همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کدبانوگری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم



کوفته هویج درست کردم. قلقلی ها را که میکشم توی ظرف فکر میکنم چیزی کم است. سریع در یخچال را باز میکنم. سبزی خوردن نداریم، گوجه و خیارشور هم، فقط از سبزی های هفته پیش چند ساقه سبز پیازچه و یک مشت جعفری مانده. پیازچه ها را حلقه میکنم و می‌پاشم روی قلقلی هایی که با سس ربی حسابی خوشرنگ شده اند. و چند پر جعفری می چینم کنار ظرف. به همین سادگی شام شبمان به زیبایی عکس های خوش رنگ و لعاب اینترنت از غذاهای خارجی می شود. 

شام نداریم. همسرم می گوید سیب زمینی بخوریم. پوره... سرخ کرده... من فکری می کنم و سریع دوتا سیب زمینی میگذارم در ماکروفر کبابی شود. بعد تا آن ها می پزد، یک پیازداغ حسابی درست میکنم و زردچوبه می زنم. سیب زمینی ها را که له کردم توی ماهیتابه چرخ می دهم تا عطر زردچوبه و فلفل و پیازداغ بگیرد. می کشم توی یک کاسه لعابی سفالی، جعفری ساطوری شده و دوتا قاشق...  شام  ساده بیست دقیقه ای با به به و چه چه شروع می شود و من دلخورم از اینکه نان ها را همین طور توی پلاستیک آوردم و یادم رفت توی سبد حصیری بگذارم.  

سال های اول زندگی، سفره صبحانه را که می انداختم همیشه فقط پنیر و گردو بود. اهل مربا نبودیم برای همین نمی آوردم. همان وقت ها چند بار همسرم گفت کره مربا هم بیار. من مقاومت می کردم. چرا بیارم؟ ما که مربا نمی خوریم. می گفت همین جوری بیار سفره رنگ و لعاب بگیره. نمی فهمیدم. حالا که پخته تر شدم، اگر روزی سفره صبحانه را همسرم بیندازد، من سریع میدوم در ظرف ها را از توی سفره جمع میکنم، لیوان یک شکل می آورم، ارده و کره و مربا می چینم. حالا خیلی وقت است که به ارزش این رنگ و لعاب زندگی پی بردم. همین زیبایی های ساده و کوچک و کم زحمت. مثل سالادی که برای غذا درست میکنیم، ترشی ای که به جای شیشه توی ظرف می کشیم، غذایی که به جای قابلمه توی دیس می کشیم، سفره قلمکاری که برای خودمان سوغات می آوریم... 

یاد گرفته ام که رنگ و لعاب زندگی قشنگ است. روح می دهد به خانه. نشاط می دهد به افراد خانه. و چه خوب که خدا وظیفه این کارهای کوچک شادی آور را به عهده زن ها گذاشته. کیف میکنم از خودم وقتی سفره روح می گیرد، خانه روح می گیرد... شور و شوق زندگی، یکی از معدود چیزهایی است که همیشه از ته دل به آنها افتخار می کنم. رنگ و لعاب زندگی همان فرق خانه بی زن با خانه ای است که خانم خانه دارد. مثل گلدان های پشت پنجره، مثل رنگ و روی غذا. قلقل کتری یا یک کیک ساده خانگی. 

یک چیزی توی مردها کم است که زن ها کاملش می کنند. برای مردها هم انگار این ویژگی خیلی شیرین است. زن غیر آرامشش، کسی است که به زندگی همه افراد خانواده روح می دهد، نشاط می بخشد و بلد است با جادوی انگشت هایش عکس های سیاه و سفید روزمرگی را رنگی کند...

زن باشیم. 

 


پ.ن: کاش شما هم ظرافت های ساده و زیبای زندگی تان را برای من و بقیه خواننده ها بنویسید. از هم یاد بگیریم. شما چطور به زندگی تان رنگ و لعاب می دهید؟



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



خیلی از وقت ها، دلیل اینکه کارهایمان انجام نمیشوند واقعا وقت نداشتن نیست. حوصله و انگیزه نداشتنه. یک نمونه خوبش هم وقت هایی است که مهمان سرزده داریم. برای من زیاد پیش میاد که کسی تماس بگیرد و بگوید یک ساعت دیگر می آید خانه مان، اگر شما هم چنین تجربه ای داشته باشید خوب میدانید که چطور به هم ریخته ترین خانه ها در عرض یک ساعت یا کمتر کاملا مرتب میشود یا حداقل اگر زیر تخت و داخل کمد و ظرف های کثیف توی سینک و ... را فاکتور بگیریم آبرومند میشود. 

خیلی وقت ها بااینکه با خودمان میگوییم (وقت نکردم فلان کارو بکنم) اما احتمالا جمله دقیق ترش اینه که (حال نداشتم...)

یه راه حل خوب برای این بیحالی مسری فراگیر این روزها که کمتر کسی را میبینیم که دچارش نباشد (قانون سه آیت الکرسی) هست. 

در همان لحظه هایی که با خودتان فکر میکنید : باید پاشم خونه رو مرتب کنم... باید لباسا رو بریزم تو ماشین... باید فلان لباسو اتو کنم... باید شام بذارم... باید... و در عین حال انگار با قوی ترین چسب ممکن شما رو به سر جایتان چسباندند و هرکار میکنید نمی توانید تکان بخورید و انجام آن کار - جدا از اینکه چقدر سخت یا آسانه - در آن لحظه سخت ترین کار دنیاست برای شما...

به خودتان بگویید: بلند شو و به اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی اون کار رو انجام بده. بلافاصله بعد تموم شدن آیت الکرسی ها میتونی بشینی، استراحت کنی، بری تو گوشیت، تلویزیون ببینی، یا هرکار کاری که قبلش می کردی. 

فقط اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی  اون کار رو انجام بده. 

این قانون در زندگی من معجزه میکنه!

خیلی دلم میخواهد بلند شوم  و خانه را مرتب کنم اما اصلا حالش را ندارم، تا قبل از شروع این قانون نمیتوانستم از پس خودم بربیایم و در نهایت با بهانه خستگی یا هر چیز دیگری آن کار را انجام نمی دادم. الان سریع یاد قانون سه آیت الکرسی می افتم. به خودم میگویم: ببین میدونم خیلی سختته، ولی سه آیت الکرسی خوندن که هیچ زمانی نمیگیره، کمتر از پنج دقیقه شاید، بلند شو همین اندازه خونه رو مرتب کن، بعدش هرقدر میخوای استراحت کن. وقتی بلند میشم واقعا قصد دارم پنج دقیقه بعد برگردم سر کار قبلیم ولی اغلب میبینم نیم ساعت... یک ساعت ... گذشته و من همچنان دارم آیت الکرسی می خوانم یا دیگر نمی خوانم ولی مشغول کارهای خانه ام. درحدی که مثلا خانه که مرتب شده هیچ، یک سری لباس ریختم ماشین و الان دارم غذای دخترم را درست میکنم...

قانون سه آیت الکرسی معجزه می کند، یادتان باشد که هروقت انجام هرکاری برایتان سخت بود به خودتان بگویید: بلند شو و فقط اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی انجامش بده...

تجربه ثابت کرده حتی اگر بعد از تمام شدن آیه ها بنشینیم یا برگردیم سر کار قبلی مان هم، آن پنج دقیقه یک تغییر محسوس در شرایط موجود ایجاد میکند: یا ظاهر خانه مرتب میشود... یا ظرف ها اگر شسته نشده باشد حداقل آشپزخانه از به هم ریختگی درمی آید، یا مقدمات شام فراهم میشود، کل خانه رو میشود گردگیری کرد، کف آشپزخانه را دستمال کشید...

من گاهی اوقات قبل از خواب به خودم میگویم اندازه خوندن سه تا آیت الکرسی ظاهر خونه و آشپزخونه رو مرتب کن و بعد بخواب...

 

اصلا یک برکتی هست در این آیه که تا تجربه نکنید باور نمیکنید. 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خانم صاحبخانه ما آدم خیلی خوبی است. وضع مالی خیلی خوبی دارند و زندگی شان کاملا مرفه است. وسط حرف ها و خاطره ها و نصیحت کردن هایش من چندتا نکته خیلی خوب گرفتم که فکر میکنم از عوامل مهم این وضع خوب باشد و کاملا هم به خانم خانه ربط دارد. 

اول اینکه یک بار حرف دورریختنی ها شده بود. مطمئن و قاطع گفت من هیچچچچی دور ریز ندارم. با اینکه دوتا پسر دارد و هر روز نهار و شام مقدار زیادی غذا درست می کند میگفت هیچی دورریز ندارم. پرسیدم چطور؟ گفت تا بشه میخوریم. به این و اون میدم. اگه چند روز موند و خورده نشد، میریزم تو ظرف راه میفتم تو کوچه ها فقیری، نیازمندی چیزی پیدا میکنم بهش میدم. ( در ادامه گفت پیاده روی هم میشه، ورزش هم هست!) اگه کم مونده باشه که نشه به کسی داد میبرم بالای پشت بوم برنجاش رو میریزم برای پرنده ها (دیده بودم چندقاشق برنج توی ظرف را که بالای جاکفشی میگذاشت. نگو برای این کار بوده.) گوجه داشته باشه شل بشه سریع پوره میکنم تو فریزر برای سوپ یا غذا. میوه ها اگه شل بشه (گفت ما میوه شل نمیخوریم) سریع یه سینی کوچیک لواشک میکنم، پوره میکنم، مربا میکنم... حتی نون هامون هم گاهی که بیات میشه، میذارم تو نایلون تو فریزر برای یه وقتی که آبگوشت داریم (با نون بیات خوشمزه تره) و ...

خلاصه با این وضع خوب و بااینکه اصلا آدم خسیسی نیست به شدت مراقب برکت هاست. هیچی دورریز نداره و من مطمئنم بخش عمده ای از برکت زندگی پررفاهشان مال همین سخت گیری ها و تدابیر خانم خانه در استفاده  از همه نعمت های خداست. 

یک بار مقدار کمی از یک ماده غذایی مانده بود، از من پرسید به نظرت چکارش کنم؟ گفتم بی خیال اینکه ارزشی نداره بریزید دور. (خیلی کم بودها! یعنی ارزش ریالیش زیر پانصد تومن میشد، کار مشخصی هم نمیشد باهاش کرد. مثلا پنیر نبود که خورده شه) گفت: نه!!! من نمیتونم دور بریزم. به خاطر پولش نیست ها! دلم نمیاد. وقتی با خودم فکر میکنم چقدر انرژی و هزینه گذاشته شده تا این تهیه بشه، به دست من برسه، اصلا به خودم اجازه نمیدم یه ذره ش رو هم دور بریزم. عصری همان قاطی یک کیک خوشمزه شده بود که برای ما هم آورد.

احترام به نعمت ها برکت را فوق العاده زیاد می کند توی زندگی. 

 

این روزها همه از وضع اقتصادی گله می کنند. از بی پولی...گرانی... همسرمان بیرون خانه تلاش میکند، ما هم داخل خانه تلاش کنیم. همین کارهای ساده برکت را مهمان سفره هایمان می کند…




شما چه راهکارهایی برای صرفه جویی دارید؟




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


بعضی روزها، هفته ها، همه چیز دست به دست هم می دهد تا از خانم خانه یک آدم افسرده ناامید بسازند. می شود مسائل مالی باشد، غصه های بقیه باشد، تنش های خانوادگی باشد، مشکلات بچه ها باشد...

یکی از همین روزها، به فاصله چند ساعت سه تا خبر ناراحت کننده (که خدا را شکر مالی و مادی بود) به ما رسید. واقعا کم آورده بودم. فشارهای قبل و بعدش بود. آن لحظه شماری ها و چشم کشیدن ها برای تمام شدن بحران... و یک دفعه بفهمی بحران حالا حالاها ادامه دارد. تمام آرزوهایت نقش برآب شود.

کنارش اضافه کنید مریضی و بی حالی و از صبح دانشگاه بودن و خستگی. نایی برایم نمانده بود. حال و حوصله ای هم. کنار همسرم که بودم یک لحظه احساس بدبختی کردم و گریه ام گرفت. تا آمدم خودم را رها کنم و اشک بریزم، حواسم جمع شد! گناه دارد! مطمئن باش فشاری که روی اوست خیلی بیشتر از توست. اینطور وقت ها بی خیالی و اطمینان تو او را هم سرِپا می کند! اگر کم بیاوری، اگر ببازی... می شکند مردت. از درون خرد می شود. خودش خسته تر از توست. 

با همه این حرف های درونی جلو گریه ام را گرفتم و چند قطره ای که بی اجازه بیرون آمده بودند را هم قبل اینکه ببیند، سریع پاک کردم. گفتم فدای سرم، فدای سرت...کاش همه غصه ها از این جنس باشد. خدا را شکر که مادی است. حتما خیری بوده. 

ولی بی حوصله بودم. انگار کوه کنده باشم خسته بودم. آنقدر خسته و بی حوصله که نمیتوانستم برای همسرم لیست خرید بنویسم تا وسایل شام را بخرد. فکرم به هیچ کجا قد نمی داد. جسمم هم حسابی خسته بود آن روز. بی خوابی کشیده بود. 

شام نداشتیم. یخچال خالی بود. فریزر خالی بود. گوشت و مرغ تمام شده بود و هنوز نخریده بودیم. سبزیجات نداشتیم، غذای آماده نداشتیم. گفتم نیمرو بخوریم، همسرم من و من کرد. گفتم خورش فریزری را بخوریم. دوست نداشت. آخرش به هر دو راضی شد ولی من نشدم. دلم نمیخواست اینقدر مسخره تمام شود شبمان. 

رفتم توی آشپزخانه و سعی کردم از آن حس و حال منفی بیرون بیایم. تمام سوراخ سنبه های یخچال و فریزر را گشتم و هی مواد اولیه ام اضافه شد: تخم مرغ، دو ورق کالباس، پنیر پیتزا، سیب زمینی، زیتون...

کم کم فرشته درونم بیدار می شد. من تواناتر از این حرف ها بودم. ترکیب خرده ریزهای یخچال و فریزر شد یک شام فوق العاده خوشمزه و خیلی شیک. برای کنارش هم تنها گوجه فرنگی موجود را نازک حلقه کردم، پیاز حلقه کردم، توی یخچال خیارشور پیدا کردم و زیتون گذاشتم. 

آشپزی حالم را بهتر کرده بود. قبل شام کلی از میزمان عکس گرفتیم. همسرم شربت درست کرد. من کلی ژست گرفتم که اصلا بعید نیست همین غذا را توی فست فودهای معروف به اسم پیشنهاد سرآشپز با قیمت عجیب و غریب به خورد ملت بدهند و بگویند یک غذای مخصوص کوبایی است(!!!) اصلا سرآشپزمان را فرستادیم کوبا تا یاد بگیرد!

من شاد بودم. همسرم شاد بود. مهم نبود غصه ها چقدر بودند. چقدر زیاد بودند. مهم این بود که ما یاد داشتیم علیرغم همه ناراحتی ها و کاستی ها بخندیم، شاد باشیم و همه چیزهای مربوط به دنیا را فراموش کنیم، بی اهمیت کنیم. 

ولی از همه شیرین ترش جمله ای بود که همسرم بین غذا گفت: مهم نیست تو خونه ت چیزی نداشته باشی، مهم اینه که تو خونه یه کدبانو داشته باشی! اون خودش بلده چیکار کنه…




  • فرشته بانو