همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

بسم الله الرحمن الرحیم



راستش، وقتی وسط هیئت ها و روضه ها از شهادت می خوانند و زن ها همه آه فراغ می کشند و گریه می کنند، من حرصم می گیرد. بعد که میبینم من هم بی اختیار دارم پابه پای بقیه اشک حسرت میریزم، از گریه کردن خودم هم بدم می آید. از آن تصویر جهاد فی سبیل الله و جنگیدن برای خدا و شهادتی که با جنگ و خون و گلوله در ذهنم رژه می رود عصبانی می شوم. وقتی زن های کنار دستی ام را میبینم که در تاریکی مجلس آه حسرتشان بلند شده و لابد فکر می کنند، کاش مرد بودیم، ما کجا و شهادت کجا... بعد آرزو می کنند و قصه می بافند و برای همان کورسوی امید دعا می کنند، حرص می خورم...


بعد فکر میکنم چقدر راه را اشتباه رفته ایم! کاش یکی وسط همین مجلس، همین حالا بلندگو را از مداح بگیرد و روشنمان کند، برمان گرداند... همان طور که رسول الله اسماء را روشن کرد: 


«آمده بود پیش رسول خدا. مودب ایستاده بود و گفته بود پدر و مادرم به فدایت، من به نمایندگی زن ها نزد شما آمده ام. سوالی دارم. لابد توی دلش زمزمه کرده بود دردی دارم. حضرت در جمع اصحاب نشسته بود که رویش را به سمت اسماء کرده بود. مهربان و منتظر که بپرسد. اسماء سربه زیر انداخته بود و گفته بود میدانم هیچ زنی در شرق و غرب عالم نیست مگر اینکه همین سوال من را دارد. اصحاب ساکت شده بودند و مشتاق گوش تیز کرده بودند که این زن چه می خواهد بپرسد که سوال همه زن های عالم است. رسول الله مثل همیشه آرام و ساکت منتظر ادامه حرف مانده بود. اسماء سر درد و دلش را باز کرده بود که ما زن ها همیشه محدودیم. محصوریم. توی خانه می مانیم، زندگی را رتق و فتق می کنیم، برای شما غذا می پزیم، لباس می بافیم، بچه هایتان را حامله می شویم...  اما شما به نماز جمعه و جماعت می روید، به عیادت بیماران، تشییع جنازه، پشت هم حج به جا می آورید در حالی که ما توی خانه نشسته ایم و داریم بچه هایتان را بزرگ می کنیم. بعد مکث کرده بود، آه کشیده بود و با غصه گفته بود از همه بهتر... جهاد در راه خدا! شما به میدان جنگ می روید، برای خدا شمشیر می زنید، از حق دفاع می کنید، به بالاترین مقام دنیا یعنی شهادت می رسید و ما توی خانه نشسته ایم. زندگی تان را می چرخانیم، از مال و اموالتان مراقبت می کنیم، کارهای خانه را می کنیم، بچه ها را تربیت می کنیم... رسول خدا پس ما چه؟ ما کجا دنبال این ثواب های بزرگ بگردیم؟ بعد منتظر پاسخ، سکوت کرده بود. 

پیامبر سرش را برگردانده بود سمت اصحاب. باافتخار پرسیده بود تابه حال دیده بودید زنی به این زیبایی از دینش سوال کند؟ و اصحاب حیرت زده سر تکان داده بودند که نه. و لابد تازه راز تمام بغض های فروخورده و چشم های دلگیر و سکوت های ممتد همسرانشان را فهمیده بودند. 

بعد رسول خدا(ص) برگشته بود سمت اسماء. مهربان لبخند زده بود و گفته بود: ای زن! برگرد و به همه زن هایی که تو را به نمایندگی فرستادند بگو خوب شوهرداری کردن هر کدام از شما، و جلب رضایتش، و حرف شنوی و اطاعت از همسرش، با همه این اعمال که برای مردها برشمردی برابری می کند. 

برق رضایت در چشمان دلگیر اسماء درخشیده بود. انگار دریایی از نشاط و آرامش یکباره به جانش سرازیر شده بود. بعد با عجله برگشته بود تا زودتر این خوش خبری را به زن ها برساند. برگشته بود در حالی که از شادی تکبیر و تهلیل می گفت... »


زن های اطرافم در حسرت شهادت بلند بلند گریه می کنند و من دلم می خواهد یکی برود بنشیند روی منبر سخنران، بلندگو را بردارد، قصه اسماء را تعریف کند و راه را نشانمان دهد. که اگر جبهه نبرد مردها محدود و غیراختیاری است، میدان جهاد ما زن ها همیشه هست. که اگر آنها برای رفتن و جنگیدن و مجاهد فی سبیل الله شدن هزار مانع کوچک و بزرگ بر سر راه دارند، میدان تاخت و تاز ما برای خدا به وسعت کل زندگی مان باز است. هر روز، هر ساعت، هر لحظه... با هر حرف و هر نگاه و هر رفتار. 

بعد فکر میکنیم، همه غصه های کوچک و بزرگ دلمان، بی عدالتی ها، رنجیدن ها، دل شکستن ها و سکوت های پربغضمان هم انگار زخم های کوچم و بزرگی است در راه خدا برمی داریم. جانباز می شویم. هر روز هر لحظه، در این میدان برای رضایت خدا تلاش می کنیم، خسته می شویم، عرق می ریزیم، زخم بر میداریم، کم می آوریم... می نشینیم و دوباره برمی خیزیم و جهاد می کنیم. حالا دیگر در زندگی زن هایی که صبورانه خود را وقف برپانگه داشتن ستون زندگی شان کرده اند، زن هایی که رضایت خدا را در ماندند دیده اند و مانده اند، سختی کشیده اند، حرف شنیده اند، آب شده اند و مانده اند، زن هایی که به چشم اطرافیان خودشان را حیف کرده اند.... برق زیبای شهادت را هم می بینم. 

دلم می خواهد بلند شوم و به زن های اطرافم بگویم اگر این اشک ها واقعی است راه باز است، بسم الله!




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


عاشورای امسال، وسط همه فرازهای کوتاه و بلند زیارت پرنور عاشورا، دل من به این جمله گیر کرد: انی سلم لمن سالمکم...

همین جمله ساده تکراری که خاطره دسته جمعی بلند خواندنش در مجالس همیشه با آدم هست. این بار ولی جور دیگری به «سلم لمن سالمکم» رسیده بودم. ناخودآگاه صبر کردم. مکث کردم و از خودم پرسیدم این ادعا واقعی است؟ 

من واقعا با همه آدم هایی که با اهل بیت(ع) سرجنگ ندارند، در صلح و سازشم؟ مشکلی ندارم؟

یاد تک تک آدم هایی که از آنها دلخوری های عمیق داشتم افتادم، همه محب اهل بیت بودند، با آنها مشکلی نداشتم؟ از دیدارشان فرار نمی کردم؟ پشت سرشان حرف نمی زدم؟‌ خیرخواهشان بودم؟

یک عمر، آهسته و بلند زمزمه کرده بودم : «انی سلم لمن سالمکم» و حالا وسط روز عاشورا، این جمله گیرم انداخته بود. وسط سوال های بی پاسخم مانده بودم که مداح به جمله های بعد رسید و همه با او تکرار کردند: «و ولی لمن والاکم» ... دوست دارم هرکه را که شما را دوست بدارد...

هنوز از «عهده سلم لمن سالمکم» برنیامده بودم و حالا این جمله را چکار میکردم؟‌

راستش، خیلی وقت بود که خیلی ها را دوست نداشتم. دل خوشی نگذاشته بودند که محبتی بماند. آزارم داده بودند، دلم شکسته بود، روزهای خوشم را خراب کرده بودند و حالا من باید دوستشان می داشتم؟  می دانستم معنای «ولی» حتی خیلی عمیق تر از دوست داشتن ساده است. 

زیارتم نیمه کاره مانده بود. صادق بودم یا نبودم؟ راست میگفتم یا فقط داشتم جملاتی که باوری به آنها نداشتم را تکرار می کردم؟ آقا روبه رویم ایستاده بود. بارها خطابش کرده بودم: السلام علیک یا اباعبدالله...

داشت به حرف هایم گوش می داد و من یک دفعه ساکت شده بودم. چه داشتم که بگویم؟

بعد به آنی انگار همه چیز عوض شد. نگاهم تغییر کرد. قواعد دنیایم زیر و رو شد. مرکز دنیای من شد «حسین» و همه اندازه های قبلی به مختصات او تغییر کرد. دیگر «من»ی نبود که رنجیده باشد، اذیت شده باشد، حرف شنیده باشد یا در حقش ظلم کرده باشند. همه چیز حسین بود و همه آن آدم ها محب حسین. وسط ظهر عاشورا «حسین» آمده بود و همه قواعد دنیای من را در خودش ذوب کرده بود. حالا، ما همه، پروانه هایی بودیم که دور شمع وجود او می چرخیدیم و چنان محو نور جمالش بودیم که چیز دیگری برای دیدن و گفتن و فکر کردن نداشتیم. من همه آنها که حسین را دوست داشتم، دوست داشتم. دیگر کدورتی نمانده بود.


السلام علیک یا اباعبدالله...



  • فرشته بانو

برای مجردها

۲۶
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم



چند سال پیش با سایت گیس گلابتون آشنا شده بودم و مدت ها بود از ذهنم رفته بود. بعد پست ها و حرف هایی که درباره دوران تجرد داشتیم، مطالبی که قبلا آنجا خوانده بودم افتادم و گفتم آنها را به شما هم معرفی کنم. دوباره به سراغ سایت رفتم و دیدم اتفاقا مباحث مربوط به دوران تجردش کامل تر و بهتر هم شده. مخصوصا دوره رایگانی که چند جلسه اش را گوش کردم و حرف های خوب و قابل تاملی داشت. 

خلاصه این پست را مخصوص این نوشتم که شما را به دو مطلب در سایت گیس گلابتون ارجاع بدم. یکی کتاب (ازدواج مثل آب خوردن آسان است) و دیگری هم دوره رایگان (چگونه شوهر دلخواه خود را پیدا کنید.) حتی اگر نه صددرصد،  قطعا در هر دو حرف های خوب زیادی برای خواندن و شنیدن هست. 

یک توصیه کلی هست که ته همه حرف ها و بحث هایمان با متاهل ها هم به همان می رسد: برای چیزی که می خواهید تلاش کنید! 

اگر متاهلید و دوست دارید زندگی شادی داشته باشید. یا اگر مجردید و دوست دارید ازدواج خوبی بکنید. حداقل کار این است که برای رسیدن به این خواسته یکی دو قدم بردارید و من همین الان یکی دو قدم را به شما معرفی کردم. 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم





از مهمانی برگشته ایم. لباس هایم را عوض میکنم، بچه را می خوابانم، سرک میکشم گوشه و کنار آشپزخانه، شیشه آب یخچال را پر میکنم و چند چیز خراب شدنی را داخل طبقه ها جا می دهم. بعد می روم که بخوابم. حسابی خسته ام. فکر میکنم سرم به بالش نرسیده بیهوش می شوم، ولی تا پلک هایم روی هم می افتد، یک دنیا نور و رنگ و آدم به ذهنم هجوم می آورند. 

شب های بعد مهمانی معمولا اینطور می شوم. رفتن به خانه هایی که شبیه خانه من نیست و معاشرت با آدم هایی که شکل من فکر نمی کنند، آشفته ام می کند. مثل همیشه پر از سوال و تردید می شوم. شما که غریبه نیستید. خیلی وقت ها غصه می خورم. 

به خاطر خانه ای که حالا کوچکی اش بیشتر به چشمم می آید. به خاطر آشپزخانه ای که هرقدر هم بشورم و بسابم و برای زیباتر کردنش ایده بزنم باز هم آشفته و قدیمی است. به خاطر موکت های بدرنگ راهروها حتی. 

چرا زندگی من نباید شکل زندگی خیلی از آدم های نزدیک دور و برم باشد؟ خواهر، برادر، خواهرشوهر، دوست، همکار، همسایه… چرا درآمد همسر من به خریدن خانه و عوض کردن ماشین و اسباب بازی های جورواجور برای دخترک نمی رسد؟ چطور مردم اینقدر راحت کفش و لباس و ظرف و ظروف می خرند ولی همه خریدهای من باید اول از صافی ضروری بودن یا نبودن رد شود و اگر ضروری بود تازه وارد برنامه بلند مدت اقدام برای خرید می شود؟

همه خوابیده اند، خانه تاریک است. من هم تا همین چند دقیقه پیش خوابم می آمد ولی حالا یک زن غرغروی سرکش نشسته پشت پلک های بسته ام که دردودل ها و حسرت هایش انگار تمامی ندارند. 

چه کار کنم؟

بزنم توی ذوقش که: حقت است؟ تا تو باشی وقتی دخترها سر جهیزیه با پدر مادرهایشان چک و چانه راه می اندازند، جوش جیب پدر و مادرت و اذیت شدنشان را نزنی؟ تا تو باشی اینقدر شعار ساده زیستی ندهی که همه به زندگی تو که میرسند خودشان را راحت کنند؟ اصلا به توچه! دارند که دارند. حالا که نداری!

یا بنشینم پای دردودل هایش که: راست می گویی! طفلی من! حق داری. دلم برایت کباب است. خوش به حال بقیه و چهارتا چیز دیگر که از چشم او افتاده را هم خودم به یادش بیاورم که لباس های دختر فلانی را دیدی؟ من که ندیدم یکبار تکراری بپوشد! یعنی سالی چند دست لباس برای دخترش می خرد؟ یا شنیدی فلانی ها دوباره سفر بوده اند؟ اینها ه تازه خانه عوض کرده بودند، حالا ما اگر خانه بخریم، تا دوسه سال از شدت قرض و قسط نمی توانیم از جایمان تکان بخوریم… و نتیجه اش بشود یک زن اخموی پرحسرت که آماده است فردا عالم و آدم را توی سر شوهرش بزند. یا بیفتد به خریددرمانی و نقشه کشیدن برای عوض کردن مبل و پرده و تغییر دکوراسیون خانه. که فکر نکند از همه آدم های اطرافش جا مانده. 

من ولی اینطور وقت ها معمولا انتخاب دیگری دارم: فکر می کنم! 

وقتی زن غرغرو حسابی حرف هایش را زد و سبک شد، همان طور که چشم هایم بسته است، شروع میکنم به حلاجی کردن مسئله: الان دقیقا چرا ناراحتی؟ اصل ناراحتیت از چیه؟

بعد همه غرغرها می روند داخل یکی از این دو دسته: 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نمی توانم داشته باشم. وضع مالی مان اجازه نمی دهد. 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نخواستم داشته باشم. سبک زندگی ای که با وجود اینکه انتخابش کردم بعضی وقت ها پشیمانم می کند یا آزارم می دهد. 

با دسته اول شروع می کنم. چیزهایی که انتخابشان دست من نبوده. بله فلانی و فلانی وضع مالی شان بهتر از ماست. از یک خانواده و فرهنگ و در یک سن و سالیم ولی خانه شان سه برابر خانه ماست، توان خرج کردنشان بیشتر… خب دلیل این اتفاق دو چیز است. چیزهایی که آدم ها برای به دست آوردنشان تلاش کرده اند و رزق و روزی ای که خدا برایشان خواسته نتیجه زحمت های شبانه روزی خودشان است و حکمت خدا که وسعت در رزق را به صلاحشان دیده. نوش جانشان. من باید چکار کنم؟ تلاشم را بیشتر کنم و از طرف دیگر از خدا بخواهم برای من هم وسعت در رزق و خانه وسیع و زندگی راحت فراهم کند. بعد هم بسپارم به محبت خودش. اما یادم نرود مهم ترین چیزی که باید از خدا بخواهم حس خوب خوش حالی و خوش بختی است که با تمام وجود ایمان آوردم داشتنش معطل هیچ وسیله و بهانه ظاهری ای نیست. از ته دل به خدا بگویم تا وقتی آن زندگی راحت و آسوده را روزی ام می کند، یا حتی اگر به هر دلیلی که که خودش می داند، قرار نیست روزی ام بکند، این حال خوب را از خانواده ام دریغ نکند. بعد دوباره به خودم یادآوری میکنم که اینجا دنیاست. دار امتحان، مزرعه آخرت. قرار نیست همه چیز سر جای خودش باشد، قرار نیست زیادی خوش بگذرد. خانه جای دیگری است و آسایش حقیقی و قرار جای دیگری است. 

بعد میرسم به دسته دوم. انتخاب هایم. من هم اگر بخواهم شاید بتوانم هرفصل یک مانتو بخرم و سالی یک کفش مجلسی اضافه کنم و مدام تعداد کیف های توی کمدم بیشتر شود، مدل ظرف های پذیرایی ام را عوض کنم و در مهمانی ها اینقدر لباس تکراری تن دخترم نپوشانم. چرا این کار را نمی کنم؟ چه کسی مانع اصلی من است جز خودم؟ و عقلی که موهبت الهی است در وجودم و مدام نهیب می زند نگاه نکن مردم چکار می کنند، ببین «درست» چیست؟ و خدا از کدام زندگی راضی تر است؟ وقتی مانتوهای مرتب و آراسته برای مهمانی و گردش و خرید و … دارم چرا باید فکر اینکه دو سال است مانتو نخریده ام، باعث شود یکی دیگر به مجموعه این مانتوها اضافه کنم. یا وقتی کفش های سال پیشم هنوز سالم و نو مانده چرا باید دوباره کفش بخرم فقط چون یک سال است کفش نخریده ام. وقتی بچه ها در سنی هستند که تند تند سایز عوض می کنند چرا باید این اندازه برای لباس هایی که چندبار بیشتر پوشیده نمی شوند هزینه کنم یا چرا خوشبختی کودکم را در این ببینم که برایش اسباب بازی های گران و جورواجور بخرم وقتی یک دونفره نقاشی کشیدن یا کتاب خواندن یا خانه ساختن با همان لگوهای قدیمی یک دنیا خوشحالش می کند؟ چرا باید سبک زندگی ام را عوض کنم، بیفتم روی دور خرید و خرج کردن های بی انتها، فقط چون بیشتر آدم های دور و برم این روزها آن طور زندگی می کنند؟

.

.

.

زن غرغرو رفته. خیلی وقت است راهش را کشیده و غیب شده. حالا من مانده ام و فکرهای روشنم. انتخاب های عاقلانه ام. من مانده ام و خدایی که از نهان ذهن ها آگاه است. با همان پلک های بسته، زیر ملافه ای که به عادت وقت های خواب تا روی سرم بالا کشیده ام، حواسم را جمع حضورش می کنم و از ته دل می خواهم کمکم کند. کمکم کند که به قسمتم راضی باشم، به حکمت و محبتش اعتماد داشته باشم، کمکم کند پای انتخاب هایم بمانم، کمکم کند سبک زندگی ام را اسلامی کنم، کمکم کند از دنیا و همه جلوه های فریبنده اش دل بکنم… و در نهایت پاداش همه این تلاش ها را با لبخند رضایت خودش در عمق وجودم بنشاند. 


از ته دل می خوانم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب.


                         ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا…






* اتفاقی که باعث ناراحتی و دل مشغولی هرکس می شود یا دیگری فرق می کند. یکی ممکن ست بچه اش را مقایسه کند، دیگری اخلاق شوهرش را و نفر سوم میزان خوشبختی آدم ها را سانت بزند. چیزی که مهم است این است که یاد بگیریم ناراحتی مان را تحلیل کنیم، لایه های رویی را بشکافیم و به علت های اصلی برسیم و همان ها را هم به رضایت و آرامش تبدیل کنیم. هر آدم موفقی باید باید توان مقابله به امواج افکار منفی را داشته باشد. و فکر کردن موثر بهترین وسیله برای این کار است. 

  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



خیلی وقت بود که میخواستم درباره دوستی و دوست ها و رابطه با آدم ها تحقیق کنم. نیاز داشتم نهج البلاغه و کلی کتاب حدیثی را بگذارم جلوم تا تکلیفم را از سیره و سخنان ائمه بپرسم. شاید ماه ها به این فکر میکردم که من باید درست و حسابی درباره این قضیه بخوانم، بنویسم، نتیجه گیری کنم ولی فرصت نمیشد. تا یک کتاب دست میگرفتم گریه های دخترم بلند میشد که با من بازی کن، حواست به من باشه. وقت های کمی هم که خواب بود به کارهای عقب افتاده خانه که کم هم نبود، می گذشت. آن فراغتی که با خیال جمع بنشینم و چندساعتی بخوانم و بنویسم و نوت بردای کنم و غرق یک موضوع شوم اصلا پیش نمی آمد. حتی نصف شب ها هم مال من نبود، خستگی یک روز طولانی به کنار، دخترم هر یکی دوساعت بیدار میشد و گریه میکرد و به زحمت باید دوباره می خواباندمش. در این اوضاع تنها چیزی که نداشتم فراغت و تمرکز برای خواندن و یادگرفتن بود. 

همان روزها بود که با خودم فکر میکردم چرا من قدر دوران تجردم رو ندانستم؟ همه آن سال هایی که منتظر بودم و دعادعا میکردم زودتر ازدواج کنم و تکلیف زندگیم معلوم شود، همه آن روزهایی که از پادرهوایی و معلوم نبودن آینده حرص میخوردم،  اتفاقا یکی از بهترین روزهای زندگی من بودند. هم به اندازه کافی بزرگ شده بودم، هم استقلال داشتم و هم هیچ مسیولیتی نداشتم. حتی شام و نهارم هم آماده بود. ته تهش باید هفته ای یکبار اتاق سه در چهارم را مرتب میکردم. مسئولیت ها و مشغولیت های آن موقع کجا و حالا که جمع و جور و مرتب نگه داشتن یک خانه هفتاد هشتاد متری، لباس شستن و غذا پختن و مهمانی دادن و … همه این ها با من است. بعد تولد دخترم هم که یک شغل تمام وقت به همه این کارهای قبلی اضافه شده. 

باز حسرت خورم و حسرت خوردم برای روزهای تجردم. چرا بیشتر استفاده نکردم؟ وقت خواندن همه کتاب های لازم آن موقع بود، که بخوانی و خط بکشی و نوت بردای … حتی اگر از من بپرسید برای بچه داری هم باید آن روزها کتاب خواند. که آرامش فکری و وقت کافی داری. وقت رفتن همه کلاس هایی که حالا باید به زحمت بین برنامه روزانه ام برایشان جا باز کنم همان وقت بود. از تقویت زبان بگیر تا مهارت هایی مثل بافتنی و خیاطی و … وقت دوست شدن با قرآن و نهج البلاغه آن دوران بود. که شب تا صبح و صبح تا شب هایش مال خودم بود. حتی وقت محبت به پدر و مادرم همان روزها بود. که پیششان بودم، وقتم آزاد بود. می توانستم با یک جاروی خانه یا شستن ظرف های شام مادرم را خوشحال کنم. چند روز در هفته غذا را من درست کنم. شب ها شانه های پدرم را ماساژ بدهم، پای صحبت هایش بنشینم، مادرم را در جمع های فامیل و مهمانی ها همراهی کنم… نه حالا که همیشه دل مشغولی خانه خودم هست و همسرم و دخترم و … و فرصت و فکرم خیلی خیلی محدود شده برای رسیدگی به آنها، حتی محبت کردن بهشان. نه حالا که محبتم قبل از بقیه نثار افراد خانواده کوچک خودم می شوم.

بعد فکر کردم چرا این دوران بعد تمام شدن مدرسه و قبل از ازدواج انقدر برای دخترها منفور است؟ چرا همه اینقدر و خسته و ناراضی و منتظر ازدواجند. هی دعا.. غصه... دعا... چرا کسی به آنها نمی گوید که در طلایی ترین روزهای زندگی تان ایستاده اید که برای همه کارهای خوب دنیا وقت و فراغت دارید. برای همه کارهایی که بعدها حسرتش را خواهید خورد. برای برداشتن توشه هایی که در سال های دور و نزدیک به کارتان می آید. از مهارت های دستی و هنرهای مختلف بگیر تا خواندن و یادگرفتن و افزایش معرفت. تا رفاقت با خدا حتی. چقدر حواس جمع برای ما متاهل های خسته و پردغدغه با بار کینه و ناراحتی های ریز و درشت از خانواده شوهر مانده که با مناجات های شبانه پر شود؟

قدر این این سال های ناب را بدانید. برای همه کارهای خوب دنیا. قدر روزهایی که شبیهش را شاید سال ها بعد در دوران بازنشستگی پیدا کنید. تازه اگر آن موقع هم پادرد و کمردرد و ضعف حافظه و نگهداری از نوه ها حوصله و توانی برایتان بگذارد. 

آخ مجردها! قدر بدانید…


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سر مسئله ای از خانواده خودم دلگیر بودم. کی را داشتم که خودم را پیشش سبک کنم؟ هی چشمم کشیده شد سمت تلفن که زنگ بزنم به همسرم و با او درد و دل کنم. می دانستم که او بهتر از هرکس می فهمدم یا آرامم می کند. ولی یک خط قرمز بزرگ بین من و تلفن کشیده شده بود، یک قانون تجربی و عاقلانه: «هیچ وقت از خانواده خودت با همسرت دردودل نکن. بدی هایشان را به او نگو. در کوتاه مدت آرام و سبک می شوی ولی بعدها حتما ضررش را در رابطه خودتان با هم، رابطه آنها با هم خواهی دید!» یادم آمد تا به حال چند بار این خط قرمز را زیر پا گذاشته ام و سبک شدم و در تمام آن بارها، دیر یا زود پشیمان شدم. دست هایم را مشت کردم و همسر را از لیست تو ذهنم خط زدم. نفر بعدی مشاور عاقل دلسوز بی طرف غریبه ای بود که راهنمایی ام کند. چه خیال خامی. این وقت روز از کجا باید پیدایش می کردم؟ با خودم فکر کردم باید یکی از این آدم ها برای این وقت های استیصال پیدا کنم و این گزینه هم خود به خود خط خورد. نفر بعدی یکی از دوستانم بود. فکر کردم گوشی را برمیدارم، زنگ میزنم، حرف می زنیم و سبک می شوم. من تعریف می کنم و او تعریف می کند... چندان به نظر بد نمی رسید. آدم های مختلف هی توی ذهنم چشمک زدند، ولی همان موقع با خودم فکر کردم آخرش چی؟ فایده این دردودل ها چیست وقتی یکی تو می گویی و دو تا او و مدام هم راتایید می کنید و آخ گفتی... خدا صبرت بده... حواله می کنید و تهش راه حلی که پیدا نکردی هیچ، بار غصه های توی دلت هم بیشتر شده، حق به جانب تر هم شده ای... غیر از این حرف ها، هیچ وقت دوست نداشتم جزییات رابطه ام با خانواده ام، با همسرم، را فقط به خاطر یک دردودل کردن آنی، یک سبک شدن موقتی، روی داریه بریزم و همه جا جار بزنم. با همه جذاب بودنش این گزینه هم خط خورد. گزینه بعدی سخت بود ولی به نظر منطقی تر می آمد. گوشی را بردارم و زنگ بزنم به خودشان. رک و راست حرف هایم را بگویم، گلایه هایم را مطرح کنم. ته تهش ناراحت می شوند و می رنجند دیگر. تصورشان از من بد می شود. خب بشود، به جایش درکم می کنند... سخت بود ولی. عادت به این کار نداشتم. داشتم همه جوانبش را بررسی می کردم که یکدفعه زنگ خطر توی ذهنم به صدا درآمد: هرچند خیلی وقت ها مطرح کردن مشکل با خود آدمی که باهاش مسئله داری بهترین راه حل ممکن است، ولی الان وقتش نیست! الان تو رنجیده و عصبانی هستی. هنوز خودت تحلیل درستی از اتفاق نداری. ابعاد مشکل برایت واضح نیست، توی موقعیتی نیستی که منطقی صحبت کنی. بیشتر نیاز به دردودل داری... و اینطور وقت ها صحبت کردن با خود طرف، بدتر همه چیز را به هم میریزد و بعدها از کلی از حرف هایت پشیمان می شوی. وقتی دیگر نمی شوی کاریش کرد و آبی است که ریخته شده. 

پس باید چکار می کردم؟ دلم از حجم غصه و مغزم از شدت فکرهای درهم داشت می ترکید. چطور باید خودم را آرام می کردم؟

راه حل آخر جذاب نبود، آسان نبود ولی از همه منطقی تر بود. لپتاپم را روشن کردم، یک صفحه تازه ورد باز کردم. چند لحظه به سفیدی صفحه پیش رویم چشم دوختم و بعد تایپ کردم: امروز که با مادرم صحبت کردم حسابی رنجیدم.

یکی اینتر زد و پرسید: چرا؟

- چون از من توقعاتی دارد که درست نیست، چون هیچ وقت درکم نکرده، چون کسی من را نمی بیند. 

سوی عاقل درونم نوشت: بیشتر بچه ها همین مشکلو با پدر و مادراشون دارن، نه؟

- خب آره. 

- پس تنها نیستی و مشکل شایعیه. حالا دقیق تعریف کن چی شده؟

دقیقه های بعد را من نوشتم و او نوشت. من گفتم و او گفت. توی حرف هم پریدیم و برای هم مثال زدیم. بعد چشم باز کردم و دیدم هم سبک شدم هم راه حل پیدا کردم و از همه بهتر یک دوست جدید دارم: خود عاقلم!

 

« به تنهایی از پس خیلی از مشکلات برمی آییم، فقط اگر بلد باشیم با آن منِ عاقلِ درونمان گفت و گو کنیم... »


  • فرشته بانو

سم الله الرحمن الرحیم

 

 

امروز با خودم فکر میکردم کاش یکی هم پیدا میشد قصه ما را بنویسد. توی این دنیای پرهیاهو، وسط ماجرای پر سوز و گداز رمان ها، بین همه حکایت هایی که از دوست داشتن گفته اند و شنیده ایم، جای قصه ما زیادی خالی است عزیز…

امروز باخودم فکر میکردم کاش یکی قصه ما را مینوشت. من را می نوشت و همه آن شب بیداری های عارفانه. لابه لای کتاب ها. خیره به ماه روی بالکن کوچک اتاقم. من را مینوشت و دفترهایی که از قطعه های اشعار زیبایی که خوانده بودم پر میشد و کسی را نداشتم که مخاطبشان باشد. من را مینوشت روی آن تخت چوبی ساده، کنار شوفاژ با دسته کتاب هایی که هر روز کم و زیاد می شدند. با صفحاتشان به خواب می رفتم و لابه لای جمله هایشان چشم باز می کردم. من را با آن میز همیشه شلوغ و نامرتب. با برنامه کارهای انجام نشده. من را مینوشت وقتی غروب ها از دانشگاه برمی گشتم و سوز پاییزی کوچه ها را تنها قدم می زدم.  من را مینوشت وقتی بهارها دیوانه می شدم و عشقم نصیب هیچ بنی بشری نمی شد. عوضش تا دلت بخواهد بنفشه ها و قاصدک ها و شاخه های توت دانشگاه از محبتم سیراب می شدند. من وقتی دست دلم را محکم گرفته بودم که نیفتد، چشم دلم را خوب باز کرده بودم که پایش نلغزد، من وقتی توی راهروهای دانشگاه سر به زیر راه می رفتم و زیر لب ذکر «یا حافظ» می گرفتم.  من وقتی حواسم به صدای خنده ام، به رنگ روسری ام، به آدم های دور و برم بود… من وقتی به جای صورت به شانه استاد نگاه می کردم، تا مجبور نبودم حرف نمی زدم، کنفرانس نمی دادم و همیشه هنرمندانه خودم را در سایه نگه داشته بودم. من، وقتی حواسم بود که مردی منتظر من است و باید برایش پاک بمانم. چشمم، دلم، روحم و احساسم. کاش یکی قصه آن دخترکی را می نوشت که سر صبح، قبل کلاس هشت صبح، گوشی سیاه تلفن عمومی را گرفته بود دستش و همان طور که برگ های حیاط دانشکده را زیر پا له می کرد شماره آن کارشناس مذهبی را گرفته بود. پر از اضطراب و سوال و تردید بود و حالا به امید رسیدن به جواب، بوق های آزاد آن طرف خط را می شمرد. تا بالاخره تمام شد و صدای پدرانه مرد روحانی توی گوشی پیچید. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که به جای گلایه از شکست عشقی و عشق یک طرفه و راه حل خواستن برای راضی کردن پدر و مادر به ازدواج با هم کلاسی، از ترسش می گفت. از آدم هایی که توی دانشگاه دیده بود، از پسرهایی که هیچ کدام شبیه مرد سربه زیر رویاهایش نبودند و حالا کاخ آرزوهایش داشت فرومی ریخت. کاش یکی از دردودل های دخترکی می نوشت که به مردها بدبین شده بود، به خواستگارها، از کجا معلوم یکی شکل همین پسرهای بی قید و بند هم کلاسی نباشند که صدای خنده های بلندشان با دخترها همه سالن را برداشته بود. کاش یکی حرف های سر صبح مرد روحانی را قصه می کرد. وقتی آرام و مطمین فقط یک سوال از دخترک پرسیده بود: شما خودتون در ارتباط با نامحرم چطور هستید؟ و دخترک که انگار سوز پاییزی دانشکده و خلوتی سر صبح حیاط و کابین زرد تلفن عمومی و حتی مخاطبی که کیلومترها دورتر پشت تلفن بود، برایش شده بودند شاهدهای محکمه عدل الهی. دخترکی که یک آن فکر کرد نمی تواند دروغ بگوید. مکث کرد، سکوت کرد و با تمام صداقتی که داشت مردد لب زد من… من … همه تلاشمو میکنم. همین جواب انگار برای مرد روحانی کافی بود. که لبخندی بزند که هرچند دخترک نمی دید، از تن صدایش حس میکرد و کوتاه مختصر جواب دهد: پس مطمین باشید یکی هم پیدا میشه که مثل شما همه تلاشش رو بکنه… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد گذاشتن گوشی روی ابرها راه می رفت. قدم های بلند برمی داشت. همه وجودش شادی و آرامش شده بود. و تا کلاس پرواز کرد. همان جمله کوتاه انگار آب سردی باشد بر همه ترس ها و غصه هایش. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد آن تماس دیگر خیلی بیشتر از قبل حواسش به خودش بود، به حجابش، به تن صدایش، به نگاه هایش… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که دو سال سر به زیر رفت و آمد و دلش بند هیچ کسی نشد. 

امروز با خودم فکر می کردم کاش یکی هم پیدا می شد قصه ما را بنویسد عزیز. قصه تو را بنویسد وقتی خیابان های شهر غریبه را تنها گز می کردی. قصه پسرکی که در شلوغی دانشگاه چشمش همیشه پی کفش هایش بود. دوستانش از روبه رو می آمدند و تا می توانستند با دست و صورت شکلک در می آوردند. شاید متوجهشان شود. و آنقدر مثل همیشه چشمش به موزاییک های حیاط چسبیده بود که تا صدایشان را از یک قدمی نمی شنید، متوجهشان نمی شد. کاش یکی پیدا می شد قصه تو را بنویسد، وقتی توی راهروهای دانشکده از ترس استشمام عطر نامحرم با دهان نفس می کشیدی، وقتی توی آزمایشگاه  تمرین ها را عددسازی نمی کردی و تا آخرین نفر می ماندی تا توی گزارش کارت دروغ ننویسی، وقتی حرص همه هم گروهی هایت در می آمد. کاش یکی هم پیدا می شد قصه تو را بنویسد. وقتی تابستان های کشدار سخنرانی را پلی می کردی و هنسفری به گوش میرفتی سراغ حیاط بزرگ خانه تان. آب دادن به درخت ها، رسیدگی به گل ها… وقتی هی گوش می کردی، فکر می کردی و خودت را بزرگ می کردی. 

امروز با خودم فکر می کردم وسط این همه قصه عشقی پرماجرا، کاش یکی هم داستان ساده ما را می نوشت. بی بحران، بی تنش، بی تعلیق. وقتی توی حرم، نزدیک ضریح رفته بودی سجده و پشت هم تکرار کرده بودی: استخیرالله خیرا… وقتی چند ساعت بعد با آن کت و شلوار خاکستری روبه روی من نشسته بودی. و من که مثل همه خواستگارهای قبل زل زده بودم به جوراب هایت. وقتی برگه سوال هایت را درآوری. تو پرسیدی، من پرسیدم. تو گفتی، من گفتم. تو تعریف کردی، من تعریف کردم. وقتی توی تمام آن دقیقه ها گوش بچه بازیگوش دلمان را محکم گرفته بودیم که خوشمزگی نکند، سر به هوایی نکند، اجازه دهد «عقل» به کارش برسد… کاش یکی قصه ما را می نوشت وقتی به محض بیرون آمدن از خانه ما به مادرت گفته بودی عالی. بیست بیست. و من چندساعت بعدش، توی جلسه قرآن نشسته بودم چفت دوست صمیمی ام و آرام گفته بودم خیلی خوب بود. فکر کنم همین بشه…

کاش یکی قصه مارا می نوشت وقتی تو برگشته بودی دانشگاهت و من مانده بودم و امتحاناتم. بعد یک روز جمعه، مادرت زنگ زده بود خانه مان و اجازه خواسته بود تلفنی بقیه صحبت هایمان را ادامه دهیم. چند دقیقه بعدش تو زنگ زده بودی. پسرکی که روی نیمکت زرد نشسته بود و خودش را توی تلفن معرفی می کرد. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بااسترس و پر از هیجان تلفن به دست وسط شلوغی اتاق همیشه نامرتبش ایستاده بود و نمی دانست چه بپرسد. کاش یکی قصه پسرکی را می نوشت که بین درخت های چنار پارک روبه روی خوابگاهش راه می رفت و از خودش می گفت…

می دانی عزیز. قصه زیاد خوانده ام. همه عشق های پر سوز و گداز دارند و معشوق های آن چنانی. داستان یک خطی ما پیش آنها زیادی ساده است. مایی که نه شکست عشقی خوردیم نه شب بیداری های عاشقانه کشیدیم، نه گریه های در فراق یار کردیم… مایی که منتظر ماندیم تا آنی که باید بیاید. وقتی آمد، وقتی شناختیمش. دستمان را توی دستش گذاشتیم، دل به دلش دادیم و عاشقش شدیم. کاش یکی قصه شعرهای عاشقانه ای که تو برای من گفتی، متن های عاشقانه ای که من برایت نوشتم… کاش یکی قصه عمق محبت ما را هم می نوشت. 

«و من آیاته ان خلق لکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه»



  • فرشته بانو

گلخانه

۲۸
تیر

بسم الله الرحمن الرحیم



زندگی مشترک اینطور نیست که بنایی را بسازی و بعد رهایش کنی به امان خدا. تا سال های سال  ستون هایش مقاوم باشد و لوله ها نشتی نکند و نمای ساختمان هم خراب نشود. اتفاقا زندگی مشترک بیشتر شبیه ساختن یک گلخانه است. پر از گل های زیبا و حال خوب کن و چشم نواز. اما حساس. آب و کودشان باید به راه باشد. دمای هوا و رطوبت را مرتب چک کنی. نهایت غافل شدنت می تواند چند روز باشد و بعد باید دوباره پرانرژی برگردی. هرس کنی، قلمه بزنی، بکاری… حتی نوازش کنی. زندگی مشترک اتوبوس بین راهی نیست که سوار شوی و چشم هایت را ببندی تا کمک راننده فریاد بزند که رسیدید. ماشین لوکس خوش فرمانی است. فقط نکته اش این است که تو راننده اش هستی. استراحتگاه جاده ای و توقف های کوتاه هم دارد اما خدانکند موقع رانندگی یک لحظه چشم روی هم بگذاری. چشمت باید به جاده باشد و فرمان را محکم بچسبی. مخصوصا وقت هایی که سرعت زندگی و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره اش بیشتر از حد معمول است. مخصوصا وقت هایی که جاده شلوغ است، ناهموار می شود…  صاحب آن گلخانه زیبا یا راننده آن ماشین لوکس خوش دست، اتفاقا آدم های خوشبختی هستند. مراقبت،چیزی از خوشبختی شان کم نمی کند. برعکس داشته هایشان را عزیزتر می کند، زندگی شان را پرنشاط تر می کند. 

 

فقط باید همان اول اراده کنیم که نگذاریم زندگی روی دور رکود بیفتد. برای حفظ داشته هایمان زحمت بکشیم. 

آدم های زحمت کش همیشه بیشتر از بقیه از دنیا لذت می برند.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



تصور کنید یک روز بعد از ظهر، مشغول رسیدگی به کارهای خانه هستید که آیفون زنگ می خورد. مرد پشت در به شما می گوید یک بسته سفارشی دارید که باید تحویلش بگیرد. گیج و متعجب در را باز می کنید و از دیدن یک دسته گل زیبا و باسلیقه حیرت زده می شوید. بعد روی کارت کوچک دسته گل، خط همسرتان و جمله محبت آمیزش را می بینید و حسابی ذوق می کنید.

.

کاری به این ندارم که این رویا چقدر دست یافتنی است. سوال من چیز دیگری است. بعد همه این اتفاق ها فکر میکنید چقدر بتوانید لذت این تجربه را توی دلتان نگه دارید؟ همان روز زنگ نمی زنید برای بهترین دوستتان تعریف کنید؟ یا به خواهرتان خبر دهید. یا عکسش را بگیرید و توی گروه تلگرامی دوستانتان بگذارید؟ با یک جمله عاشقانه و ماوقع ماجرا در اینستاگرامتان منتشر کنید؟... خوب فکر کنید چند بخش از لذتی که ما از اتفاقات می بریم به خود آن اتفاق مربوط است و چند بخش دیگر را در نشان دادن آن به دیگران جست و جو میکنیم؟

ته این خصوصیات را که بگیری میرسی به زندگی های تهی شده. شادی های مصنوعی. زندگی عکسی. همه چیز برای عکس، برای ثبت. برای تعریف کردن و منتظر واکنش و به به و چه چه بقیه ماندن. پیج هایی پر از عکس غذا و سفر و خوشی. انگار اگر نتوانیم خوشبختی یا خوشحالی مان را برای بقیه تعریف کنیم، اصلا مزه نمی دهد. از سفره نهار و شام و میز صبحانه و تزیینات مهمانی مان عکس میگیریم برای گروه های آشپزی. از هدیه ها و جشن ها و تولدها و لباس هایمان حتی، برای اینستاگرام. توی دنیای این روزهای ما زن ها اتفاقات از خوشی تهی شده اند. فقط نشان دادن است که خوشحالی می آورد.

بحث من الان، نه چشم هایی است که با دیدن یا شنیدن خوشبختی ما رنگ حسرت بگیرد، نه مقایسه هایی که بنیان خیلی زندگی ها و آرامش روانی افراد را به باد می دهد و شروعش با حرف ها و عکس ها و خاطره ها و تعریف های ما از زندگی و شوهر و بچه و ... مان است، نه بیهودگی و واتلاف وقتی که در این زنجیره های بی پایان به نمایش گذاشتن وجود دارد. 
بحث من اتفاقا خیلی ساده تر، مهم تر و خودخواهانه تر است: با عادت به نمایش دادن خوشی ها، لذت درک آن خوشی را از خودمان میگیریم. کمتر احساسش میکنیم. بلد نیستیم برای خود آن لحظه، برای زیبایی آن اتفاق، خوشحال شویم. خوشحالی منوط می شود به گفتن و تعریف کردن آن برای بقیه. غذای خوش رنگ و لعاب تزیین شده مان وقتی بهمان می چسبد که قبل هرچیز عکسش را جایی منتشر کنیم، وگرنه تمام مدت دیردیرمان می شود برای به اشتراک گذاشتن عکس و دستور پختش.

یاد بگیریم برای خودمان زندگی کنیم. در لحظه زندگی کنیم. درهای بهشت کوچکمان را به روی همه ببندیم و از اتفاقات خوب به خاطر خود آن اتفاقات لذت ببریم، نه به خاطر قابلیتی که در به نمایش گذاشته شدن برای بقیه دارند. آدم هایی که شادی ها و خاطره ها و سورپرایزها را برای خودشان نگه میدارند آدم های شادتر، پرآرامش تر و خوشبخت تری هستند که فرصت تجربه کردن لذت واقعی را به خودشان داده اند.

حالا به ماجرای اول فکر کنید. می توانید این خاطره شیرین را فقط برای خودتان نگه دارید؟ فقط و فقط برای خودتان. حتی نه به امید تعریف کردن آن برای بچه هایتان... بعد هروقت دوباره یادش می افتید ته دلتان حسابی ذوق کنید و غرق حس خوب خوشبختی شوید؟

چه خوب گفته اند که ارزش هر آدم، به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد... و ما چقدر این روزها با این جمله غریبه شده ایم.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



الحمدالله در سال های اخیر طب سنتی خیلی خوب در کشور ما جاافتاده و اثربخشی و درستیش به همه ثابت شده. یک نکته ای که خیلی وقته میخوام در وبلاگ بهش اشاره کنم همین استفاده از نسخه های طب سنتی در درمان خیلی از مشکلات خانوادگیه. حتی اگر مطالعه کمی درباره این علوم داشته باشید حتما میدونید که از نظر این طب، روح و جسم ما و حتی اعضای مختلف جسممون با هم در ارتباطند. نمیشه اثر بیماری های جسمی در روح منعکس نشه یا حتی برعکس. (نمونه هایی مثل حسادت که جسم رو هم از بین میبره و ...) از اون طرف نمیشه پوست شما جوش بزنه و با چندتا کرم و صابون و ... بشه این بیماری رو برای همیشه از بین برد. چون مشکل در جای دیگه ای هست که خودش رو به شکل جوش و آکنه روی پوست نشون داده، یا ریزش مو و ... خلاصه از نظر این علم همه این ها یک زنجیره به هم پیوسته ست و خیلی وقت ها ما با درمان موضعی همون مشکلی که حاد شده میخواهیم به نتیجه برسیم که قطعا نتایج کوتاه مدت میگیریم یا فایده ای نداره و یا یک بخش دیگر ضرر بیشتری میبیند. 

بحث درباره طب سنتی زیاده، اما بخشی که مدنظر من بود خیلی از مشکلات اخلاقی و رفتاری تو خانواده هاست که شاید استفاده از نسخه های ساده گیاهی و خوراکی یا پرهیزات مشخص برای درمانشون بسیار بسیار آسون تر از تلاش برای تغییر رفتار خودمون، همسرمون یا بچه هامون باشه. 

مثلا زود عصبانی شدن آقایون یا پرخاش گری نوجوان ها یکی از مشکلات شایعه. تلاش برای تغییر رفتار اون فرد چه از طرف خودش باشه چه اطرافیانش واقعا دشواره. اما یک سری پرهیزات غذایی ساده مثل کم کردن ادویه، غذاهای تند و با طبع گرم، یا نوشیدن برخی دمنوش های خوش طعم یا اضافه کردن یه سری مواد غذایی به برنامه روزانه و ... میتونه چندبرابر تلاش های شما و خود اون فرد نتیجه بده. 

افسردگی، بی حوصلگی، حتی تنبلی و کسلی، کم بودن میل جنسی، خستگی مفرط، وسواس های فکری یا عملی... و خیلی از مشکلات دیگه ای که امروز دچارش هستیم نسخه های ساده و در دسترسی تو طب سنتی داره. فکر میکنم خیلی خوبه اگر کنار بقیه تلاش هایی که برای برطرف کردن اون رفتار میکنیم، عمل به چندتا نسخه ساده طب سنتی رو هم بگنجانیم. نیاز به مطب و دکتر خاصی هم نیست، در این حد، اینترنت پر از دستورات خوب و بی ضرره که با یک سرچ ساده پیدا میکنید. 

قرار هم نیست معجزه کند، فقط میخواهد کمی کارمان را ساده تر کند. 


  • فرشته بانو