همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صبر» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم




بین مطالب شنونده فعالمون خیلی فاصله افتاده متاسفانه، رسید به جایی که من باید برای نوشتنش یه مقدار مطالعه می کردم و همین باعث شد مدام پشت گوش بندازم. امیدوارم تو این وقفه سه ماهه نکاتش رو فراموش نکرده باشین. اگر کردین هم ایرادی نداره، این یه مهارته که قراره حسابی درونی بشه، پس حالا حالاها باهاش کار داریم و مرورش میکنیم. 

اگه یادتون باشه گام اولمون نگاه کردن بود. اینکه وقتی یکی باهامون صحبت میکنه کاملا نگاهش کنیم، حواسمونو به جای دیگه ای ندیم، تلویزیون رو نبینیم، کتاب تو دستمون رو ورق نزنیم... گام دوم رها کردن بود. قرار شد وقتی کسی داره باهامون صحبت میکنه کار قبلیمون رو رها کنیم و توجهمون رو صد درصد بدیم به اون. حواسمون پرت چیزی نباشه، دستمون بند چیزی نباشه، مشغول کاری نباشیم... رسیدیم تا گام سوم  که تشویق کردن بود. اینکه با تاییدهای کلامی و غیرکلامی، با سوال پرسیدن و اشتیاق نشون دادن نسبت به موضوع، طرف مقابل رو به ادامه صحبتش تشویق کنیم. اگه حوصله دارین به این خلاصه اکتفا نکنین و یه بار دیگه کامل نکته های هر گام رو بخونین.

اما میرسیم به گام چهارم. اسمش رو گذاشتم صبوری کردن، چون قراره تحمل ما رو محک بزنه. یه خانمی رو میشناختم که خیلی وقتا وسط صحبت شوهرش می گفت: « نمیخواد اینقدر توضیح بدی! من میدونم میخوای چی بگی!» بعد وقتی همسرش با حرص میگفت نه تو نمیدونی، خیلی باافتخار ادامه میداد: « میخواستی بگی فلان... مگه نه؟» خب، اون خانم خیلی باهوش بود، حرف زدن باهاش نیاز به طول و تفصیل نداشت و لب کلام رو می گرفت، شوهرش هم زیاد مقدمه چینی می کرد، درست. اما نمی دونم چرا از هوشش تو درست کردن زندگی خانوادگیش استفاده نمی کرد!! چرا هوشش باعث نمی شد بفهمه اینکه کلام کسی رو قطع کنیم و نذاریم حرفش رو کامل بزنه چقددددر احساس اون رو نسبت به ما بد میکنه، حتی اگه حق با ما باشه و متوجه منظورش شده باشیم!

اصل حرفی که گام چهارم میخواد بزنه اینه که صبور باشین! اجازه بدین آدم های اطرافتون حرفشون رو تموم کنن، تا آخر آخر حرفشون خوب و آروم گوش کنین، جمله شون رو قطع نکنید، به خیال اینکه موضوع رو فهمیدین حرف رو ادامه ندین، اگه درد و دل شروع به راه حل دادن نکنین یا مثالای دیگه ای نزنین...

تا حالا از نزدیک با یک روانشناس حرفه ای برخورد کردین؟ اینطور که من شنیدم یکی از اصلی ترین مهارت های یک روانشناس گوش دادنه. اونا اغلب آروم و با طمانینه میشینن و با خیال راحت به حرفای شما گوش میدن. اینقدر رفتارشون و حالت صورتشون آروم و باحوصله ست که مخاطبشون رو مطمئن میکنه طرف مقابل هیچ عجله ای برای تموم شدن حرف اون نداره، حتی انگار حرفی هم نداره، فقط هست تا اون حرف بزنه. خیلی از جلسات گرون قیمت مشاوره صرفا وقف شنیدن میشه. فقط شنیدن. شنیدن کامل و باحوصله ای که اگه به دقت انجام بشه خیلی از اوقات راه حل و راهکار هم از وسط حرفای مراجعه کننده درمیاد. یعنی خودش علت مشکل رو می فهمه، راه حلش رو پیدا میکنه و نقش اصلی مشاور فقط این بوده که با صبوری و خوب گوش دادنش اجازه بده اون فکرش رو منظم کنه، افکارش رو خالی کنه، راحت بشه. 

یه وقتایی کار سخت تر میشه طرف داره حرف اشتباهی میزنه یا با حرفاش برای درخواست غیرمنطقی ای زمینه چینی میکنه، اینطور وقتا هم صبور باشین. زود قضاوت نکنین، زود انتقاد نکنین، زود نگین نه اشتباهه! نه نمیشه! مثلا همسرتون داره مقدمه چینی میکنه تا از شما بخواد برای آخر هفته دوستاش رو دعوت کنین. جواب شما منفیه به هر دلیلی، وسط حرفش نگین نه نمیشه، خودت که میدونی آخر هفته... اجازه بدین حرفش رو کامل تموم کنه و بعد دلایلتون رو بیارین. وقتی میخوایم نظر یکی نقد کنیم یا خواسته ش رو رد کنیم، حداقل لطفی که میتونیم بهش بکنیم اینه که لااقل حرفش رو کامل گوش کنیم. نه؟ اینجوری ناراحتی اون بابت واکنش منفی شما هم کمتر میشه. نسبت به زمانی که احساس میکنه حتی نتونسته کامل حرفش رو بزنه!

یک کتابی هست به اسم «توحید مفضل» اینکه چقدر خوندنی و جذابه به کنار، تو صفحات اولش من یه چیزی خوندم که هیچ وقت شیرینی خوندنش از یادم نرفت. یکی از یاران امام صادق(ع) حرف های یکی از ملحدان زمان رو میشنوه. داشته حرف های نامربوطی رو به خدا نسبت میداده. جوش میاره و حسابی میتوپه بهش و کلی حرف میزنه. عصبانیتش که تموم شد اون مرد میگه مگه تو شاگرد جعفر بن محمد نیستی؟ اون اینطوری جواب ما رو نمیده. اجازه میده حرف بزنیم. اینقدر سکوت میکنه و با آرامش گوش میکنه که مطمئن میشیم حرفی برای گفتن نداره و نمیتونه از خودش دفاع کنه. همه حرفامون رو که زدیم، خالی که شدیم... شروع میکنه، آروم و مستدل و منطقی. با کوتاهترین عبارات استدلال هامون رو باطل میکنه...

نقل به مضمون بود البته. خودتون تو کتاب بخونید. من خیلی سال قبل خوندم ولی از همون موقع تصویر شیرین و دوست داشتنی ای که این جملات از امام صادق(ع) پیش چشمم ترسیم کرد از ذهنم نرفت.

چی میشه اگه ما هم گوش کردنمون، یک کم شبیه اماممون باشه؟



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


وسط های لیست تقریبا بلند و بالایم نوشته بودم: یک و نیم کیلو سبزی خوردن. 

همسرم آمد. بدوبدو خریدها را گذاشت خانه و رفت که به کارش برسد. وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم. یک و نیم کیلو نبود. از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد. حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بی خیال کمتر میگذارم سر سفره. سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد. بعله. تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون نایلون خرید را هم خیس کرده بود. در بهت و عصبانیت ماندم. از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود!!

یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟!

بعد بی خیال شدم. توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم ، فکر کردم: شب که آمد یک تذکر حسابی می دهم!

کم کم همان طور که سعی میکردم چیز قابل خوردنی از ان تو دست و پا کنم - که نمی شد!- هی با مساله ور رفتم. همسرم طبق معمول عجله داشته...طبق معمول خریدش را درست نگاه نکرده...طبق معمول حواسش به لیست نبوده... عصبانیتم هم کمتر می شد. 

بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن. 

 رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده. ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش کنم. ارزش ندارد غرغر کنم. ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی. همین. 

 

دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟؟؟ ، وسط کارهایش، خیلی بی اعتنا، گذرا و آرام، مثل یک نکته بی اهمیت فقط به همسرش گفت:

راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود. یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه. 

تمام. 

همسرم هم در ادامه گفت: آره میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری، دیگه نخواد سبزی هم پاک کنی.

آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد. 


  • فرشته بانو