همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. خیلی ها توی کامنت ها خواسته بودند باز هم درباره همسرداری بنویسم. خودم هم دوست داشتم. مدت ها بود درباره همسرداری چیز خاصی ننوشته بودم، دلیلش این بود که حرف جدیدی برای گفتن نداشتم، مطالب اینجا برنامه ریزی شده نیست. تجربه هاییه که دارم زندگی شون میکنم. فکرهاییه که در طول روز میان و میرن و اگه به نتیجه ای برسن اینجا با شما به اشتراک میذارم. حالا بالاخره بعد مدت ها یه پست درباره شوهرداری داریم! :)

راستش من مدتی به این فکر میکردم که مهم ترین کارکرد و فایده یک ازدواج موفق برای زن و مرد چی میتونه باشه؟ چی باید باشه؟ توی دنیای الان آدم ها برای چی ازدواج میکنن؟ مخصوصا مردها. چی به سمت ازدواج می کشوندشون وقتی این همه زحمت و خرج و مخارج و مسئولیت داره؟

جوابم رو قرآن داده بود (لتسکنوا الیها) مهم ترین کارکرد ازدواج مخصوصا برای مردها آرامشه. اصلی ترین خواسته شون از همسرشون آرامشه. حالا که روابط بازتر از گذشته ست و سن ازدواج بالا رفته و ضرورتش کمتر از قبل احساس میشه، باز هم خیلی از آدم ها دنبال ازدواجن. چرا؟ چون (آرامش) فقط با ازدواجه که به دست میاد. روابط باز خارج از چارچوب خانواده شاید لذت و تنوع و سرگرمی رو تامین کنه، اما آرامش نداره. و برای همینه که توی کشورهای خارجی که تعهدات مذهبی ندارن، توی کشور خودمون بین آدم هایی که تقیدی به دین ندارن، باز هم همه پایان موفق یک رابطه رو در ازدواج می بینن. 

وقتی جواب سوالم رو پیدا کردم، با خودم فکر کردم حالا من، چقدر تونستم همسرم رو به این هدف برسونم؟ اگر ازدواج کرده که به آرامش برسه، من چقدر آرامش بخش بودم؟

اما یک خونه که توش آرامش موج میزنه، یک زن که میتونه مردش رو آرام کنه، چه شکلیه؟ چه ویژگی هایی داره؟

این موضوع پس ذهنم بود و توی رفتارهای روزانه دنبال مصادیقش می گشتم. یکی از اولین چیزهایی که بهش رسیدم، نظم و آراستگی خونه بود. همه خوبی های دنیا هم اگر در من جمع بود، توی یک خونه آشفته و به هم ریخته... ذره ای نمود پیدا نمی کرد. انگار من فقط من نبودم، من خونه بودم... یاد معنای کلمه ام افتادم، پایه و اساس هرچیز. من و خونه یکی بودیم. 

بعد رسیدم به خودم، خوش رویی، آراستگی ظاهری و لباس مرتب، آرامش درونی که خودش رو توی لحن حرف زدن و حرکات و حتی راه رفتن نشون بده، لبخند زدن حتی ... یک زن آرامش بخش این شکلی بود. حتی بوی یه عطر ثابت ملایم به مشامم رسید. که زودتر از لبخندم خودش رو به همسرم نشون بده. 

بعد رسیدم به مصادیق دیگه آرامش، دیدم مهم ترین جلوه آرامش در طول روز وقتیه که همسر از سر کار برمیگرده، تصویری که توی اون لحظات اولیه از من و خونه و رفتارم میبینه، اتیکت اون روز منه. وقتی همسرم از سر کار برمیگشت من چه شکلی بودم؟ غذام حاضر بود یا داشتم بدوبدو کارهای شام رو میکردم، خودم و دخترم مرتب و آراسته بودیم یا حواسمون به خودمون نبود؟ خونه چه شکلی بود؟ حال و روحیه من چه شکلی بود؟ مهربون و پرانرژی یا خسته و کلافه و آشفته ؟

به خودم گفتم حتی اگه خسته و کلافه ای، بذار برای بعد نیم ساعت اول، به هرزحمتی که هست، نیم ساعت اول خوش رو و خوش برخورد و شاد و آراسته باش. بذار اتیکت آرامش بخشی روی اون روزت بخوره. مردی که توی نیم ساعت اول ورودش به خونه آرامش رو دریافت کنه، زن و بچه های شاد آراسته ببینه، خونه مرتب ببینه، غذاش حاضر باشه و لبخند رو لب اعضای خانواده ش نشسته باشه، اونقدر شارژ میشه که بعد بتونه خستگی هات رو جبران کنه. اصلا انعکاس همین آرامش بخشی به خود آدم میرسه، و از نو شارژ میشه ...

اینا چیزایی بود که من بهش رسیدم. تجربه کردم و از درستیش مطمئن شدم.رسیدن به کلیدواژه آرامش کارم رو خیلی راحت کرد. وظیفه اصلیم رو تو خونه پیدا کردم. چه در قبال همسرم، چه دخترم. فکر و ذکر این روزهای من در همسرداری آرامش بخشیه، آرامش بخش بودن خودم، و خونه م. اولویتم در زندگی شده این. خیلی وقت ها برنامه هام رو با همین معیار می سنجم، اگه فلان جا برم، اگه فلان کار رو قبول کنم، اگه فلان برنامه رو بچینم ... چقدر به آرامش خودم و خونه م لطمه میزنه؟ نمیگم هیچ کاری نکنیم، خودمون و اطرافیان رو نبینیم ها. میگم فقط حواسمون به اون آرامشه باشه. اینکه هر انتخاب، هرکار چقدر بهش لطمه میزنه، چقدر اون لطمه جبران پذیره، چقدر اون کار ارزش اون لطمه رو داره، چکار میشه کرد که آرامش صدمه کمتری ببینه، چه تمهیداتی میشه کرد، چطور میشه جبرانش کرد ...

وقتی درگیر مسائل و مشکلات اطرافیان میشم، وقتی میخوام فعالیت های اجتماعی کنم، حتی وقتی قراره نقش دختری رو برای پدر و مادرم ایفا کنم، سعی میکنم حواسم به این باشه که مهم ترین کار من الان آرامش بخش بودن برای همسرمه. چه جوری این کارها رو بکنم، چطور تنظیمشون کنم، جرح و تعریلشون کنم که به اون وظیفه کمترین خدشه رو وارد کنه؟

آرامش خونه برای من نظم و مرتب بودنشه، چیزی که با وجود یک بچه کوچیک حفظش خیلی سخته، و غذای باسلیقه آماده خونگی، شامی که ساعت هفت شب حاضر باشه نه اینکه تازه فکر کنم چی درست کنم، ظرف میوه ای که چیده شده باشه، چای یا دمنوش عصرونه ای که یک کیک خونگی، یا هنر زنانه چاشنیش کرده باشم ...

ادامه آیه رو همه مون حفظیم (و جعل بینکم موده و رحمه)، من ایمان آوردم به اینکه اون محبت و علاقه ای که از همسرم توقع دارم، اون توجه و اهمیتی که میخوام، همه نتیجه این آرامش بخش بودنه. انعکاس آرامشی که بهش میدم میشه محبتی که انتظارشو دارم. خلاصه اینکه راه اینکه بیشتر دوستم داشته باشه رو پیدا کردم ؛)


شما چقدر خودتون رو آرامش بخش میدونید؟ مصادیق آرامش بخش بودن یک زن برای همسرش رو تو چی میدونید؟ برامون بنویسید که با هم بحث رو کامل کنیم. 



بسم الله الرحمن الرحیم


خب الحمدلله، همون طور که آرزوشو داشتم، خود نوشتن پست قبل یه استارت خوب شد برای من. که این ضعف چندساله رو درست کنم. البته همزمان باهاش درباره شهدای مدافع حرم و سبک زندگیشون هم کتاب می خوندم و همین مانوس شدن با حالات و رفتارهای اونا خیلی موثر بود. اما خدا رو شکر توی همین فاصله با پست قبلی کلی اتفاق خوب افتاده برای من که گفتم شما رو هم در جریانش بذارم. 

اول اینکه من یه نگاه کردم دیدم ندیدم شهیدی، یا آدم خوبی ... که از نمازش تعریف نکنن. انگار این چه جوری نماز خوندن، نقطه ثقل همه خوبی ها بود. هم اولش بود هم نهایتش. یکم فکر کردم دیدم چی شد که نمازهای من اینقدر سریع و بی توجه و بی روح شد. از یه زمانی شروع شده بود، ولی اوجش بعد تولد دخترم بود. یه مامان خسته، یه مامان بی حوصله، یه بچه ای که گریه می کنه، شیر می خواد، بیدار میشه، جیغ میشه... و حتی حالا که بزرگتر شده یه بچه ای که وسط نماز مهرت رو برمیداره و یادش میره بذاره، از سر و کولت بالا میره زیر چادت قایم میشه، می کشدش، مدام ازت سوال میپرسه یا صدات می کنه و ... توی این چند سال همه این ماجراها منو رسونده بود به این نمازهایی که فقط از سر وظیفه خونده میشن و هیچ اثری در خوب کردن حالم ندارن. 

اوایلش خودم رو دلداری می دادم: تو وسعت همینه، خدا ک شرایطت رو میبینه، کسی توقع بیشتری نداره ازت ... این دلداری ها موثر بود انقدر که رسیدم به اینجا. که وقتی دخترم خوابه هم نماز من همون شکلی باشه، وقتی عجله ای ندارم هم همون قدر سریع و بی روح باشه که انگار برنجم داره روی گاز وا میره ... اما تازگی ها یه فکر جدید کردم. دیدم اینکه بچه کار من رو خیلی سخت تر کرده نتیجه ش این نیست که پس من به همین راضی باشم و خدا هم راضیه. اتفاقا شاید معنای دیگه ای داشته باشه. دیدم شاید خدا دیده خیلی تو یک پایه موندم و حالا میخواد سوالامو سخت تر کنه. گفته سوالای قبلی رو مسلط شدی، حالا یک قدم بیا جلو. یه تمرین سخت تر. باوجود بچه و حواس پرتیاش سعی کن نماز خوب بخونی ... در حالی که من کارمو آسون تر کرده بودم و با خودم میگفتم خدا شرایط منو درک میکنه و به همین راضیه. مدام میگفتم یه نماز اینجوری که من میخونم اندازه یه نماز با توجه و تعقیبات یه مجرد ارزش داره ... هدف خدا رو اصلا نفهمیده بودم. 

بگذریم. خلاصه از نظر فلسفی که توجیه شدم خدا همچنان ازم توقع نماز خوب و توجه خوب داره، رسید به مرحله عملی. نماز خوندن من معمولا با مهر یا جانماز بود. جاهای مختلف خونه، سریع و باعجله و از روی تکلیف فقط. بعد احساس کردم با این مدل نماز خوندن دارم خودمو از یک منبع آرامش قوی محروم می کنم. خدا میدونسته چه خیری در این نماز برای من هست که گفته حتما هر روز، پنج بار... این نماز قرار بوده شارژ روزانه م باشه. خدا میخواسته روزی پنج بار منو در برابر همه سختیا و ناملایمات و گمراهیای زندگی شارژ کنه. میخواسته روزی پنج بار هدفمو بهم یادآوری کنه که راهو گم نکنم ... من چرا این فواید رو احساس نمی کنم؟

چون دل نمیدم به نماز!

اولین کاری که باید می کردم برای اینکه بتونم دل بدم چی بود؟ اینکه همون چند رکعت، همون پنج دقیقه رو در حال زندگی کنم. غذای روی گاز و کتابی که داشتم می خوندم و برنامه اون روزم و کارای خونه رو فراموش کنم. پنج دقیقه هیچ قبلی زندگیم نداشته باشه که بخوام برم تمومش کنم، هیچ بعد و آینده ای در کار نباشه که بخوام زودتر بهش برسم. پنج دقیقه در حال زندگی کنم و لذت ببرم. برای اولین قدم نگفتم به مفاهیم نماز توجه کنم، دقت کنم روی معانی، یا فلسفه حرکات، یا تعقیبات بخونم، یا رکوع و سجده م رو طولانی کنم ... فقط قرار شد توی این پنج دقیقه در حال زندگی کنم. به کاری که داشتم قبل گفتن اذون می کردم یا کاری که بعد نمازم میخوام برم سرش فکر نکنم. فقط نماز بخونم انگار تو اون لحظه هیچ کاری تو دنیا غیر نماز خوندن ندارم، هیچ چیزی جز من و سجاده م و ذکرهای که به لبمه یا حرکاتی که انجام میدم وجود نداره ... و این شروع عجیب لذت بردن از نماز برای من بود. 

بعد دیدم باید سجاده پهن کنم. یه جای ثابت... یه سجاده ای که جمع نشه. سجاده قرار بود برای من نقش یک مامن رو ایفا کنه، یه تکیه گاه، یه ساحل امن پر از آرامش... یه جایی که صرف نشستن روش آرومم کنه. بهش انس بگیرم و برام یادآور قشنگ ترین لحظه های زندگیم باشه. سجاده م رو پهن کردم و نمازم رو بستم. نمازم که تموم شد انقدر اون چند دقیقه حالم رو خوب کرده بود که دوست نداشتم بلند بشم، کاری که وسطش رها کرده بودم تا بیام نماز بخونم دیگه مهم نبود، من داشتم پر از انرژی و آرامش می شدم. دوست داشتم همون جا بشینم و بیشتر شارژ بشم. تعقیبات خوندن در واقع همون نیاز درونی برای بیشتر موندن روی این سجاده، طولانی کردن زمان این شارژ روحی بود ... 

چندتا نماز که اینجوری خوندم تازه دیدم همه این سال ها چقدر چقدر چقدر ظلم کرده بودم به خودم. چه آرامش و لذتی رو از خودم دریغ کرده بودم. وقتی شیطنت های دخترم یا کار خونه، یا غم و غصه های زندگی یا شلوغی کارام یا حرفای آدما ... به همم می ریخته، می تونستم یه مامن اختصاصی داشته باشم. برای خود خودم. هیچ وقت واردش نشده بودم، هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودم و هی خسته تر می شدم... هی بیشتر کم می اوردم... هی دور خودم می چرخیدم که باید چکار کنم ... دست های مهربون خدا رو گم کرده بودم. 

من شروع این قضیه رو اینجوری می پسندم، نه به خاطر توصیه های دین، نه به خاطر سیره بزرگان، نه به خاطر عذاب وجدان ... بلکه به خاطر یه نیاز شدید درونی. که پاسخش اینجاست. اینجوری اگه آدم بره سمت نماز باتوجه، سمت تعقیبات خوندن، سمت مناجات با خدا ... خیلی درونی تر و خیلی ماندگارتره. البته که مراقبت میخواد. خیلی هم مراقبت میخواد. چون قدرت دنیا در پرت کردن حواس ادم و قاطی کردن و راه و بیراهه ها خیلی زیاده. 

اما برسیم به نماز و روزه های قضا. یه وقتی، حوالی همون پست قبلی، به خودم اومدم و دیدم با این روالی که من پیش گرفتم هیچ وقت نه روزه های قضام گرفته میشه نه نمازهای قضام رو می خونم. احتمالا یکی دوسال دیگه دوباره بچه دار میشم و هی این کوله بار سنگین تر میشه. چندسال بود فشار و سنگینش رو روی دوشم احساس می کردم اما گذاشته بودم همین طور باشن. حواسم نبود که چقدر خسته میکنه و توانم رو تحلیل می بره. اگه یه زمان وقت و موقعیت نماز شب خوندن رو داشتم، به خودم می گفتم تو که نماز قضا داری اول اونا رو بخون، نه نماز مستحبی... یه وقتایی که عید یا مناسبتی بود که روزه تو اون ثواب داشت احساس می کردم روزه گرفتن من اون ارزش رو نداره چون روزه قضاست. دلم میخواس روزه مستحبی بگیرم. از اینها که تا دم افطار بتونم روزه م رو باز کنم و نکنم. تا دم افطار اراده م رو محک بزنم نه اینکه ظهر به بعد اجازه ش رو نداشته باشم. حتی راستش دوست داشتم روزه مستحبی بگیرم و با یه تعارف واقعی، هر وقت روز که باشه بتونم روزه م رو باز کنم و ثوابش رو هم ببرم. دوست داشتم لذت مستحبات رو بچشم و این واجب های قضا شده نمیذاشت.

بالاخره چکار کردم؟ محاسبه حدودی کردم، از روی تقویم روزهای کوتاه سال رو درآوردم که تا کی فرصت دارم و بعدش چکار می تونم بکنم و فکر کردم با قدم اول شروع کنم و بقیه ش رو به خدا بسپارم. یه قانون جالب هم برای خودم گذاشتم، اینکه هر روز که روزه قضا میگیرم بعد هر نماز واجبش، همون نماز رو قضا هم بخونم. اینجوری هر روز یک شبانه روز نماز قضا هم می خوندم و روزه های قضام که تموم میشد بدون اینکه فشاری روم اومده باشه نماز قضایی هم نداشتم و نماز قضاهام رو نسبتا هم با توجه خونده بودم نه مدلی که شب های قدر می خونن و فقط ادای تکلیفه. شروع کردم، تا الان شش روزش گذشته، البته من هر روز روزه نگرفتم، توی ده دوازده روز تقریبا شش روز گرفتم، ولی همین که از اون لیست بلند و بالا شش روزش خط خورد خیلی لذت بخشه. همین شروع کردن و در مسیر بودن کلللی حال آدمو خوب می کنه حتی اگه کلی تا پایان مونده باشه. 

سعی کردم با قرآن دوست تر باشم. با آرامش بخونمش. وقتی قرآن می خونم هم در حال زندگی کنم. دنبال این نباشم که تعداد صفحه هام رو ببرم بالا. با آرامش، انگار فقط همون یه آیه، یه صفحه... رو قراره بخونم، فکر کنم و تامل کنم و دوباره بخونم. معنی آیه رو تو چند ترجمه نگاه کنم، برمد دنبال تفسیر... بعد قرآن اون روی قشنگ شفا دهنده ای که پاسخ همه سوالا و تردیدهام رو داشت بهم نشون داد. 

تصمیم گرفتم روزای عید و عزا رو یه جوری به خودم و اهل خانواده یادآوری کنم، روزهای شهادت با یه روسری کوچیک مشکی که از این غروب تا اون غروب به پرده خونه زده بشه، اهمیت بدم به اینکه یه مجلسی برم(اگه نشد و پیدا نکردم، یه امامزاده، حرم ...)، که به اون امام فکر کنم و اینکه یه هدیه کوچیک به اون امام بدم، یه سوره قرآن یکی دوصفحه ای مثلا. 

و روزهای عید با یه کار شادی بخش، یه کیک خونگی، یا غذای خوشمزه، یه توجهی... (تو فکرم از این ریسه های چراغ دار بخرم :) و باز هدیه دادن به اون معصوم. یه تسبیح صلوات... دو رکعت نماز ... یا قرآن عزیزم. 

برای شهدا هم از این کارها بکنم، بهشون سوره یا صلواتی هدیه کنم. که برام دعا کنن و دستمو بگیرن که راهو گم نکنم. شهدا خیلی هوای ما رو دارن. 

این تا اینجای کار بود و نمیدونید توی همین مدت کوتاه من چه حال خوب و روزهای پرباری رو تجربه کردم. چقدر وقتم برکت پیدا کرده و چقدر سبک شدن اون کوله بار سنگین رو احساس میکنم. چقدر سجاده م رو دوست دارم و چقدر دلم برای خودم قبل این سجاده می سوزه. 

نمیدونم چقدر میتونم این حال خوب رو حفظ کنم. تجربه به من نشون داره مراقبت دائمی اگه نباشه، درونی شده ترین رفتارها هم کم کم از بین میره. اما می تونم برای الانم خوشحال باشم و ادامه این مسیر رو به خدا بسپارم. 

این از تجربه های من. شما چه توصیه ها و تجربه هایی دارین؟


(ببخشید که امشب پست نوشتم و به کامنت ها نرسید. فردا ان شاالله همه رو جواب میدم.)


بسم الله الرحمن الرحیم


دلیل پنجم: معنویات


خب رسیدیم به این دلیل سخت برای من. چرا سخت؟ چون خودم توش هنوز اول راهم. فقط پیداش کردم و الا برای درست کردنش کاری نکردم. پس بیاید این دلیل آخر رو با هم بریم جلو. 

راستش یه مدتی من خیلی به فلسفه دین فکر می کردم. اصلا چه نیازی به دین و دستوراتش داریم؟ این همه آدم دارن تو دنیا بی قید زندگی می کنن و هیچ کدوم شاید مشکل عجیبی هم نداشته باشن. به نظر به خاطر همین بی قیدی و آزادی بیشتر هم دارن کیف می کنن از زندگی شون. من دین و دستوراتش رو برای چی لازم دارم؟ اون فکرها و نتیجه ش یه بحث مفصله ولی تهش رسیدم به این نکته که پیامبران مبعوث شدن که کیفیت زندگی آدم ها رو ببرن بالا. در همه جنبه ها. همه دستورات منعی و ایجابی دین، همه حلال و حروم ها و مکروه و مستحب ها، که تو دنیای آزاد الان، به ظاهر زیادی داره کار رو سخت می کنه، فقط یک هدف دارن، اینکه ما بهتر و قشنگ تر و شادتر و در نهایت راضی تر زندگی کنیم. کسی که از دین و دستوراتش فاصله بگیره، نمی میره، اغلب کارش به خودکشی هم نمیرسه، ولی به نسبت همون فاصله کیفیت زندگیش میاد پایین. و این چیزیه که برای خدا مهمه. خدا دوست داره ما پادشاهی کنیم رو زمین. و برای این پادشاهی کردن دستورالعمل داده بهمون.

 بگذریم، خیلی وقته که فهمیدم به نسبت فاصله ای که از دین و شکل زندگی مومنانه بگیرم، حالم هم بدتر میشه. بعد گشتم و نگاه کردم که این فاصله ها رو پیدا کنم. ظاهر زندگی من همون شکل قبل بود، ولی باطنش؟ یه سری اعمال عبادی بی روح و تمام. 

اول توی حلال و حرام  ها گشتم. خب من تاجایی که میتونم مراقبم نه حرامی انجام بدم و نه واجبی رو ترک کنم، اما خوب که نگاه کردم، یه جاهای خالی این وسط بود. نماز و روزه های قضایی که به گردنمه و سال هاست دارم قضاشونو به تاخیر میندازم، یادمه یکبار جایی سوال و جوابی رو خوندم که یکی از استاد اخلاق معروفی پرسیده بود راهی سفر کربلا هستم و شما چه توصیه ای دارید که اونجا بیشتر استفاده کنم، چه نکاتی هست و ... و ایشون هیچ دعا و ذکر و آداب خاصی یاد نداده بودن، فقط نوشته بودن قبل سفر نماز و روزه های قضات رو به جا بیار و حقوق مالی که به گردنت هست رو بده. تلنگر بزرگی بود برای من. بعد دیدم این حق الله هایی که ادا نمی کنم، سال هاست مثل یک کوله بار سنگین روی دوشمه. من نمی فهمم ولی صرف بودنشون، خسته م میکنه و توانم رو می گیره. پس همین اول بسم الله تصمیم گرفتم این کوله بار رو زمین بذارم. تقویم رو نگاه کردم و دیدم یکی از بهترین وقت های سال برای روزه های قضاست، یه برنامه ریزی هم برای نمازهای قضای حدودی که تو ذهنمه کردم، که هر روز بعد نماز واجبم یه تعدادش رو به جا بیارم. می مونه مسائل مالی، من به شخصه سال خمسی ندارم چون کمتر شده یکسال پولی دستم بمونه ولی فکر کردم بد نیست، یه مقدار خمس و رد مظالم هم از مالم خارج کنم. یکی می گفت نمیدونی بعد دادن خمس آدم چه حس سبکی پیدا می کنه.

بعد رسیدم به رفتارها. به روح عباداتم. به نمازهایی که فقط از سر وظیفه خونده میشن، تعقیباتی که فقط لقلقه زبونن. تصمیم گرفتم برای اول وقت خوندنش، با آرامش و بدون عجله خوندنش، برای دل دادن به نماز و اون پنج نوبت خلوت با خدا یه فکر اساسی کنم. به جای مهر و جانماز، سجاده بردارم، یه قسمت از خونه رو مشخص کنم، وقتی برای نماز می ایستم دنیای قبل و بعد رو فراموش کنم و سعی کنم تو اون چند دقیقه فقط در لحظه زندگی کنم. آرامش در نماز چیزیه که من خیلی وقته، مخصوصا از وقتی دخترم به دنیا اومد، گمش کردم. نماز خوندن با آرامش خیلی مشکلات رو می تونه حل کنه. یه شارژ روزانه ست که روزی پنج بار تکرار میشه. پس چرا من اثرشو نمی بینم؟ چون فقط ادای تکلیف می کنم. حاضر میزنم و از کلاس میرم بیرون. 

فکر کردم یاد اهل بیت رو باید تو زندگیم بیشتر کنم، غیر از مجالس ذکر و روضه و هیئتی که باید حواسم باشه قطع نشه از زندگیم و گم نشه وسط سرشلوغی هام، یه لحظه فکر و توجه بهشون، یه صلوات از ته دل، یه زیارت عاشورای بادقت، یه عمل کوچیک که هدیه بشه بهشون، یه سوره قرآن به نیتشون، یه سلام از ته دل بعد نماز، مخصوصا به امام زمان (عج)، اینا رو من کم دارم تو زندگیم. من همه این منبعای نور رو فراموش کردم. 

و بعد اینکه قرآن بخونم. به نیت شفا قرآن بخونم. برای پیدا کردن جواب سوال هام قرآن بخونم، با حوصله و ذوق و شوق قرآن بخونم، مثل یک درددل قرآن بخونم، مثل یک کلاس درس قرآن بخونم ... من این قرآن خوندن رو لازم دارم. مدام از سوال های بی جواب و حال بد و بلاتکلیفی می نالم و همزمان نمی دونم چه طلسمی هست که نمیرم سراغ حرف هایی که خدا برام گذاشته، نمیرم سراغ توصیه هایی که دوستانش برام کردن، نهج البلاغه نمی خونم، و با صحیفه غریبه ام و از بقیه احادیث هم که کلا دورم. این بار به خودم گفتم یکبار با همین استیصال و تنهایی و سوال برو سراغ اینها. ببین جوابت رو پیدا می کنی یا نه. ببین باز هم همون قدر سرگردان و ناآرومی یا نه. 

و آخرین چیز و شاید یکی از سخت ترین هاش سبک زندگی مومنانه ست. که برای من یکی از مهم ترین مصادیقش تنظیم ساعات خواب و بیداریه، شب زود خوابیدن و سحر بیدار شدن که یکی از آرزوهای قشنگ منه. قدم های اولو برای رسیدن بهش برداشتم ولی هنوز تا اون شکل زندگی خیلی راهه. بعد این سبک زندگی مومنانه میاد تو معاشرت ها، تو صله رحم، تو خورد و خوراک و انتخاب لباس ... به این ها هنوز فکر نمی کنم. سختش نمی کنم که جا بزنم. فعلا همون قدم اول رو لازم دارم. 


من سال های اخیر این شکلی نبودم. که معنویات یه بعد جدی و پرروح تو زندگیم باشه. همه اون وقت هایی که به حال بدم و علتش فکر می کردم، یه ندایی تو وجودم می گفت سبک زندگیت رو درست کن، رابطه ت رو با خدا پررنگ کن، اعمالت رو با توجه و عشق انجام بده ... بعد ببین حالت چطوره. گذاشتمش دلیل آخر چون نمیدونم چرا درست کردنش برای من از همه سخت تر بود. شاید چون مثل خونه تکونی می مونه، یه زندگی، یه سبک زندگی و کلی عادت رو باید برداری و حسابی بتکونی. آسون نیست ولی مطمئنم ارزشش رو داره. دلیل آخر رو بیاید با هم شروع کنیم و با هم درستش کنیم و درباره ش برای هم دعا کنیم. 


من چیزهایی که به نظر خودم رسید و ضعف خودم بود رو نوشتم، به نظر شما چه جاهای خالی ای این وسط هست که باید پر بشه؟





بسم الله الرحمن الرحیم


سلام 

بالاخره انگار قراره این پست های دنبال دار تموم بشه. الان که می خواستم این پست رو شروع کنم رفتم سراغ اولین پست حال خوب، اواخر آذر پارسال بود. داره نزدیک یک سال میشه و من اون زمانی که شروع به نوشتن این پست ها کردم تصورم این بود که نهایتا یکی دوماهه تموم میشن. اون موقع چقدر حرف برای پست های بعدش داشتم و حالا نمی دونم چند نفر هنوز همسر بهشتی رو دنبال می کن. اگه همچنان هستید و اینجا رو می خونید یه رد پایی از خودتون بذارید لطفا. دوست دارید تو پستای بعدی درباره چی حرف بزنیم؟


اما برسیم به آخرین پست و آخرین قدم. قبل اینکه بحثشو شروع کنم فکر کردم حالا که به آخرش رسیدیم بیام و براتون از اول بگم. چی شد که شروع به نوشتن درباره این موضوع کردم؟ چرا انقدر حرف داشتم درباره ش؟

اینجا اشاره ای بهش نکرده بودم، ولی قبل شروع این پست ها، یه مدت مدیدی، چندسال شاید، من حالم خوب نبود. یه حال بد ممتد، یه نارضایتی دائمی از زندگی و آدم هاش و شرایطش که همون اندازه که غصه همراهش بود، بهت هم بود. چی شد؟ چرا من اینطور شدم؟ بارها دلم برای خود شاد سرزنده شاکر مثبت اندیش قدیمم تنگ می شد. ولی انقدر ازش دور شده بودم که شده بود یه آرزوی دست نیافتنی. این حال بد که میگم، مثل مریضی های شدید نبود که نمود بیرونی خاصی داشته باشه، آدمو یک دفعه زمین گیر نمی کرد، ذره ذره از پا مینداخت. به ظاهر و در چشم بقیه و حتی اینجا، من همون آدم قدیم بودم ولی خودم میدونستم که اصلا شبیهش نیستم. حالم خوب نبود و نمیدونستم چرا و نمی دونستم باید چکارش کنم و نمیدونستم اصلا چرا این اتفاق افتاده؟

گذشت و گذشت. بعد ماه ها کم کم یک اراده ای در من شکل گرفت. می خواستم به هر نحوی که شده حال خودمو خوب کنم، از زندگیم لذت ببرم، وقتی شادم از ته دل شاد باشم، احساس رضایت و خوشبختی کنم. دو سه سال بود درگیر این حس های بد آزاردهنده بودم و تو این زمان هیچ کس دلش برای من نسوخته بود. هیچ کس به فکر خوب کردنم نیفتاده بود. نه مادرم، نه دوستم نه همسرم که نزدیک ترین کس بهم بود. راستش همه این آدم ها خیلی وقت ها کمک که نبودن، بیشتر درد بودن. اولین واقعیتی که فهمیدم این بود که تا خودت دلت برای خودت نسوزه، دل کس دیگه ای نمی سوزه. فقط خود آدمه که به داد خودش میرسه و منتظر نشستن برای اینکه بقیه کاری برات بکنن بزرگ ترین اشتباه ممکنه. پس به خدا توکل کردم و اولین قدمو برداشتم. کمتر دیدم کسی این قدم رو برداره. بیشتر آدم هایی که من میشناسم یا به اون حال بد و شخصیت جدید خو می کنن و با آزارهاش عجین میشن، یا منتظر و متوقع میشینن تا بقیه به فکرشون بیفتن. ولی من بسم الله گفتم و بلند شدم. فکر کردم، فکر کردم، فکر کردم، مشورت گرفتم، کتاب خوندم، پیش متخصص رفتم ... و بعد تکلیفم با خودم و زندگیم روشن شد. فهمیدم این حال بد از کجاست، یه ریشه نداشت، علت های مختلفی داشت و تقریبا درمانش رو هم پیدا کردم. درمانش آسون نبود. خیلی سخت و پیچیده و طولانی بود. ولی راه حل داشت. حاصل اون پروسه چندساله حال بد، اون پروسه چند ماهه فکر و مشورت و مطالعه ... شد پست های (چرا حالمون خوب نیست). تمام چیزهایی که نوشتم رو خودم تجربه کردم، علت هایی که ازشون حرف زدم، دلیل حال بد من هم بودن، راه حل هایی که گفتم رو خودم امتحان کردم. اواخر آذر پارسال که این نوشته ها رو شروع کردم حالم انقدر خوب شده بود که یک فکر منسجم داشته باشم و بخوام تجربه هامو با شما شریک بشم. خیلی از راه حل هایی که نوشته بودم رو خودم تموم کرده بودم. از اون جنبه مشکل رو حل کرده بودم. بعضی ها رو میانه راه بودم، بعد نوشتن خودم هم مثل شما میشدم مخاطبش برای عمل کردن ... ولی این دلیل آخر ... راه حل های آخر ... نزدیک یک سال از نوشتن و گفتنشون فرار کردم چون خودم هنوز خیلی دور بودم ازش. چون نوشتنش فقط یک گفتن طوطی وار بود و برای همین برای نوشتنش دست دست می کردم. توی این یک سال حال من خیلی خوب شده، راه حل ها فایده داشت، اون اراده به ثمر نشست، انقدر که می تونم کل این پروسه چندساله رو ببینم و تحلیل کنم و حتی مرزهاش رو بدونم. الان حال من خوبه. حال من خوبه به معنی این نیست که غم نیست و رنج نیست و نارضایتی و روزهای بی حوصله نیست. حال من خوبه یعنی یک اراده ای، یک شخصیتی ورای این حال ها و اتفاق ها ایستاده که می تونه کنترلشون کنه، می تونه تحلیلشون کنه، دیگه مثل سال های قبل منفعل نیست که اختیار افکارش دست خودش نباشه، بلده یک حال بد، یک روز بی حوصله، یک خاطره غصه دار رو کنترل کنه و تموم کنه. گیج و گیرافتاده نیست. و این چیزیه که به نظر من همه ما باید بهش برسیم. که اگه نرسیم و همین طور نسبت به زندگی و آدم ها و اتفاقاتش منفعل بمونیم ناشکری بزرگی کردیم و پیش خدا مسئولیم. 


(ادامه ش ان شاالله فردا شب)



بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. راستش ما پیش دانشگاهی که بودیم، یه دبیر زبان داشتیم که کلاسمون باهاش اولین ساعت روز بود. این دبیر زبان ما که خانم خیلی خوبی هم بودن، اغلب جلسات دیر می اومدن، و همیشه هم به محض اومدن شروع میکردن به توجیه که امروز ماشینم خراب شد، امروز خیابون یخ زده بود، امروز فلان... هفته های اول ما کاملا قانع می شدیم و دلمون هم برای بنده خدا می سوخت، اما کم کم این عذر و بهانه ها انقدر تکرار شد که با اینکه واقعی بود، اما اثرش رو روی ما از دست داد. یه جوری بیشتر عصبانی مون می کرد. خوشحال تر می شدیم اگه بدون اینکه شروع کنه قصه دیر رسیدن اون روزش رو بگه، بره سراغ درسش. 

خلاصه، امروز که اومدم بگم چی شد که این چندماه فاصله افتاد، دیدم حکایت من و دیر گذاشتن پست ها و دلایلی که هربار براش دارم شده حکایت معلم زبانمون. و برای همین تمامش رو پاک کردم. ولی واقعیتش انقدر من تصمیم گرفتم به روز کردن اینجا منظم باشه و انقدر نشده که دیگه ناامید شدم و به این نتیجه رسیدم به هرحال، گه گداری هم بنویسم بهتر از اینه که کلا وبلاگ رو ببندم. خلاصه که من شرمنده شما که منتظر موندید هستم، اما فعلا همسربهشتی رو با همین مدل نامنظم به روز شدنش بپذیرید لطفا.


اما بریم سر ادامه بحثمون. دفعه پیش کلی درباره غم ها صحبت کردیم. اینکه بپذیریم دنیا بالاخره بدون غم نمیشه. حالا غم یه چیز درونیه، غصه و ناراحتی و نارضایتیه. یه چیز دیگه هم کنارش هست که معمولا با هم دیده میشن اما دوتا چیز متفاوت هستن. اونم رنج ها و مشکلات و سختی های زندگیه. که بروز بیرونی دارن و از جنس اتفاقات و شرایطی هستن که برامون رخ میده. سختی ها و رنج ها لزوما با غم و ناراحتی همراه نیستن. اما خیلی وقت ها هم هستن. این دفعه درباره اونا صحبت میکنیم. 


دلیل فلسفی:‌ رنج ها


ایده ادامه این بحث رو من باز طبق معمول از کامنت های پست قبلی گرفتم. یعنی دیدم یه سری چیزا که شما بهش اشاره میکنین از جنس غم و غصه نیست. از جنس سختی و زحمته. و تو این حیطه بحثو باز نکرده بودم. 

حالا حاج آقا پناهیان کلی سخنرانی مفصل دارن درباره راحت طلبی، درباره رنج ها و ...  که همه این حرفا اونجا کامل تر و جامع تر هست و اگه کسی اونها رو گوش کرده باشه نیازی به خوندن اینجا نداره. ولی اون چیزی که در حد یه پست باید بگم اینه که بپذیریم زندگی بدون زحمت نمیشه. یعنی راستش زندگی بدون زحمت اصلا نمی چسبه! کیف نداره!  به قول حاج آقا پناهیان اگه مدام بخوای زحمت و سختیای اطرافت رو کم کنی تهش میرسی به اینجا که بشینی رو یه مبل لم بدی ودر نهایت زخم بستر بگیری! فشار و سختی و تلاشه که با خودش نشاط و پویایی میاره، با اینکه همه ما به دنبال آسودگی و راحتی هستیم اما اگه اون اسودگی از یه حدی بیشتر بشه افسردگی و دل مردگی میاره و حواسمون هم نیست که ریشه مشکل کجاست. تو اون بحث بیکاری اشاره کردیم که یه بخش زیاد از مشکلات زنای نسل ما به خاطر همین بیکاری شون هست. 

خیلی وقتا مشکلاتی که ما تو زندگی مون داریم با اینکه به چشم مشکل بهش نگاه میکنیم اما در واقع یه عاملیه که ما رو از روزمرگی و خمودی بیرون میاره. باز یه صحبتی از حاج آقا پناهیان یادمه که میگفتن یکبار زن و شوهری پیش من اومدن که خیلی با هم اختلاف داشتن. من زندگی شون رو بررسی کردم دیدم اینا خیلی بی مشکلن. نه مسئله مالی نه کاری نه بیماری که درگیرش باشن. خیلی همه چیزشون رو به راهه. بهشون گفتم شما باید یه کاری بکنین یه فشار اقتصادی ای برای خودتون درست بکنین (مثلا یه خونه بخرین که بابتش برین زیر قرض و قسط و ...) همون باعث میشه رابطه تون با همدیگه هم بهتر بشه. آدما تو سختیاست که قدر هم رو میدونن، قدر داشته هاشون رو میدونن، به همدیگه نزدیک میشن و ... مثل همه اون تعریفایی که از همبستگی مردم تو دوران جنگ شنیدیم. و اون جمله معروف امام خمینی(ره) که درباره جنگ گفته بودن، جنگ برای ما نعمت بود. 

پس در مقابل سختی ها و مشکلات زندگی، رنج هایی که آزارمون میده، دوتا نگاه باید داشته باشیم. نگاه اول اینه که همون طور که درباره غم گفتیم، بپذیریم که زندگی بدون رنج و سختی نمیشه. تو دنیا زندگی کسی بدون رنج نیست، حالا چه ما این رنج ها رو ببینیم یا نه، و چه اون فرد رنج ها رو انتخاب کرده یا مجبور شده بپذیره ... مثل همون غم. این نگاه رو اگه داشته باشیم تحمل سختی ها خیلی برامون آسون باشه چون میدونیم حالت بدون سختی وجود نداره، پس شاید همین سختی هایی که بهشون عادت کردیم یا خودمون انتخاب کردیم بهتر باشه از رنج های دیگه.

مثلا یک زمانی که من به شدت از مهمون های چندروزه ای که داشتم خسته شده بودم و به دوستم شکایت می کردم، بهم گفت فکر کن ممکن بود همین زمان و زحمت رو برای بیماری دخترت بذاری. الان هم ثواب مهمون داری رو میبری هم سختیش با خودش غم و غصه و نگرانی نداره. این بهتره یا اون؟

یا آدم هایی که انتخاب می کنن بچه دار بشن. بچه دار شدن کنار همه شیرینی هاش دنیایی از سختیه. سختی های کوچیک و بزرگ و تموم نشدنی. اما این سختی ها بهتره که همون اندازه شیرینی و لذت و رضایت خدا رو همراهش داره یا سختی هایی از جنس مشکلات اقتصادی و بیماری... ؟ من معتقدم اگه خودمون به استقبال سختی هایی که خدا دوست داره بریم یا اگه اتفاق افتاد، با رضایت بپذیریمشون، اینجوری از سختی های بی اجر دیگه بیمه میشیم. اینجا فقط اون (رضایت) خیلی مهمه. خیلی ها سختی و رنج دارن اما راضی نیستن بهش. مدام می نالن و مدام منتظرن تموم شه. این مدل رنج کشیدن نه آدمو بزرگ میکنه و رشدی به دنبال خودش داره و نه شاید اجری همراهش باشه. اون رنج و سختی که کلی برکات همراهش میاد همونه که چه خودمون انتخابش کردیم و چه خدا برامون انتخاب کرده، از ته دل بپذیریمش و اجازه بدیم بزرگمون کنه.

نکته دوم همینه که نگاهمون رو به مشکلات عوض کنیم و به جای اینکه اونا رو عامل بدبختی و سختی و ناراحتی تصور کنیم، یه فضاهایی بدونیم که استعدادهای ما رو شکوفا میکنن. مثل آدمی که زحمت ورزش کردن و دویدن و عرق ریختن رو انتخاب میکنه چون میدونه به دنبالش سلامتی و زیبایی هست. همه سختی های زندگی از همین جنسه. مهم اینه که این شکلی ببینیمشون. 

یه زمانی که من دبیرستانی بودم. مامانم ما رو کلاس ورزش نوشته بودن که بعد مدرسه می رفتیم. کلاس ورزش اون موقع برای من مصداق واقعی یه زحمت بیخود بود. کلی باید دور سالن می دویدیم و اذیت میشدیم، بعد حرکات کششی سخت می کردیم، از نا می افتادیم که چی؟ درک نمی کردم. خوب یادمه که تمام اون مدت من به اجبار اون کلاس رو رفتم و بلااستثنا هرجلسه قبل رسیدن دعا می کردم مربی نیومده باشه و کلاس کنسل بشه. وقتی خانم هایی رو می دیدم که حسابی ورزش رو جدی میگیرن و از جون مایه میذارن درکشون نمی کردم. من فقط حرکات رو در حدی انجام می دادم که مربیم اعتراض نکنه و نفهمه هیچ فشاری به خودم نمیارم ... خلاصه لازم بود یه ده سالی بگذره تا من به هزاردلیل به این نتیجه برسم که باید کلاس ورزش برم و حالا با همه سختی هاش دربه در دنبال یه جای نزدیک خونه باشم، دخترم رو همراهم ببرم یا جایی بذارم، ساعت کلاس رو با همه کارهای دیگه م هماهنگ کنم و ...  چرا؟ چون این بار فهمیدم اون زحمت ها چه ارزشی داره. و چقدر لازمه و چه اثراتی روی سلامتیم داره. 

 فکر میکنم حکایت ما و سختی های زندگی مون هم حکایت من و کلاس ورزش رفتنه. و اون تغییر نگاهی که اگه اتفاق بیفته همه چیز عوض میشه و اصلا خودمون به استقبال سختی میریم. 


اما چطور آسونش کنیم؟

اول از همه همین تغییر نگاهه که پذیرش و تحمل سختی ها رو آسون میکنه. بهشون به چشم ورزش نگاه کنیم، همه شرایط سخت زندگی رو دستگاه تردمیلی ببینیم که روش عرق میریزیم ولی بعدش قراره حالمون بهتر بشه و خودمون قوی تر. 


دوم اینه که به خدا ربطشون بدیم. فکر کنیم خدا برای ما این نوعش رو انتخاب کرده. یعنی میدونسته من میتونم. توانایی این رو دارم. از پسش برمیام. ایمان بیاریم به انتخاب خدا و اتفاقایی که سر راهمون قرار داده و حواسمون باشه خدا داره می بینه. 


سوم پذیرش سختی و رضایت به اونه. مثلا تو حوزه های کاری، یه وقتی بود من هرکاری میکردم برام سخت بود. هر مسئولیتی قبول میکردم جونم درمی اومد تا تموم بشه. هی دنبال یه کار آسون میگشتم، انقدر فشارش زیاد نباشه، زحمتش زیاد نباشه... مدل کارها رو عوض میکردم و در نهایت تغییر چندانی حاصل نمیشد. تمامش سخت بود. اونجا بود که با خودم گفتم تو دنبال چی هستی؟ از این راحتی و کار آسون به چی میخوای برسی؟ چه رشدی هست؟ کاری که آسونه امروز و فردا و امسال و سال دیگه ش با هم فرق نمیکنه. اگه میخوای بزرگ بشی و کار مفیدی انجام بدی باید سختی بکشی و باید سر هر کار پوستت کنده بشه. اونجا که این سختی رو پذیرفتم همه چیز عوض شد. اصلا انگار آسون شد. دیگه اونقدر که قبلا اذیتم میکرد، به نظرم وحشتناک نمی اومد چون قرار نبود ازش فرار کنم. قرار نبود بعدش آسونی باشه که لحظه شماری کنم تموم بشه، بعدش یه کار سخت تر دیگه بود. این به استقبال سختی رفتن به طرز معجزه آسایی همه چیز رو آسون میکنه. 


 

اینجا خیلی زرنگی میخواد. آدم رسیدگی به پدر و مادرش رو انتخاب کنه، بابتش پاداش هم بگیره به جای اینکه سر یه بیماری یا مشکل شغلی و خانوادگی دیگه بخواد اذیت بشه بدون اجر و پاداش. مشکلاتی که خانواده شوهرش برای زندگیش درست میکنن رو بپذیره، باهاش کنار بیاد و شکایت نکنه و به جاش مشکلاتی که قرار بود تو زندگی زناشویی خودش بوجود بیاد اصلا اتفاق نیفته. تنها غصه ش این باشه که ما درگیر مشکلات پدرشوهرمیم، با سختیای مجردی کنار بیای و غر نزنی، با سختیای بچه داری، مشکلات اقتصادی، کوچیک بودن خونه و....

آدم سختی بچه دوم و سوم رو بپذیره و به جاش زحمتای بچه اولش کم بشه. تو حوزه کاری، سختی کار سخت و پروژه های زمان بر رو بپذیری و به جاش از افسردگی درجا زدن بیرون بیای و حس خوب چیزی یادداشتن موفقیت رو داشته باشی. سختی کار خونه رو بپذیری، سختی مهمون داری، سختی درگیر شدن با مشکلات اطرافیان ...

اصلا بنای دنیا بر همینه که بدون زحمت به چیزی نرسی. «لیس للانسان الا ما سعی» انسان هیچ چیزی جز اونچه براش تلاش میکنه نداره. این فلسفه رو که بپذیریم و باهاش کنار بیایم اون وقت میبینیم سختیایی که ازشون شکایت میکنیم خیلی هم سخت نیست، نسبت به اتفاق دیگه ای که ممکن بود برامون بیفته خیلی هم بهتره، نسبت به چیزی که در ازاش به دست میاریم خیلی هم خوبه. اصلا وقتی قرار نیست سختیا تموم بشن، بذار همینا باشن که به هرحال بهشون عادت هم کردیم!

یه روایت درباره حضرت علی علیه السلام هم هست، که مدتیه خیلی به من کمک میکنه. این روایت میگه امیرالمومنین(ع) وقتی بین دوتا کار خوب، مردد می موندن، اونی که سخت تر بود رو انتخاب می کردن. شاید شماها هم مثل من مشکل تصمیم گیری داشته بشید. وقتایی که آدم بین دوگزینه خوب، دوراه خوب، دو انتخاب خوب می مونه و نمیدونه باید کدوم رو ترجیح بده. من با کمک این احادیث برای این مدل تردیدهام یه تقلب پیدا کردم. همیشه نمیتونم بهش عمل کنم  اما خیلی وقت ها وقتی مشخصه که کدوم سخت تره، سعی میکنم همون رو انتخاب کنم... 


خیلی خوشحال میشم اگه شماها تو کامنت ها بحثو کامل کنین. همون کاری که واسه پست قبل کردین. 


بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. سال نو و روزهای قشنگ رجب پربرکت باشه براتون ان شاالله. خب اینطور که معلومه مدتی این مثنوی تاخیر شد... عذرمیخوام بابتش. همون طور که خودتون هم میبینید من وارد هردلیل که میشم انقدر میخوام مفصل بنویسم و به همه جوانبش اشاره کنم که یه وقت و انرژی زیادی میخواد شروع اون بحث. و تو شلوغیای اسفند این وقت اختصاصی رو نتونستم برای اینجا بذارم.  یه سری از کامنتا هم مونده که ان شاالله فردا و پس فردا همه رو جواب میدم. بازم خیلی خیلی ممنونم ازتون که بحث رو کامل میکنید با نظراتتون.

خودم خیلی دوست دارم زودتر این بحث حال خوب تموم بشه چون چندتا حرف خیلی مهم دیگه هم دارم که معطل تموم شدن این بحث مونده. فعلا بریم سر دلیل چهارم که به نظر من خیلی مهمه. 


۴ ) دلیل فلسفی


اسمش رو گذاشتم دلیل فلسفی چون به فلسفه زندگی و نوع نگاه آدم برمیگرده. راستش من فکر میکنم درصد زیادی از بد بودن حال ما آدم ها به خاطر اینه که فلسفه زندگی رو درست نفهمیدیم. اشتباه گرفتیم. و همین اشتباه گرفتنه باعث میشه به دنبال چیزی بدویم که اساسا دست یافتنی نیست.

نمیدونم ریشه این مشکل کجاست یا از کجا باید درستش کرد. اما هرچی هست، همین اصلاح نگاه به دنیا و ویژگی های زندگی دنیا مشکل خیلی ها رو حل میکنه. یه تغییر نگرشی ساده که مشکلات عملی رو برطرف میکنه. جالبه نه؟

قضیه اینجاست که خیلی از ما اون ته ته ذهنمون دنیا رو با بهشت اشتباه گرفتیم. یعنی توقع خصوصیات بهشت رو از دنیا داریم و طبیعیه که محقق نمیشه و مدام ما رو ناامید میکنه. 

فرق دنیا با بهشت چیه؟ در بهشت حال خوب مستدام وجود داره و در دنیا اصلا قرار نیست وجود داشته باشه! نمیشه وجود داشته باشه!

دلیلش این نیست که ما جایی کم گذاشتیم یا باید بیشتر تلاش کنیم یا ما بدشانسی آوردیم و بدبختیم و ... نه! اصلا نمیشه در دنیا زندگی کرد و حال بد نداشت، غم نداشت، غصه نداشت... زندگی بدون غم وجود نداره. 

احتمالا شما هم این جملاتی که تازگی ها تو اینستاگرام رایج شده به چشمتون خورده: من فقط قسمت خوب زندگیم رو با شما شریک میشم یا همه روزهای بد دارن، یا از روی پیج کسی زندگیشو فضاوت نکنیم و ... صاحبان اون صفحه های رنگی و پر از گل و بلبل چی میخوان بهمون بگن؟ که تو زندگی ما هم غم و غصه و خستگی و افسردگی و شلوغ پلوغی و ناامیدی هست. منتهی شما نمی بینید. و واقعیتش اینه که باوجود این جمله ها باز هم برای ما سخته باور کنیم حرفشون راسته. پیش خودمون فکر میکنیم مد شده این حرفا رو بزنن یا نکنه میگن که چشم نخورن... چرا نمیخوایم باور کنیم؟‌چون یه فکت غلط ته ذهنمون حسابی جا خوش کرده: که زندگی شیرین بدون غصه وجود داره. 

من کی از این اشتباه بیرون اومدم؟ بعد از ازدواجم. تا قبل از ازدواج من هم لاید مثل خیلی از دخترای مجرد دیگه با خودم فکر میکردم تنها فاصله من با خوشبختی ازدواجه. به زبون نمی اوردم ولی انگار قرار بود خطبه عقد خونده بشه و من با یه مورد کاملا هم کفو و مناسب ازدواج کنم تا همه چی دنیا خوب و روبه راه بشه. پامو بذارم تو بهشت. 

این اتفاق افتاد. من ازدواج کردم. با یه فرد کاملا مناسب. ولی بعد یه مدت سرخوشی اول ازدواج، اون بهشت رویایی هم تموم شد. دوباره سر و کله غصه ها پیدا شد. هرچند شکلشون عوض شده بود. دیگه غرغرهای تنهایی و مجردی و عدم استقلال و بی همدمی و معلوم نبودن آینده نبود... ولی ماهیتشون همون بود. بازم غصه بودن. به همون تلخی و زشتی که قبلا بودن. 

حالا این مثال درباره ازدواج بود. ولی تو همه همه همه چیز صادقه، ما مدام برای خودمون یه هدف تعریف میکنیم و منتظریم بهش برسیم و مطمینیم همه مشکلات و غم های الانمون به خاطر فاصله ایه که از اون هدف داریم، یکی بچه نداره، یکی مریضه، یکی میخواد کنکور بده، یکی دنبال شغل مناسب میگرده، یکی دوست داره خونه بخره و ... هدف ها تعیین میشن، بالاخره بهشون میرسیم و بعد یه مدت کوتاه خوشی کوتاه مدت دوباره مثل کارتون سیندرلا ساعت دوازده میشه و همه چیز به حالت قبلیش برمیگرده. 

شاید شماها هم انقدر این رفت و برگشت ها رو تو زندگی تجربه کرده بشید که به این نتیجه رسیده باشین که مشکل جای دیگه ایه. انگار قرار نیست ما اینجا خوشی و آرامش دایمی داشته باشیم. 

بله دقیقا همینه. قرار نیست و فهم همین نکته کوچیک کلید حل خیلی از ناراحتی هاست. 

یه بزرگی میگفت اصلا زندگی بدون غم نمیشه. ذات دنیا با رنج و غصه تنیده شده. همون طور که خود قرآن به صراحت میگه: لقد خلقنا الانسان فی کبد. اصلا انسان را در رنج آفریدیم. 

اما اینجاست که تفاوت آدم ها معلوم میشه. اینکه تو یا باید غم درونی داشته باشی یا غم بیرونی. بدون غم نمیشه اما اما اما خدا نوع این غم رو به انتخاب ما قرار داده. میشه برای غصه های کوچیک زندگی مون حالمون بد باشه و روزامون خراب بشه و میشه غصه های بزرگ بیرونی داشته باشیم. از جنس غصه های اولیای خدا. راستش شدت غصه خیلی فرق نمیکنه، یعنی اونی که به ظارهر غم کوچیک تر و آسون تر رو برمیداره در نهایت به اندازه همون آدمی اذیت میشه که دردهای عمیق داره. 

پس از غصه راه فراری نیست. تنها راه حل اینجاست که چه نوع غمی رو انتخاب کنیم. 

و حال بد مال غم های کوچیک دنیاییه. غم های بزرگ با همه سختی و درد و رنجشون با خودشون آرامش و اطمینان و رضایت هم میارن. درحالی که غم های کوچیک آدم رو به ناشکری و ناامیدی و کم طاقتی میرسونن. 

پس همه حرف این پست تو دو نکته بود:

اول اینکه از دنیا توقع غیرواقعی نداشته باشیم. بدونیم غصه جزء لاینفک زندگی دنیاییه. پس به جای اینکه ازش فرار کنیم بپذیریمش و خودمون رو براش آماده کنیم. 

یه مثال جالب براتون بزنم. من اوایل در ارتباط با خانواده همسرم به شدت سنگ تمام میگذاشتم. یعنی هرکاری که فکرش رو بکنید انجام میدادم که از من راضی باشن و مشکلی بینمون به وجود نیاد. با این وجود در کمال بهت من باز هم هرچند ماه یکبار یه مشکلی این وسط بوجود می اومد که واقعا من هیچ تقصیری توش نداشتم. یعنی یا کاملا سوءتفاهم بود یا ربطی به من نداشت یا به خاطر بی تدبیری همسرم بود و ... این برنامه سالها طول کشید. یعنی من مدام همه تلاشم رو میکردم که همه جوره راضی نگهشون دارم و مقدمات دلخوری رو فراهم نکنم، و باز هم هرچند وقت این اتفاقی که انقدر ازش فرار میکردم اتفاق می افتاد. و میتونید تصور کنید که من هربار چقدر اذیت و ناراحت میشدم که بدون اینکه کوتاهی ای کنم به خاطر اس ام اسی که تحویل داده نشده یا مهمونی ای که یکی دیگه گرفته یا امتحانی که زمانش دست من نیست و با یه برنامه دیگه تداخل داره... خانواده همسرم از من ناراحت بشن. منی که تو این رابطه هیچ وقت خودمو ندیده بودم تا بتونم راضی نگهشون دارم. خلاصه این قضیه بود و من هی تلاشم رو بیشتر میکردم و باز این اتفاق می افتاد و هربار به شدت منو داغون می کرد. اما کی تموم شد؟ وقتی تکرار این ماجرا منو به نتیجه جالبی رسوند. اینکه از اساس توقع اشتباهی داشتم. رابطه بدون دلخوری تو زندگی واقعی وجود نداره. چرا؟ چون دنیا دار تزاحمه. سلیقه من، فکر من، نظر من، وظایف من، اعتقادات من ... همه و همه مدام در تقابل با آدم های مختلفه و همین تزاحم و تقابله ناراحتی ایجاد میکنه. فقط خود آدمه که با خودش مشکل نداره که تازه اونم خیلی هامون داریم! :) 

وقتی اون هدف غیرواقعی رو کنار گذاشتم و به هرسختی که بود بالاخره پذیرفتم که تو این رابطه هم هرچند دو طرف خوب و مومن و خیرخواه ... مشکلات و ناراحتی هایی پیش بیاد، همه چیز به طرز شگفت انگیزی آسون شد. حتی برای راحت شدن کار خودم بازه زمانی هم تعیین کردم که مثلا تو سالی چهار بار مشکل جدی و دلخوری با خانواده همسرت پیدا میکنی. بعد هربار که دوباره یه ماجرایی شروع میشد به جای اینکه مثل قبل عزا بگیرم که ای داد! باز من بی تقصیر مقصر شدم! باز باید روزام تلخ بشه، اعصابم خرد بشه، فکرم مشغول بشه روزها ... تا همه چی به حالت عادی قبل برگرده... به جای همه این کارا با خودم فکر می کردم که خب این چندمی امساله؟‌وقتش بود یا زودتر شروع شد؟ یا حتی یه ماه بیشتر طول کشید؟ :) 

حالا ماجرای کل درد و مشکل و گرفتاری تو این دنیا هم همینه. ازش فرار نکنیم. براش اماده باشیم و بپذیریمش. چون در هرحال میاد. و انقدر سعی نکنیم زمینه هاشو کم کنیم، براش دنبال علت بگردیم و اون علتا رو مقصر بدونیم.  بالاخره برای همه غصه هست و میاد چه بخوای چه نخوای. 

من حتی یبار نشستم با خودم فکر کردم گیریم که من هیچ مشکلی تو زندگی شخصیم نداشته باشم، هیچی هیچی. با اطرافیانم هم. حتی اطرافیانم هم با هم خوب باشن که من غصه اونا رو هم نداشته باشم... یه حالت رویایی که واقعا دست نیافتنیه اما فرض بگیریم که هست. اما تو این حالت هم حتی گاهی خبر فوت یه دوست میتونه تا مدت ها زندگی آدمو تلخ کنه. اونو چکارش کنم؟ من تا کجا توان و اختیار دارم که جلو غصه های اطرافم رو بگیرم؟

آیا همه دنیا تو صلحن؟ آیا بچه های یمن کشته نمیشن؟ فلسطینیا آواره نیستن؟ مردم بحرین، سوریه ... همه فقرها و دردها و مشکلات دنیا. اینا رو چکارش کنم؟ 

به جای این تلاش بی فایده، دل بستن به سرابی که وجود نداره، بهتر نیست با واقعیت دنیا کنار بیام؟


دوم هم اینکه دنبال غم های بزرگ باشیم. دردهای عمیق. غم آدم های دیگه، غصه مردم. غم های متعالی. از این دایره تنگی که دور خودمون کشیدیم بیرون بیایم و دنیا رو ببینم. برای آدمهایی که نسبتی با ما ندارن غصه بخوریم، به سرنوشتشون حساس بشیم، کاری اگه از دستمون برمیاد انجام بدیم... خودخواهی و خودبینی مون دو کنار بذاریم و بعد تک تکمون میبینیم که غصه های کوچیکمون هم تموم میشن. یا واقعا خدا اداره زندگی مون رو به عهده میگیره و زندگی فردی و خانوادگی خوب و کم مشکلی خواهیم داشت و یا غصه ها و مشکلات می مونن اما دیگه ما رو اذیت نمیکنن. چون ما دیگه بزرگ شدیم و زورشون بهمون نمیرسه. 

خودمون رو از خبرهای بد، از پیگیری اوضاع دنیا، از غصه های آدم های دیگه دوست و آشنا و فامیل دور و نزدیک، از حل گرفتاری های مردم ... دور نکنیم. سرمونو تو برف نکنیم به امید اینکه یه آشیونه کوچیک شاد بسازیم. که ساخته نمیشه. حتی وقتی به ظاهر همه چیش سر جاشه هیچی ما رو خوشحال نمیکنه. تو غصه های بقیه آدما شریک شیم و براشون دل بسوزونیم و بعد ببینیم که حال خوب و حس شادی و خوشبختی تمامش دست خداست و هیچ ربطی به اون عواملی که فکر میکنیم نداره. 


بسم الله الرحمن الرحیم


مشکل چهارم: مصرف گرایی


خب واقعیتش اینه که از اول بنا نداشتم این موضوعو تو دلایل بیارم. به نظرم یه بحث فرعی بود که میشد بهش اشاره کرد یا نه. در هرصورت زیادی مصداقی بود. فکر میکنم استارت توجه به این عامل رو یکی از دوستان تو کامنت ها زد و بعدش من هی بهش فکر کردم و انقدر نمونه پیدا کردم که دیدم بعله. یه عامل خیلی مهمه. 


راستش اولین بار که یکی از دوستانم بهم گفت میخوام مبلام رو عوض کنم جا خوردم. از عمر ازدواجشون شش هفت سالی میگذشت حدودا، و من هیچ جوره پیش زمینه ای از این نداشتم که میشه یک وسیله خونه رو قبل خراب شدن، یا حتی بعد پیدا کردن یک مشکلاتی به جای تعمیر، فقط محض تنوع عوض کرد. دیدی که من تا اون موقع از اطرافم گرفته بودم این بود که خب مثلا آدم یک دست مبل موقع عروسی میخره و این هست، سال های خیلی خیلی بعد اگه خونه بزرگ شد اگه نیاز بود و اینا یه دست دیگه بهش اضافه میکنه، یا اگه این مشکلی پیدا کرد روکشش رو عوض میکنه... بعد خیلی اتفاقی همین نمونه ساده هی تو زندگی اطرافیانم تکرار شد. اونایی که خیلی مذهبی بودن، اونایی که ساده زیست بودن حتی، هنوز ده سال از ازدواج هیچ کدوم نگذشته بود ولی من خونه هرکس که میرفتم میدیدم اینم مبلاش عوض شده، سرویس تختش عوض شده... و راستش رسید به اینجا که خودم هم یک روز با خودم فکر کنم خب اگه ما پولی داشتیم بد نبود مبلا رو عوض میکردیم و برای توجیهش یه سری بهانه ردیف کنم که فلان جاش خراب شده یا از اولم راحت نبودن و ... همون موقع سریع به خودم اومدم که تو  دیگه ادامه این زنجیره نباش! چون ممکنه دو نفر دیگه هم بیان خونه تو و این رفتار تو باعث بشه به این موضوع فکر کنن و یه رفتار غلط همین طور به صورت تسلسل وار در جامعه تکرار بشه. اتفاقی که الان سر جهیزیه یا مراسم عروسی افتاده و اگه نتیجه ش دیر ازدواج کردن جوونا باشه که هست، به نظر من تک تک آدمایی که با همون رفتار به ظاهر شخصی خودشون، این موضوعو تقویت کردن تو گناهش دخیلن.

 این عوض کردن وسایل با هدف ایجاد تنوع، اصلا یک فصل جدید تو سبک زندگیه که سال های اخیر شروع شده و دلیلش افزایش رفاه مادی و ازون طرف ویروس مصرف گراییه که همه تولیدکننده ها به خاطر سود خودشون به جون مردم انداختن. یعنی میشه دنیا رو به دو قسمت عمده تقسیم کرد. فروشنده و خریدار. و حالا فروشنده ها به خاطر سودشون دارن فرهنگ مردم رو عوض میکنن، نیاز کاذب ایجاد میکنن حتی... در گذشته اول نیاز بود بعد متناسب باهاش یک وسیله مثلا طراحی میشد، الان تولیدکننده ها میگردن ببینن کجا میتونن یک نیاز بگنجونن که متناسب باهاش وسیله تولید کنن. نمونه ش هم که الی ماشاالله از تخم مرغ پز و ماست بند و ... گرفته تا آویز ساعت. یعنی من اولین بار که آویز ساعت رو دیدم واقعا به هوش طراحش آفرین گفتم که چه جوری تونسته این ایده رو بزنه که اصلا یه نوع جدید از زیورآلات واسه یه جای جدید طراحی کنه که استقبال هم بشه. واقعا تا چندسال پیش به ذهن کدوممون میرسید به بند ساعت هم میشه یه چیز تزیینی آویزون کرد؟...

میدونید تا وقتی دست این طرف پوله، این ماجرا تمومی نداره. اون طرف مدام ایده های جدید میزنه، نیاز کاذب ایجاد میکنه و با همه ابزار رسانه ای که در اختیار داره و تبلیغات موثر اون نیاز رو واقعی جلوه میده... این ماییم که باید یه جایی جلوی این پروسه رو بگیریم. 

چرا؟

چون سنگینی همه این بارهای اضافه ای که داریم رو زندگیمون میذاریم، بدون اینکه حواسمون باشه داره حالمون رو هم همین طور سنگین و آشفته میکنه. تمام لباس ها، وسایل خونه، زیورآلات، کیف و کفش و فرش و پرده و مبل ... اینا همه رو دوش مان. چرا؟ چو متعلق به مان و هر تعلقی یه بخشش به ما وصله. مثل یه آدمی که یه عااالمه سیم بهش وسله به چیزای مختلف. ما الان این شکلی شدیم. این آدم قطعا نمیتونه بدوه، نمیتونه پرواز کنه، نمیتونه نفس بکشه از یه جایی به بعد. 

و اون (جا) کجاست؟ وقتی قصد خرید دیگه رفع یک (نیاز واقعی) نیست. 

روی واقعی تاکید دارم، چون همیشه آدم یک نیازی رو برای خودش جور میکنه، بماند که الان طوری شده که آدم ها خیلی رک و راحت میتونن بگن برای تنوع، برای تفریح، برای خوب شدن حالم ... خرید کردم. و نمیدونن که این خرید دقیقا ضد اون خوب شدن حاله، چون یه باربر که به سختی میتونه قدم از قدم برداره رو شما داری هی دوشش رو سنگین تر میکنی. این سبک خریدها فقط یه لذت آنی میده و فریب میخوریم.  

این عامل رو توی نیازهای اجتماعی آوردم، چون جامعه داره هی تقویتش میکنه و بهش پر و بال میده. مثل همون قضیه مبل که گفتم. مثلا اگه ما کفش یا کیف یا مانتو خوب و سالم داریم چرا باید سال بعد فقط به خاط اسم خرید عید دوباره یکی بخریم؟ چون همه میخرن. چرا باید توی جهیزیه ها یا سیسمونی ها انقدر وسیله غیرضروری و اضافه باشه؟ چون همه میگیرن. 

من همیشه کفش اسپرت می پوشم. سالی که تازه ازدواج کرده بودم یه کفش مشکی که یکی دوسانت پاشه داشت برای عید خریدم. تنها کفش مهمونی من همونه. تا الان که شش هفت سالی گذشته هرسال دم عید چک کردم دیدم هنوز خوبه و سالمه، مدلش هم جوری نبوده که از مد بیفته، پس بهانه ای نداشتم برای عوض کردنش. مهمونی های خاص در طول سال می پوشمش و عید به عید و دوباره میره تو جاکفشی. الان دیگه یه حالت رکورد زدن پیدا کرده برام که یک سال دیگه هم اضافه بشه. یا یادمه یکی از استادامون تعریف میکردن که من خیلی سال پیش یک چادرمشکی خوب گرفتم و پایینش رو هم خودم با دست تمیز و ریز تو دادم، مهمونی به مهمونی میپوشم و همیشه با دست می شورمش و مثلا بیست ساله که این چادرمشکی مهمونی منه... حتما شما هم ازین مثالای جالب دارین که خوشحال میشم برامون بنویسین. 

وقتی به این مثالا میرسیم میبینیم یک جای اصلی کار میلنگه. اصلا مشکل یه جای دیگه ست. اینکه ما تنوع و تفریح زندگی مون شده خرید. اصلا کی دیگه روی نیازهای واقعی و اساسی فکر میکنه؟ 

اینو چکارش کنیم؟

بهتره اول ریشه یابی کنیم. هر آدمی تو زندگیش به تنوع نیاز داره، به ذوق و شوق نیاز داره، به تفریح نیاز داره، به حس تازگی نیاز داره... حالا اگه این نیازای طبیعی با چیزای اصیل پرنشن، گزینه هایی مثل خرید میاد جایگزینشون میشه. 

اون آدمی که اهل مطالعه و علم و درس و بحثه چرا مثل ما به فکر عوض کردن وسایل خونه ش نیست یا تو هر مهمونی یه لباس جدید نمی پوشه؟ چون تفریحش کسب علم و مطالعه ست، نیاز به ذوق و شوقش رو با چیزای جدیدی که می فهمه و میخونه برطرف میکنه، شخصیتش رو از آگاهیش و دانسته هاش میگیره نه از ظاهرش که حالا از همه شیک تره یا خوش سلیقه تره و فلان، اینکه ساکن نیست و مرده نیست، داره خودشو بالا میکشه و روبه جلو حرکت میکنه، حس تر و تازگی رو بهش میده و در نتیجه دیگه تو اسباب و وسایل خونه دنبالش نمیگرده. 

وقتی توجه به روح باشه، مادیات(با همه مصادیقش) میشه ابزار نه هدف.

یه دوستی دارم که به شدت آدم مذهبی و ولایی ای هم هست. منتها بیکاره. البته همون طور که تو پست قبل گفتم کی قبول میکنه که بیکاره؟ این دوست من هم به همین صورت. ولی من که از بیرون نگاهش میکنم میفهمم که حسابی بیکار و بی دغدغه ست. هیچ مسیر روبه رشد جدی ای برای خودش تعریف نکرده که جزئی از اون باشه، نه درسی، نه حوزه ای، نه حفظ قرآنی، نه یه سیر مطالعاتی یا کلاس فوق برنامه ای، نه شغلی، نه حتی بچه های بعدی. جالب اینجاست که من هربار میبینمش یه ایده جدید واسه خونه شون داره، یبار میگه دیوارا رو رنگ کنیم، یبار میخوام این دوتا وسایلمو بفروشم به جاش فلان و فلان بخرم، یبار میخوام فلان وسیله م رو بزرگ تر کنم، یبار حتی خونه مونو عوض کنیم... یعنی بعضی وقتا دلم به حال شوهرش می سوزه که هر ماه همسرش براش یه برنامه جدید داره. چرا؟ چون اونقدر بیکاره که همه گیرش افتاده به وسایل خونه. 

اصلا میشه همینو نشونه گذاشت. هروقت دیدیم خرید و تغییر و عوض کردن داره میاد تو فکرمون یعنی راکد شدیم. یعنی روح رو رها کردیم... چاره ش اینه که به فکر تفریحات روح باشیم. دوتا کتاب تازه رو شروع کنیم، یک کلاس یا دوره جدید ثبت نام کنیم، دنبال کسب علم بریم، حتی یه مجموعه سخنرانی واسه گوش دادن انتخاب کنیم، یک دغدغه هامونو بزرگ کنیم و دنبال خبرای جهان اسلام باشیم، تحلیل سیاسی بخونیم... ببینیم تو دنیا چه خبره. دقیقا به نسبتی که توجهمون به تمام مصادق مادیاته، به همون نسبت داریم درجا میزنیم. حالا کم یا زیاد. 


البته این رو در نظر بگیرید که این بحث مصرف گرایی یه دامنه گسترده داره. یعنی اگر منطقی فکر کنیم اساس زندگی خیلی هامون میره زیر سوال. خیلی نیازهای واقعی رو حتی میشه یا چیزهای دیگه رفع و رجوع کرد... یه چیزی مثل زندگی قدیمی ها که تا چینی رو بند میزدن و لباس رو رفو میکردن و ... یا سبک زندگی مینی مال که تازگی تو غرب راه افتاده. یعنی اون ضرورته خیلی میتونه پایین بیاد و دست نیافتنی بشه که شاید درست هم باشه. منتهی ما داریم تو جامعه امروز زندگی میکنیم و خواهی نخواهی مقدار زیادی آلوده شدیم به مصرف گرایی. مهم اینجا اینه که گسترشش ندیم، هی پیشرفت نکنیم توش. همین جایی که هستیم بمونیم یا کم کم و به تدریج اصلاحش کنیم. یعنی عوض کدن مبل نرسه به عوض کردن پرده و فرش... یه دست لباس عید هرسال نرسه به دو دست اسپرت و مجلسی، و باز کم کم تو همین یه دست با خودمون فکر کنیم کدوماش واقعا لازم نیست و میشه با همون قبلی ها سر کرد. پس یهو سختش نکنیم. هرکس تو کلاس خودش، طبقه اجتماعی خودش، شرایط و اطرافیان خودش ... فقط جلو پیشرفت این عادت اشتباه رو بگیره. و بفهمه نشونه یه مشکل خیلی خیلی بزرگ تره. 

  مصرف گرایی هم نتیجه حال بده و هم دلیلش.

 پس چرا حالمون خوب نیست؟ چون دوشمون حسابی سنگینه و هر روز هم سنگین ترش میکنیم. 


بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. اینطور که معلومه ما باید حالا حالاها تو بحث دلیل اجتماعی بمونیم. بس که دامنه مصادیقش گسترده ست. بریم سر مشکل سوم:


مشکل سوم: وابستگی


 خانواده من تهران زندگی نمیکنن و خب به طور طبیعی از وقتی دخترم بزرگ شده وابستگی خیلی بیشتری بهشون پیدا کرده. این شده که هروقت باهمیم و ما میخوایم برگردیم تهران، یا اونا تهرانن و دارن برمیگردن، همه هوش و حواسمون به اینه که دخترم از این جداشدن و دوری اذیت نشه. هم من و پدرش به شدت مراقبیم و چند روز خیلی هواشو داریم که یهو دورش خلوت شده، و هم ازون طرف پشت سر هم توصیه میرسه. یبار که مامانم اینا تازه رفته بودن، هنوز یکی دوساعت نشده بود که زنگ زده بودن و توصیه دخترمو میکردن: امروزو تو خونه نمونین ها! ببرش پارک. مدام سرشو گرم کن! بچه اذیت میشه... و کلی ابراز نگرانی و توصیه دیگه. همون جا بعد قطع کردن تلفن من به خودم گفتم چرا هیشکی جوش منو نمیزنه؟ چرا هیشکی به فکر دل من نیست که ازین دوری مچاله شده؟ چرا همون طور که من این چند روز حواسم بیشتر به دخترمه، همسرم حواسش به من نیست که اذیت نشم؟ ... و خلاصه سیل دل گیری ها و غصه ها داشت راه می افتاد که یه دفعه به خودم اومدم: من چند سالمه؟


بله یه وقت هایی واقعا باید برگردیم و از خودمون بپرسیم « من چند سالمه؟»  مجرد و متاهل، بچه دار و بی بچه، فرقی نمیکنه، وقت های زیادی هست که مثل یک بچه دو ساله منتظریم که بقیه هوای ما رو داشته باشن، بقیه هولمون بدن، بقیه نگرانمون باشن، بقیه مجبورمون کنن، بقیه خوشحالمون کنن، بقیه بهمون انگیزه بدن،  بقیه سر ذوقمون بیارن...

این حالت منفعل بودن و وابستگی و همیشه منتظر بقیه بودن رو من تو بیشتر خانم های جامعه می بینم. چه اون مادرا و مادربزرگ هایی که با کمردرد و پادرد و مریضی های دیگه، باز هم کارایی رو میکنن که براشون سمه و مضره و بچه هاشون باید بیان دعواشون کنن و جلوشونو بگیرن، چه خانم های خونه داری که تا همسرشون برنامه بیرون و تفریح و ... نچینه همون طور بی انگیزه به زندگی روزمره شون ادامه میدن و همش فکر میکنن این چه شوهریه که من کردم، چه اون دخترای مجردی که فقط منتظر ازدواجن و بلد نیستن خودشون برای خودشون گل بخرن، هدیه بخرن، با خودشون برن بیرون و یه روز خوب واسه خودشون بسازن، چه من که بعد رفتن خانواده م غمگین و افسرده میشدم و فکر میکردم وظیفه همسرمه که منو از این حال بیرون بیاره. 

واقعیتش اینه که ما همش منتظریم. و یه عمر همین طور وابسته و منفعل می مونیم و علت همه ناکامی ها و ناراحتی ها و نرسیدن به آرزوهامونو گردن همسرمون و پدر و مادرمون و اطرافیانمون و جامعه مون و شرایطمون میندازیم. فکر نمیکنیم که در کنار این همه آدم یکی از کسایی که میتونه کاری واسه ما بکنه هم «خودمون»یم! 

مدام منتظریم که یکی هولمون بده. خیلی وقتا این فرد یکی از دوستامونه. بیا با هم فلان کارو بکنیم، با هم فلان کتابو بخونیم، با هم قرار بیرون بذاریم، با هم بریم پارک، با هم بریم خرید، با هم بریم چکاب بدیم! و حتی تازگیا من از یه خانومی شنیدم که «چند ساله دوستم میگه بیا با هم بریم پیش روانکاو»!!!! بله ما مشاور رو هم باید به هوای یکی بریم. 

میدونید چرا؟ بس که همه مون تنبلیم. 

حالا علت این تنبلی و بی انگیزگی و خمودی میتونه تو پست های قبلی یا بعدی باشه، یعنی واقعا حالمون خوب نیست و یه جای کار مشکل داره که خب باید اون مشکلو برطرف کنیم و بعد اینکه این پستای مفصل ادامه دار تموم بشه ان شاالله دیگه دلیل و راه حلی نمی مونه که بشه بهانه ش رو آورد، ولی یه وقتای زیادی منشاش فقط یه تفکر غلط، یه عادت اشتباهه، یه مریضی مسری که مثل بقیه خانم های اطرافمون ما هم از این جامعه زنانه گرفتیم، جامعه ای که توش هنره یه زن به فکر خودش نباشه، به فکر سلامتیش و دکتر رفتنش نباشه، وقتی همسرش نیست برای خودش غذا نپزه یا اگه مجرده چون کسی رو نداره که «براش» به خودش برسه، شلخته بگرده. اینکه گذشت و فداکاری و خود رو ندیدن تو ذات زنه رو من کاری ندارم، اصلا خیلی هم خوبه، من به اون بخشی کار دارم که ربطی به گذشت نداره و منشاش هم اتفاقا گذشت نیست. خودمونو گول میزنیم همون طور که گفتم تنبلیه. 

یک بار داشتم با یه خانوم پنجاه شصت ساله حرف میزدم، یه پیامی تو تلگرام خونده بود که چرا انقدر منتظر شوهراتونین، خودتون خوش بگذرونین، خودتون برین کافی شاپ، برای خودتون کادو بخرین و ... بعد میگفت واقعا ها! چرا ما این کارا رو نمیکنیم، ( یه خانوم کارمند بازنشسته بود که یه عمر منتظر شوهر بی ذوق بی حوصله ش نشسته بود) بعد تازه داشت به خودش می اومد واسه همین به من گفت بیا با هم بریم کافی شاپ! (بماند که اون جرقه هم در حد حرف موند و عملی نشد.) تازه باز هم به من می گفت. نمیتونست دست خودشو بگیره ببره کاری که دوست داره رو انجام بده. 

حالا اینجا یه نکته ای هست که خب بعضی آدما تو جمع حالشون خوب میشه. آدمای برون گرا و درونگرا نیازهای متفاوتی با هم دارن. این کاملا درسته. ولی دونکته رو نباید فراموش کرد اول اینکه اون آدم برونگرا هم باید بلد باشه تنهایی های خوبی رو با خودش داشته باشه، و الا همیشه معطل بقیه می مونه و خیلی راحت از این طریق ضربه میخوره تو زندگیش. درواقع خوب بودن حالش دست خودش نیست، دست دیگرانیه که بودن و نبودنشون، وقت داشتن و نداشتنشون، حوصله داشتن و نداشتنشون دست اون نیست. احتمالا همه مون تجربه های مشابهی از ضربه خوردن از طرف دوستان و دوروبری ها داریم. پس اتکا در هرصورت باید به خود آدم باشه نه عکسش. 

نکته دوم هم اینکه همون آدم برونگرا هم که تو جمع حالش خوب میشه، خودش جمع کننده افراد باشه. نه اینکه منتظر باشه یکی مهمونی بده که اینم بره اونجا حالش خوب بشه، یکی قرار بیرون بذاره و اینم موافقت کنه. دردرسرا و زحمتای اون جمع کردن رو خودش بکشه. یبار یکی به من میگت خوش به حالت شما با اینکه تهران تنهایین از ما که شهر خودمونیم بیشتر مهمونی میرین و بیرون میرین و سرتون شلوغه! بهش گفتم خب تو هم اندازه من مهمونی بده سرت شلوغ میشه. بله هررفتی یه آمدی داره و خب تو یبار یکی رو دعوت میکنی باز اون تو رو دعوت میکنه، من به خودم زحمت میدم که دوستامو نگهدارم و دور هم جمعشون کنم و خب نتیجه ش برام اینه که اون تنهایی ها رو هم ندارم. حتی لازم نیست که این رفت و آمدا دوره ای باشه، من به شخصه اگه دوستی دارم که دیدنش و حرف زدن باهاش خوشحالم میکنه منتظر نمیشم که بعد یه دعوت من اونم دعوتم کنه. حتی چندبار پشت هم یه نفر یا یه گروهو دعوت میکنم. چرا؟ چون دوست داشتم زودتر و بیشتر ببینمشون و منتظر دعوت اونا نشدم. ولی از اون طرف دوستی دارم که همیشه از تنهایی تو تهران می ناله ولی به خودشم زحمتی نمیده که کسی رو خونه ش دعوت کنه... پس اون بحث تنبلی اینجا هم مصداق داره. 

حتی در ارتباط با شوهر هم همینه. چه شوهر واسه متاهلا چه پدر و مادر واسه مجردا. اون طرفی که مدام به فکر تو باشه که پاشو بیا بریم بیرون یا فلان کارو بکنیم حالت خوب بشه مال قصه هاست. تو عالم واقعیت ما هم باید نیازهامونو بگیم به طرف مقابلمون، مثلا واسه جمعه برنامه بریزین که برین بیرون شهر، و هم برای رسیدن بهش تلاش کنیم. ما خیلی که کار کنیم در نهایت اینه که پیشنهاد رو میدیم و با اولین مخالفت همه ذوقمون کور میشه و غول تنبلی هم دوباره بهانه پیدا میکنه که سر و کله ش پیدا بشه. در نهایت هم مقصر بقیه هستن که ما رو نبردن! درحالی که آدم باید برای رسیدن به چیزی که میخواد تلاش کنه. فکر میکنم اینو قبلا تو یه پست جداگانه هم نوشته بودم که دوستان و اطرافیان ما همیشه فکر میکردن من چه شوهر خوبی دارم و چقدر اهل بیرون رفتنه و چقدر حواسش به حال من هست و چقدر ما در حال خوش گذروندنیم. حتی آدمای نزدیکی مثل مادر و پدرم هم همین طور فکر میکردن و هربار یه بحثش میشد و بقیه شروع میکردن خوش به حال تو! من فقط تو دلم بهشون میخندیدم. گاهی هم یه اشاره هایی میکردم که پشت هر سفر و گردش و بیرون رفتن... شما نمیدونید چه ماجراهایی و چه برنامه های بلندمدتی وجود داره. من واقعا کسی رو دور و برم ندیدم که نسبت به هر بیرون رفتن از خونه ای، به اندازه شوهر من مقاومت داشته باشه. در حدی که اگه دست خودش باشه حتی دوست داره کارشم تو خونه انجام بده و سر کار هم نره. حالا اینکه این آدم بشه نمونه تفریح و سفر و بیرون رفتن تو کل اطرافیان واقعا هیچی جز عرق جبین من نبوده و نیست. حالا اینو مقایسه کنین با خانومایی که به شوهرشون میگن مثلا بریم بیرون، یا فلان کارو بکنیم، و منتظرن طرف با ذوق و شوق ازین پیشنهاد استقبال کنه و دفعه های بعدم خودش خودکار تکرارش کنه! مشخصه که این اتفاق نمی افته. پس واسه چیزایی که میخواین زحمت بکشین!

اما غیر از مواردی که به اطرافیان و دوستان ربط داره، تو مواردی که مربوط به خودمونه هم نباید بی حوصله باشیم. والا اینکه آدم به خودش برسه و حواسش به حال خودش باشه و بلد باشه خودشو خوشحال کنه هیچ گناهی نداره. اینکه یه خانومی که کمردرد داره مراقب باشه بار سنگین برنداره، اینکه اگه غذایی رو شوهرمون دوست نداره چند وقت یکبار برای دل خودمون بپزیم هرچند اون نخوره، اینکه اگه گل دوست داریم هی منتظر شوهرمون نمونیم که با دسته گل بیاد خونه و سالی یبار هم اتفاق نیفته، وقتی بیرونیم دوشاخه گل واسه خودمون بخریم، اینکه اگه دلمون بیرون رفتن میخواد پاشیم بریم پارک. نه اینکه زنگ بزنیم به این و اون و اگه نیومدن ما هم نریم. همش منتظر باشیم بقیه یه برنامه های بچینن که توش ما هم خوشحال بشیم که یا خودمون برنامه ای بچینیم که معطل اعلام آمادگی بقیه باشه. 

من پارک تنهایی زیاد رفتم. (پارک بانوان اغلب) اتفاقا اونقدر که ازونا خاطره دارم و بهم خوش گذشته بقیه اینطور نبوده، برای خودم اونجا راه رفتم، ورزش کردم، فکر کردم، کتاب خوندم، عکس گرفتم، اگر هم طولانی شده و دلم خواسته با کسی حرف برنم، یکی از تلفنامو اونجا زدم. پاشدم دست خودمو گرفتم بردم موزه، چند ساعت گشتم و کیف کردم و آخر سر تو حیاطش نشستم و فکر کردم بعد هم شارژ و پرانرژی برگشتم خونه، خیلی وقتا که بیرونم خودم با گل میام خونه...  و با این وجود باز دنبال اینم که رد اون منفعل بودنو تو وجودم بگیرم و بقیه مصادیقشم درست کنم. همون روز که گفتم منتظر همسرم بودم که به فکر من بیفته و پاشه بیاد ببرتم بیرون که غصه رفتن خانواده م رو نخورم، به خودم گفتم خودت حال خودتو خوب کن. ( خیلی وقتا مشکل از اینجاست که ما انقدر با خودمون غریبه ایم حتی نمیدونیم چی حالمونو خوب میکنه. چی سرحالمون میاره. مثل آدمایی که سایز خودشونو درست نمیدونن یا بقیه براشون لباس ها متناسب تری میخرن. ) دخترم هنوز کوچیک بود و تنبلیم شروع کرد به بهانه آوردن: من با این بچه کوچیک دست تنها کجا برم؟ خب شوهرم باید... سریع موضوع بحثو عوض کردم: تو خونه چیکار میتونی بکنی که روحیه ت عوض بشه؟

یه کیک خوش عطر بپزی، یکی از دوستاتو دعوت کنی، یه کتاب که منتظر وقت مناسب برای خوندنش بودی رو شروع کنی، یه فیلم دانلود کنی ببینی، نقاشی بکشی حتی! و کلی کار دیگه که منتظرم شما هم براش مثال بزنین.

حالا این مثالا اغلب تو زمینه خوب کردن حال و خوش گذروندن بود. تو بحثای جدی ترم همینه. چرا انقدر از خانومای اطرافمون میشنویم که: آخر سر شوهرم رفت برام منابع کنکورو گرفت که بشینم بخونم! یا به دوستم گفتم بیا با هم واسه ارشد بخونیم... یا کسی رو پیدا نمیکنم باهاش برم ورزش... و انقدر هم جاافتاده و طبیعی ادا میشه که هیچ کس به ذهنش نمیرسه چقدر توصیف زشتیه از این منفعل بودن. 

اصلا اساس این پست های «چرا حالمون خوب نیست» هم همینه، اگه حالتون خوب نیست خودتون به فکر خودتون باشین. منتظر نباشین که شوهرتون به فکر شما بیفته، ازدواج کنین که ازین حال دربیاین*، دوست خوب و پایه ای پیدا کنین، مادر و پدرتون به فکرتون بیفتن... قبل هرکس باید خودمون حواسمون به خودمون باشه. من حالم خوب نیست؟ برم دلیلشو دربیارم و خوبش کنم. و ممکنه هیچ کس از اطرافیان متوجه کل این روند هم نشه. واقعیت اینه که توقع زیادیه که از بقیه بخوایم حواسشون به ما باشه وقتی خودمون واسه خودمون حوصله نداریم. مطمین باشین اون روزی نمیرسه که شوهرتون بیاد به شما بگه افسرده شدی چیکارکنم حالت خوب بشه؟ یا پاشو بریم دکتر! یا نمیرسه یا اونقدر دیر میرسه که رسیدنش دیگه فایده ای نداره و چیزی درست نمیشه تو اون حالت. خیلی وقتا یه روز شادیم و یه روز به شدت غمگین اما اگه خودمون اشاره ای بهش نکنیم ممکنه اطرافیانمون حتی متوجهش هم نشن. اونی که متوجه میشه ماییم و اونی که قبل همه مسئولیت داره به فکرش باشه هم خودمونیم. 

چرا حالمون خوب نیست؟ چون هوای خودمونو نداریم. 



* میدونم که احتمالا باز مجردا شاکی میشن که شما چی از حال ما میفهمین و از روی دل سیری دارین حرف میزنین... بله تا حد زیادی حق با شماست. ولی یه اصل مهم هست که نباید یادتون بره: کسی که بلد نباشه مجردی شادی داشته باشه، قطعا متاهلی خوشبختی هم نخواهد داشت. ته تهش خودمونیم. حالا میخواین الان به این نکته برسین میخواین بعد ازدواج. ولی بالاخره میرسین. 



بسم الله الرحمن الرحیم. 


(سلام. طبق معمول تاکید براینکه لطفا از پست اول این موضوع شروع کنید و اینکه نظرات پست های قبل رو بخونید. بعد از اون دوتا نکته خیلی جالب میخواستم بگم که مربوط به دلیل جسمانی میشه. اول اینکه تا زمستونه تا میتونید گل نرگس بخرید و بو کنید. اصلا هم لازم نیست زیاد باشه. یک شاخه که دوسه تا گل داشته باشه هم کافیه. مهم مرتب بوکردنش هست. گل نرگس به شدت در رفع افسردگی و خمودی ماه های سرد موثره. و اصلا بیشتر از اینکه تزیینی باشه یک گل داروییه. میتونید خواص بیشترش رو با یک سرچ ساده پیدا کنید. درباره گل نرگس حتی حدیث هم داریم که گل نرگس رو زیاد بو کنید برای رفع افسردگی بسیار موثره. خلاصه علیکم به گل نرگس! غیر از اون بحث ورزش بود که تو همون پست یکی از دوستان در کامنت اشاره کردن و نقش خیلی موثری در به تعادل برگردندن مزاج های بدن و سلامت جسمی و روحی داره.)


خب بریم سر بحث خودمون. به دلیل اجتماعی رسیدیم و بخش اولش که بیماری های مسری زنانه بود و رو گفتم موند چندتا نکته دیگه. 


مشکل دوم: بیکاری


بله یکی از دلایل اصلی حال بد بیشتر خانم ها تو این روزگار بیکاری هست! 

میدونم به محض دیدن این عنوان تقریبا بیشتر شما میگید خب من که با این معضل مواجه نیستم و من که اصلا بیکار نیستم و خیلی کار دارم. فرقی هم نمیکنه یک خانم کارمند تمام وقت با چندتا بچه باشید یا یک دختر مجرد شاغل یا یک خانم متاهل خونه دار بی بچه یا یا معاون وزیر! فقط آدم های معدودی در زمان های معدودی ممکنه به این حس برسن که«من بیکارم» که اون هم معمولا موقتیه و خیلی زود با درگیری های مختلف پرمیشه.

بله اصلا خاصیت زندگی دنیا اینه که ما رو مشغول میکنه. حدیثی هم از امیرالمومنین(ع) هست که مضمونش به این موضوع نزدیکه که میفرمایند (اگر نفست را به کاری مشغول نکنی او تو را مشغول می کند)  مهم اینه که نفس ما چه اندازه ای باشه. برای یکی که ظرفیت روحی کوچیکی داره و تلاشی برای وسیع کردنش نکرده، همون خوردن و خوابیدن روزانه هم میتونه کل برنامه ش رو پرکنه یا تمام دغدغه ش باشه. همون طور که نمونه هاش رو حتما سراغ دارید. بعد چند مرتبه که بالاتر میاد همون خوردن و خوابیدن به علاوه مشغولیت های معمول زندگی مثل خرید، مهمانی رفتن، مهمانی دادن، تلفن صحبت کردن، غذا پختن... و ممکنه حتی به کتاب خوندن جدی هم نرسه! برای عده ای این وسط درس خوندن یا کار کردن هم اضافه میشه که خب طبیعتا وقت گیره. اما باز هم همه چی به ظرفیت روحی ما بستگی داره و برای عده ای ممکنه با درس و کار تمام وقت و ... باز هم وقت و انرژی زیادی برای کارهای دیگه بمونه. خب اون انرژی ای که در مجردی دانشگاه رفتن و درس خوندن از ما میگیره، در متاهلی کار خونه میگیره. بچه هم که اضافه بشه احساس میکنیم جای خالی ای نمونده که وقتی برای کاری دارشته باشیم. میشه از صبح که بیدار میشیم مشغول باشیم و در نهایت فقط به رتق و فتق امور خونه خودمون و کارهای روزمره برسیم و همیشه هم کار عقب افتاده برای انجام دادن داشته باشیم. این همون بحث حدیثه که گفتم، اگر مشغولش نکنی، مشغولت میکنه... من یه وقت هایی به سیره امام یا حضرت آقا یا بقیه علما دقت میکنم میبینم اینها اداره امور مملکت رو دارن، کلی جلسه و دیدار دارن، برنامه های شخصی دارن، مثل ما خواب و خوراک دارن، مطالعات جدی و تدریس دارن، رسیدگی منظم به خانواده دارن... و خب در نهایت من میگم وقت ندارم و نمیرسم ولی اونها نمیگن. قضیه چیه؟ 

 همون اوایل اوایل ازدواجمون با همسرم رفته بودیم پیش عالمی تا نصیحتمون کنن. ( کاری که دیگه تکرار نشد و ای کاش میشد) همسرم همون جا از ایشون پرسید که من تا همین الان هم زندگیم به اندازه کافی شلوغ بوده و برنامه ش پر بوده، درس و کار و رسیدگی به پدر و مادر و ... بعد حالا میخواد همسر اضافه بشه، وظایف زندگی مشترک و خونه اضافه بشه، بعدها تربیت فرزند و رسیدگی به اون اضافه بشه... چه جوری میشه؟ وسط اون برنامه شلوغ چه جوری این همه مسئولیت وقت گیر دیگه رو هم جا بدم؟ ایشون در جواب فرمودن دقیقا همین طوره که میگید و به زودی خودتون میبینید که وسط اون برنامه ها همه این دغدغه ها و کارهای جدید هم اضافه میشه و شما برای اینها هم ظرفیت و وقت و انرژی پیدا میکنید و باز هم جای خالی دارید. اصلا معنای شرح صدر همینه. هی بزرگ تر میشید و هر ظرفیتتون بیشتر میشه. و خب همون طور که فرمودن ما به عینه این رو تو زندگی دیدیم البته به دو شرط. شرط اول اینکه همزمان با اضافه شدن کارها و مسئولیت های جدید ظرف وجودی مون رو هم بزرگ کنیم به کمک ارتباط با خدا و تقویت ایمان و توکل و ... و شرط دوم اینکه مشغولیت الکی برای خودمون درست نکنیم و خودمون رو مشغول نشون ندیم. که هردوش خیلی مهمه و الان تاکید من روی نکته دوم درباره ما خانم هاست. 

مادرجون من تعریف میکردن که قدیم نه اجاق گازی بوده نه یخچالی نه ماشین لباس شویی ای. کلی بچه تو یه خونه بودن و معمولا هم خونه ها مهمون داشته. برای یه غذا درست کردن ساده  باید میرفتن تو زیرزمین با هیزم و ذغال و اینها اجاق رو روشن میکردن، دیگه بزرگ میذاشتن، آب جوش می آوردن تا برنج آبکش و بعد دم کنن. بعد تازه میرفتن لب باغچه با آب چلوها جوراب های کثیف رو هم میشستن که هدر نره! این یه مورد ساده و دم دستی از کارهای روزانه قدیمه که حتما شما نمونه های زیادیش رو شنیدید. حالا من مقایسه میکنم با خودم که برنج رو میریزم تو پلوپز و زحمتش فقط یک شستن برنج و پیمانه کردن آب و ریختن نمک و روغنه و لباس ها هم تو ماشین و پودر و یک دکمه. خب وقتی زندگی اینقدر آسون شده و تازه تعداد بچه ها و اعضای خانواده هم کمتر شده پس این همه وقت اضافه ای که ما باید داشته باشیم کجاست؟

اینو واقعا باید از خودمون بپرسیم و هرکس جوابش رو پیدا میکنه. یکی خوابش زیاده، اغلب وقت مرده خیلی زیادی رو تو گوشی یا لپتاپ یا پای تلویزیون میگذرونیم، تلفن وقت میگیره، فکر و خیال وقت میگیره، رسیدگی بیش از اندازه به کارهای خونه و هرروز جارو گردگیری کردن، مدام برق انداختن وسایل، غذاهای سخت درست کردن... وقت میگیره. زیادی اهل مهمون بازی بودن وقت و انرژی میگیره، خیلی اهمیت دادن به ظاهر وقت میگیره... و از همه مهم تر اینکه ما «از خودمون توقع کار خاصی نداشته باشیم» از همه بیشتر وقت میگیره. به همون که هستیم قانع میشیم و نفسمون ما رو جوری مشغول میکنه که سالی یبار هم احساس بیکاری نکنیم. در حالی که واقعا کاری نمیکنیم. 

حالا به نظر من این موضوع بیکاری تو جامعه زنان بیشتر رایجه این روزها. حداقل مردهای متاهل به هرحال وظیفه اصلی شون فرق چندانی با قدیم نکرده. به محض ازدواج باید خانواده رو تامین مالی کنن. و این تامین مالی بزرگترین وقت و انرژی رو ازشون میگیره. حالا کار نداریم که قدیم روی مزرعه و با عرق ریختن انجام میشده و الان پشت میز و در حال چای خوردن. بله اونها هم شاید باید با خودشون فکر کنن من وقت یا انرژی اضافه دارم ولی من قضاوتشون نمیکنم. 

به اینجا که میرسیم یه عده به ظاهر از بحث ما جدا میشن خانم هایی که تمام وقت شاغلن، خانم هایی که چندتا بچه دارن، بچه دارن و درس میخونن و ... اما من میخوام بگم با اینکه ظاهرا به نظر میرسه نسبت به خانوم های خونه دار بی بچه یا با یکی دوتا بچه شما مشغولیت های خیلی زیادی دارید ولی باز هم خودتون رو با نمونه های بالاتر مقایسه کنید. به اون بحث شرح صدر فکر کنید و ببینید کجای این کیسه پر، میشه یه دغدغه، یه کار مفید دیگه، یه کار خوبی که خدا دوست داره، یه برنامه برای رشد خودتون یا جامعه تون رو جابدید؟ مطمئن باشید اگه شرط اول رو به جا بیارید این کیسه هیچ وقت پاره نمیشه فقط بزرگتر و بزرگ تر میشه و نمونه ش تو زن های شاد موفق اطرافمون کم نیست.

اما وقتی برسیم به دختران مجرد و خانم های متاهل خونه دار دیگه ضرورت موضوع کاملا واضحه. باید یک کاری بکنیم! اینقدر بیکار، بی دغدغه، بی رشد بودن کنار همه مضرات دیگه بیشتر از هر چیز حال ما رو بد میکنه. انسان در تکاپوئه که معنا پیدا میکنه. در سعی و تلاش. در رشد. حدیثی که خیلی از ما حفظیم که از ما نیست کسی که دو روزش مانند هم باشد، چطور درباره ما صدق نمیکنه وقتی هفته ها و ماه های مشابهی داریم که تفاوتشون در بعضی جزئیات بی اهمیته فقط؟

تا قبل از دنیای مدرن دخترها زود ازدواج میکردن، به محض ازدواج بچه دار میشدن و مرتب بچه می آوردن، کارهای خونه همون طور که گفتم واقعا سخت و زمان بر بوده... اما حالا ما بیست و چندسالگی ازدواج میکنیم، خیلی وقت ها چندسال بدون بچه ایم، بعد به تعداد محدود و با فاصله زیاد بچه می اریم، در حالی که وسایل الکترونیکی به شدت زندگی ما رو راحت کرده... این وقت اضافه رو خدا برای چی به ما داده؟

نگید در کنارش درس می خونیم که اصلا بهانه خوبی نیست مخصوصا برای مایی که همون درست خوندن رو هم خوب و جدی انجام نمیدیم. اونهایی که درس هم نمیخونن که هیچی. این همه ساعت، این همه روز چطور میخوایم جواب اسرافشون رو بدیم؟

من یک زمان هایی به خودم میگفتم کار خونه خیلی زمان میگیره. یک خونه کوچیک رو هم هرچقدر جمع کنی و بسابی باز کار داره. مخصوصا اگه بچه کوچیک تو خونه باشه. همه کارها هم که به صورت ادواری تکرار میشن، واقعا اگه بخوایم یه خونه برق افتاده داشته باشیم همیشه مشغولیم. تا اینکه یادم نیست کجا، مطلبی از یک خانم متاهل شاغل خوندم که نوشته بودن من کار تمام وقت و بچه دارم. تو کار خونه م هم از کسی کمک نمیگیرم و تمامش با خودمه. و با روزی یک ساعت کار خونه ما همیشه غذای گرم خونگی داریم و خونه مون هم به شکل خوبی مرتبه و لباس هامون هم شسته میشه و ... خوندن این جمله ها خیلی منو تکون داد. دیدم خیلی روزها از صبح دارم دور خودم میچرخم که یک غذا بذارم یا دوتا ماشین لباس بشورم. در حالی که همه اینها رو میشه تو یک ساعت فشرده کرد و بعد با فراغ بال به کارهای دیگه رسید. یه سری کارهای ادواری مثل جارو و گردگیری و مرتب کردن کمد و کابینت و یخچال و غیره هم میشه یه وقت به خصوص تو روز تعطیل داشته باشه و تمام. حالا من یک عمره درگیر کار خونه بودم! حتی اگر بگیم اون خانم خیلی تر وفرز بودن یا ما باید دو وعده غذا بپزیم یا خونه مون قدیمیه کار زیاد داره و ... نهایت دوساعت. مخصوصا مهمه که این دوساعت تاجای ممکن به هم پیوسته باشه که تو ساعت های دیگه فراغت بال داشته باشیم نه اینکه پراکنده باشه تو تمام روز. 

بعد میرسیم به بحث بچه داری. خود من تا همین چندوقت پیش میگفتم بچه داری کار تمام وقته و من مخصوصا از وقتی دخترم بزرگ تر شده و خوابش کم شده نیاز به توجه و بازی بیشتری هم داره دیگه هیچ وقتی برای کار دیگه ندارم. اگر هم برای کارهای دیگه وقت میذاشتم کلی عذاب وجدان داشتم که برای اون کم گذاشتم و مادر خوبی نیستم. تااینکه یک روز که از شدت مشغولیت بچه داری کلافه شده بودم و واقعا به استیصال رسیده بودم که خدایا من نمیخوام همین یک بچه رو داشته باشم و از طرفی نمیخوام تنها کارم بچه داری باشه(گرچه مهم ترین کارمه!) ولی هیچ وقتی ندارم چکار کنم؟ باید صبر کنم تا ده پونزده سال دیگه؟

همون روز خیلی راحت با یک برنامه ریزی ساده مشکل حل شد. دیدم دختر من حداقل در شبانه روز دوازده ساعت میخوابه. از این دوازده ساعت من در بیشترین حالت باید هشت ساعتش رو خواب باشم (اگر خواب باکیفیتی باشه، که خیلی وقت ها مشکل تو کیفیت خوابه اگر زیاد میخوابیم) و بیشترش حتی ضرر هم داره برای بدن. چهار ساعت مفید اینجا موند. بعد رسیدیم به ساعت هایی که بیداره. تو اون دوازده ساعت پنج ساعتش رو گذاشتم برای توجه مستقیم به بچه. بازی کردن وقتی تمام هوش و حواس و دغدغه م اون لحظه بازی با اونه، غذا دادن با حوصله، خوابوندن، کتاب خوندن و ... واقعا بچه اگر مادرش پنج ساعت توجه مستقیم بدون اینکه فکرش و حواسش جای دیگه باشه یا گوشی دستش باشه یا تلفن صحبت کنه یا مشغول کار خونه باشه، بهش داشته باشه کاملا براش کافیه. مخصوصا که همین نیست و در کنارش پنج ساعت توجه غیرمستقیم گذاشتم. توجه غیرمستقیم یعنی وقتی دارم کار خونه میکنم و خب به هرحال بچه همراهمه، وقی تلفن حرف میزنم، وقتی سخنرانی میذارم تو خونه، وقتی نماز میخونم و ... اگر خیلی کار دارید و اون چهار ساعت زمان خالص پاسخگو نیست، میشه دوساعت دیگه هم اینجا اضافه کرد که بچه با پدرش باشه، با مادربزرگش باشه، پارک، مهد ساعتی یا کلاس و کارگاه باشه، خونه دوستش باشه، تلویزیون ببینه، بازی های خاصی که توجهش رو به شدت جلب میکنه و به شما کار نداره مثل آرد بازی و آب بازی بکنه و ... و یا دوباره دو ساعت از خواب کم کرد و به جاش کیفیتش رو بالا برد. درنتیجه شش ساعت خالص در روز داریم که معادله با یه کارمندی که هشت صبح کارش رو شروع میکنه تا دو ظهر. میشه پروژه برداشت! با همین کار خونه و بدون کمک و با بچه ای که مدام غر میزنه و بازی میخواد و خوابش کمه. ( و همه نکته این برنامه در اون ساعات توجه مستقیمه که ان شاالله بعد این مطالب یه پست اختصاصی درباره ش مینویسم.)

وقتی این برنامه رو در اون اوج استیصال وقت نداشتن ریختم فکر نمیکردم اونطور که روی کاغذ معجزه به نظر میاد در عمل هم همون طور باشه. اما شد. مخصوصا اینکه اون ساعت های توجه مستقیم خیلی از مشکلات رو حل کرد. و اونجا بود که من دیدم روزهای قبل چون ذهنم درگیر کارهایی بوده که بچه اجازه انجامش رو نمیده کل دوازده ساعت رو فقط توجه غیرمستقیم داشتم و اون هم هی بیشتر غرمیزده و بیشتر می چسبیده به من. درحالی که اون توجه مستقیم بدون عذاب وجدان و با خیال راحت(چون میدونم تو اون روز شش ساعت برای خودم دارم) خیلی از مشکلات رو حل کرد. 

خب البته این رو در نظر بگیرید که این برنامه یه روز عادی بدون مهمون بدون مریضی و ... است. تو اون روزا همه چی عوض میشه همون طور که در حالت بدون بچه هم عوض میشد. به علاوه باید حواستون باشه که برنامه زندگی رو جوری بچینید که ساعت خواب بچه ساعت خستگی شما نباشه، عوامل پرت کننده حواس مثل گوشی و تلفن رو دورکنید و عزم جدی کنید که از همه شش ساعتتون استفاده مفید کنید و همه کارها دیگه رو بذارید برای اون پنج ساعت توجه غیرمستقیم. و خب همه اینها ممکنه! برای کسی که انگیزه داره یک کاری بکنه،خودشو بالا بکشه، معرفتشو زیاد کنه، خدمتی به جامعه ش کنه، به وظیفه الهیش عمل کنه،  به یه جایی برسه و دو روزش مثل هم نباشه!


به اندازه کافی طولانی شد که من دیگه وارد بحث «خب حالا این وقت اضافه رو چکار کنم؟» نشم. اون به عهده شما باشه. منتظر پیشنهاداتتون در کامنت ها هستم. 



بسم الله الرحمن الرحیم


(لطفا اول شماره های اول و دوم این مطلب رو بخونید. نکات خیلی خوبی هم در نظرات پست های قبلی هست.)


دلیل سوم: دلیل اجتماعی


اسم دلیل سوم رو گذاشتم دلیل اجتماعی ولی نمیدونم چقدر اسم مناسبیه. منظورم مشکلاتیه که به کل جامعه زنان امروز مربوطه. بیشتر خانوم ها درگیرشن. من وقتی به خانم های بالغ اطرافم نگاه میکنم معمولا دو سه تا مشکل اساسی می بینیم که ریشه خیلی از این حال های بده. 

مشکل اول چیزیه که من اسمشو میذارم «بیماری های مسری زنانه». تازگیا به این نتیجه رسیدم که بیماری های روحی هم مثل بیماری های جسمی انواع واگیردار و غیرواگیردار دارن. بعضی بیماری های روحی واگیردارن و کافیه مدتی با کسی که بهش مبتلاست در ارتباط باشی، معمولا تو هم دچارش میشی. نمونه خیلی واضحش وسواسه. اگه دقت کرده باشین معمولا آدمای وسواسی یه آدم وسواسی دیگه اطرافشون داشتن. یا مادرشون، مادرشوهرشون، عمه شون حتی... تو وسواس قضیه چیه؟ آدم وسواسی توجه تو رو به ظرایف و نکاتی جلب میکنه که تاحالا برات مهم نبوده و نمی دیدیشون. بعد دیگه کار تمومه. بلافاصله خودت هم مثل اون میشی. من این موضوعو چندبار تجربه کردم. مثلا یبار خونه یکی از دوستام بودم و دیدم تمام وسایلی که از سوپر خریده شیر و دلستر و پنیر و ... رو اول میشوره بعد میذاره تو یخچال. بلافاصله خودش گفت من متاسفانه این اخلاق بدو دارم باید همه خریدای سوپرو بشورم. با خودم میگم اون کارگرا دستاشونو زدن بهشون و ... کار تموم بود. بااینکه اونجا این رفتارش به چشمم عجیب و غیرعادی اومد چند وقت بعد دیدم خودم هم ناخودآگاه دارم همه چیز رو میشورم و تو یخچال میذارم. اون تصویر کارگری که با دستی که پول گرفته، خاکیه، سیاهه ... یا هرچی به این پنیر و سس و خامه دست زده تو ذهن من شکل گرفته بود. در حالی که قبلش اصلا بهش فکرم نکرده بودم. یا درباره تمیزی بعضی قسمت های خونه، کاشی های بالای سینک... جرم گیری مرتب توی قوری... اینا چیزایی بودن که واقعا به ذهن من نرسیده بودن. وقتی یکی رو دیدم که بعد هربار ظرف شستن مرتب کاشی های اطراف گاز و سینک رو دستمال میکشه با خودم گفتم عجب! راست میگه ها چقدر اینجاها لکه میشه! من تا اون روز واقعا به لکه های روی کاشی ها دقت نکرده بودم... شما هم حتما از این مثال ها دارین. ولی چیزی که کمتر بهش توجه کردیم همین تاثیرپذیری و مسری بودن تو نگاه آدم ها به زندگیه. من وقتی ازدواج کردم و از اون دنیای صورتی پر گل و پروانه مجردی بیرون اومدم تازه دنیای زنانه جامعه رو شناختم و هی سال که گذشت و هرچی بیشتر تو عمقش رفتم بیشتر متوجه شدم که این دنیا چقدر بیماره. چقدر همه ما دچار این بیماری های مسری روحی هستیم. انگار مثل یک گرداب می مونه که بالاخره توش کشیده میشی، یک سال دو سال سه سال... خیلی زیاد نمیتونی مقاومت کنی و آخر سر تو هم شبیه یکی از همونایی میشی که همیشه نقدشون میکردی. یه نمونه هایی از این بیماری های مسری میزنم شما هم تو کامل کردنش کمکم کنین. مثلا همین توقع داشتن و نگفتن. این واقعا از اون اداهای عجیب دنیای زنانه ست. من به هرکس نگاه میکنم، حتی خودم، پریم از چیزهایی که از اطرافیانمون شوهرمون، مادرشوهرمون، خواهرمون... توقع داریم ولی بهشون نمیگیم. از اون طرف مدام خودخوری میکنیم و متاسفانه خیلی وقت ها به غیبت کشیده میشه. بلد نیستیم ناراحتی یا انتظارمون از طرف رو به خودش بگیم فقط پشت سرش میگیم. دقیقا مثل آدم های ضعیف. توجیه همه هم اینه که «من نباید بگم! خودش باید بفهمه!» ، «من خودمو کوچیک نمیکنم که بگم» من یبار نشستم با خودم صادقانه صحبت کردم. گفتم ببین این توقعی که تو داری یا به حقه یا به حق نیست. اگه اینکه به خود طرف نمیگی به خاطر اینه که به حق نیست پس کلا بذارش کنار و  این ناراحتیای زیرپوستی و سرسنگین شدن رو هم تموم کن. اگر هم به حقه چرا انقدر ضعیفی که نمیتونی جلو روش بگی و مثل نامردا پشت سرش حرف میزنی؟! یه آدم نرمال توقع که هیچی، ناراحتی به جاش از بقیه رو هم میگه. ولی ما پیش دوستامون که میشینیم هنوز ماجراهای عقد و عروسی و کادو دادن و ... رو تعریف میکنیم و حرص میخوریم در حالی که شاید روح خانواده شوهرمون هم از این قضیه ها خبر نداشته باشه. و توجیهمون هم طبق معمول همینه که «خودشون باید بفهمن» این یکی از همون بیماری های مسریه که بعد یه مدت رفت و آمد با زن های اطراف، خود آدم هم دچارش میشه. توقع توقع توقع و سکوت و حرص خوردن. یکی از بیماری های دیگه همین جمله «من نمیخوام احمق فرض بشم» هست، کافیه یبار از یکی بشنویش. بلافاصله ذهنت میره دنبال اینکه کجاها احمق فرض شدی؟ کیا احمق فرضت کردن؟... و باز حرص خوردن و خودخوری های بعدش. درحالی که خیلی وقت ها آدم های باهوش و باسیاست آدم هایی هستن که اجازه میدن اطرافیان احمق فرضشون کنن برای اینکه کل قضیه تو چشمشون ارزشی نداره یا حوصله وارد شدن به دغدغه های کوچیک و مسخره اونا رو ندارن: «بذار منو دیرتر از همه دعوت کنن... بذار آخر از همه بهم خبر مهمونی رو بهم بدن... چه فرقی میکنه؟ اگه دوست دارم این مهمونی رو برم و اونجا بهم خوش میگذره میرم. اگر نه هم نمیرم. آدم ها با احترام گذاشتن به بقیه شخصیت خودشونو نشون میدن. من نقصی تو شخصیتم نمی بینم که با احترام بقیه نیاز باشه جاهای خالیشو پر کنم... خودشونو کوچیک کردن ...» بله به همین راحتی آدم هایی اطراف ما هستن که خوشحال و خوشبخت زندگی میکنن وقتی ما دائم داریم خودخوری میکنیم. حتی من یه دوستی داشتم که بهم میگفت من وقتی مادرشوهرم سر قضیه ای از دستم ناراحت میشه و سرسنگین برخورد میکنه اصلا به روی خودم نمیارم که رفتارشون عوض شده انگار متوجه نشدم و همچنان به رفتار عادی خودم ادامه میدم. همین باعث شده با خودشون بگن این که اصلا متوجه نمیشه چرا خودمونو اذیت کنیم و دیگه این اخلاق رو تو رفتار با من ترک کنن. درحالی که جاریم هربار واکنش نشون میده و رفتار اونم به تبع عوض میشه و خب همچنان از این حربه برای ابراز ناراحتی شون بهش استفاده میکنن! حالا کی احمق تره و کی زرنگ تر؟

اصلا یه چیز کلی تر بگم که شاید براتون عجیب باشه. به نظر من حتی همین غول ساختن از خانواده شوهر و مادرشوهر خودش بیماری مسری که نسل به نسل و از اطرافیان به ما رسیده. این احترامات مبالغه آمیزی که همه نسبت به مادرشوهرشون دارن. اینجوری تو مجالس تحویل بگیرن. اینجوری برخورد کنن، انقدر نظر و نگاه و پسند و ناپسند اونا براشون مهم باشه، وقتی خانواده شوهر مهمونشون سنگ تموم بذارن... یبار یکی از آشنایان ما داشت سیسمونی میچید و منم به اجبار و به دلایلی با اینکه اصلا قبول ندارم برای کمک رفته بودم. همون طور که داشتیم وسایل کمدشو میچیدیم یه وسیله خیلی قشنگ دیدم که رفته بود اون پشت. گفتم این خیلی خوشگله اونجا دیده نمیشه بذارش جلو. خیلی طبیعی گفت نه مهم نیست اونو مادرشوهرم اینا قبلا دیدن!!! و من در کمال تعجب دیدم حتی دکور اتاق بچه ش هم برای چشم خانواده شوهره. بعد میدونین نتیجه این احترام و اهمیت دادن غیرمعمول چی میشه؟ همین ناراحتیا و کینه هایی که بعد چندسال پیدا میکنیم و از اون طرف توقعات و خواسته های نامعقولی که تو طرف مقابل ایجاد میشه. ما خودمون با رفتارمون داریم بهش میگیم شما یک جایگاه خاص و ویژه داری و خب تو این جایگاه اونم فکر میکنه هرکاری میتونه بکنه یا ما باید هرکاری براش بکنیم. من احترام و اهمیت به مادرشوهر رو به عنوان یک بزرگتر قبول دارم. مثل مادر. مثل همه بزرگترا ولی برای این جایگاه ویژه ای که جامعه ما حتی اگه در ظاهر انکارش کنه ولی در باطن برای مادرشوهر و کلا خانواده شوهر قائله هیچ سند و مدرک عقلی یا شرعی پیدا نکردم.

من این اواخر به خودم که نگاه میکردم میدیدم همه این بیماری های مسری رو گرفتم. حتی اونایی که سالها انکار یا مسخره شون میکردم. منم شده بودم عین زنای اطرافم. پر از توقع، پر از ناراحتی، پر از اهمیت دادن به جزئیات، منتظر بهانه بودن برای ناراحت شدن، حرفای نگفته و غرغرهای پشت سر. حالا برای خوب شدنشون چه کردم؟ اول اینکه نشستم یکی یکی تحلیل کردم. سعی کردم اون خود سالم گذشته م رو پیدا کنم و دوباره به خودم نشون بدم: ببین تو این شکلی بودی! اینقدر محبتت واقعی بود! این اندازه راحت از مسائل کوچیک میگذشتی. شخصیت خودتو مطابق انتظارات اطرافیانت نمی ساختی. اهل توقع نبودی! چی به روزت اومده؟ 

همین آگاهانه برخورد کردن با موضوع خیلی موثره. مثل یه جور واکسینه یا قرص پیشگیری می مونه وقتی میدونی اطراف پر از ویروسه. از اون طرف واقعا باید ارتباط رو با آدم های بیمار کم کرد، یا شرایط واگیر رو به حداقل رسوند. مثلا با حربه عوض کردن بحث یا به جای تایید، مقابل طرف حرف زدن. اگه هربار تو جمع دوستاتون میشینین دوباره بحث خانواده شوهر میشه، میتونین یبار به جای اینکه ما هم دنبال بحثو بگیریم، بگیم چرا ما همه زندگی مون شده اونا که چه کردن و چی گفتن؟ هیچ دغدغه و موضوع مهم تری نداریم؟ شخصیت مستقل نداریم؟ یا وقتی یکی داره از تبعیضایی که خانواده شوهرش قائل میشن حرف میزنه به جای صرف دلسوزی و همدردی و الهی بگردمت و چه صبری داری... بریم تو موضع تهاجمی که اصلا چکار به کار اونا داری؟ سطح درکشون همینه. تو مگه مونده توجه و هدیه اونا هستی؟ 

اگه دقت کرده باشین بیشتر مثالای این موضوع حول محور خانواده شوهر چرخید. شاید چون این اصلی ترین بحرانیه که من تو زنای اطرافم می بینم و خب مثالامم از زندگی واقعی گرفتم. شما اگه میتونین تو موضوعات دیگه مثال بزنین خوشحال میشم کمکم کنین. 

بحث دلیل اجتماعی همچنان ادامه داره. دوتا نکته دیگه هم هست که باید بنویسم ولی برای اینکه بحثای متفاوتیه گذاشتم برای یک پست دیگه. 

منتظر نظراتتون هستم.