناکامی ها و ناراحتی ها و نرسیدن به آرزوهامونو گردن همسرمون و پدر و مادرمون و اطرافیانمون و جامعه مون و شرایطمون میندازیم. فکر نمیکنیم که در کنار این همه آدم یکی از کسایی که میتونه کاری واسه ما بکنه هم «خودمون»یم! 

مدام منتظریم که یکی هولمون بده. خیلی وقتا این فرد یکی از دوستامونه. بیا با هم فلان کارو بکنیم، با هم فلان کتابو بخونیم، با هم قرار بیرون بذاریم، با هم بریم پارک، با هم بریم خرید، با هم بریم چکاب بدیم! و حتی تازگیا من از یه خانومی شنیدم که «چند ساله دوستم میگه بیا با هم بریم پیش روانکاو»!!!! بله ما مشاور رو هم باید به هوای یکی بریم. 

میدونید چرا؟ بس که همه مون تنبلیم. 

حالا علت این تنبلی و بی انگیزگی و خمودی میتونه تو پست های قبلی یا بعدی باشه، یعنی واقعا حالمون خوب نیست و یه جای کار مشکل داره که خب باید اون مشکلو برطرف کنیم و بعد اینکه این پستای مفصل ادامه دار تموم بشه ان شاالله دیگه دلیل و راه حلی نمی مونه که بشه بهانه ش رو آورد، ولی یه وقتای زیادی منشاش فقط یه تفکر غلط، یه عادت اشتباهه، یه مریضی مسری که مثل بقیه خانم های اطرافمون ما هم از این جامعه زنانه گرفتیم، جامعه ای که توش هنره یه زن به فکر خودش نباشه، به فکر سلامتیش و دکتر رفتنش نباشه، وقتی همسرش نیست برای خودش غذا نپزه یا اگه مجرده چون کسی رو نداره که «براش» به خودش برسه، شلخته بگرده. اینکه گذشت و فداکاری و خود رو ندیدن تو ذات زنه رو من کاری ندارم، اصلا خیلی هم خوبه، من به اون بخشی کار دارم که ربطی به گذشت نداره و منشاش هم اتفاقا گذشت نیست. خودمونو گول میزنیم همون طور که گفتم تنبلیه. 

یک بار داشتم با یه خانوم پنجاه شصت ساله حرف میزدم، یه پیامی تو تلگرام خونده بود که چرا انقدر منتظر شوهراتونین، خودتون خوش بگذرونین، خودتون برین کافی شاپ، برای خودتون کادو بخرین و ... بعد میگفت واقعا ها! چرا ما این کارا رو نمیکنیم، ( یه خانوم کارمند بازنشسته بود که یه عمر منتظر شوهر بی ذوق بی حوصله ش نشسته بود) بعد تازه داشت به خودش می اومد واسه همین به من گفت بیا با هم بریم کافی شاپ! (بماند که اون جرقه هم در حد حرف موند و عملی نشد.) تازه باز هم به من می گفت. نمیتونست دست خودشو بگیره ببره کاری که دوست داره رو انجام بده. 

حالا اینجا یه نکته ای هست که خب بعضی آدما تو جمع حالشون خوب میشه. آدمای برون گرا و درونگرا نیازهای متفاوتی با هم دارن. این کاملا درسته. ولی دونکته رو نباید فراموش کرد اول اینکه اون آدم برونگرا هم باید بلد باشه تنهایی های خوبی رو با خودش داشته باشه، و الا همیشه معطل بقیه می مونه و خیلی راحت از این طریق ضربه میخوره تو زندگیش. درواقع خوب بودن حالش دست خودش نیست، دست دیگرانیه که بودن و نبودنشون، وقت داشتن و نداشتنشون، حوصله داشتن و نداشتنشون دست اون نیست. احتمالا همه مون تجربه های مشابهی از ضربه خوردن از طرف دوستان و دوروبری ها داریم. پس اتکا در هرصورت باید به خود آدم باشه نه عکسش. 

نکته دوم هم اینکه همون آدم برونگرا هم که تو جمع حالش خوب میشه، خودش جمع کننده افراد باشه. نه اینکه منتظر باشه یکی مهمونی بده که اینم بره اونجا حالش خوب بشه، یکی قرار بیرون بذاره و اینم موافقت کنه. دردرسرا و زحمتای اون جمع کردن رو خودش بکشه. یبار یکی به من میگت خوش به حالت شما با اینکه تهران تنهایین از ما که شهر خودمونیم بیشتر مهمونی میرین و بیرون میرین و سرتون شلوغه! بهش گفتم خب تو هم اندازه من مهمونی بده سرت شلوغ میشه. بله هررفتی یه آمدی داره و خب تو یبار یکی رو دعوت میکنی باز اون تو رو دعوت میکنه، من به خودم زحمت میدم که دوستامو نگهدارم و دور هم جمعشون کنم و خب نتیجه ش برام اینه که اون تنهایی ها رو هم ندارم. حتی لازم نیست که این رفت و آمدا دوره ای باشه، من به شخصه اگه دوستی دارم که دیدنش و حرف زدن باهاش خوشحالم میکنه منتظر نمیشم که بعد یه دعوت من اونم دعوتم کنه. حتی چندبار پشت هم یه نفر یا یه گروهو دعوت میکنم. چرا؟ چون دوست داشتم زودتر و بیشتر ببینمشون و منتظر دعوت اونا نشدم. ولی از اون طرف دوستی دارم که همیشه از تنهایی تو تهران می ناله ولی به خودشم زحمتی نمیده که کسی رو خونه ش دعوت کنه... پس اون بحث تنبلی اینجا هم مصداق داره. 

حتی در ارتباط با شوهر هم همینه. چه شوهر واسه متاهلا چه پدر و مادر واسه مجردا. اون طرفی که مدام به فکر تو باشه که پاشو بیا بریم بیرون یا فلان کارو بکنیم حالت خوب بشه مال قصه هاست. تو عالم واقعیت ما هم باید نیازهامونو بگیم به طرف مقابلمون، مثلا واسه جمعه برنامه بریزین که برین بیرون شهر، و هم برای رسیدن بهش تلاش کنیم. ما خیلی که کار کنیم در نهایت اینه که پیشنهاد رو میدیم و با اولین مخالفت همه ذوقمون کور میشه و غول تنبلی هم دوباره بهانه پیدا میکنه که سر و کله ش پیدا بشه. در نهایت هم مقصر بقیه هستن که ما رو نبردن! درحالی که آدم باید برای رسیدن به چیزی که میخواد تلاش کنه. فکر میکنم اینو قبلا تو یه پست جداگانه هم نوشته بودم که دوستان و اطرافیان ما همیشه فکر میکردن من چه شوهر خوبی دارم و چقدر اهل بیرون رفتنه و چقدر حواسش به حال من هست و چقدر ما در حال خوش گذروندنیم. حتی آدمای نزدیکی مثل مادر و پدرم هم همین طور فکر میکردن و هربار یه بحثش میشد و بقیه شروع میکردن خوش به حال تو! من فقط تو دلم بهشون میخندیدم. گاهی هم یه اشاره هایی میکردم که پشت هر سفر و گردش و بیرون رفتن... شما نمیدونید چه ماجراهایی و چه برنامه های بلندمدتی وجود داره. من واقعا کسی رو دور و برم ندیدم که نسبت به هر بیرون رفتن از خونه ای، به اندازه شوهر من مقاومت داشته باشه. در حدی که اگه دست خودش باشه حتی دوست داره کارشم تو خونه انجام بده و سر کار هم نره. حالا اینکه این آدم بشه نمونه تفریح و سفر و بیرون رفتن تو کل اطرافیان واقعا هیچی جز عرق جبین من نبوده و نیست. حالا اینو مقایسه کنین با خانومایی که به شوهرشون میگن مثلا بریم بیرون، یا فلان کارو بکنیم، و منتظرن طرف با ذوق و شوق ازین پیشنهاد استقبال کنه و دفعه های بعدم خودش خودکار تکرارش کنه! مشخصه که این اتفاق نمی افته. پس واسه چیزایی که میخواین زحمت بکشین!

اما غیر از مواردی که به اطرافیان و دوستان ربط داره، تو مواردی که مربوط به خودمونه هم نباید بی حوصله باشیم. والا اینکه آدم به خودش برسه و حواسش به حال خودش باشه و بلد باشه خودشو خوشحال کنه هیچ گناهی نداره. اینکه یه خانومی که کمردرد داره مراقب باشه بار سنگین برنداره، اینکه اگه غذایی رو شوهرمون دوست نداره چند وقت یکبار برای دل خودمون بپزیم هرچند اون نخوره، اینکه اگه گل دوست داریم هی منتظر شوهرمون نمونیم که با دسته گل بیاد خونه و سالی یبار هم اتفاق نیفته، وقتی بیرونیم دوشاخه گل واسه خودمون بخریم، اینکه اگه دلمون بیرون رفتن میخواد پاشیم بریم پارک. نه اینکه زنگ بزنیم به این و اون و اگه نیومدن ما هم نریم. همش منتظر باشیم بقیه یه برنامه های بچینن که توش ما هم خوشحال بشیم که یا خودمون برنامه ای بچینیم که معطل اعلام آمادگی بقیه باشه. 

من پارک تنهایی زیاد رفتم. (پارک بانوان اغلب) اتفاقا اونقدر که ازونا خاطره دارم و بهم خوش گذشته بقیه اینطور نبوده، برای خودم اونجا راه رفتم، ورزش کردم، فکر کردم، کتاب خوندم، عکس گرفتم، اگر هم طولانی شده و دلم خواسته با کسی حرف برنم، یکی از تلفنامو اونجا زدم. پاشدم دست خودمو گرفتم بردم موزه، چند ساعت گشتم و کیف کردم و آخر سر تو حیاطش نشستم و فکر کردم بعد هم شارژ و پرانرژی برگشتم خونه، خیلی وقتا که بیرونم خودم با گل میام خونه...  و با این وجود باز دنبال اینم که رد اون منفعل بودنو تو وجودم بگیرم و بقیه مصادیقشم درست کنم. همون روز که گفتم منتظر همسرم بودم که به فکر من بیفته و پاشه بیاد ببرتم بیرون که غصه رفتن خانواده م رو نخورم، به خودم گفتم خودت حال خودتو خوب کن. ( خیلی وقتا مشکل از اینجاست که ما انقدر با خودمون غریبه ایم حتی نمیدونیم چی حالمونو خوب میکنه. چی سرحالمون میاره. مثل آدمایی که سایز خودشونو درست نمیدونن یا بقیه براشون لباس ها متناسب تری میخرن. ) دخترم هنوز کوچیک بود و تنبلیم شروع کرد به بهانه آوردن: من با این بچه کوچیک دست تنها کجا برم؟ خب شوهرم باید... سریع موضوع بحثو عوض کردم: تو خونه چیکار میتونی بکنی که روحیه ت عوض بشه؟

یه کیک خوش عطر بپزی، یکی از دوستاتو دعوت کنی، یه کتاب که منتظر وقت مناسب برای خوندنش بودی رو شروع کنی، یه فیلم دانلود کنی ببینی، نقاشی بکشی حتی! و کلی کار دیگه که منتظرم شما هم براش مثال بزنین.

حالا این مثالا اغلب تو زمینه خوب کردن حال و خوش گذروندن بود. تو بحثای جدی ترم همینه. چرا انقدر از خانومای اطرافمون میشنویم که: آخر سر شوهرم رفت برام منابع کنکورو گرفت که بشینم بخونم! یا به دوستم گفتم بیا با هم واسه ارشد بخونیم... یا کسی رو پیدا نمیکنم باهاش برم ورزش... و انقدر هم جاافتاده و طبیعی ادا میشه که هیچ کس به ذهنش نمیرسه چقدر توصیف زشتیه از این منفعل بودن. 

اصلا اساس این پست های «چرا حالمون خوب نیست» هم همینه، اگه حالتون خوب نیست خودتون به فکر خودتون باشین. منتظر نباشین که شوهرتون به فکر شما بیفته، ازدواج کنین که ازین حال دربیاین*، دوست خوب و پایه ای پیدا کنین، مادر و پدرتون به فکرتون بیفتن... قبل هرکس باید خودمون حواسمون به خودمون باشه. من حالم خوب نیست؟ برم دلیلشو دربیارم و خوبش کنم. و ممکنه هیچ کس از اطرافیان متوجه کل این روند هم نشه. واقعیت اینه که توقع زیادیه که از بقیه بخوایم حواسشون به ما باشه وقتی خودمون واسه خودمون حوصله نداریم. مطمین باشین اون روزی نمیرسه که شوهرتون بیاد به شما بگه افسرده شدی چیکارکنم حالت خوب بشه؟ یا پاشو بریم دکتر! یا نمیرسه یا اونقدر دیر میرسه که رسیدنش دیگه فایده ای نداره و چیزی درست نمیشه تو اون حالت. خیلی وقتا یه روز شادیم و یه روز به شدت غمگین اما اگه خودمون اشاره ای بهش نکنیم ممکنه اطرافیانمون حتی متوجهش هم نشن. اونی که متوجه میشه ماییم و اونی که قبل همه مسئولیت داره به فکرش باشه هم خودمونیم. 

چرا حالمون خوب نیست؟ چون هوای خودمونو نداریم. 



* میدونم که احتمالا باز مجردا شاکی میشن که شما چی از حال ما میفهمین و از روی دل سیری دارین حرف میزنین... بله تا حد زیادی حق با شماست. ولی یه اصل مهم هست که نباید یادتون بره: کسی که بلد نباشه مجردی شادی داشته باشه، قطعا متاهلی خوشبختی هم نخواهد داشت. ته تهش خودمونیم. حالا میخواین الان به این نکته برسین میخواین بعد ازدواج. ولی بالاخره میرسین. 



بسم الله الرحمن الرحیم. 


(سلام. طبق معمول تاکید براینکه لطفا از پست اول این موضوع شروع کنید و اینکه نظرات پست های قبل رو بخونید. بعد از اون دوتا نکته خیلی جالب میخواستم بگم که مربوط به دلیل جسمانی میشه. اول اینکه تا زمستونه تا میتونید گل نرگس بخرید و بو کنید. اصلا هم لازم نیست زیاد باشه. یک شاخه که دوسه تا گل داشته باشه هم کافیه. مهم مرتب بوکردنش هست. گل نرگس به شدت در رفع افسردگی و خمودی ماه های سرد موثره. و اصلا بیشتر از اینکه تزیینی باشه یک گل داروییه. میتونید خواص بیشترش رو با یک سرچ ساده پیدا کنید. درباره گل نرگس حتی حدیث هم داریم که گل نرگس رو زیاد بو کنید برای رفع افسردگی بسیار موثره. خلاصه علیکم به گل نرگس! غیر از اون بحث ورزش بود که تو همون پست یکی از دوستان در کامنت اشاره کردن و نقش خیلی موثری در به تعادل برگردندن مزاج های بدن و سلامت جسمی و روحی داره.)


خب بریم سر بحث خودمون. به دلیل اجتماعی رسیدیم و بخش اولش که بیماری های مسری زنانه بود و رو گفتم موند چندتا نکته دیگه. 


مشکل دوم: بیکاری


بله یکی از دلایل اصلی حال بد بیشتر خانم ها تو این روزگار بیکاری هست! 

میدونم به محض دیدن این عنوان تقریبا بیشتر شما میگید خب من که با این معضل مواجه نیستم و من که اصلا بیکار نیستم و خیلی کار دارم. فرقی هم نمیکنه یک خانم کارمند تمام وقت با چندتا بچه باشید یا یک دختر مجرد شاغل یا یک خانم متاهل خونه دار بی بچه یا یا معاون وزیر! فقط آدم های معدودی در زمان های معدودی ممکنه به این حس برسن که«من بیکارم» که اون هم معمولا موقتیه و خیلی زود با درگیری های مختلف پرمیشه.

بله اصلا خاصیت زندگی دنیا اینه که ما رو مشغول میکنه. حدیثی هم از امیرالمومنین(ع) هست که مضمونش به این موضوع نزدیکه که میفرمایند (اگر نفست را به کاری مشغول نکنی او تو را مشغول می کند)  مهم اینه که نفس ما چه اندازه ای باشه. برای یکی که ظرفیت روحی کوچیکی داره و تلاشی برای وسیع کردنش نکرده، همون خوردن و خوابیدن روزانه هم میتونه کل برنامه ش رو پرکنه یا تمام دغدغه ش باشه. همون طور که نمونه هاش رو حتما سراغ دارید. بعد چند مرتبه که بالاتر میاد همون خوردن و خوابیدن به علاوه مشغولیت های معمول زندگی مثل خرید، مهمانی رفتن، مهمانی دادن، تلفن صحبت کردن، غذا پختن... و ممکنه حتی به کتاب خوندن جدی هم نرسه! برای عده ای این وسط درس خوندن یا کار کردن هم اضافه میشه که خب طبیعتا وقت گیره. اما باز هم همه چی به ظرفیت روحی ما بستگی داره و برای عده ای ممکنه با درس و کار تمام وقت و ... باز هم وقت و انرژی زیادی برای کارهای دیگه بمونه. خب اون انرژی ای که در مجردی دانشگاه رفتن و درس خوندن از ما میگیره، در متاهلی کار خونه میگیره. بچه هم که اضافه بشه احساس میکنیم جای خالی ای نمونده که وقتی برای کاری دارشته باشیم. میشه از صبح که بیدار میشیم مشغول باشیم و در نهایت فقط به رتق و فتق امور خونه خودمون و کارهای روزمره برسیم و همیشه هم کار عقب افتاده برای انجام دادن داشته باشیم. این همون بحث حدیثه که گفتم، اگر مشغولش نکنی، مشغولت میکنه... من یه وقت هایی به سیره امام یا حضرت آقا یا بقیه علما دقت میکنم میبینم اینها اداره امور مملکت رو دارن، کلی جلسه و دیدار دارن، برنامه های شخصی دارن، مثل ما خواب و خوراک دارن، مطالعات جدی و تدریس دارن، رسیدگی منظم به خانواده دارن... و خب در نهایت من میگم وقت ندارم و نمیرسم ولی اونها نمیگن. قضیه چیه؟ 

 همون اوایل اوایل ازدواجمون با همسرم رفته بودیم پیش عالمی تا نصیحتمون کنن. ( کاری که دیگه تکرار نشد و ای کاش میشد) همسرم همون جا از ایشون پرسید که من تا همین الان هم زندگیم به اندازه کافی شلوغ بوده و برنامه ش پر بوده، درس و کار و رسیدگی به پدر و مادر و ... بعد حالا میخواد همسر اضافه بشه، وظایف زندگی مشترک و خونه اضافه بشه، بعدها تربیت فرزند و رسیدگی به اون اضافه بشه... چه جوری میشه؟ وسط اون برنامه شلوغ چه جوری این همه مسئولیت وقت گیر دیگه رو هم جا بدم؟ ایشون در جواب فرمودن دقیقا همین طوره که میگید و به زودی خودتون میبینید که وسط اون برنامه ها همه این دغدغه ها و کارهای جدید هم اضافه میشه و شما برای اینها هم ظرفیت و وقت و انرژی پیدا میکنید و باز هم جای خالی دارید. اصلا معنای شرح صدر همینه. هی بزرگ تر میشید و هر ظرفیتتون بیشتر میشه. و خب همون طور که فرمودن ما به عینه این رو تو زندگی دیدیم البته به دو شرط. شرط اول اینکه همزمان با اضافه شدن کارها و مسئولیت های جدید ظرف وجودی مون رو هم بزرگ کنیم به کمک ارتباط با خدا و تقویت ایمان و توکل و ... و شرط دوم اینکه مشغولیت الکی برای خودمون درست نکنیم و خودمون رو مشغول نشون ندیم. که هردوش خیلی مهمه و الان تاکید من روی نکته دوم درباره ما خانم هاست. 

مادرجون من تعریف میکردن که قدیم نه اجاق گازی بوده نه یخچالی نه ماشین لباس شویی ای. کلی بچه تو یه خونه بودن و معمولا هم خونه ها مهمون داشته. برای یه غذا درست کردن ساده  باید میرفتن تو زیرزمین با هیزم و ذغال و اینها اجاق رو روشن میکردن، دیگه بزرگ میذاشتن، آب جوش می آوردن تا برنج آبکش و بعد دم کنن. بعد تازه میرفتن لب باغچه با آب چلوها جوراب های کثیف رو هم میشستن که هدر نره! این یه مورد ساده و دم دستی از کارهای روزانه قدیمه که حتما شما نمونه های زیادیش رو شنیدید. حالا من مقایسه میکنم با خودم که برنج رو میریزم تو پلوپز و زحمتش فقط یک شستن برنج و پیمانه کردن آب و ریختن نمک و روغنه و لباس ها هم تو ماشین و پودر و یک دکمه. خب وقتی زندگی اینقدر آسون شده و تازه تعداد بچه ها و اعضای خانواده هم کمتر شده پس این همه وقت اضافه ای که ما باید داشته باشیم کجاست؟

اینو واقعا باید از خودمون بپرسیم و هرکس جوابش رو پیدا میکنه. یکی خوابش زیاده، اغلب وقت مرده خیلی زیادی رو تو گوشی یا لپتاپ یا پای تلویزیون میگذرونیم، تلفن وقت میگیره، فکر و خیال وقت میگیره، رسیدگی بیش از اندازه به کارهای خونه و هرروز جارو گردگیری کردن، مدام برق انداختن وسایل، غذاهای سخت درست کردن... وقت میگیره. زیادی اهل مهمون بازی بودن وقت و انرژی میگیره، خیلی اهمیت دادن به ظاهر وقت میگیره... و از همه مهم تر اینکه ما «از خودمون توقع کار خاصی نداشته باشیم» از همه بیشتر وقت میگیره. به همون که هستیم قانع میشیم و نفسمون ما رو جوری مشغول میکنه که سالی یبار هم احساس بیکاری نکنیم. در حالی که واقعا کاری نمیکنیم. 

حالا به نظر من این موضوع بیکاری تو جامعه زنان بیشتر رایجه این روزها. حداقل مردهای متاهل به هرحال وظیفه اصلی شون فرق چندانی با قدیم نکرده. به محض ازدواج باید خانواده رو تامین مالی کنن. و این تامین مالی بزرگترین وقت و انرژی رو ازشون میگیره. حالا کار نداریم که قدیم روی مزرعه و با عرق ریختن انجام میشده و الان پشت میز و در حال چای خوردن. بله اونها هم شاید باید با خودشون فکر کنن من وقت یا انرژی اضافه دارم ولی من قضاوتشون نمیکنم. 

به اینجا که میرسیم یه عده به ظاهر از بحث ما جدا میشن خانم هایی که تمام وقت شاغلن، خانم هایی که چندتا بچه دارن، بچه دارن و درس میخونن و ... اما من میخوام بگم با اینکه ظاهرا به نظر میرسه نسبت به خانوم های خونه دار بی بچه یا با یکی دوتا بچه شما مشغولیت های خیلی زیادی دارید ولی باز هم خودتون رو با نمونه های بالاتر مقایسه کنید. به اون بحث شرح صدر فکر کنید و ببینید کجای این کیسه پر، میشه یه دغدغه، یه کار مفید دیگه، یه کار خوبی که خدا دوست داره، یه برنامه برای رشد خودتون یا جامعه تون رو جابدید؟ مطمئن باشید اگه شرط اول رو به جا بیارید این کیسه هیچ وقت پاره نمیشه فقط بزرگتر و بزرگ تر میشه و نمونه ش تو زن های شاد موفق اطرافمون کم نیست.

اما وقتی برسیم به دختران مجرد و خانم های متاهل خونه دار دیگه ضرورت موضوع کاملا واضحه. باید یک کاری بکنیم! اینقدر بیکار، بی دغدغه، بی رشد بودن کنار همه مضرات دیگه بیشتر از هر چیز حال ما رو بد میکنه. انسان در تکاپوئه که معنا پیدا میکنه. در سعی و تلاش. در رشد. حدیثی که خیلی از ما حفظیم که از ما نیست کسی که دو روزش مانند هم باشد، چطور درباره ما صدق نمیکنه وقتی هفته ها و ماه های مشابهی داریم که تفاوتشون در بعضی جزئیات بی اهمیته فقط؟

تا قبل از دنیای مدرن دخترها زود ازدواج میکردن، به محض ازدواج بچه دار میشدن و مرتب بچه می آوردن، کارهای خونه همون طور که گفتم واقعا سخت و زمان بر بوده... اما حالا ما بیست و چندسالگی ازدواج میکنیم، خیلی وقت ها چندسال بدون بچه ایم، بعد به تعداد محدود و با فاصله زیاد بچه می اریم، در حالی که وسایل الکترونیکی به شدت زندگی ما رو راحت کرده... این وقت اضافه رو خدا برای چی به ما داده؟

نگید در کنارش درس می خونیم که اصلا بهانه خوبی نیست مخصوصا برای مایی که همون درست خوندن رو هم خوب و جدی انجام نمیدیم. اونهایی که درس هم نمیخونن که هیچی. این همه ساعت، این همه روز چطور میخوایم جواب اسرافشون رو بدیم؟

من یک زمان هایی به خودم میگفتم کار خونه خیلی زمان میگیره. یک خونه کوچیک رو هم هرچقدر جمع کنی و بسابی باز کار داره. مخصوصا اگه بچه کوچیک تو خونه باشه. همه کارها هم که به صورت ادواری تکرار میشن، واقعا اگه بخوایم یه خونه برق افتاده داشته باشیم همیشه مشغولیم. تا اینکه یادم نیست کجا، مطلبی از یک خانم متاهل شاغل خوندم که نوشته بودن من کار تمام وقت و بچه دارم. تو کار خونه م هم از کسی کمک نمیگیرم و تمامش با خودمه. و با روزی یک ساعت کار خونه ما همیشه غذای گرم خونگی داریم و خونه مون هم به شکل خوبی مرتبه و لباس هامون هم شسته میشه و ... خوندن این جمله ها خیلی منو تکون داد. دیدم خیلی روزها از صبح دارم دور خودم میچرخم که یک غذا بذارم یا دوتا ماشین لباس بشورم. در حالی که همه اینها رو میشه تو یک ساعت فشرده کرد و بعد با فراغ بال به کارهای دیگه رسید. یه سری کارهای ادواری مثل جارو و گردگیری و مرتب کردن کمد و کابینت و یخچال و غیره هم میشه یه وقت به خصوص تو روز تعطیل داشته باشه و تمام. حالا من یک عمره درگیر کار خونه بودم! حتی اگر بگیم اون خانم خیلی تر وفرز بودن یا ما باید دو وعده غذا بپزیم یا خونه مون قدیمیه کار زیاد داره و ... نهایت دوساعت. مخصوصا مهمه که این دوساعت تاجای ممکن به هم پیوسته باشه که تو ساعت های دیگه فراغت بال داشته باشیم نه اینکه پراکنده باشه تو تمام روز. 

بعد میرسیم به بحث بچه داری. خود من تا همین چندوقت پیش میگفتم بچه داری کار تمام وقته و من مخصوصا از وقتی دخترم بزرگ تر شده و خوابش کم شده نیاز به توجه و بازی بیشتری هم داره دیگه هیچ وقتی برای کار دیگه ندارم. اگر هم برای کارهای دیگه وقت میذاشتم کلی عذاب وجدان داشتم که برای اون کم گذاشتم و مادر خوبی نیستم. تااینکه یک روز که از شدت مشغولیت بچه داری کلافه شده بودم و واقعا به استیصال رسیده بودم که خدایا من نمیخوام همین یک بچه رو داشته باشم و از طرفی نمیخوام تنها کارم بچه داری باشه(گرچه مهم ترین کارمه!) ولی هیچ وقتی ندارم چکار کنم؟ باید صبر کنم تا ده پونزده سال دیگه؟

همون روز خیلی راحت با یک برنامه ریزی ساده مشکل حل شد. دیدم دختر من حداقل در شبانه روز دوازده ساعت میخوابه. از این دوازده ساعت من در بیشترین حالت باید هشت ساعتش رو خواب باشم (اگر خواب باکیفیتی باشه، که خیلی وقت ها مشکل تو کیفیت خوابه اگر زیاد میخوابیم) و بیشترش حتی ضرر هم داره برای بدن. چهار ساعت مفید اینجا موند. بعد رسیدیم به ساعت هایی که بیداره. تو اون دوازده ساعت پنج ساعتش رو گذاشتم برای توجه مستقیم به بچه. بازی کردن وقتی تمام هوش و حواس و دغدغه م اون لحظه بازی با اونه، غذا دادن با حوصله، خوابوندن، کتاب خوندن و ... واقعا بچه اگر مادرش پنج ساعت توجه مستقیم بدون اینکه فکرش و حواسش جای دیگه باشه یا گوشی دستش باشه یا تلفن صحبت کنه یا مشغول کار خونه باشه، بهش داشته باشه کاملا براش کافیه. مخصوصا که همین نیست و در کنارش پنج ساعت توجه غیرمستقیم گذاشتم. توجه غیرمستقیم یعنی وقتی دارم کار خونه میکنم و خب به هرحال بچه همراهمه، وقی تلفن حرف میزنم، وقتی سخنرانی میذارم تو خونه، وقتی نماز میخونم و ... اگر خیلی کار دارید و اون چهار ساعت زمان خالص پاسخگو نیست، میشه دوساعت دیگه هم اینجا اضافه کرد که بچه با پدرش باشه، با مادربزرگش باشه، پارک، مهد ساعتی یا کلاس و کارگاه باشه، خونه دوستش باشه، تلویزیون ببینه، بازی های خاصی که توجهش رو به شدت جلب میکنه و به شما کار نداره مثل آرد بازی و آب بازی بکنه و ... و یا دوباره دو ساعت از خواب کم کرد و به جاش کیفیتش رو بالا برد. درنتیجه شش ساعت خالص در روز داریم که معادله با یه کارمندی که هشت صبح کارش رو شروع میکنه تا دو ظهر. میشه پروژه برداشت! با همین کار خونه و بدون کمک و با بچه ای که مدام غر میزنه و بازی میخواد و خوابش کمه. ( و همه نکته این برنامه در اون ساعات توجه مستقیمه که ان شاالله بعد این مطالب یه پست اختصاصی درباره ش مینویسم.)

وقتی این برنامه رو در اون اوج استیصال وقت نداشتن ریختم فکر نمیکردم اونطور که روی کاغذ معجزه به نظر میاد در عمل هم همون طور باشه. اما شد. مخصوصا اینکه اون ساعت های توجه مستقیم خیلی از مشکلات رو حل کرد. و اونجا بود که من دیدم روزهای قبل چون ذهنم درگیر کارهایی بوده که بچه اجازه انجامش رو نمیده کل دوازده ساعت رو فقط توجه غیرمستقیم داشتم و اون هم هی بیشتر غرمیزده و بیشتر می چسبیده به من. درحالی که اون توجه مستقیم بدون عذاب وجدان و با خیال راحت(چون میدونم تو اون روز شش ساعت برای خودم دارم) خیلی از مشکلات رو حل کرد. 

خب البته این رو در نظر بگیرید که این برنامه یه روز عادی بدون مهمون بدون مریضی و ... است. تو اون روزا همه چی عوض میشه همون طور که در حالت بدون بچه هم عوض میشد. به علاوه باید حواستون باشه که برنامه زندگی رو جوری بچینید که ساعت خواب بچه ساعت خستگی شما نباشه، عوامل پرت کننده حواس مثل گوشی و تلفن رو دورکنید و عزم جدی کنید که از همه شش ساعتتون استفاده مفید کنید و همه کارها دیگه رو بذارید برای اون پنج ساعت توجه غیرمستقیم. و خب همه اینها ممکنه! برای کسی که انگیزه داره یک کاری بکنه،خودشو بالا بکشه، معرفتشو زیاد کنه، خدمتی به جامعه ش کنه، به وظیفه الهیش عمل کنه،  به یه جایی برسه و دو روزش مثل هم نباشه!


به اندازه کافی طولانی شد که من دیگه وارد بحث «خب حالا این وقت اضافه رو چکار کنم؟» نشم. اون به عهده شما باشه. منتظر پیشنهاداتتون در کامنت ها هستم. 



بسم الله الرحمن الرحیم


(لطفا اول شماره های اول و دوم این مطلب رو بخونید. نکات خیلی خوبی هم در نظرات پست های قبلی هست.)


دلیل سوم: دلیل اجتماعی


اسم دلیل سوم رو گذاشتم دلیل اجتماعی ولی نمیدونم چقدر اسم مناسبیه. منظورم مشکلاتیه که به کل جامعه زنان امروز مربوطه. بیشتر خانوم ها درگیرشن. من وقتی به خانم های بالغ اطرافم نگاه میکنم معمولا دو سه تا مشکل اساسی می بینیم که ریشه خیلی از این حال های بده. 

مشکل اول چیزیه که من اسمشو میذارم «بیماری های مسری زنانه». تازگیا به این نتیجه رسیدم که بیماری های روحی هم مثل بیماری های جسمی انواع واگیردار و غیرواگیردار دارن. بعضی بیماری های روحی واگیردارن و کافیه مدتی با کسی که بهش مبتلاست در ارتباط باشی، معمولا تو هم دچارش میشی. نمونه خیلی واضحش وسواسه. اگه دقت کرده باشین معمولا آدمای وسواسی یه آدم وسواسی دیگه اطرافشون داشتن. یا مادرشون، مادرشوهرشون، عمه شون حتی... تو وسواس قضیه چیه؟ آدم وسواسی توجه تو رو به ظرایف و نکاتی جلب میکنه که تاحالا برات مهم نبوده و نمی دیدیشون. بعد دیگه کار تمومه. بلافاصله خودت هم مثل اون میشی. من این موضوعو چندبار تجربه کردم. مثلا یبار خونه یکی از دوستام بودم و دیدم تمام وسایلی که از سوپر خریده شیر و دلستر و پنیر و ... رو اول میشوره بعد میذاره تو یخچال. بلافاصله خودش گفت من متاسفانه این اخلاق بدو دارم باید همه خریدای سوپرو بشورم. با خودم میگم اون کارگرا دستاشونو زدن بهشون و ... کار تموم بود. بااینکه اونجا این رفتارش به چشمم عجیب و غیرعادی اومد چند وقت بعد دیدم خودم هم ناخودآگاه دارم همه چیز رو میشورم و تو یخچال میذارم. اون تصویر کارگری که با دستی که پول گرفته، خاکیه، سیاهه ... یا هرچی به این پنیر و سس و خامه دست زده تو ذهن من شکل گرفته بود. در حالی که قبلش اصلا بهش فکرم نکرده بودم. یا درباره تمیزی بعضی قسمت های خونه، کاشی های بالای سینک... جرم گیری مرتب توی قوری... اینا چیزایی بودن که واقعا به ذهن من نرسیده بودن. وقتی یکی رو دیدم که بعد هربار ظرف شستن مرتب کاشی های اطراف گاز و سینک رو دستمال میکشه با خودم گفتم عجب! راست میگه ها چقدر اینجاها لکه میشه! من تا اون روز واقعا به لکه های روی کاشی ها دقت نکرده بودم... شما هم حتما از این مثال ها دارین. ولی چیزی که کمتر بهش توجه کردیم همین تاثیرپذیری و مسری بودن تو نگاه آدم ها به زندگیه. من وقتی ازدواج کردم و از اون دنیای صورتی پر گل و پروانه مجردی بیرون اومدم تازه دنیای زنانه جامعه رو شناختم و هی سال که گذشت و هرچی بیشتر تو عمقش رفتم بیشتر متوجه شدم که این دنیا چقدر بیماره. چقدر همه ما دچار این بیماری های مسری روحی هستیم. انگار مثل یک گرداب می مونه که بالاخره توش کشیده میشی، یک سال دو سال سه سال... خیلی زیاد نمیتونی مقاومت کنی و آخر سر تو هم شبیه یکی از همونایی میشی که همیشه نقدشون میکردی. یه نمونه هایی از این بیماری های مسری میزنم شما هم تو کامل کردنش کمکم کنین. مثلا همین توقع داشتن و نگفتن. این واقعا از اون اداهای عجیب دنیای زنانه ست. من به هرکس نگاه میکنم، حتی خودم، پریم از چیزهایی که از اطرافیانمون شوهرمون، مادرشوهرمون، خواهرمون... توقع داریم ولی بهشون نمیگیم. از اون طرف مدام خودخوری میکنیم و متاسفانه خیلی وقت ها به غیبت کشیده میشه. بلد نیستیم ناراحتی یا انتظارمون از طرف رو به خودش بگیم فقط پشت سرش میگیم. دقیقا مثل آدم های ضعیف. توجیه همه هم اینه که «من نباید بگم! خودش باید بفهمه!» ، «من خودمو کوچیک نمیکنم که بگم» من یبار نشستم با خودم صادقانه صحبت کردم. گفتم ببین این توقعی که تو داری یا به حقه یا به حق نیست. اگه اینکه به خود طرف نمیگی به خاطر اینه که به حق نیست پس کلا بذارش کنار و  این ناراحتیای زیرپوستی و سرسنگین شدن رو هم تموم کن. اگر هم به حقه چرا انقدر ضعیفی که نمیتونی جلو روش بگی و مثل نامردا پشت سرش حرف میزنی؟! یه آدم نرمال توقع که هیچی، ناراحتی به جاش از بقیه رو هم میگه. ولی ما پیش دوستامون که میشینیم هنوز ماجراهای عقد و عروسی و کادو دادن و ... رو تعریف میکنیم و حرص میخوریم در حالی که شاید روح خانواده شوهرمون هم از این قضیه ها خبر نداشته باشه. و توجیهمون هم طبق معمول همینه که «خودشون باید بفهمن» این یکی از همون بیماری های مسریه که بعد یه مدت رفت و آمد با زن های اطراف، خود آدم هم دچارش میشه. توقع توقع توقع و سکوت و حرص خوردن. یکی از بیماری های دیگه همین جمله «من نمیخوام احمق فرض بشم» هست، کافیه یبار از یکی بشنویش. بلافاصله ذهنت میره دنبال اینکه کجاها احمق فرض شدی؟ کیا احمق فرضت کردن؟... و باز حرص خوردن و خودخوری های بعدش. درحالی که خیلی وقت ها آدم های باهوش و باسیاست آدم هایی هستن که اجازه میدن اطرافیان احمق فرضشون کنن برای اینکه کل قضیه تو چشمشون ارزشی نداره یا حوصله وارد شدن به دغدغه های کوچیک و مسخره اونا رو ندارن: «بذار منو دیرتر از همه دعوت کنن... بذار آخر از همه بهم خبر مهمونی رو بهم بدن... چه فرقی میکنه؟ اگه دوست دارم این مهمونی رو برم و اونجا بهم خوش میگذره میرم. اگر نه هم نمیرم. آدم ها با احترام گذاشتن به بقیه شخصیت خودشونو نشون میدن. من نقصی تو شخصیتم نمی بینم که با احترام بقیه نیاز باشه جاهای خالیشو پر کنم... خودشونو کوچیک کردن ...» بله به همین راحتی آدم هایی اطراف ما هستن که خوشحال و خوشبخت زندگی میکنن وقتی ما دائم داریم خودخوری میکنیم. حتی من یه دوستی داشتم که بهم میگفت من وقتی مادرشوهرم سر قضیه ای از دستم ناراحت میشه و سرسنگین برخورد میکنه اصلا به روی خودم نمیارم که رفتارشون عوض شده انگار متوجه نشدم و همچنان به رفتار عادی خودم ادامه میدم. همین باعث شده با خودشون بگن این که اصلا متوجه نمیشه چرا خودمونو اذیت کنیم و دیگه این اخلاق رو تو رفتار با من ترک کنن. درحالی که جاریم هربار واکنش نشون میده و رفتار اونم به تبع عوض میشه و خب همچنان از این حربه برای ابراز ناراحتی شون بهش استفاده میکنن! حالا کی احمق تره و کی زرنگ تر؟

اصلا یه چیز کلی تر بگم که شاید براتون عجیب باشه. به نظر من حتی همین غول ساختن از خانواده شوهر و مادرشوهر خودش بیماری مسری که نسل به نسل و از اطرافیان به ما رسیده. این احترامات مبالغه آمیزی که همه نسبت به مادرشوهرشون دارن. اینجوری تو مجالس تحویل بگیرن. اینجوری برخورد کنن، انقدر نظر و نگاه و پسند و ناپسند اونا براشون مهم باشه، وقتی خانواده شوهر مهمونشون سنگ تموم بذارن... یبار یکی از آشنایان ما داشت سیسمونی میچید و منم به اجبار و به دلایلی با اینکه اصلا قبول ندارم برای کمک رفته بودم. همون طور که داشتیم وسایل کمدشو میچیدیم یه وسیله خیلی قشنگ دیدم که رفته بود اون پشت. گفتم این خیلی خوشگله اونجا دیده نمیشه بذارش جلو. خیلی طبیعی گفت نه مهم نیست اونو مادرشوهرم اینا قبلا دیدن!!! و من در کمال تعجب دیدم حتی دکور اتاق بچه ش هم برای چشم خانواده شوهره. بعد میدونین نتیجه این احترام و اهمیت دادن غیرمعمول چی میشه؟ همین ناراحتیا و کینه هایی که بعد چندسال پیدا میکنیم و از اون طرف توقعات و خواسته های نامعقولی که تو طرف مقابل ایجاد میشه. ما خودمون با رفتارمون داریم بهش میگیم شما یک جایگاه خاص و ویژه داری و خب تو این جایگاه اونم فکر میکنه هرکاری میتونه بکنه یا ما باید هرکاری براش بکنیم. من احترام و اهمیت به مادرشوهر رو به عنوان یک بزرگتر قبول دارم. مثل مادر. مثل همه بزرگترا ولی برای این جایگاه ویژه ای که جامعه ما حتی اگه در ظاهر انکارش کنه ولی در باطن برای مادرشوهر و کلا خانواده شوهر قائله هیچ سند و مدرک عقلی یا شرعی پیدا نکردم.

من این اواخر به خودم که نگاه میکردم میدیدم همه این بیماری های مسری رو گرفتم. حتی اونایی که سالها انکار یا مسخره شون میکردم. منم شده بودم عین زنای اطرافم. پر از توقع، پر از ناراحتی، پر از اهمیت دادن به جزئیات، منتظر بهانه بودن برای ناراحت شدن، حرفای نگفته و غرغرهای پشت سر. حالا برای خوب شدنشون چه کردم؟ اول اینکه نشستم یکی یکی تحلیل کردم. سعی کردم اون خود سالم گذشته م رو پیدا کنم و دوباره به خودم نشون بدم: ببین تو این شکلی بودی! اینقدر محبتت واقعی بود! این اندازه راحت از مسائل کوچیک میگذشتی. شخصیت خودتو مطابق انتظارات اطرافیانت نمی ساختی. اهل توقع نبودی! چی به روزت اومده؟ 

همین آگاهانه برخورد کردن با موضوع خیلی موثره. مثل یه جور واکسینه یا قرص پیشگیری می مونه وقتی میدونی اطراف پر از ویروسه. از اون طرف واقعا باید ارتباط رو با آدم های بیمار کم کرد، یا شرایط واگیر رو به حداقل رسوند. مثلا با حربه عوض کردن بحث یا به جای تایید، مقابل طرف حرف زدن. اگه هربار تو جمع دوستاتون میشینین دوباره بحث خانواده شوهر میشه، میتونین یبار به جای اینکه ما هم دنبال بحثو بگیریم، بگیم چرا ما همه زندگی مون شده اونا که چه کردن و چی گفتن؟ هیچ دغدغه و موضوع مهم تری نداریم؟ شخصیت مستقل نداریم؟ یا وقتی یکی داره از تبعیضایی که خانواده شوهرش قائل میشن حرف میزنه به جای صرف دلسوزی و همدردی و الهی بگردمت و چه صبری داری... بریم تو موضع تهاجمی که اصلا چکار به کار اونا داری؟ سطح درکشون همینه. تو مگه مونده توجه و هدیه اونا هستی؟ 

اگه دقت کرده باشین بیشتر مثالای این موضوع حول محور خانواده شوهر چرخید. شاید چون این اصلی ترین بحرانیه که من تو زنای اطرافم می بینم و خب مثالامم از زندگی واقعی گرفتم. شما اگه میتونین تو موضوعات دیگه مثال بزنین خوشحال میشم کمکم کنین. 

بحث دلیل اجتماعی همچنان ادامه داره. دوتا نکته دیگه هم هست که باید بنویسم ولی برای اینکه بحثای متفاوتیه گذاشتم برای یک پست دیگه. 

منتظر نظراتتون هستم. 

 

بسم الله الرحمن الرحیم


(سلام مجدد. ببخشید که چند روزی بدقولی شد. از همون فردایی که قرار بود این پست رو بنویسم سرماخوردگی حسابی زمین گیرم کرد. اگر تازه وارد این بحث شدید لطفا اول شماره یک رو بخونید. نظرات خیلی خوب پست قبل رو هم از دست ندید.)


دلیل دوم: دلیل روانی:


خب باید اعتراف کنم که تا همین یکسال پیش خود من از مخالفان سرسخت روانشناسی غربی و روانپزشکی و همه مشاورهای توی مراکز مشاوره و ... بودم. معتقد بودم آدم باید بلد باشه خودش مشکلات خودش رو حل کنه. آدم مومن نباید کارش به روانشناس بکشه. به هیچ کدوم از مشاورهای بیرون اعتماد نداشتم و اونها رو آدم هایی میدونستم که فقط یه سری واحد در اون رشته پاس کردن و یه مدرک گرفتن، اگر هم قرار باشه آدم از کسی برای روح و روانش کمک بگیره اون آدم باید در قدم اول یک انسان الهی باشه نه اینکه فقط درس روانشناسی خونده باشه و خلاصه... به علاوه همه اینها همیشه میگفتم من خودم یک عمره به همه مشاوره میدم کی میخواد چیزی به من بگه که به ذهن خودم نرسیده باشه؟ اصلا چه جوری میخوان به من کمک کنن که خودم نتونم؟ خلاصه... حسابی مغرور و از خودراضی و صدالبته شکاک. 

اما همه این ذهنیت ها یک روز به هم ریخت. یک روز وسط کار خونه داشتم یکی از سخنرانی های تربیت فرزند آقای تراشیون رو گوش میدادم. که بحث رسید به ویژگی های مادر خوب و یکی یکی شمردند تا رسیدند به سلامت روانی. بعد که داشتند نشونه های عدم سلامت روانی رو توضیح میدادن بحثشون رسید به اینجا که بیماری های روحی از اون چیزهایی نیست که بذارینشون به حال خودشون خوب بشن. افسردگی رو اگه جدی نگیری، اگه دنبالش نری، فقط عمیق تر و شدیدتر میشه. بعد گفتند اصلا تا همین چند سال پیش بحثای روانپزشکی جزو مباحث پزشکی بوده، اینام بیماریه. مثل بیماری جسمی. باید به متخصص مراجعه کرد و خوبش کرد. بعد گفتن اگه از این مواردی که من میگم نشونه هایی تو خودتون می بینید برید یه مرکز روان درمانی تست سلامت روان بدید. این بیماری ها رو به حال خود رها نکنید. جالب بود که ایشون حتی تنبلی رو هم یکی از همین بیماری ها شمردند و من بعدها فهمیدم مشکل تنبلی معلول بقیه مشکلات روانی ما مثل افسردگی و وسواس فکری و ... است.  مادر خوب مادریه که از لحاظ روانی سالم باشه! اینجا بود که همه ذهنیت قبلی من عوض شد. 

ببینید ما از ابتدا با یک روان آزاد و خالی به دنیا می آیم. هرچی سال میگذره، هرچی بزرگ تر میشیم، هرچی تجربه های بیشتری از سر میگذرونیم...همون طور که بزرگ تر و آبدیده تر میشیم، بار روی دوشمون هم سنگین تر میشه. هر اتفاق جدید، مرگ عزیزان، ازدواج، بچه دار شدن، جدایی، دانشگاه رفتن، سر کار رفتن، مشکلات خانوادگی، آدمایی که تو زندگی مون میان و میرن... همه شون به یه اندازه ای دوش ما رو سنگین میکنن. کم کم این ذهن پر میشه، سرریز میشه، خسته میشه و از توان می افته. این روان خسته سرریز شده باید یک جایی که جاش باشه تخلیه بشه، سبک بشه والا زمین گیرمون میکنه. اون جا هم دوستمون نیست که بگیم من روزی دوساعت با دوستم، با خواهرم، با مادرم صحبت میکنم چه نیازی به مشاور. همسرمون نیست. یک آدمیه که ما رو نمیشناسه، ما هیچ رودربایستی ای باهاش نداریم، اون هیچ محبت اضافه ای به ما نداره، همدردی بیخود نمیکنه، راه حل اشتباه نمیده، درس این کار رو خونده، تکنیکش رو بلده و به ما کمک میکنه از شر این بارهایی که تو سالیان سال رو دوشمون جمع شده و کمر روحمونو مثل یک درخت پرمیوه خم کرده، راحت بشیم. و از همه مهم تر ما وقتی جلو اون نشستیم رفتیم که چیزی رو عوض کنیم، درست کنیم، یک حس پذیرش و اعتمادی رو به حرفاش و راهنمایی هاش داریم که به دوستمون و خواهرمون نداریم. برای همین حرفای اون برامون موثره. 

یکی از دوستای من مشکلات جدی دامنه دار با خانواده شوهرش داشت که زندگیشو مختل کرده بود. بارها بهش گفتم پیش مشاور برو. گوش نمی کرد. معتقد بود مشکل از اون نیست که پیش مشاور رفتنش چیزی رو عوض کنه. و بقیه همین فکرهایی که همه ما وقتی اسم مشاور میاد به ذهنمون میرسه. شاید حق هم داشت ولی من اصرار کردم. بهانه وقت و پول و ... آورد. گفتم خدای نکرده اگر سرطان گرفته باشی میگی وقت ندارم بچه مو کجا بذارم؟ پول ویزیت دکترش زیاده؟ ماه هاست آرامش و آسایش خودت و خانواده ت مختل شده، این حالت چه فرقی میکنه با مریضی جسمی؟ جدی بگیرش. دنبال درمانش برو. بالاخره راضی شد و رفت. باورتون نمیشه بعد دوجلسه همه چیز عوض شده بود. برای خودش هم عجیب بود. می گفت وقتی برای شوهرم تعریف میکنم میگه من عین همین حرفا رو تاحالا صدبار بهت گفته بودم ولی انگار باید از زبون خانم مشاور میشنیدی که روت اثر کنه. راستش خیلی از حرفای مشاور رو من هم بهش گفته بودم. بدون هیچ تاثیری. ولی اون اعتمادی که ما به جایگاه مشاور داریم و اینکه وقتی میریم جدا تصمیم گرفتیم یه تاثیری توی زندگیمون ایجاد کنیم نه اینکه فقط با صحبت و دردودل سبک بشیم... همه اینا باعث میشه اگر اون مشاور درست انتخاب شده باشه، کمک گرفتن ازش واقعا به خوب شدن حالمون کمک کنه و من این تاثیر رو تو زندگی خیلی ها دیدم. 

اما گفتم اگر درست انتخاب بشه! این خیلی مهمه. انقدر که ارزش داره ماه ها برای تحقیق وقت بذارید. و در نهایت به یک آدم واقعا متخصص مراجعه کنید که هم قابل اعتماد باشه و هم باتجربه. نه کسی که صرفا درس این رشته رو خونده و مدرکی گرفته. این گشتن و پیدا کردن فرد مورد نظر مهم ترین بخش درمان از این راهه. اصلا قبل هرچیز شما باید ببینید به چه متخصصی نیاز دارید؟‌ مشکلتون رو باید با روانپزشک مطرح کنید یا مشاور خانواده یا مشاور فردی یا روانکاو و ... تخصص باید درست انتخاب بشه. کسی که نیاز به یک مشاوره مجرب خانوادگی داره اگر پیش روانکاو بره هیچ تغییری در حالش حاصل نمیشه و خیلی وقت ها روانپزشک با یه داروی ساده که به ضرورت تجویز میکنه اثر خیلی موثرتر و سریع تری رو روی مشکلی داره که سال ها با کمک مشاوره تنها داریم باهاش می جنگیم. پس بازم تاکید میکنم تشخیص مشکل و رجوع به متخصص مهم ترین بخش این قسمته. 

توی دلایل بعدی به عوامل معنوی و فکری و ... هم خواهیم رسید و قطعا درست کردن اونا هم کمک شایانی میکنه به حل مشکلمون ولی من میخوام در کنار اون عوامل این عامل رو هم جدی بگیرین. گاهی آدم همون درخت خم شده است که نیاز داره یک جایی خودش رو سبک کنه. فقط غر بزنه، فقط دردردل کنه، فقط رازهایی از زندگیش رو بگه که نمیتونه برای بقیه بگه، اصلا با کمک یکی دیگه دوباره فکر کنه... این اصرار برای کمک نگرفتن از مشاور فقط روند بهبودی رو کندتر و سخت تر میکنه. حتما روایت دردودل حضرت علی (ع) با چاه رو خوندید. من برای این مطلب دوباره هم رفتم سندش رو چک کردم. اصلا یکی از برداشت هایی که از اون حدیث میشه همینه که همه انسان ها وقت هایی نیاز دارن فشارهای روحی و سنگینی های ذهنشونو جایی زمین بذارن و سبک کنن و نباید توی همه موارد مدام ارجاعشون بدیم با رابطه با خدا و راز و نیاز. تاجایی که امیرالمومنین(ع) هم بعد نماز و نیایش تو مسجد کوفه رفتن در دل تاریکی سرشون رو تو چاه بردن و دردودل کردن. 

مشاور خوب خیلی وقتا میتونه برای ما نقش همون چاه رو ایفا کنه و این سبک شدن پیشش تاثیرات خیلی مثبتی روی حال و روحیه مون بذاره. غیر از اون توی خیلی از موارد ما مشکلاتی داریم که دلیل حال بد و روحیه گرفته مونه و مشاور آدمیه که به ما راه حل میده. اگر سن ازدواجمون گذشته... اگر با همسرمون مشکل داریم... اگر نمیدونیم با خانواده شوهرمون چطور برخورد کنیم... اگر با مادرمون مشکل داریم یا از دست بعضی رفتارای بچه هامون به ستوه اومدیم... اینجاست که باید به مشاور مراجعه کنیم و مطمئن باشید بعد یه مدت کوتاه اثر مثبتش رو می بینید. پس انقدر سختش نکنید. اگر شما هم فکر میکنید به هردلیلی ممکنه نیاز به مراجعه موقت یا بلند مدت به یک مشاور داشته باشید، از همین حالا شروع کنید. بگردید دنبالش!

اگر تجربه ای تو این مورد دارید هم ما رو بی نصیب نگذاردید. 


تا مورد بعدی. دیگه زمان رو نمیگم که شرمنده نشم. 



بسم الله الرحمن الرحیم



بعد مدت ها سلام. نمیدونم میشه که دوباره برگردیم به اون روزهای پست های چند قسمتی و موضوعاتی که شما با نظرات خوبتون تو کامنت ها تکمیلش میکردید و من هنوز چقدر بابت از دست دادنشون از بلاگفا عصبانیم یا نه. ولی به هرحال به امیدخدا سعی میکنم تلاش خودمو بکنم. 

موضوعی هست که خیلی وقته ذهن منو به خودش مشغول کرده و انقدر در خودم و اطراف نشونه هاشو دیدم و حتی تو کامنت ها شما ازش نوشتید که فکر کردم بالاخره با وجود اطلاعات ناقصم باید ازش بنویسم. ان شاالله که با همفکری هم به یک نتیجه خوب برسیم. 

همه حرف اینه که ما حالمون خوب نیست. ما آدم های شاد و راضی ای نیستیم. من در زن های اطرافم کمتر میبینم آدمی رو که واقعا شاد و راضی باشه. همه یه جوری دارن میسازن انگار. همه پر از کینه و غصه و ناراحتین. ذهن خیلی هامون شده مثل یک موتور که خیلی وقته بدون اجازه ما کار میکنه. انگار یکی روشنش کرده و رفته. کنترلش دست ما نیست. ناراحتیا و اتفاقات و حرفا و ماجراها همین طور توش مرور میشن. نمیتونیم از دستشون خلاص بشیم. فکرها تمومی ندارن. حرص خوردن ها. انگار دنیا سر ناسازگاری با ما برداشته. خونه مونو مرتب میکنیم، غذا میپزیم، مهمونی میریم، مهمونی میدیم... ولی ته تهش ما حالمون خوب نیست. 

نمیدونم چند نفر از شما این مشکل رو دارید. تو نمونه های واقعی اطراف من که زیاده. آدم های دنیا مجازی رو نمیدوم. ولی خودم یه وقتی رسید که به خودم نگاه کردم دیدم چندساله که نشونه های افسردگی دارم. نشونه های کمرنگی که آدم معمولا جدی نمیگیردشون. فقط بعد یه زمان طولانی وقتی مثلا خودت رو با پنج سال پیشت مقایسه میکنی میبینی انگار اصلا یک آدم دیگه شدی. دیگه نمیتونی آدم ها رو دوست داشته باشی. پر از توقع و ناراحتی ای از همه شون. خسته ای از همه چیز معمولا شاد نیستی. یک زن شاد خوشحال راضی که همه چیز دنیا رو قشنگ میبینه و پر از انرژیه نیستی. 

خب من این مشاهده رو در خودم کردم و جدی گرفتمش. خیلی بهش فکر کردم. خیلی دنبال درست کردنش رفتم. حالا دوست دارم درباره دلایلش و راه حلاش با هم صحبت کنیم.

( من بیست و یک سالگی ازدواج کردم و تو مجردی این حالت رو تجربه نکردم ولی تا دلتون بخواد توی زن ها و مامان های اطرافم نمونه ش رو دیدم. شما مجردها یه راهنمایی بدین که شما هم این حالت رو دارید یا بیشتر مخصوص متاهل هاست. ) 

من پنج تا دلیل عمده پیدا کردم که این مشکل رو تو خانم ها بوجود میاره یا تشدید میکنه. خیلی خیلی ممنون میشم اگر درباره هرکدوم اطلاعات یا تجربه مشابهی دارید تو کامنت ها بحث رو کامل کنید. 

۱) دلیل جسمی

۲) دلیل روانی

۳) دلیل اجتماعی

۴) دلیل فلسفی

۵) دلیل معنوی



اما دلیل اول: دلیل جسمی:

من به شخصه در دوران بارداری اصلا روحیه خوبی نداشتم. به شدت حساس و کسل و پرغصه بودم. این حالت ها بعد زایمانم به مراتب بدتر شد، و من که هیچ وقت این اصطلاح (افسردگی بعد زایمان) رو جدی نگرفته بودم تازه باهاش آشنا شدم. حساس، زودرنج، کلافه، آماده برای گریه کردن با ذهنی که انگار تواناییش رو برای بی خیال شدن از دست داده بود. یک حرف، یک رفتار از آدم های اطراف حتی یه اشتباه کوچیک خودم صدها بار توی ذهنم پلی میشد و دوباره از اول و دوباره از اول... و هربار همون اندازه غصه دارم میکرد. انگار توانایی کنترل مغز و فکرم دیگه دست خودم نبود. اوضاع وقتی بدتر شد که ده روز و یک ماه و دوماه گذشت و من دیدم همچنان چیزی عوض نشده. انگار دیگه قرار نبود درست بشم.  یادمه تو ماه اول تولد دخترم یکبار یکی از فامیلای دور که برای دیدن دخترم اومده بود بهم گفت شما خیلی روحیه ت خوبه! من تو شرایط تو که بودم روزی دوبار گریه میکردم! اونوقت شاید برای اولین بار بود من فهمیدم رفتارهام عجیب نیست. بعد کم کم مامانای دیگه رو دیدم و سر صحبت باز شد و دیدم چقدر همه مثل همیم. همه چیز زندگیمون به ظاهر سر جای خودش بود، در بهترین حالت بود ولی ما اصلا خوب نبودیم. از ناراحتی شب تا صبح خوابمون نمی برد، به خاطر ناراحتیا یا دلخوری هایی که خودمون میدونستیم چقدر بیخودن ولی نمیتونستیم کاریشون بکنیم نمیتونستیم بی خیالشون بشیم! و نکته جالب تر این بود که جز خودمون هیچ کس درکمون نمیکرد. هیچ کس این حالمون رو جدی نمیگرفت. 

همون موقع بود که من شروع کردم به هشدار دادن به آدمای باردار اطرافم. اولین قدم برای حل یک مشکل آگاهی ازشه و اینکه به رسمیت بشناسیش. اینکه بدونی در آینده نزدیک این اتفاق ممکنه برای تو بیفته یا از همین حالا نشونه هاش پیدا شده باشه و اصلا هم چیز عجیب و غیرطبیعی ای نیست و تو کاملا حق داری و نرمال رفتار میکنی، قدم اول در درمان و حل این مشکله. تااینکه مدام خودت رو غیرعادی یا مقصربدونی و بخوای با چیزی که در اختیارت نیست مبارزه کنی یا سرکوبش کنی. حتی یه وقتایی از طریق دوستام به ماماناشون یا همسراشون پیغام میفرستادم که برای این حالتا آماده شون کنم. مرحله بعد دنبال علت گشتن بود. من به چندتا نکته رسیدم که امیدوارم شما اگه اطلاعاتی دارید بیشتر راهنماییم کنین. 

پزشکی مدرن معتقده اتفاقاتی مثل بارداری یا ایمان یا حتی در غیر این موارد مسایل دیگه ای ممکنه وضعیت هورمونی بدن زن ها رو به هم بریزه. مثل دوران قبل عادت ماهیانه. هورمون ها مستقیما با روان آدم در ارتباطن و شادی و غم و افسردگی و ... رو باعث میشن. به علاوه کمبود یه سری ویتامین های خاص که معمولا ما خانم ها در این مورد کمبود داریم باعث بروزهای خلقی میشه. نمونه واضحش ویتامین دی هست. که اغلب به شدت کمبودش رو داریم و ثابت شده مستقیم با افسردگی در ارتباطه. یه راه خوب خیلی خوب اینه که یه چکاب ساده بدیم آهن و روی و ویتامین دی و کلسیم... و بعد با یک پزشک زنان مشورت کنیم. من چون میدونستم کمبود ویتامین دی دارم وقتی تصمیم گرفتم حال خودم رو خوب کنم بلند شدم رفتم داروخانه و برای خودم یک بسته قرص ویتامین دی خریدم و وقتی تموم میشه بدون اینکه نیاز به تذکر و پیگیری کسی باشه سریع میرم و دوباره میخرم. مشکل خودم رو جدی گرفتم! 

خب این رویکرد طب مدرن بود که من در حدی که گفتم ازش اطلاع دارم. اما طب سنتی و اسلامی. اینجا بود که من بیشتر جواب هام رو پیدا کردم. نشونه های غلبه سودا رو خوندم و انگار یکی حال و روحیات منو نوشته باشه به طرز عجیبی دیدم بیشترش رو دارم. از اون طرف فهمیدم طب سنتی معتقده زایمان عملیه که بدن رو به شدت سرد میکنه و اگه به شکل سزارین باشه که این سردی خیلی خیلی شدیدتره. قضیه خیلی ساده شد: تعادل مزاجی من به هم خورده بود. آسون ترین راه حلش این بود که چیزهای گرم زیاد بخورم مثل اینکه رفتم سوپر و یک بسته دمنوش نعنای گلستان خریدم و همه خوراکی های گرم دیگه. و ازون طرف غذاهای سرد نخورم و کمتر بخورم. ولی راه حل جدی ترش نسخه هایی هست که طبیب های طب سنتی یا اسلامی دارن من خودم در این زمینه به مباحث آیت الله تبریزیان مراجعه میکنم. 

پس تا اینجا چی شد؟ یه چکاب ساده... یه سرچ درباره نشونه های غلبه سوا یا صفرا یا بلغم یا دم... 


این از دلیل جسمی تا جایی که من میدونستم. اگه نشونه هاش رو نداشتید برید سر دلایل بعدی که گستره بیشتری رو دربرمیگیره. ان شاالله فردا بقیه ش رو مینویسم. 


بسم الله الرحمن الرحیم



راستش، وقتی وسط هیئت ها از شهادت می خوانند و زن ها همه آه فراغ می کشند و گریه می کنند، من حرصم می گیرد. بعد که میبینم من هم بی اختیار دارم پابه پای بقیه اشک حسرت میریزم، از گریه کردن خودم هم بدم می آید. از آن تصویر جهاد فی سبیل الله و جنگیدن برای خدا و شهادتی که با جنگ و خون و گلوله در ذهنم رژه می رود عصبانی می شوم. وقتی زن های کنار دستی ام را میبینم که در تاریکی مجلس آه حسرتشان بلند شده و لابد فکر می کنند، کاش مرد بودیم، ما کجا و شهادت کجا... بعد آرزو می کنند و قصه می بافند و برای همان کورسوی امید دعا می کنند، حرص می خورم...


بعد فکر میکنم چقدر راه را اشتباه رفته ایم! کاش یکی وسط همین مجلس، همین حالا بلندگو را بگیرد و روشنمان کند، برمان گرداند... همان طور که رسول الله اسماء را روشن کرد: 


«آمده بود پیش رسول خدا. مودب ایستاده بود و گفته بود پدر و مادرم به فدایت، من به نمایندگی زن ها نزد شما آمده ام. سوالی دارم. لابد توی دلش زمزمه کرده بود دردی دارم. حضرت در جمع اصحاب نشسته بود که رویش را به سمت اسماء کرده بود. مهربان و منتظر که بپرسد. اسماء سربه زیر انداخته بود و گفته بود میدانم هیچ زنی در شرق و غرب عالم نیست مگر اینکه همین سوال من را دارد. اصحاب ساکت شده بودند و مشتاق گوش تیز کرده بودند که این زن چه می خواهد بپرسد که سوال همه زن های عالم است. رسول الله مثل همیشه آرام و ساکت منتظر ادامه حرف مانده بود. اسماء سر درد و دلش را باز کرده بود که ما زن ها همیشه محدودیم. محصوریم. توی خانه می مانیم، زندگی را رتق و فتق می کنیم، برای شما غذا می پزیم، لباس می بافیم، بچه هایتان را حامله می شویم...  اما شما به نماز جمعه و جماعت می روید، به عیادت بیماران، تشییع جنازه، پشت هم حج به جا می آورید در حالی که ما توی خانه نشسته ایم و داریم بچه هایتان را بزرگ می کنیم. بعد مکث کرده بود، آه کشیده بود و با غصه گفته بود از همه بهتر... جهاد در راه خدا! شما به میدان جنگ می روید، برای خدا شمشیر می زنید، از حق دفاع می کنید، به بالاترین مقام دنیا یعنی شهادت می رسید و ما توی خانه نشسته ایم. زندگی تان را می چرخانیم، از مال و اموالتان مراقبت می کنیم، کارهای خانه را می کنیم، بچه ها را تربیت می کنیم... رسول خدا پس ما چه؟ ما کجا دنبال این ثواب های بزرگ بگردیم؟ بعد منتظر پاسخ، سکوت کرده بود. 

پیامبر سرش را برگردانده بود سمت اصحاب. باافتخار پرسیده بود تابه حال دیده بودید زنی به این زیبایی از دینش سوال کند؟ و اصحاب حیرت زده سر تکان داده بودند که نه. و لابد تازه راز تمام بغض های فروخورده و چشم های دلگیر و سکوت های ممتد همسرانشان را فهمیده بودند. 

بعد رسول خدا(ص) برگشته بود سمت اسماء. مهربان لبخند زده بود و گفته بود: ای زن! برگرد و به همه زن هایی که تو را به نمایندگی فرستادند بگو خوب شوهرداری کردن هر کدام از شما، و جلب رضایتش، و حرف شنوی و اطاعت از همسرش، با همه این اعمال که برای مردها برشمردی برابری می کند. 

برق رضایت در چشمان دلگیر اسماء درخشیده بود. انگار دریایی از نشاط و آرامش یکباره به جانش سرازیر شده بود. بعد با عجله برگشته بود تا زودتر این خوش خبری را به زن ها برساند. برگشته بود در حالی که از شادی تکبیر و تهلیل می گفت... »


زن های اطرافم در حسرت شهادت بلند بلند گریه می کنند و من دلم می خواهد یکی برود بنشیند روی منبر سخنران، بلندگو را بردارد، قصه اسماء را تعریف کند و راه را نشانمان دهد. که اگر جبهه نبرد مردها محدود و غیراختیاری است، میدان جهاد ما زن ها همیشه هست. که اگر آنها برای رفتن و جنگیدن و مجاهد فی سبیل الله شدن هزار مانع کوچک و بزرگ بر سر راه دارند، میدان تاخت و تاز ما برای خدا به وسعت کل زندگی مان باز است. هر روز، هر ساعت، هر لحظه... با هر حرف و هر نگاه و هر رفتار. 

بعد فکر میکنیم، همه غصه های کوچک و بزرگ دلمان، بی عدالتی ها، رنجیدن ها، دل شکستن ها و سکوت های پربغضمان هم انگار زخم های کوچم و بزرگی است در راه خدا برمی داریم. جانباز می شویم. هر روز هر لحظه، در این میدان برای رضایت خدا تلاش می کنیم، خسته می شویم، عرق می ریزیم، زخم بر میداریم، کم می آوریم... می نشینیم و دوباره برمی خیزیم و جهاد می کنیم. حالا دیگر در زندگی زن هایی که صبورانه خود را وقف برپانگه داشتن ستون زندگی شان کرده اند، زن هایی که رضایت خدا را در ماندند دیده اند و مانده اند، سختی کشیده اند، حرف شنیده اند، آب شده اند و مانده اند، زن هایی که به چشم اطرافیان خودشان را حیف کرده اند.... برق زیبای شهادت را هم می بینم. 

دلم می خواهد بلند شوم و به زن های اطرافم بگویم اگر این اشک ها واقعی است راه باز است، بسم الله!




بسم الله الرحمن الرحیم


عاشورای امسال، وسط همه فرازهای کوتاه و بلند زیارت پرنور عاشورا، دل من به این جمله گیر کرد: انی سلم لمن سالمکم...

همین جمله ساده تکراری که خاطره دسته جمعی بلند خواندنش در مجالس همیشه با آدم هست. این بار ولی جور دیگری به «سلم لمن سالمکم» رسیده بودم. ناخودآگاه صبر کردم. مکث کردم و از خودم پرسیدم این ادعا واقعی است؟ 

من واقعا با همه آدم هایی که با اهل بیت(ع) سرجنگ ندارند، در صلح و سازشم؟ مشکلی ندارم؟

یاد تک تک آدم هایی که از آنها دلخوری های عمیق داشتم افتادم، همه محب اهل بیت بودند، با آنها مشکلی نداشتم؟ از دیدارشان فرار نمی کردم؟ پشت سرشان حرف نمی زدم؟‌ خیرخواهشان بودم؟

یک عمر، آهسته و بلند زمزمه کرده بودم : «انی سلم لمن سالمکم» و حالا وسط روز عاشورا، این جمله گیرم انداخته بود. وسط سوال های بی پاسخم مانده بودم که مداح به جمله های بعد رسید و همه با او تکرار کردند: «و ولی لمن والاکم» ... دوست دارم هرکه را که شما را دوست بدارد...

هنوز از «عهده سلم لمن سالمکم» برنیامده بودم و حالا این جمله را چکار میکردم؟‌

راستش، خیلی وقت بود که خیلی ها را دوست نداشتم. دل خوشی نگذاشته بودند که محبتی بماند. آزارم داده بودند، دلم شکسته بود، روزهای خوشم را خراب کرده بودند و حالا من باید دوستشان می داشتم؟  می دانستم معنای «ولی» حتی خیلی عمیق تر از دوست داشتن ساده است. 

زیارتم نیمه کاره مانده بود. صادق بودم یا نبودم؟ راست میگفتم یا فقط داشتم جملاتی که باوری به آنها نداشتم را تکرار می کردم؟ آقا روبه رویم ایستاده بود. بارها خطابش کرده بودم: السلام علیک یا اباعبدالله...

داشت به حرف هایم گوش می داد و من یک دفعه ساکت شده بودم. چه داشتم که بگویم؟

بعد به آنی انگار همه چیز عوض شد. نگاهم تغییر کرد. قواعد دنیایم زیر و رو شد. مرکز دنیای من شد «حسین» و همه اندازه های قبلی به مختصات او تغییر کرد. دیگر «من»ی نبود که رنجیده باشد، اذیت شده باشد، حرف شنیده باشد یا در حقش ظلم کرده باشند. همه چیز حسین بود و همه آن آدم ها محب حسین. وسط ظهر عاشورا «حسین» آمده بود و همه قواعد دنیای من را در خودش ذوب کرده بود. حالا، ما همه، پروانه هایی بودیم که دور شمع وجود او می چرخیدیم و چنان محو نور جمالش بودیم که چیز دیگری برای دیدن و گفتن و فکر کردن نداشتیم. من همه آنها که حسین را دوست داشتم، دوست داشتم. دیگر کدورتی نمانده بود.


السلام علیک یا اباعبدالله...



بسم الله الرحمن الرحیم



چند سال پیش با سایت گیس گلابتون آشنا شده بودم و مدت ها بود از ذهنم رفته بود. بعد پست ها و حرف هایی که درباره دوران تجرد داشتیم، مطالبی که قبلا آنجا خوانده بودم افتادم و گفتم آنها را به شما هم معرفی کنم. دوباره به سراغ سایت رفتم و دیدم اتفاقا مباحث مربوط به دوران تجردش کامل تر و بهتر هم شده. مخصوصا دوره رایگانی که چند جلسه اش را گوش کردم و حرف های خوب و قابل تاملی داشت. 

خلاصه این پست را مخصوص این نوشتم که شما را به دو مطلب در سایت گیس گلابتون ارجاع بدم. یکی کتاب (ازدواج مثل آب خوردن آسان است) و دیگری هم دوره رایگان (چگونه شوهر دلخواه خود را پیدا کنید.) حتی اگر نه صددرصد،  قطعا در هر دو حرف های خوب زیادی برای خواندن و شنیدن هست. 

یک توصیه کلی هست که ته همه حرف ها و بحث هایمان با متاهل ها هم به همان می رسد: برای چیزی که می خواهید تلاش کنید! 

اگر متاهلید و دوست دارید زندگی شادی داشته باشید. یا اگر مجردید و دوست دارید ازدواج خوبی بکنید. حداقل کار این است که برای رسیدن به این خواسته یکی دو قدم بردارید و من همین الان یکی دو قدم را به شما معرفی کردم.