همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قصه ها» ثبت شده است

آب پرتقال

۲۹
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


عزیزدردانه شوهرش بود. نمی گذاشت آب تکان بخورد توی دل زنش. از احترام و محبت چیزی کم نداشت توی خانه آن مرد. گرچه زیبا نبود، قدبلند نبود، خانواده اش خیلی پایین تر از خانواده همسرش بودند و خیلی اختلافات معنایی دیگر. 

یک روز بالاخره، یک آشنا کشیدش کنار و پرسید چه شد که این مرد اینقدر هوایت را دارد؟ چه کار کردی که اینقدر خاطرخواهت شد. گفت ازدواجمان که هدیه خدا بود. ولی بعد ازدواج همه تلاشم را کردم تا نعمتی که خدا داده را حیف نکنم. شدم زن زندگی و حالا مرد بی توجه به ظاهر و تحصیلات، عاشقانه می پرستدم. 

بعد فکری کرد و گفت:

تازه عروسی کرده بودیم. یک روز دخترخاله هایم قرارگذاشتند که بیایند دیدنم. اولین بار بود که به خانه ام می آمدند. به همسرم گفتم میوه و شیرینی بخرد برای پذیرایی. 

آمد خانه با یک جعبه پرتقال ریز. فقط همین. ماندم چه کار کنم؟ به رویش بیاورم یا نیاورم؟ دوباره بفرستمش بیرون یا نه؟ سوال کنم یا نه. زدم به در بی خیالی و فکر کردم با همین وسایل توی خانه چطور از مهمان ها پذیرایی کنم. پرتقال ها خیلی ریز بود و نمی شد گذاشت جلو مهمان. آبشان را گرفتم. آرد و شکر و روغن هم داشتیم. خودم کیک پختم. اولین مهمانی عصرانه من با کیک و آب پرتقال برگزار شد و لبخند هم از لب هایم نیفتاد. 

از فردا رفتار این مرد با من عوض شد!

بعد گفت: حالا فهمیدم که آن روز میخواست امتحانم کند. سربلند که بیرون آمدم، تصمیمش را برای همه روزهای بعدی زندگی گرفت. شدم تاج سرش. 

 

 

نمیگم همه رفتارهای درست و غلط همسرتون همچین ریشه هایی داره. نمیگم مردها همیشه درحال ارزیابی ما هستند. نمیگم اشتباه نمیکنن، تنبلی نمیکنن، بی خیالی نمی کنن... فقط این داستان واقعی رو تعریف کردم که بگم همه مسایل رو جور دیگه ای هم میشه دید، تو موقعیت های حرص درآور یا وحشتناک اینجوری، یک دقیقه مکث کنیم، یک لحظه فکر کنیم. اگر امتحان همسرمان نباشد، شاید امتحان خدا باشد. خدا زیاد امتحان می کند صبر بندگانش را توی زندگی.

و بشر الصابرین…


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


زنگ نمی‌زنی. مطمئنی کسی نیست در را برایت باز ‌کند. کلید را به در می‌اندازی. نمی‌دانی کدام کلید است. همه‌شان شکل همند. یک دور تمام کلیدها را می‌اندازی تا یکی‌شان، با بدقلقی، در را برایت باز می‌کند. خانه تاریک است. آهسته دیوار را لمس می‌کنی تا به کلید چراغ برسی. ناگهان، دست غیبی انگار از دیوار بیرون می‌آید؛ کسی که خیلی زور دارد و خیلی عصبانی‌ست. دستت را می‌گیرد و چون مرده‌ای که برای تلقین تکانش می‌دهند وجودت را می‌لرزاند. می‌خواهد بِکشدت: تا بفهمی حرف را یک بار به آدم می‌زنند. چند بار گفته بود که کلید چراغ خراب است، درست کن.

کلید را می‌زنی. مهتابی‌ها را بیدار می‌کنی. سویشان کم شده انگار. وز وز می‌کنند.

هر کجا پایت را می‌گذاری، مثل وقتی که در بیابان راه می‌روی و تخم و ترکه علفهای هرز به جوراب و پاچه‌ات می‌چسبند، خاک و خرده ریز به پایت می‌چسبد. 

محتویات جیبت را روی میز آشپزخانه خالی می‌کنی. منتظری کسی سرت غر بزند: اینها کثیف است. نگذارشان روی میز آشپزخانه. اما کسی نیست غر بزند. بانوی خانه نیست. حالش روبراه نیست. کسل است. بیمار است. خانه نیست.حینی که از آشپزخانه بیرون می‌زنی چفت و بست شلوارت را باز می‌کنی. به اتاق که می‌رسی شلوارت می‌افتد. مثل یک تله، میان اتاق رهایش می‌کنی. شلوار راحتی‌ات همانجاست به پا می‌کشی. پیراهنت را روی دستگیره در حلق آویز می‌کنی و جورابها را به هم گره می‌زنی. پرتابشان می‌کنی. غلت می‌خورند می‌روند زیر میز تلویزیون پناه می‌گیرند. منتظری کسی سرت غر بزند: ننداز اونجا بزار تو ماشین لباسشویی. لباستو آویزون چوب رختی کن خب. شلوارتو تله نکن وسط اتاق. اما کسی نیست غر بزند. بانوی خانه نیست. حالش روبراه نیست. کسل است. بیمار است. خانه نیست.

بانوی خانه که روبراه نباشد، کسل باشد، بیمار باشد، خانه نباشد: مهتابی‌های روی سقف وز وز می‌کنند. خوششان نمی‌آید تو روشنشان کنی! نه فقط مهتابی که انگار در این خانه هیچ چیز از تو خوشش نمی‌آید.

دُم قوری را می‌گیری. تو نیز، مثل باقی مردهای دنیا، قوری را نمی‌شویی. فقط آب را، با غیظ، به حلق قوری می‌فشاری تا تفاله‌های چای را قی کند. کبریت برمی‌داری که سماور را روشن کنی. یکی، دوتا، سه تا، چهارتا، کبریت ها نم کشیده‌اند. قوطی‌اش را پرت می‌کنی توی ظرفشویی کنار باقی زباله‌هایی که توی این چند روز تولید کرده‌ای. تکه‌ای کاغذ برمی‌داری. آب گرم را تا آخر باز می‌کنی. آبگرم‌کن زوزه‌ می‌کشد. مثل باقی مردها تکه کاغذ را با شعله آبگرمکن روشن می‌کنی و به سماور می رسانیش. سماور را به حال خود رها می‌کنی تا جوش بیاید.

تا سماور به جوش بیاید سراغ یخچال می‌روی. انگار سگ مرده در یخچال گذاشته‌اند. میوه‌ها، در یک عهد و پیمان جمعی، خودشان را در کپک خفه کرده‌اند. بوی تعفن جسدشان تمام یخچال را به خود گرفته. به رویت نمی‌آوری. یک خیار پلاسیده لا‌به‌لای اجساد پیدا می‌کنی. در یخچال را بی تفاوت می‌بندی. شروع می‌کنی به جستجو. باز هم نمکدان، مثل همیشه، خودش را از تو گم می‌کند. خیلی چیزها در زندگی برای مردها قابل هضم نیست. یکی از مهم‌ترینشان این است که چرا زنها همیشه جای همه چیز را با جزئیات دقیق در خانه می‌دانند. مثل غیب‌گوها!

تا کیسه نمک را از منتهی الیه کابینت پیدا ‌کنی لعنت می‌فرستی به روح اجداد هر چه نمکدان و نمک است. سر خیار را به سبک شکنجه‌گران زندان ابوغریب فرو می‌کنی در کیسه نمک. سر و ته خیار معلوم نیست. همه‌اش تلخ است. همه چیز تلخ است. اصلا بانوی خانه که روبراه نباشد، کسل باشد، بیمار باشد، خانه نباشد: مهتابی‌های روی سقف وز وز می‌کنند. خوششان نمی‌آید تو روشنشان کنی! نه فقط مهتابی که انگار در این خانه هیچ چیز از تو خوشش نمی‌آید.

سماور به جوش آمده. یک مشت چای به قوری می‌ریزی. شیر سماور را باز می‌کنی. اما آبی برای تو به جوش نیاورده چون باز هم یادت رفته برای چای دم کردن باید آب در سماور باشد. باز هم سماور را بدون آب روشن کرده‌ای. مثل باقی مردها.

منتظری کسی غر بزند؛ سماور و چرا آب نکردی؟ اما کسی نیست سرت غر بزند.

از خوردن چای هم می‌گذری. مثل خیلی چیزهای دیگر که در این چند روز از آنها گذشته‌ای. از صبحانه مفصل و چای گرم و شیرین، از لباس اتو کرده، از میوه‌ تازه و یک لیوان آب خوش! چون بانوی خانه نیست.

بانوی خانه که روبراه نباشد، کسل باشد، بیمار باشد، خانه نباشد: مهتابی‌های روی سقف وز وز می‌کنند. خوششان نمی‌آید تو روشنشان کنی! نه فقط مهتابی که انگار در این خانه هیچ چیز با تو آشتی نیست.


سیدعلی موسوی (منبع: کتاب نیوز)



  • فرشته بانو

یک قصه قدیمی

۳۱
مرداد

بسم الله الرحمن الرحیم


مرد خانواده بودنش زبانزد عام و خاص بود. خانم، تاج سرش بود. ملکه خانه اش. محبتش را پنهان نمی کرد، توی جمع فامیل و کوچه و بازار هم خانم روی سرش جاداشت. آنقدر که مثل پروانه دورش می پیچید. اهل محل پشت سرش می گفتند زن ذلیل است. کار به جایی رسید که نقل زن ذلیلی های او شد نقل مجالس. زن ها شاید از حسودی و مردها از حرص. پچ پچ ها که بلند شد به گوش خودش هم رسید. یک روز یکی از همان ها را دعوت کرد خانه اش. نشستند و گفتند و شنیدند و غذا خوردند. بعد نهار صدا کرد. خانم! اگر زحمتتان نیست یک هندوانه بیاورید پاره کنم. خانم با سینی و هندوانه آمد. گذاشت جلو آقا و رفت. مرد چند ضربه به هندوانه زد و خانم به در مهمان خانه نرسیده بود، صدایش زد، این یکی کال است. یکی دیگر بیاور لطفا. خانم سینی و هندوانه را برداشت و رفت. چند دقیقه بعد دوباره تقی به در خورد و خانم با سینی و هندوانه آمد. مردها گرم صحبت بودند. خانم سینی را گذاشت کنار پشتی و رفت. بحثشان که تمام شد مرد هندوانه برداشت که پاره کند. دوباره چند ضربه زد. نچی کرد و خانم را صدا کرد. خانم جان! این یکی هم که از صدایش معلوم است نارس است! قربانت شوم بیا این را ببر یکی دیگر بیاور. خانم دوباره چادرچاقچور کرده آمد و هندوانه را برد. چند دقیقه بعد با بعدی آمد. داد دست آقا. مرد تشکر کرد و چاقو را برداشت. به عادت همیشه دوباره تپ تپ روی هندوانه زد. نه! این هم که صداش خوب نیست... این هندوانه های کال از کجا آمده؟!  خانم بی زحمت یکی دیگر جدا کن و بیار. خانم با خوشرویی چشمی گفت و رفت. پنج بار... شش بار... مهمان دیگر هاج و واج نشسته بود و رفت و آمد خانم و سینی و هندوانه را نگاه می کرد. بالاخره دل آقا راضی شد. چاقو که سینه سرخ هندوانه را شکافت، آخیش هم از نهاد مرد مهمان بیرون آمد. چشمش به قاچ کردن هندوانه بود و توی دلش میگفت، پس همین است. تحمل مرد به این وسواسی واقعا هم صبر ایوب می خواهد. حق دارد خانمش را روی سرش بگذارد. چقدر صبور... چقدر خوش خلق... یک اخم نکرد این همه رفت و آمد...

هنوز توی همین فکرها بود و داشت شیرینی هندوانه را زیر زبان مزه مزه می کرد که مرد بی مقدمه گفت: نه! همه اش همین هم نیست...

ما فقط یک هندوانه توی خانه داشتیم! 


بعد آرام و متین ادامه داد. عزیزجان دعوتت کردم که خودت ببینی و بروی برای همه تعریف کنی. زنی که اینطور آبروی مرا حفظ می کند، سر تا پایش را هم طلا بگیرم کم است...



  • فرشته بانو