همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۸ مطلب با موضوع «دلخوری ها» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم



 

اصلا سبزی پاک کردن تنهایی هیچ جوره نمی چسبد. سبزی رفیق صحبت می خواهد. که روفرشی پهن کنید، کنار هم روی زمین بنشینید؛ به کهنه بودن نعناها و زود زرد شدن شاهی غر بزنید و آنقدر از زمین و آسمان و این و آن تعریف کنید که آخر سر نفهمید چطور چندکیلو سبزی پاک شده پیش پایتان است. 

ولی توی دنیای شلوغ پلوغ و تنهای امروز، اگر مجال سبزی خریدن و سبزی پاک کردنی هم پیدا شد، رفیق صحبتش را از کجا جور کنیم؟ و از آن سخت تر که چطور اهلش را گیر بیاوریم که دوکیلو سبزی پاک کردنمان نشود اندازه دو دفتر غیبت و حرف مردم؟

من یک خانم باجی جان دارم که برایم شکل مادربزرگ های مهربان قصه هاست. همان قدر دوست داشتنی، همان قدر نورانی، همان قدر مهربان و صبور و دلسوز. سیاست و عاقلی اش حرف ندارد. دست های چروکیده اش آنقدر ورزیده است که می داند چطور تره ها را سریع دسته کند، سر و تهش را بزند و و یک اندازه خرد کند بریزد توی تشت. انگشت های کشیده اش انگار مو را از ماست بکشند بیرون، تند تند سیاه ها و پلاسیده های ساقه ریحان ها را جدا می کنند و تا من به خودم بیایم و فکرم را از قرمزی خوشرنگ تربچه ها و سفیدی صدفی پیازچه ها بتکانم، نصف سبزی ها را تمام کرده. 

خانم باجی جان، روی فرشته گون درون من است. مادربزرگ وقت های تنهایی و بی حوصلگی. که بنشینی کنار دستش و همان طور که دسته های سبزی را از هم جدا میکنی، دسته دسته غصه های درونت را بریزی بیرون. از زمین و زمان و آدم ها و کارهایشان تعریف کنی. غر بزنی، شکایت کنی و او هی لبخند بپاشد به صورتت و همان طور که قربان صدقه ات می رود آرامت کند. که عزیزکم، دخترکم غصه نخور. دنیا همینه. تو بساز، تو ببخش، تو خوب باش...

تو هی خیره سری کنی که دیگر خسته شدم و مگر من چه هیزم تری به این آدم ها فروخته ام و او هی دلداری ات بدهد که می فهممت. می دانم. حق داری ولی چه میشود کرد؟ باز هم بگذر. باز هم نبین و ببخش. 

ناامیدانه سربلندکنی که خانم باجی جان مگر دفعه آخر است؟ مگر کسی قدر خوبی ها را می داند؟ مگر بخشیدن ما اخلاق آدم ها را درست می کند؟ و خانم باجی جان صادقانه زل بزند توی چشم هایت که نه قربانت بروم. دفعه آخر نیست. هرکس هم که بگوید دفعه آخر است دروغ گفته. رسم دنیا همین است. که هی ببخشی و هی تکرار کنند، هی بگذری و هی متوقع شوند. ولی چه کارش می شود کرد؟ تو بزرگ باش. تو دل نبند. تو خانومی کن...

سبزی خوردن های خوش آب و رنگ را که زیر شیر آب می گیرم تا گل و لایشان شسته شود، به خانم باجی جان فکر می کنم. به آن روی فرشته گون درونم. به آن مهربانی نهفته که فقط گاه گاهی بلد است سر بیرون بیاورد و همان گاه گاه ها هم بیشتر از هر دوست و رفیق و مشاوری آرامم می کند. 

خانم باجی جان رفته و من به اندازه تمام ریحان های بنفش عالم توی سرم چرخ خورده: مرنجان و مرنج.


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



روزها و ماه های اول ازدواج همه چیز قشنگ است. ذوق رسیدن و پیداکردن شریک زندگی آنقدر زیاد هست که تفاوت ها و دلخوری ها به چشم نیایند. گذشت هامان خیلی عمیقند. چشم پوشی هامان خیلی زیادند. 

ولی آدم ها برای هم عادی می شوند. به معجزه ازدواجمان عادت می کنیم. خوبی های شریک زندگی مان به چشممان وظیفه می آید و آن وقت است که دلخوری ها کم کمک راه خودشان را به حریم زندگی باز می کنند. 

هرآدمی ضعف هایی دارد، فرق هایی دارد، اختلاف سلیقه ها و اشتباه هایی هست که این دلخوری ها را می سازد. اصلا این تفاوت روحیات و نگاه ها که زمینه ساز دلخوری ها می شوند لازمه رابطه انسانی است. 

اما چه اتفاقی می افتد که زوج عاشق ده سال پیش می شوند زن و مرد تنها و سرخورده امروز؟

به نظر من دلیل اصلی خراب شدن رابطه ها همین دلخوری های ریزه ریزه است. ناراحتی ها و انتظاراتی که آرام آرام، ریز ریز، روی هم جمع شده. به چشم نیامده و هی تلنبار شده و رسیده به اینجا. انگار با یک چاقوی کوچک هی روی درخت رابطه خراش انداخته باشیم. خراش ها آن اوایل کوچک و سطحی است. به چشم کسی نمی آید و هیچ کدام از طرفین هم زحمتی برای مداوایش نمی کشد. ولی وقتی به خودمان می آییم که ماه به ماه و سال به سال روی هم جمع شده و  با درخت زندگی مان کار چند تبر عمیق را کرده است...

این دلخوری های ریز ریز را پیدا کنیم!

مثلا همسر شما روی سر وقت رسیدن حساس است. از آن طرف شما بی خیال و سرخوشید و اغلب دیرتر از وقتی که باید حاضر می شوید. هربار که قرار است دوتایی به جایی بروید یا همسرتان جایی منتظرتان است این تاخیرهای شما آزارش می دهد و شکایت می کند. در ظاهر به نظر می آید که چند دقیقه غرغر کرد و تمام شد. اما فقط همین نیست. آن خراش کوچک افتاده است. دفعه بعد و دفعه های بعد هم که با دیرحاضر شدنتان ناراحتش کنید خراش عمیق تر می شود. بعد دوسه سال شاید یکی از زخم های عمیق رابطه تان را از تاخیرهای چنددقیقه ای ساده خورده باشید. 

همسر شما روی صبحانه حساس است. دوست دارد وقتی از خانه بیرون می رود همسرش بیدار باشد. میز چیده باشد. شما خواب صبح را به همه چیز ترحیج می دهید و در ظاهر فکر می کنید همسرتان هم بالاخره با این وضع کنار آمده. شاید به ظاهر کنار آمده باشد. شاید دیگر غرغر نکند و اصرار نداشته باشد. اما هر روز که دارد تنهایی در خانه را باز می کند تا به محل کارش برود و کسی نیست که لقمه ای دستش بدهد، یک خراش کوچک روی تنه درخت رابطه تان می افتد. سه چهار سال بعد ممکن است این خراش خیلی عمیق شده باشد. 

همسر شما روی حرف زدنش حساس است. دوست ندارد کسی حرفش را قطع کند. برعکس شما آدم عجولی هستید، بارها وسط کلامش پریده اید و بعد عذرخواهی کرده اید. مساله خیلی ساده است. مسخره است اصلا. اما باوجود اینکه به چشم کسی نمی آید، همین خراش های کوچک هربار دارد به جان ارتباط کلامی تان می افتد و دوسال بعد نمی فهمید چه شد که اینقدر کم با هم حرف می زنید...

همسر شما به سر وقت حاضر بودن غذا حساس است...

به دستبخت خوب...

به رفت و آمد با فامیل ...

به مرتب بودن همسرش...

به تلفن حرف زدن های طولانی...

 

 از عمد نمونه های کوچک را مثال زدم. درست کردن مشکلات و اختلاف نظرهای عمیق پیشکش. بیایید فعلا جلوی این خراش های کوچک را بگیریم!

 دلخوری های ریزریز زندگی شما چیست؟


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خب همیشه هم همه چی خوب و خوش نیست که غالب پست های اینجا به درد بخوره. بعضی وقت ها وضعیت بحرانیه. حالا یا اتفاقی افتاده، قهر و دعوای اساسی، یا نه آدم به یه پوچی و دلزدگی از زندگیش رسیده که این خرده توصیه ها فایده ش فقط یه لبخند تلخه. 

این پست واسه اونایی هست که رابطه شون اوضاع خوبی نداره. خراب تر از اونی که مثلا بخوان به خرده فرمایش های شوهرشون توجه کنن یا تو فکر هدیه خریدن باشن. 

این بار میخوام واسه اونایی بنویسم که دوست دارن رابطه شون رو ری استارت کنن! یا بهتر بگم لازمه رابطه شون رو ری استارت کنن. 

اول از همه: خیال پردازی و غصه خوردن و با حسرت نگاه کردن به زندگی بقیه هیچ چیز رو عوض نمیکنه. باید خودت عوض بشی. تغییر اساسی کنی. اون وقته که همه چی عوض میشه. روحیه ت...زندگیت ...شوهرت... اگه شما عوض بشین امکان نداره شوهرتون عوض نشه. اصلا یک امر آگاهانه نیست. اجبار طبیعته. 

خدا یه بار مطمئن گفته این قانون خلقته: ان الله لایغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم...تا خودت رو عوض نکنی هیچ چی عوض نمیشه!

دوم از همه: هیچ کاری به اون نداریم. اصلا اصلا. این یه نمایشه که تنها بازیگرش شما هستید. همسرتون فقط تماشاگره. تماشاگر صرف. که البته کارهای شما میتونه تاثیر احساسی زیادی روش بذاره. ولی ما ازش توقعی نداریم. هیچی. هیچ تغییر آگاهانه ای هم قرار نیست. همه چی رو میبریم سمت ناخودآگاهش که نتونه مقاومت کنه. 

سوم از همه: صبر صبر صبر... قرار نیست همه چی روز اول درست شه. حسابی زمان میبره. زندگی ای که تو سه چهار سال یا بیشتر ذره ذره خراب شده و پایه هاش سست شده رو نمیشه یکی دوماهه آباد کرد. پس توقع بی جا نداریم. خسته هم نمی شیم. مطمئنیم که همه چی درست میشه فقط در مورد زمان درست شدنش معقول فکر میکنیم. ممکنه حتی تا دوسه ماه شوهرتون کوچکترین تغییری نکنه، اصلا مهم نیست. قرار نیست کسی ناامید بشه. خودت خراب کردی خودت هم باید درستش کنی! تنبلی و بی حوصلگی نداریم. 

چهارم از همه: باید رابطه مون رو با خدا درست کنیم. ریشه همه مشکلات و ضعف های ما اینجاست. وقتی به دریای بیکران رحمتش وصل بشی، اینقدر بزرگت میکنه که همه چی همه چی پست و حقیر میشه پیش چشمت. ماه میشی، گل میشی از خوبی. پس نماز اول و وقت و مناجات درست و حسابی با خدا، خوندن ادعیه به قصد شناختنش، نه صرف حاجت گرفتن، ترک گناهانی که خودمون خبر داریم و ... همه ثابت برنامه ست. اصلا هم سخت نیست. فقط یه شیرینی ای هست که خودمونو ازش محروم کردیم. 

حالا با همه این مقدمات، اصل مطلب چیه؟ چه کار باید بکنیم؟

اصل مطلب اتفاقا خیلی ساده و کوتاهه. 

میخوام نقشتون رو بهتون توضیح بدم. باید حسابی توش فرو برین. یکی بشین اصلا. یه مدت قراره این نقش رو بازی کنین. بعدا شاید دیدین اصلا خودش شدین. 

همسرتون رو، همه خوبی ها و بدی هاش، ظلم ها و اذیت هاش، همه همه رو بذارین کنار. بنده خدا هست یا نه؟ خدا دوستش داره یا نه؟ حتی اگه بده، خیلی بده، خدا دوست داره درست بشه یا نه؟ خوشحال باشه یا نه؟

حالا شما کی هستید؟ یه فرشته از بهشت که خدا بهش یه ماموریت اختصاصی داده. مامور اختصاصی خدا که در گوشش گفته، تو و این بنده م! ببینم چیکار میکنی! میخوام یه جوری بشه که شادی رو از برق چشاش بشه خوند، خوشبختی تو عمق نگاهش پیدا باشه، تو قرار بشی فرشته اختصاصی این مرد - با همه خوبی و بدی هاش- و دوست دارم اینقدر نقشت رو خوب ایفا کنی که از شدت خوبی تو، رابطه ش با منم درست بشه. منی که خدای تو ام. خدای فرشته زندگیش. خدای خودش. 

از اینجا به بعد دیگه نسبت به هر مرد ماجرا فرق میکنه و هیچ کس مثل خود شما شوهرتون رو نمیشناسه و نمیدونه از فرشته ش چه انتظاری داره. فرشته ش چه کار باید بکنه، چه جوری رفتار کنه، حرف بزنه، غذا بپزه، لباس بپوشه، چه جوری بخنده حتی...که اون مرد از ته دل احساس خوشبختی کنه. 

اصلا فکرکن خدا گفته این بنده من بد، خیلی بد، میخوام یه ماه، دوماه، خوشبختی واقعی رو بهش نشون بدم و بعد عذابش کنم. میتونی این کارو برام بکنی؟

 

جواب خدا رو چی میدی؟

 


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: خواهش میکنم...خواهش میکنم ساده نباشین. فرشته بودن مساوی خوبِ صرف بودن، خوبِ ساده ی بی سیاست بودن نیست. فرشته های خدا اتفاقا خیلی هم زرنگ و باسیاستن!


  • فرشته بانو

 بسم الله الرحمن الرحیم


 

این پست پاسخ یکی از دوستان است: 

 

سلام. فرشته جان همسر من محبت کلامی نداره

من همه جوره سعی کردم...تشنه اینم بهم بگه عزیزم، خانومم، بانو و .... اما....

چیکار کنم؟

براش کم نمیذارم


 

سلام عزیزم. اول اینکه یه سری مردا اینطوری هستند. اصلا نباید با مردایی که محبت کلامی زیادی دارن مقایسه شون کنی یا انتظار داشته باشی اونجوری باشن. و اصلا نباید میزان محبتشون رو با کلماتشون بسنجی که این هم خیلی اشتباهه. یعنی مثلا سه ماه یه بار هم شوهرت به تو یه جمله بگه خودش یه دنیاس و اندازه روزی سی بار مردای دیگه ارزش داره. از این مطمئن باش. 

دوم اینکه این قضیه رو بپذیر. ببین کلا ما آدم ها چیزهایی رو که نداریم دوست داریم. کم نیستن خانم هایی که دوست دارن محبت کلامی همسرشون کمتر باشه و اینقدر عزیزم و دوستت دارم ورد زبونش نباشه تا جایی که دیگه هیچ جذابیتی واسه اونا نداشته باشه. پس بعضی ها موقعیت تو رو بیشتر میپسندن و معتقدن مرد اونیه که سنگین باشه. سعی کن دیدت رو مثبت کنی. 

سوم اینکه یه بخشی از دلیل این نگفتن خجالته. یک خجالت درونی حسابی ریشه دار. اینو ازونجا میگم که من تا یه مدت زیادی بعد ازدواجم شاید یکی دوسال! هرکار میکردم نمیتونستم اسم همسرم رو بدون پسوند آقا صدا کنم. یعنی حتی یکبار هم اسم تنهاش رو نگفته بودم و اصلا به زبونم نمی اومد هرکار که میکردم. خیلی عجیب بود. بعد هی کم کم با یکی دوبار گفتن زبونم باز شد. این ماجرا شاید واقعا خنده دار باشه ولی برای من اتفاق افتاده واسه همین همه آدمایی که تو یه سری حرفا خجالت میکشن رو درک میکنم. راهش هم همونه که خودم انجام دادم. یعنی باید چندبار بگه تا راه بیفته. مثلا شما چه کار میکنی؟ تو یه موقعیتی که خیلی با هم خوب و خوشین یا خیلی نزدیکین، خیلی خواهش مندانه به شوهرت میگی «دلم پرمیکشه که یه بار از زبونت بشنوم دوستم داری، میشه بگی دوستت دارم؟» بعد اگه جو خوب بود و شوهرت موافقت کرد و گفت، تاکید میکنم اگه جو خوب بود، میگی میشه یه بار دیگه هم بگی؟ 

خلاصه کم کم و با فواصل این قضیه رو جامیندازی. مثلا میتونی اون حدیث رسول خدا(ص) رو رو یه استیک نوت بنویسی بچسبونی به یخچال که گفتن « وقتی مردی به زنش بگوید دوستت دارم، این جمله هرگز از دل زن خارج نمیشود.» یا احادیث دیگه ای تو زمینه محبت کلامی مرد هست. یا اینکه حضرت علی(ع) چه جوری حضرت زهرا(س) رو صدا میزدند، یا رسول خدا(ص) همسرانشون رو به اون اسمی که دوست داشتن صدا میزدن و ...

فقط خیلی خیلی حواست باشه این کارها کاملا نرم و آروم انجام بشه. تا جایی احساس کردی زیاده روی میکنی یا خوشش نیومد دیگه یه مدت ادامه نده، اینقدر کم کم رو ذهن همسرت کار کنی تا توی اینطور حرف ها راه بیفته. فقط خواهشا بیزارش نکن!

علاوه بر این تو جمع در این زمینه اصلا نه ازش انتظاری داشته باش، نه اینطوری صحبت کن. اینطور مردها خیلی رو این قضیه حساسن و اصلا به شدت بدشون میاد در جمع با همسرشون خاص حرف بزنن یا خاص مورد خطاب قرار بگیرن. 

نکته آخرم اینکه انتظار نداریم همسر تو بشه شبیه مردهایی که خیلی ابراز محبت میکنن چون به هرحال شخصیتش اونجوری نیست. ولی ما همه تلاشمون اینه که به اون حالت نزدیکش کنیم و این خودش خیلیه.


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


یکی از دوستان صمیمی مهمانم بود. بیکار شدیم و حرف کشید به مرور خاطرات. باز بحث بیخود خانواده شوهر. او گفت و من گفتم و ... داشتم ماجرایی را تعریف میکردم که رسید به یک قضیه، بعد گفتم ببین حالا اینو بذار کنار اون قضیه که گفتم دیروزش اتفاق افتاده بود...ببین آدم چقد می سوزه!

خنده ش گرفت. گفت: شوهرم میگه همه مشکل شما خانوما سر اینه که اتفاقا رو میذارین کنار هم. نکته های حساس رو از دیروز و امروز و پارسال و لحظه عقد(!) جمع میکنین کنار هم و یه نتیجه فاجعه میگیرین. کلی حرص میخورین. یه پازل میچینین و بعد میشینین نگاهش میکنین، یادآوریش میکنین و می سوزین، گُر میگیرین...

گفت: شوهرم میگه اگه اتفاقا رو تک تک، جدا جدا ببینین زندگی خیلی راحت میشه. 

  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


 بحثمان شده بود. سر یک موضوع بیخود تکراری. ماه ها بود که بحثش را باز نکرده بودم تا آن روز ظهر. خسته بودم. از بیرون آمده بودم. حواسم نبود و آدم گیج و خسته که باشد خیلی اختیار حرف زدنش دست خودش نیست. کنترلش کم می شود و حتی کمی عقلش. 

خیلی خیلی خیلی مراقب لحظه های خستگی باشید. اصلا حرف نزنید، اصلا بخوابید...بهتر از حرف هایی است که دیگر مهارش دست خودتان نیست. لحظه های خستگی لحظه های جرقه زدن همه مشکلات است. فقط باید سکوت کرد. آدم خسته کم طاقت است. 

قبل از اینکه آن حرف خاص که شروع آن بحث ناخوشایند شد، را بگویم یک لحظه توی دلم گفتم ولش کن! نگو! نکنه نتیجه عکس بده. خسته بودم و نتوانستم مثل بقیه وقت ها کنترل زبانم را بگیرم دست خودم. بی خیال به عقلم گفتم نه بابا! چقد سخت میگیری! و حرف را زدم. 

این لحظه هایی که آدم یک لحظه شک می کند بگوید یا نه، خیلی لحظه های مهمی است. همین که این را می فهمید قدر بدانید. حیفش نکنید. حدیث است که عقل مومن جلو زبانش است. اول فکر میکند، بعد حرف می زند. گاهی وقت ها این صمیمی شدن ها و راحت بودن ها جلو این فکرکردن ها را میگیرد. در حالی که درست نیست. با نزدیک ترین آدم زندگی ات هم باید سنجیده حرف بزنی! 

شاید ده دقیقه ای حرف زدیم. تلاش برای قانع کردن هم بی فایده بود. آخرش من گریه کردم، همسر داد زد و از اتاق رفت بیرون. چه اوضاع افتضاحی! لعنت به زبانی که بی موقع باز شود!

سخت ترین قسمت این ماجرا آن وقتی است که باید پا رو نفست و آن میل شدید لحظه ای ات به گفتن، بگذاری و حرفت را بخوری. خیلی خیلی سخت است. ولی فکر کردن به عاقبت های نه چندان جالب تجربه های قبلی، کار آدم را راحت تر می کند. اینطور وقت ها یادآوری خاطرات تلخ کنید برای خودتان. ناخودآگاه دیگر حرف را نمی زنید. 

یکم دیگر اشک ریختم و دلم به حال خودم سوخت. صدایی از همسر نمی آمد. اعصابم حسابی خرد بود. منطقش اشتباه بود، حرف هایش اشتباه بود. واقعیتی مشخص را نمیدید یا خودش را به ندیدن می زد، نمی دانم. هرچه بود تلاش های من فایده ای نداشت. میتوانستم بگیرم بخوابم. میتوانستم بلندبلند هق هق کنم. می توانستم بلند شوم بروم توی آشپزخانه به کارهایم برسم. میتوانستم از لجش همین بحث مسخره را بکنم یک قهر اساسی. میتوانستم در دهانم را باز بگذارم و همین طور بلند بلند حرف هایم را ادامه دهم (وحشتناک ترین کار ممکن در این اوضاع!) به خودش...خانواده اش...خاطرات تلخ گذشته...

واااای! شما را به خدا اینطور وقت ها یک دقیقه صبر کنید. یک دقیقه مکث کنید! یک دقیقه سکوت کنید و هیچ کار نکنید. اگر هم میخواهید شوهرتان را حسابی متنفر کنید همه کارهای بالا مخصوصا آخری را حتما انجام دهید!

مکث کردم، سکوت کردم و عقلم برگشت سر جایش. منصف شدم و گفتم خودت خراب کردی، خودت باید درست کنی! اینکه حق با کدامتان بوده مهم نیست، نباید بحث را باز میکردی، بزرگترین تقصیر متوجه توست چون شروعش کردی. حالا برو خودت هم تمامش کن! از اتاق رفتم بیرون. همسرم داشت سعی میکرد به کارهایش برسد. خیلی راحت، خیلی آرام، خیلی طبیعی بغلش کردم. اسمش را بردم و گفتم ببخشید کلا بحث چرتی بود! همسرم هم ادامه داد: آره بحث چرتی بود! و همه چیز ظرف مدت پنج دقیقه به حالت اول برگشت. 

آدمی که منصف نباشد توی زندگی به هیچ جا نمی رسد! اشتباهات خودمان را بپذیریم. این یکی از کلیدهای خیلی مهم موفقیت در روابط است. ببینید من قانع نشدم که حرفم اشتباه بوده، قانع نشدم که او درست می گوید. نرفتم بگویم ببخشید تو راست میگی! من از مواضعم پایین نیامدم ولی بابت خود بحث کردن عذرخواهی کردم. بابت شروع بحث که کار اشتباهی بود. و تقصیر من بود. همین همه چیز را حل کرد. حتی بااینکه معتقد بودم در آن موضوع هنوز حق با من است. 

اصرار نداشته باشیم که یا قانع کنیم یا قانع شویم. بعضی بحث ها، بعضی موضوعات را فقط باید فراموش کرد! حل شدنی نیست. 



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم




این پست درواقع پاسخ یه سوال یک دوست درباره کم حرفی مردهاست. میخواستم درباره این قضیه بهتر و مفصل تر بنویسم ولی فکر میکنم که فعلا وقت نکنم. به هرحال این ها نکاتی هست که فعلا در رابطه با مردهای کم حرف به ذهنم میرسه.

 

سلام

یه مشورت میخوام.

آقای من همیشه سعی رو می کنه که خیلی با من حرف نزنه! خیلی از اتفاقایی رو که در طول روز براش افتاده، به من نمیگه! حتی جاهایی که رفته، قول و قرارهاش و کلا همه چی! یعنی اصن حوصله حرف زدن نداره.

اما من خیلی احتیاج دارم باهاش حرف بزنم. گاهی هم سعی میکنم سر حرف رو باز کنم. مثلا سوالای الکی می پرسم اما حتی گاهی مسخرم میکنه و میگه خب معلومه دیگه. یا تو همینو نمی دونی؟ یا تو با خودت فکر نمیکنی که..........

خسته شدم دیگه!!!

حتی وقتی مجبوره یه چیزی رو به من بگه سعی میکنه از کمترین کلمات ممکن برای رسوندن منظورش استفاده کنه! و اگه سوال اضافه تری بپرسم همون جوابهایی که گفتم رو در پی داره! 

البته ناگفته نماند شوهر من خیلی خیلی خوبه.

بعضی وقتا هم میترسه اگه بگه من سریع به خانوادم منتقل کنم!

لطفا کمکم کن...دارم دیوونه میشم!

 

سلام عزیزم. اول یه نکته اختصاصی درباره همسر شما بگم و بعد میرسیم به مردهای کم حرف. اینطور که من از کامنتت برداشت کردم، همسرت از اون تیپ های شخصیتی رازدار و محتاطه. اینطور آدم ها باید دلیل خاص موجهی داشته باشن تا درباره مسائل کاری و ... شون با آدم هایی که به طور مستقیم با اون مسائل درگیر نیستن، صحبت کنن. هیچ دلیل خاص یا نکته مبهمی هم نداره. فقط این آدم ها یک احتیاط درونی دارن که باعث میشه خیلی تو حرف زدن مراقب باشن. پس در صحبت با این آدم ها نباید سراغ مسائلی بریم که اون ها رو حساس میکنه و شاخک های احتیاطشون تکون میخوره. با همسرت از بیرون خونه و محل کار و قرارها و برنامه های کاری و مالی و حتی موضوعات مربوط به خانواده ش کمتر صحبت کن. این گروه از مردها دوست ندارن درباره این قضایا صحبت کنن و تا بحث به این طرف ها میره میلشون رو به ادامه صحبت از دست میدن و کم حرف میشن. 

اما نکات کلی تر:

اول اینکه مردها کلا خیلی کم حرف تر از زن ها هستن. اینو همه میدونیم و روانشناس ها هم اثبات کردن. اما اینکه با این وجود چرا باز هم ازشون توقع داریم هم پای ما حرف بزنن و تعریف کنن رو نمیدونم چه حکمتی داره!

دوم اینکه ما زن ها همون طور که همه مون به خوبی میدونیم، به شدت قابلیت حرف زدن و شنیدن داریم. حالا اگه ما بخوایم این نیاز و قابلیت رو صرفا با همسرمون که نه این نیاز رو داره نه تواناییش رو داره، ارضا کنیم، به مشکل میخوریم. اون نه میتونه هم پای ما حرف بزنه و تعریف کنه و نه حتی میتونه اونقدری که ما میخوایم به حرفامون گوش کنه. بارها شده که همون طور که من داشتم با ذوق و شوق ور ور ور حرف میزدم، یهو همسرم ترمز رو کشیده که برای امروز بسه دیگه!!! خب من هم درسته خیلی خورده تو ذوقم و یکم ناراحت بازی درآوردم که خیلی طولانیش نکردم، ولی واقعا بهش حق دادم. بابا بنده خدا تواناییش محدوده؟ چرا درکش نمیکنیم؟ حالا به جاش من چه کار میکنم؟ قبل از اینکه همسرم بیاد خونه، خودم رو تخلیه میکنم. چندتا دوست خوب دارم که همیشه انرژی مثبت میدن، صحبت هاشون مفیده و به درد زندگیم میخوره، حال مامانم رو میپرسم و ... (حواستون باشه نیاید ابروش رو درست کنید بزنید چشمش رو کور کنیدها! با کسانی صحبت کنین که خوب باشن برای صحبت، دید آدم رو به زندگی و همسرو ...منفی نکنن، غیبت نکنن، اسرار زندگی آدم رو نکشن بیرون و ...) اینطوری وقتی همسرم میاد من آرومم. حرف ها و ماجراها از صبح روی دلم قلمبه نشده که یهو هوار کنم رو سرش. خیلی آروم و دلپسند جلوه میکنم. یه نکته مهم دیگه هم تو این بحث اینه که ما خانم ها وقتی هیجان زده میشیم خیلی تند تند، با تن صدای بلند و با انرژی یک چیز رو تعریف میکنیم. مردها توانایی هضم این همه کلمه رو اون هم با این ویژگی ها ندارن. همین عصبی شون میکنه. اگه صحبت هامون شمرده شمره، با صدای ملایم و خیلی متین باشه، مردها علاقه خیلی بیشتری برای شنیدنش دارن.

این نکته درباره وقتی بود که شما حرف میزنین و انتظار شنیده شدن دارید، این هم مسئله س ولی خیلی پیش نمیاد و اغلب مشکل سر اینه که مردها خودشون کم حرف میزنن. با این چه کار کنیم؟ برای این مشکل دوتا راه حل اصلی هست. 

اول اینکه موضوع مورد علاقه همسرتون رو پیدا کنید! کم حرف ترین مردها هم وقتی بحث مورد علاقه شون پیش میاد، به خوبی حرف میزنن و اظهار نظر میکنن. مشکل ما اینه که بلد نیستیم موضوعات مورد علاقه شوهرمون رو برای حرف زدن پیش بکشیم. همیشه فکر میکنیم پرسیدن از سر کار و بیرون چه خبر؟ راه خوبیه. درحالی که اتفاقا این از موضوعات غیرجذاب برای غالب مردهاست. تو حرف ها و واکنش های شوهرتون بگردین. ببینین کدوم حرف ها رو بیشتر ادامه میده، درباره چه موضوعاتی بیشتر اظهار نظر میکنه، کدوم بحث ها بیشتر به ذوقش میاره...بعد همیشه سر حرف رو با یکی از اون صحبت ها باز کنید. 

نکته دوم خیلی مهمه. خیلی مهم تر از نکته اول حتی. اون هم اینه که باید شنونده خوبی باشیم! شنونده خوب بودن یه هنره که هرکسی نداردش. دیدین دارین یه ماجرایی رو برای یه کسی تعریف میکنین اینقدر وسطش ان قلت میاره یا اظهار نظر میکنه یا بی ذوق گوش میکنه و ... اصلا بی خیال میشین؟ برعکسش بعضی ها چنان با ذوق و منتظرانه به دهنمون نگاه میکنن و تایید میکننن که آدم سر ذوق میاد چندتا چیز دیگه هم پیدا کنه تا تعریف کنه! این فرق شنونده خوب و بده و زن موفق قطعا زنیه که شنونده خوبیه! شنونده خوب همیشه به طرف مقابلش نگاه میکنه، موقع حرف زدن اون سرش بند چیزی نیست، حتی با دستش هم حرکتی انجام نمیده یا راه هم نمیره. ذوق و شوق برای شنیدن از چشمای شنونده خوب پیداست. با سرش و با کلمه های کوتاهی که کلام گوینده رو قطع نکنه، حرف رو تایید میکنه. شنونده خوب انتقاد نمیکنه، تو ذوق نمیزنه، تا وقتی حرف گوینده تموم نشده حتی اظهارنظر طولانی هم نمیکنه. وقتی حرف گوینده تموم شد نمیره سر حرف و ماجرا و مشکل خودش. بلکه درباره موضوع قبلی حرف میزنه. یعنی موضوع براش جالب یا مهم بوده. یه اصطلاح بانمکی من و شوهرم داریم که موقعی که میخوایم حرف همو قطع کنیم ازش استفاده میکنیم. اینو از زبون زنای قدیم تو مجلسا گرفتم. مثلا دوستشون داره حرف میزنه و میگه و میگه هنوز حرفش تموم نشده این یکی برمیداره میگه «حالا شما میگین... ولی...» بعد سر حرف خودش رو میگیره و با همین یه جمله کوتاه حرف اون بنده خدا رو ربط میده به یه موضوع کاملا بی ربط دیگه و سر حرف خودش رو میگیره.

خلاصه از این کارا نداریم! اگه شنونده خوب شدن رو یاد بگیرین میبینین که چقدر کمیت و کیفیت حرف زدن همسرتون تغییر میکنه. نکته های خیلی زیاد دیگه ای هم تو این موضوع هست. من همش رو نگفتم. ولی یک کتاب خوب هست که حتما حتما حتما توصیه میکنم بخونید. اسمش هست (به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن)

«how to speak so kids will listen and how to listen so kids will talk  »

من ترجمه لیلا ازادی نشر معیار علمش رو دارم. نمیدونم انتشارات دیگه ای هم کتاب رو ترجمه کردن یا نه. اصل کتاب میخواد چطور حرف زدن با بچه ها رو یاد بده ولی کاملا به درد حرف زدن با بزرگترها هم میخوره و به نظر من کسی که کتاب رو خوب بخونه روابطش با افراد تغییر میکنه. نکات ظریف خیلی جالبی یاد میده. 

این چندتا لینک هم نکات خوبی دارن:

1

2

3

  • فرشته بانو

شب خوش

۱۵
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


با ناراحتی از اتاق می آیم بیرون و می نشینم سر بساط دوخت و دوزم. خوابم نمی آید. اینجا هم یک عالمه درز و پارگی و بی دکمگی منتظرند رفع و رجوع شوند. از همسرم ناراحتم. خیلی ناراحت. شب بخیر هم نگفتم و از اتاق آمدم بیرون. در این لحظه خاص حتی نمی خواهم صدایش را بشنوم. دکمه بلوز خاکستری را میگیرم دستم و با خودم فکر میکنم باز سر چه بحثمان شد؟ طبق معمول جواب می دهم: حرف های بیخود! چیزهایی که می دانی نباید بگویی اما از پس خودت برنمی آیی. می گویی و می گویی و او هم طاقتش تمام می شود. جواب می دهد. می شود این. دختر لجباز درونم شاکی می شود: مگر دروغ گفتم؟ لباس خاکستری را می گذارم کنار. می روم سراغ درز شلوار قهوه ای و همزمان فکر میکنم: چرا صدایم نمی زند؟ منتظرم صدایم کند و بگوید ببخشید. درست است که من حرف های خوبی نزدم. ولی او بود که عصبانی شد. او بود که حرف زدن را کرد دعوا. چرا اعصاب این مردها اینقدر ضعیف است؟!... درز را با آرامش می دوزم. چندبار رفت و برگشت کوک می زنم که کار چرخ خیاطی را بکند. بالاخره راضی می شوم که بگذارمش کنار. چرا صدایم نمی زند پس؟

شلواری که پایین پایش باز شده را برمی دارم و با خودم می گویم لابد خوابش برده. اما نه، من صدای نفس های منظمش را در خواب می شناسم. خوابش نبرده که صدایش نمی آید. چطور خوابش نبرده؟ نکند او هم ناراحت است؟ حتما هست. چرا فکر نمی کند اشتباه کرده؟ چرا صدایم نمی زند که عذرخواهی کند؟ پایین شلوار را با نخ سیاه زیگزاگ های ظریف می زنم و فکر میکنم الکی الکی شبمان خراب شد. ماساژش هم ندادم. او که بدون ماساژ پاهایش خوابش نمی برد. چرا صدایم نمی کند پس؟ قدیم ها اینقدر سرسخت نبود. زود فراموش می کرد.

به پارگی بالای کیفم دست می کشم و فکر میکنم بروم عذرخواهی؟ نه! سوزن نازک را بر می دارم، چرا نه؟ نخ می کنم: پر رو می شود! مردها منتظر همینند. تقصیر خودش را فراموش می کند. بعد دیگر هربار من باید بروم منت کشی. از دستش عصبانی ام. نمی روم! توی همین گیر و دارها یاد حدیث رسول الله(ص) می افتم. چرا باید همین حالا یادم بیفتد؟ شاید چون کم شده بود قبل خواب دعوا کنیم. آن وقت ها که حدیث را خواندم چقدر ساده آمد به نظرم. حالا عصابی ام، شاکی ام، حوصله ندارم، می ترسم پررو شود و هم زمان این حدیث توی گوشم زنگ می زند:

بهترین زنان شما، زنی است که وقتی خشمگین شود و یا همسرش براو خشم گیرد، به شوهرش بگوید: دستم را در دست تو می گذارم و خواب را به چشمم راه نمی دهم تاوقتی که از من راضی شوی. *

شروع می کنم به حرف زدن با خودم. همزمان سوزن بین رشته های نخ های سنتی بالای کیف می رود و می آید: اگر پررو می شد که پیامبر نمی گفت. او بهتر از تو مردها را می شناسد. اگر درستش همین نبود که رسول الله اینطور تاکید نمی کرد. ببین حتی نگفته اند وقتی زن مقصر باشد. یک جورهایی جمله ها را چیده اند که بشود همیشه: چه وقتی خودش عصبانی است چه زمانی که همسرش را عصبانی کرده! لابد یک حکمتی هست، چیزی هست... تو که همه چیز را نمی دانی. می دانم سخت است. قبول. ولی به حرف پیامبرت گوش کن، صلاحت را می داند... دلم دارد نرم می شود اما هنوز لج بازی می کند: من نمی روم! من عذرخواهی نمی کنم. 

کم کم راضی اش میکنم. حالا بهانه گیری هایش شروع شده. دکمه مانتو سبزه را هم بدوزم بعد... با بهانه هایش راه می آیم و از آن طرف نگرانم همسرم خوابش ببرد. معمولا خیلی زود خوابش می برد. همین حالا هم معجزه شده که اینقدر بیدار مانده. لابد فکرش درگیر است. دارد با خودش کلنجار می رود. دختر لجباز درونم ازینکه نتوانسته بخوابد خوشحال است. شاید هم بدون ماساژهای شفابخش من خوابش نمی برد! با این فکر ناخودآگاه لبخند می زنم...

دکمه مانتو سبزه دوخته شده و باز یک چیزی قلقلکم می دهد: آخرین لباس را هم بدوز و برو. بلوز سرمه ای را می گیرم دستم.  گوشم به صداهای اتاق خواب است که یک وقت تنفس منظمش شروع نشود و فرصت امشب نپرد. گوش به دلم نمی کنم. بلوز و نخ و سوزن را می گذارم کنار و با یک حرکت انتحاری خودم را هل می دهم سمت اتاق خواب. 

سعی میکنم به این فکر نکنم که چرا بحث کردیم و تقصیر که بود و چقدر از دستش ناراحتم و من چه گفتم و او چه واکنشی نشان داد. می نشینم پایین تخت و به عادت هرشب آرام پاهایش را ماساژ می دهم. توی زبان ما این یعنی آشتی. در لفافه یعنی ببخشید خب. 

انتظار نداشته من بیایم. شب تلخی که شروع شده بود، شیرین تمام می شود. 

دوخت و دوزها را فردا هم می شود تمام کرد...

 

 


 

* قال رسول الله صلی الله علیه و آله: خیر نسائکم، التی ان غضبت او غضب تقول لزوجها: یدی فی یدک، لا اکتحل عینی بغمض حتی ترضی عنی. (بحارالانوار، ج103، ص239)


  • فرشته بانو