همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فداکاری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


خب همیشه هم همه چی خوب و خوش نیست که غالب پست های اینجا به درد بخوره. بعضی وقت ها وضعیت بحرانیه. حالا یا اتفاقی افتاده، قهر و دعوای اساسی، یا نه آدم به یه پوچی و دلزدگی از زندگیش رسیده که این خرده توصیه ها فایده ش فقط یه لبخند تلخه. 

این پست واسه اونایی هست که رابطه شون اوضاع خوبی نداره. خراب تر از اونی که مثلا بخوان به خرده فرمایش های شوهرشون توجه کنن یا تو فکر هدیه خریدن باشن. 

این بار میخوام واسه اونایی بنویسم که دوست دارن رابطه شون رو ری استارت کنن! یا بهتر بگم لازمه رابطه شون رو ری استارت کنن. 

اول از همه: خیال پردازی و غصه خوردن و با حسرت نگاه کردن به زندگی بقیه هیچ چیز رو عوض نمیکنه. باید خودت عوض بشی. تغییر اساسی کنی. اون وقته که همه چی عوض میشه. روحیه ت...زندگیت ...شوهرت... اگه شما عوض بشین امکان نداره شوهرتون عوض نشه. اصلا یک امر آگاهانه نیست. اجبار طبیعته. 

خدا یه بار مطمئن گفته این قانون خلقته: ان الله لایغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم...تا خودت رو عوض نکنی هیچ چی عوض نمیشه!

دوم از همه: هیچ کاری به اون نداریم. اصلا اصلا. این یه نمایشه که تنها بازیگرش شما هستید. همسرتون فقط تماشاگره. تماشاگر صرف. که البته کارهای شما میتونه تاثیر احساسی زیادی روش بذاره. ولی ما ازش توقعی نداریم. هیچی. هیچ تغییر آگاهانه ای هم قرار نیست. همه چی رو میبریم سمت ناخودآگاهش که نتونه مقاومت کنه. 

سوم از همه: صبر صبر صبر... قرار نیست همه چی روز اول درست شه. حسابی زمان میبره. زندگی ای که تو سه چهار سال یا بیشتر ذره ذره خراب شده و پایه هاش سست شده رو نمیشه یکی دوماهه آباد کرد. پس توقع بی جا نداریم. خسته هم نمی شیم. مطمئنیم که همه چی درست میشه فقط در مورد زمان درست شدنش معقول فکر میکنیم. ممکنه حتی تا دوسه ماه شوهرتون کوچکترین تغییری نکنه، اصلا مهم نیست. قرار نیست کسی ناامید بشه. خودت خراب کردی خودت هم باید درستش کنی! تنبلی و بی حوصلگی نداریم. 

چهارم از همه: باید رابطه مون رو با خدا درست کنیم. ریشه همه مشکلات و ضعف های ما اینجاست. وقتی به دریای بیکران رحمتش وصل بشی، اینقدر بزرگت میکنه که همه چی همه چی پست و حقیر میشه پیش چشمت. ماه میشی، گل میشی از خوبی. پس نماز اول و وقت و مناجات درست و حسابی با خدا، خوندن ادعیه به قصد شناختنش، نه صرف حاجت گرفتن، ترک گناهانی که خودمون خبر داریم و ... همه ثابت برنامه ست. اصلا هم سخت نیست. فقط یه شیرینی ای هست که خودمونو ازش محروم کردیم. 

حالا با همه این مقدمات، اصل مطلب چیه؟ چه کار باید بکنیم؟

اصل مطلب اتفاقا خیلی ساده و کوتاهه. 

میخوام نقشتون رو بهتون توضیح بدم. باید حسابی توش فرو برین. یکی بشین اصلا. یه مدت قراره این نقش رو بازی کنین. بعدا شاید دیدین اصلا خودش شدین. 

همسرتون رو، همه خوبی ها و بدی هاش، ظلم ها و اذیت هاش، همه همه رو بذارین کنار. بنده خدا هست یا نه؟ خدا دوستش داره یا نه؟ حتی اگه بده، خیلی بده، خدا دوست داره درست بشه یا نه؟ خوشحال باشه یا نه؟

حالا شما کی هستید؟ یه فرشته از بهشت که خدا بهش یه ماموریت اختصاصی داده. مامور اختصاصی خدا که در گوشش گفته، تو و این بنده م! ببینم چیکار میکنی! میخوام یه جوری بشه که شادی رو از برق چشاش بشه خوند، خوشبختی تو عمق نگاهش پیدا باشه، تو قرار بشی فرشته اختصاصی این مرد - با همه خوبی و بدی هاش- و دوست دارم اینقدر نقشت رو خوب ایفا کنی که از شدت خوبی تو، رابطه ش با منم درست بشه. منی که خدای تو ام. خدای فرشته زندگیش. خدای خودش. 

از اینجا به بعد دیگه نسبت به هر مرد ماجرا فرق میکنه و هیچ کس مثل خود شما شوهرتون رو نمیشناسه و نمیدونه از فرشته ش چه انتظاری داره. فرشته ش چه کار باید بکنه، چه جوری رفتار کنه، حرف بزنه، غذا بپزه، لباس بپوشه، چه جوری بخنده حتی...که اون مرد از ته دل احساس خوشبختی کنه. 

اصلا فکرکن خدا گفته این بنده من بد، خیلی بد، میخوام یه ماه، دوماه، خوشبختی واقعی رو بهش نشون بدم و بعد عذابش کنم. میتونی این کارو برام بکنی؟

 

جواب خدا رو چی میدی؟

 


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: خواهش میکنم...خواهش میکنم ساده نباشین. فرشته بودن مساوی خوبِ صرف بودن، خوبِ ساده ی بی سیاست بودن نیست. فرشته های خدا اتفاقا خیلی هم زرنگ و باسیاستن!


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


* نهارمون آماده شده. دارم میرم بکشم تو ظرف که گوشیم زنگ میخوره. جواب میدم. یکی از دوستانه که کاری داره، یه فکری میکنم. میدونم خیلی طول نمیشکه ولی قبل از اینکه صحبتش اصلیش رو شروع کنه خیلی مودب و مهربون میگم ما الان میخوایم نهار بخوریم. اگه میشه نیم ساعت دیگه زنگ بزن. قبول میکنه و خداحافظی میکنه.

همسر من منتظره که غذا رو ببرم. کار دوستم شاید ده دقیقه طول بکشه. مهم نیست. مهم اینه که الان وقت نهار ماست و کسی که این ساعت زنگ میزنه باید آماده باه که شاید طرف مقابل نتونه جوابگو باشه.

 

* یکی از دوستام اومده خونه مون. قراره تا عصر بمونن. همسرم سرکاره. وسط صحبت ها میرسونم که همسرم شش و هفت میاد. یه کاری پیش میاد و موندنش طولانی میشه و ازون طرف هم همسرم یه ساعت دیرتر میاد. حالا مثلا ساعت هشته. از اول قرارداشت برای برگشتن آژانس بگیره. حالا خیلی ضمنی میرسونه که اگه یه ساعت دیگه بمونه شوهرش میتونه بیاد دنبالش. موندم تعارف کنم یا نه. یه فکری میکنم و اصلا به روی خودم نمیارم. آژانس میگیره و میره. 

همسرم از سر کار اومده. خسته ست. قطعا اینجور وقتا دوست داره بدون اینکه از حضور یه مهمون معذب باشه تو خونه ش بچرخه، استراحت کنه...غذا بخوره. اگه دوستم بمونه من همش باید کنارش باشم. نمیتونم درست به همسرم برسم. از اون طرف دوستم میدونست که همسرم این ساعت میاد. برنامه ش رو ریخته بود و من نباید برای جیب مردم دلسوزی کنم. 

 

* رفتیم یه جلسه ای. یکی از دوستام و همسرش رو هم می بینیم. آخرای جلسه همسرش میره. شبکاره. دوستم می مونه و ما. جلسه دیر تموم میشه. نگرانم که دوستم چطور میخواد برگرده خونه. بهش میگم حالا چطوری میخوای برگردی؟ میگه به بدبختی! حدس میزنم اگه تعارف کنم بیاد خونه مون قبول کنه. یه فکری میکنم. اصلا تعارف نمیکنم بیاد خونه مون. فقط میگم ما تا دم مترو باهات میایم. 

درسته که این ساعت تا خونه رفتن براش سخته، خطرناکه یا هرچی. درسته که دوستمه ولی قبل من خودش و شوهرش باید به فکر این نکته ها باشن. مثلا خودش هم قبل تاریکی از جلسه بیاد بیرون. یا آژانس بگیره یا هماهنگ کنه یکی بیاد دنبالش. من نسبت به برنامه های بعدی اون مسئول نیستم وقتی خودش به فکر نبوده و حتی با من هماهنگ نبوده. اگه به همسرم بگم بیاد خونه ما احتمالا قبول میکنه. ولی ته دلش هم دوست داره؟ یه شام خوشمزه پختم. قراره با هم برگردیم خونه و شام بخوریم و استراحت کنیم. اینجوری همه برنامه هامون به هم میریزه. من مسئول بی دقتی بقیه تو برنامه هاشون نیستم.

 

* واسه یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده. حالش خوب نیست. میخواد زنگ بزنه برای مشورت. حدس میزنم تلفنش طولانی بشه. همسرم خونه ست. یه فکری میکنم. به دوستم میگم الان موقعیتش رو ندارم. صبر میکنم تا وقت فوتبال. حالا میتونم با خیال راحت برم توی اتاق و یک ساعت با تلفن صحبت کنم. حالا دیگه نبودنم کنار همسرم ناراحتش نمیکنه. 

 طولانی تلفن صحبت کردن یک نفر توی خونه برای همه آزاردهنده ست. حتی اگر برم توی اتاق هم نبودنم همسرم رو اذیت میکنه. اون اومده خونه که پیش من باشه. صبح تا عصر که سرکاره من ساعت ها وقت دارم برای حرف زدن و تلفن و کارهای شخصیم. درست نیست این ساعت ها رو هم به این کارها برسم. بقیه هم اینو درک میکنن. حتی اگه اون شب فوتبال نداشته باشه، مشکلی ندارم که بگم همسرم خونه ست و من نمیتونم الان صحبت کنم.

 

* یکی از دوستام یه کار واجب داره. زنگ میزنه  و بی مقدمه می پرسه فردا خونه ای؟ راستشو میگم: آره. میگه پس میشه من بیام با هم فلان کار رو انجام بدیم؟ یه فکری میکنم و میگم بذار با همسرم هماهنگ کنم، ببینم برنامه فرداش چطوریه؟ کی برمیگرده... اگه امکانش بود که بیای بهت خبر میدم. 

 

* چندتا از بچه های کارشناسی دور هم جمع شدن. زنگ زنگ که پاشو بیا. از قبل هم گفته بودم که اگه همسرم خونه باشه من نمیام. حالا یکیشون زنگ زده که یه جوری جیم شو. خیلی بی تعارف میگم بحث جیم شدن نیست. وقتی همسرم خونه می مونه تا کاراشو انجام بده بودن من براش مهمه. تنهایی اذیت میشه. میخوام بتونه به کاراش برسه و می مونم. ذره ای برام مهم نیست که بگن فلانی بی معرفته یا شوهر ذلیله یا هرچی. 

 

* چندتا از دوستای خوبم با هم قرار پارک گذاشتن. بهم میگن فردا فلان ساعت. زنگ میزنم به همسرم و برنامه ش رو میپرسم. خبر میدم که فردا نمیتونم. کلا هم عصر همسرم زودمیاد من نمیتونم بعدازظهرها بیام ولی شما برنامه تون رو به هم نزنین. گوش نمیکنن به خاطر من روز و ساعتش رو عوض میکنن. با خوشحالی و خیال جمع میرم و یه کیک خوشمزه هم براشون میپزم. 

 

* مامانم اصرار داره که برم پیشش. سرش شلوغه و باید کمکش کنم. از اون طرف همسرم اینجا تنها می مونه. نمیگم نمیام...نمیتونم... ولی تاجای ممکن با روضه خوندن هام از کارام و تنهایی همسرم، رفتنم رو عقب میندازم. ازون طرف هم سعی میکنم اولین فرصت برگردم. اونا میگن اینقدر جوش همسرت رو نزن! حالا یه مدت نباشی. قاطع میگم اون تنهایی اذیت میشه، حوصله ش سرمیره، زندگیش به هم میریزه و من نمیتونم برای یه مدت طولانی پیشش نباشم. به کارای مامانم اینها میرسم. ولی اولین فرصت هم برمیگردم خونه م. 

 

هیچ کدوم از این حرف ها و مثال ها ربطی به پست هایی که درباره اطاعت و احترام نوشتم نداره. این اصلا یه موضوع جداست. بحث زندگی مشترک. حتی اگه دوتا همخونه باشیم یه حقوقی نسبت به هم داریم. تصمیم هامون، قرارهامون، تعارف هامون...رو برنامه های اون یکی دیگه هم اثر میذاره. پس فقط نباید خودمون رو ببینیم. حتی اجازه نداریم تنهایی فداکاری کنیم. اون هم باید مایل به این وقت گذاشتن برای بقیه باشه. 

زن و شوهر که با هم پیمان زندگی مشترک میبندن نسبت به هم مسئولیت پیدا میکنن. اینکه جمع دونفره، سه نفره، چهارنفره ...شون همیشه براشون از همه چی و همه کس مهم تر باشه. 

آرامش و رضایت اون جمع مهم تر باشه. 

حتی اگه همیشه آدم از خودگذشته و فداکاری بودین حالا خیلی اجازه فداکاری و دست و دلبازی تو روابط رو ندارین. چون ناخودآگاه دارین برای زندگی و برنامه های یک نفر دیگه هم تصمیم میگیرین. 

اولین وظیفه شما اینه که حقوق و آرامش اون حفظ بشه. بعد میتونین هرقدر دلتون خواست فداکاری کنین. 

کم نبودن زن های خوب ومهربونی به خاطر فداکاری های نابه جا زندگیشون از هم پاشیده. اینقدر به خانواده شون رسیدن که زندگی خوبشون به فنا رفته...اینقدر برای مشکلات دور و بری ها غصه خوردن که همسرشون رفته شادی رو از یه جایی بیرون خونه پیدا کنه...

یه وقتایی نمیگم خشن...ولی باید عاقل بود. 

بیشتر از بقیه براشون جوش نزنیم و آرامش خانواده مون رو فدای تعارف و دلسوزی های بی مورد نکنیم. 






  • فرشته بانو