همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۱۱ مطلب با موضوع «نصیحت ها» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سر مسئله ای از خانواده خودم دلگیر بودم. کی را داشتم که خودم را پیشش سبک کنم؟ هی چشمم کشیده شد سمت تلفن که زنگ بزنم به همسرم و با او درد و دل کنم. می دانستم که او بهتر از هرکس می فهمدم یا آرامم می کند. ولی یک خط قرمز بزرگ بین من و تلفن کشیده شده بود، یک قانون تجربی و عاقلانه: «هیچ وقت از خانواده خودت با همسرت دردودل نکن. بدی هایشان را به او نگو. در کوتاه مدت آرام و سبک می شوی ولی بعدها حتما ضررش را در رابطه خودتان با هم، رابطه آنها با هم خواهی دید!» یادم آمد تا به حال چند بار این خط قرمز را زیر پا گذاشته ام و سبک شدم و در تمام آن بارها، دیر یا زود پشیمان شدم. دست هایم را مشت کردم و همسر را از لیست تو ذهنم خط زدم. نفر بعدی مشاور عاقل دلسوز بی طرف غریبه ای بود که راهنمایی ام کند. چه خیال خامی. این وقت روز از کجا باید پیدایش می کردم؟ با خودم فکر کردم باید یکی از این آدم ها برای این وقت های استیصال پیدا کنم و این گزینه هم خود به خود خط خورد. نفر بعدی یکی از دوستانم بود. فکر کردم گوشی را برمیدارم، زنگ میزنم، حرف می زنیم و سبک می شوم. من تعریف می کنم و او تعریف می کند... چندان به نظر بد نمی رسید. آدم های مختلف هی توی ذهنم چشمک زدند، ولی همان موقع با خودم فکر کردم آخرش چی؟ فایده این دردودل ها چیست وقتی یکی تو می گویی و دو تا او و مدام هم راتایید می کنید و آخ گفتی... خدا صبرت بده... حواله می کنید و تهش راه حلی که پیدا نکردی هیچ، بار غصه های توی دلت هم بیشتر شده، حق به جانب تر هم شده ای... غیر از این حرف ها، هیچ وقت دوست نداشتم جزییات رابطه ام با خانواده ام، با همسرم، را فقط به خاطر یک دردودل کردن آنی، یک سبک شدن موقتی، روی داریه بریزم و همه جا جار بزنم. با همه جذاب بودنش این گزینه هم خط خورد. گزینه بعدی سخت بود ولی به نظر منطقی تر می آمد. گوشی را بردارم و زنگ بزنم به خودشان. رک و راست حرف هایم را بگویم، گلایه هایم را مطرح کنم. ته تهش ناراحت می شوند و می رنجند دیگر. تصورشان از من بد می شود. خب بشود، به جایش درکم می کنند... سخت بود ولی. عادت به این کار نداشتم. داشتم همه جوانبش را بررسی می کردم که یکدفعه زنگ خطر توی ذهنم به صدا درآمد: هرچند خیلی وقت ها مطرح کردن مشکل با خود آدمی که باهاش مسئله داری بهترین راه حل ممکن است، ولی الان وقتش نیست! الان تو رنجیده و عصبانی هستی. هنوز خودت تحلیل درستی از اتفاق نداری. ابعاد مشکل برایت واضح نیست، توی موقعیتی نیستی که منطقی صحبت کنی. بیشتر نیاز به دردودل داری... و اینطور وقت ها صحبت کردن با خود طرف، بدتر همه چیز را به هم میریزد و بعدها از کلی از حرف هایت پشیمان می شوی. وقتی دیگر نمی شوی کاریش کرد و آبی است که ریخته شده. 

پس باید چکار می کردم؟ دلم از حجم غصه و مغزم از شدت فکرهای درهم داشت می ترکید. چطور باید خودم را آرام می کردم؟

راه حل آخر جذاب نبود، آسان نبود ولی از همه منطقی تر بود. لپتاپم را روشن کردم، یک صفحه تازه ورد باز کردم. چند لحظه به سفیدی صفحه پیش رویم چشم دوختم و بعد تایپ کردم: امروز که با مادرم صحبت کردم حسابی رنجیدم.

یکی اینتر زد و پرسید: چرا؟

- چون از من توقعاتی دارد که درست نیست، چون هیچ وقت درکم نکرده، چون کسی من را نمی بیند. 

سوی عاقل درونم نوشت: بیشتر بچه ها همین مشکلو با پدر و مادراشون دارن، نه؟

- خب آره. 

- پس تنها نیستی و مشکل شایعیه. حالا دقیق تعریف کن چی شده؟

دقیقه های بعد را من نوشتم و او نوشت. من گفتم و او گفت. توی حرف هم پریدیم و برای هم مثال زدیم. بعد چشم باز کردم و دیدم هم سبک شدم هم راه حل پیدا کردم و از همه بهتر یک دوست جدید دارم: خود عاقلم!

 

« به تنهایی از پس خیلی از مشکلات برمی آییم، فقط اگر بلد باشیم با آن منِ عاقلِ درونمان گفت و گو کنیم... »


  • فرشته بانو

گلخانه

۲۸
تیر

بسم الله الرحمن الرحیم



زندگی مشترک اینطور نیست که بنایی را بسازی و بعد رهایش کنی به امان خدا. تا سال های سال  ستون هایش مقاوم باشد و لوله ها نشتی نکند و نمای ساختمان هم خراب نشود. اتفاقا زندگی مشترک بیشتر شبیه ساختن یک گلخانه است. پر از گل های زیبا و حال خوب کن و چشم نواز. اما حساس. آب و کودشان باید به راه باشد. دمای هوا و رطوبت را مرتب چک کنی. نهایت غافل شدنت می تواند چند روز باشد و بعد باید دوباره پرانرژی برگردی. هرس کنی، قلمه بزنی، بکاری… حتی نوازش کنی. زندگی مشترک اتوبوس بین راهی نیست که سوار شوی و چشم هایت را ببندی تا کمک راننده فریاد بزند که رسیدید. ماشین لوکس خوش فرمانی است. فقط نکته اش این است که تو راننده اش هستی. استراحتگاه جاده ای و توقف های کوتاه هم دارد اما خدانکند موقع رانندگی یک لحظه چشم روی هم بگذاری. چشمت باید به جاده باشد و فرمان را محکم بچسبی. مخصوصا وقت هایی که سرعت زندگی و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره اش بیشتر از حد معمول است. مخصوصا وقت هایی که جاده شلوغ است، ناهموار می شود…  صاحب آن گلخانه زیبا یا راننده آن ماشین لوکس خوش دست، اتفاقا آدم های خوشبختی هستند. مراقبت،چیزی از خوشبختی شان کم نمی کند. برعکس داشته هایشان را عزیزتر می کند، زندگی شان را پرنشاط تر می کند. 

 

فقط باید همان اول اراده کنیم که نگذاریم زندگی روی دور رکود بیفتد. برای حفظ داشته هایمان زحمت بکشیم. 

آدم های زحمت کش همیشه بیشتر از بقیه از دنیا لذت می برند.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



تصور کنید یک روز بعد از ظهر، مشغول رسیدگی به کارهای خانه هستید که آیفون زنگ می خورد. مرد پشت در به شما می گوید یک بسته سفارشی دارید که باید تحویلش بگیرد. گیج و متعجب در را باز می کنید و از دیدن یک دسته گل زیبا و باسلیقه حیرت زده می شوید. بعد روی کارت کوچک دسته گل، خط همسرتان و جمله محبت آمیزش را می بینید و حسابی ذوق می کنید.

.

کاری به این ندارم که این رویا چقدر دست یافتنی است. سوال من چیز دیگری است. بعد همه این اتفاق ها فکر میکنید چقدر بتوانید لذت این تجربه را توی دلتان نگه دارید؟ همان روز زنگ نمی زنید برای بهترین دوستتان تعریف کنید؟ یا به خواهرتان خبر دهید. یا عکسش را بگیرید و توی گروه تلگرامی دوستانتان بگذارید؟ با یک جمله عاشقانه و ماوقع ماجرا در اینستاگرامتان منتشر کنید؟... خوب فکر کنید چند بخش از لذتی که ما از اتفاقات می بریم به خود آن اتفاق مربوط است و چند بخش دیگر را در نشان دادن آن به دیگران جست و جو میکنیم؟

ته این خصوصیات را که بگیری میرسی به زندگی های تهی شده. شادی های مصنوعی. زندگی عکسی. همه چیز برای عکس، برای ثبت. برای تعریف کردن و منتظر واکنش و به به و چه چه بقیه ماندن. پیج هایی پر از عکس غذا و سفر و خوشی. انگار اگر نتوانیم خوشبختی یا خوشحالی مان را برای بقیه تعریف کنیم، اصلا مزه نمی دهد. از سفره نهار و شام و میز صبحانه و تزیینات مهمانی مان عکس میگیریم برای گروه های آشپزی. از هدیه ها و جشن ها و تولدها و لباس هایمان حتی، برای اینستاگرام. توی دنیای این روزهای ما زن ها اتفاقات از خوشی تهی شده اند. فقط نشان دادن است که خوشحالی می آورد.

بحث من الان، نه چشم هایی است که با دیدن یا شنیدن خوشبختی ما رنگ حسرت بگیرد، نه مقایسه هایی که بنیان خیلی زندگی ها و آرامش روانی افراد را به باد می دهد و شروعش با حرف ها و عکس ها و خاطره ها و تعریف های ما از زندگی و شوهر و بچه و ... مان است، نه بیهودگی و واتلاف وقتی که در این زنجیره های بی پایان به نمایش گذاشتن وجود دارد. 
بحث من اتفاقا خیلی ساده تر، مهم تر و خودخواهانه تر است: با عادت به نمایش دادن خوشی ها، لذت درک آن خوشی را از خودمان میگیریم. کمتر احساسش میکنیم. بلد نیستیم برای خود آن لحظه، برای زیبایی آن اتفاق، خوشحال شویم. خوشحالی منوط می شود به گفتن و تعریف کردن آن برای بقیه. غذای خوش رنگ و لعاب تزیین شده مان وقتی بهمان می چسبد که قبل هرچیز عکسش را جایی منتشر کنیم، وگرنه تمام مدت دیردیرمان می شود برای به اشتراک گذاشتن عکس و دستور پختش.

یاد بگیریم برای خودمان زندگی کنیم. در لحظه زندگی کنیم. درهای بهشت کوچکمان را به روی همه ببندیم و از اتفاقات خوب به خاطر خود آن اتفاقات لذت ببریم، نه به خاطر قابلیتی که در به نمایش گذاشته شدن برای بقیه دارند. آدم هایی که شادی ها و خاطره ها و سورپرایزها را برای خودشان نگه میدارند آدم های شادتر، پرآرامش تر و خوشبخت تری هستند که فرصت تجربه کردن لذت واقعی را به خودشان داده اند.

حالا به ماجرای اول فکر کنید. می توانید این خاطره شیرین را فقط برای خودتان نگه دارید؟ فقط و فقط برای خودتان. حتی نه به امید تعریف کردن آن برای بچه هایتان... بعد هروقت دوباره یادش می افتید ته دلتان حسابی ذوق کنید و غرق حس خوب خوشبختی شوید؟

چه خوب گفته اند که ارزش هر آدم، به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد... و ما چقدر این روزها با این جمله غریبه شده ایم.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



الحمدالله در سال های اخیر طب سنتی خیلی خوب در کشور ما جاافتاده و اثربخشی و درستیش به همه ثابت شده. یک نکته ای که خیلی وقته میخوام در وبلاگ بهش اشاره کنم همین استفاده از نسخه های طب سنتی در درمان خیلی از مشکلات خانوادگیه. حتی اگر مطالعه کمی درباره این علوم داشته باشید حتما میدونید که از نظر این طب، روح و جسم ما و حتی اعضای مختلف جسممون با هم در ارتباطند. نمیشه اثر بیماری های جسمی در روح منعکس نشه یا حتی برعکس. (نمونه هایی مثل حسادت که جسم رو هم از بین میبره و ...) از اون طرف نمیشه پوست شما جوش بزنه و با چندتا کرم و صابون و ... بشه این بیماری رو برای همیشه از بین برد. چون مشکل در جای دیگه ای هست که خودش رو به شکل جوش و آکنه روی پوست نشون داده، یا ریزش مو و ... خلاصه از نظر این علم همه این ها یک زنجیره به هم پیوسته ست و خیلی وقت ها ما با درمان موضعی همون مشکلی که حاد شده میخواهیم به نتیجه برسیم که قطعا نتایج کوتاه مدت میگیریم یا فایده ای نداره و یا یک بخش دیگر ضرر بیشتری میبیند. 

بحث درباره طب سنتی زیاده، اما بخشی که مدنظر من بود خیلی از مشکلات اخلاقی و رفتاری تو خانواده هاست که شاید استفاده از نسخه های ساده گیاهی و خوراکی یا پرهیزات مشخص برای درمانشون بسیار بسیار آسون تر از تلاش برای تغییر رفتار خودمون، همسرمون یا بچه هامون باشه. 

مثلا زود عصبانی شدن آقایون یا پرخاش گری نوجوان ها یکی از مشکلات شایعه. تلاش برای تغییر رفتار اون فرد چه از طرف خودش باشه چه اطرافیانش واقعا دشواره. اما یک سری پرهیزات غذایی ساده مثل کم کردن ادویه، غذاهای تند و با طبع گرم، یا نوشیدن برخی دمنوش های خوش طعم یا اضافه کردن یه سری مواد غذایی به برنامه روزانه و ... میتونه چندبرابر تلاش های شما و خود اون فرد نتیجه بده. 

افسردگی، بی حوصلگی، حتی تنبلی و کسلی، کم بودن میل جنسی، خستگی مفرط، وسواس های فکری یا عملی... و خیلی از مشکلات دیگه ای که امروز دچارش هستیم نسخه های ساده و در دسترسی تو طب سنتی داره. فکر میکنم خیلی خوبه اگر کنار بقیه تلاش هایی که برای برطرف کردن اون رفتار میکنیم، عمل به چندتا نسخه ساده طب سنتی رو هم بگنجانیم. نیاز به مطب و دکتر خاصی هم نیست، در این حد، اینترنت پر از دستورات خوب و بی ضرره که با یک سرچ ساده پیدا میکنید. 

قرار هم نیست معجزه کند، فقط میخواهد کمی کارمان را ساده تر کند. 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



زندگی خوب بدون زحمت به دست نمیاد! 

 

روی این جمله خیلی باید فکر کرد، خیلی باید کار کرد. این جمله رو خیلی باید بولد کرد، پررنگ کرد، یاد داد... تو ناخودآگاه ما جاافتاده که برای هرچیزی باید زحمت بکشیم. از همون بچگی برای نمره خوب درس می خوندیم، برای قبولی کنکور، برای موفقیت تو هر رشته فوق برنامه ای که انتخاب کرده بودیم چه رشته ورزشی بود، چه هنری... بعد از شب بیداری ها و تست زدن ها و آزمون آزمایشی دادن های کنکور، وارد دانشگاه شدیم. از حالا به بعد باید برای فارغ التحصیلی زحمت می کشیدیم، برای معدل الف، برای نمره گرفتن، تحقیق نوشتن، بعد برای مقاطع بالاتر اگه خوندیم... یا اونایی که شاغل شدن برای شغلشون. برای رضایت کارفرما، برای پیشرفت شغلی... اینا رو پذیرفته بودیم. نمره خوب، کار خوب، درس خوب، اثر هنری خوب، رتبه خوب، موفقیت اجتماعی خوب... بدون زحمت به دست نمیاد. خیلی راحت، خیلی طبیعی، بدون هیچ چک و چونه ای تلاش تو این حوزه ها رو قبول کرده بودیم. 

اما نمیدونم چی شده که به زندگی خانوادگی که میرسه کسی توقع زحمت نداره. این فکر اشتباه از کجا اومده و تو ذهن ما جا خوش کرده که ازدواج میکنیم که همه چی بهتر بشه. بله بهتر میشه، مثل دانشگاه رفتن، مثل سر کار رفتن... ولی این بهتر شدن، راحت تر شدن لازمه ش یه زحمتیه. مثل همون دانشگاه رفتن... مثل سر کار رفتن. 

ولی انگار به زندگی که میرسه انگار قرار نیست زحمتی باشه. میخوایم خودمون باشیم با همون اخلاقای گذشته، همون عادت های گذشته... همون تنبلی های گذشته... به علاوه کلی خواسته و آرزو و خیال برای یک زندگی رویایی. بعد هم که نمیشه همه کاسه چه کنم دستشون میگیرن. چی بود این ازدواج؟ چرا کسی نگفت انقدر سخته؟ چرا اونجوری نیست که فکر می کردیم...

ما آدم تلاش کردن نیستیم!

یعنی هستیم ها، همون خانم شاغل، برای رضایت رییس و قوانین محیط کارش شش صبح بیدار میشه تا هفت و نیم برسه سر کار، هر روز هفته... سخته، خیلی سخت. ولی تلاش میکنه برای حفظ چیزی که میخواد. برای پیشرفت تو شغلش. رسیدن به اون ایده آل شغلی که مدنظرشه. اما همون خانم اگر خونه دار باشه شش صبح بیدار نمیشه برای همسرش صبحانه حاضر کنه. چه چیزی مگر تغییر کرده؟ ازدواج و زندگی مشترک هم یک فضای و زمینه جدیده، که دنبال موفقیت و پیشرفت هستیم توش. پس باید تلاش کنیم، باید به خاطر از یک سری خوشی ها و راحتی هامون بزنیم تا یه خوشی ها و راحتی های دیگه ای پیدا کنیم. اما یه تفکر غلط خیلی وقته تو ذهن ما جاافتاده، اینکه زندگی باید بدون زحمت خوب باشه!

همون خانم از شب قبل حواسش هست لباسش شسته باشه، اتو باشه، مرتب باشه برای سر کار. هزینه میکنه برای مرتب بودن سر کارش. ابروهاش پرنباشه. صورتش مرتب باشه... اما به لباس تو خونه که میرسه، هرچی راحتم بپوشم. هرچی دم دسته بپوشم... میخواد رنگاش با هم بیاد یانه، شلوارش زانو افتاده باشه یا نه، دامنش قدیمی باشه یا نه... تکراری باشه یا نه.. شوهرم دوست داشته باشه یا نه... اصلا شوهرم چی دوست داره؟ لباس رسمی سر کارمون رو میدونیم. رنگ  واندازه و فرم... اما نمیدونیم لباسی که شوهرمون دوست داره چیه؟ مگه خونه یه حوزه جدید نیست؟ که میخوایم توش موفق بشیم و به آرزوهامون برسیم؟ رویاهامون درباره زندگی محقق کنیم. چرا واسه این یکی تلاش نمیکنیم؟

یک خانم شاغل رو تصور کند که میخواد ارتقای رتبه بگیره تو شرکت محل کارش. چقدر وقت میذاره، چقدر تلاش میکنه، همه فکر و ذکرش میشه اون موفقیت، ایده میزنه، مشورت میگیره، توانایی هاش رو زیاد میکنه، قابلیت هاشو افزایش میده... این عزم جدی، اگه تو زندگی خانوادگی بود، قدرت این رو داشت که یک زندگی در حال طلاق رو نجات بده، چه برسه به خوب کردن یک زندگی معمولی... فقط مشکل اینه که به زندگی خانوادگی که میرسه همه چی باید خودش خوب باشه... خودش خوب بشه... و اگر نشه و نباشه تقصیر هرکسی هست جز ما. 

همه مشکل همین جاست. ما آدم تلاش کردن برای زندگی مشترک نیستیم. شاید چون اصلا تا امروز نمیدونستیم که برای زندگی مشترک هم باید تلاش کرد. همون طور که موفقیت تو کار بدون زحمت به دست نمیاد و اگه بیاد هم پایداری و دوامی نداره، خوشبختی تو زندگی مشترک هم بدون تلاش به دست نمیاد و اگه بیاد، مثل روزهای عقد و ماه عسل و یکی دوسال اول زندگی، این هم دوامی نداره. اگه با زحمت و تلاشمون حفظ و تثبیتش نکنیم. 

گره کور ماجرا همین جاست. اینکه باید برای خودمون جابندازیم که برای داشتن یک زندگی شیرین. یه رابطه عاشقانه با همسرمون، یه خونه گرم و شاد و پرخنده... باید تلاش کنیم. حسابی هم تلاش کنیم. بعد تو لحظه لحظه زندگیمون از نتیجه این تلاش لذت ببریم. 

ضرورت زحمت و وقت گذاشتن و استقامت نشون دادن رو که پذیرفتیم بقیه راه خیلی سخت نیست. هزارتا کتاب و فیلم و مشاوره و سخنرانی و مطلب هست که خیلی واضح بهمون یاد میده چیکار کنیم تا همه چیز همون طوری بشه که میخوایم. 

آدم های خوشبختی که اطرافتون میبینید دو حالت دارن. یا در یک خوشبختی موقتی هستن، مثل کسانی که اوایل ازدواجشونه و اون اوایل تازگی دو طرف و ذوق و شوق انقدر هست که دوطرف چشم روی عادت های بد و موارد اختلاف زا ببندن و فقط از بودن با هم لذت ببرن.  مثل آدمی که اتفاقی یک شغل خوب پیدا کرده، موفقیت شغلیش موقتیه اگه با زحمت و تلاش خودش اون شغل رو نگه نداره. 

و یا دارن برای تداوم خوشبختی شون هر روز زحمت میکشن. زحمتی که ما نمیبینیم و فقط غبطه خوشبختی شون رو میخوریم. مثل فرق شاگرد معمولی کلاس با شاگرد اول... تنبلی ها و سرخوشی های اون با زحمتا و خوندن های این. 

حالت دیگه ای وجود نداره. مطمین باشین.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



یکی از خصوصیات مشترک خیلی از ما آدم ها پروژه ای کار کردن است. دلمان میخواهد کاری را که شروع کردیم، موضوعی که فکرمان را مشغول کرده... را با هر جان کندن و سختی ای که هست بالاخره (تمام) کنیم. پرونده اش بسته شود. آن نفس عمیق و آخیش آخر را هم بکشیم و استراحت کنیم تا پروژه بعدی. 

ولی واقعیت زندگی این نیست. زندگی موضوعات زیادی دارد که از ما توجه مستمر می خواهد، تا آخر عمر. فهمیدن این نکته و پذیرفتن این واقعیت راز خیلی از موفقیت هاست. 

یکی از همین موضوعات، همسرداری است. ممکن است من یک بازه چندماهه برای خودم درنظر بگیرم، چندتا کتاب خوب درباره زندگی مشترک بخوانم، کلاس بروم، سی دی گوش کنم، تمرین کنم... نتیجه این مدت قطعا تا مدت ها زندگی مشترک، خودم، اخلاقم، همسرم و ... را شارژ می کند ولی تقریبا سال بعد همان موقع ها دوباره باید مطالعه را شروع کنم. حتی همان کتاب های قبلی، همان کلاس های قبلی، سی دی های قبلی... از یک جایی به بعد خیلی هم لازم نیست دنبال حرف جدید باشیم. ولی همان قبلی ها حتما باید تکرار شود تا دوباره قدرت تنظیم رفتار ما را پیدا کند. 

لازم نیست کل سال کتاب رازهایی درباره مردان یا زن کامل کنار دستمان باشد، ولی سالی، دوسالی یکبار خوب است دوباره از این کتاب ها بخوانیم. همان کتاب های قبلی را بخوانیم، همان جمله هایی که زیرشان را خط کشیده ایم... غر نزنید... مرد را بپذیرید... تحسین کنید... به خودتان برسید... به آشپزی اهمیت بدهید... 

همین حرف های ساده معمولی که همه مان حفظیم باید تکرار شود، یادآوری شود. این تلنگرها رمز موفقیت رابطه است. مثل آبیاری مداوم یک گلدان که تر و تازه بماند.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



 

اصلا سبزی پاک کردن تنهایی هیچ جوره نمی چسبد. سبزی رفیق صحبت می خواهد. که روفرشی پهن کنید، کنار هم روی زمین بنشینید؛ به کهنه بودن نعناها و زود زرد شدن شاهی غر بزنید و آنقدر از زمین و آسمان و این و آن تعریف کنید که آخر سر نفهمید چطور چندکیلو سبزی پاک شده پیش پایتان است. 

ولی توی دنیای شلوغ پلوغ و تنهای امروز، اگر مجال سبزی خریدن و سبزی پاک کردنی هم پیدا شد، رفیق صحبتش را از کجا جور کنیم؟ و از آن سخت تر که چطور اهلش را گیر بیاوریم که دوکیلو سبزی پاک کردنمان نشود اندازه دو دفتر غیبت و حرف مردم؟

من یک خانم باجی جان دارم که برایم شکل مادربزرگ های مهربان قصه هاست. همان قدر دوست داشتنی، همان قدر نورانی، همان قدر مهربان و صبور و دلسوز. سیاست و عاقلی اش حرف ندارد. دست های چروکیده اش آنقدر ورزیده است که می داند چطور تره ها را سریع دسته کند، سر و تهش را بزند و و یک اندازه خرد کند بریزد توی تشت. انگشت های کشیده اش انگار مو را از ماست بکشند بیرون، تند تند سیاه ها و پلاسیده های ساقه ریحان ها را جدا می کنند و تا من به خودم بیایم و فکرم را از قرمزی خوشرنگ تربچه ها و سفیدی صدفی پیازچه ها بتکانم، نصف سبزی ها را تمام کرده. 

خانم باجی جان، روی فرشته گون درون من است. مادربزرگ وقت های تنهایی و بی حوصلگی. که بنشینی کنار دستش و همان طور که دسته های سبزی را از هم جدا میکنی، دسته دسته غصه های درونت را بریزی بیرون. از زمین و زمان و آدم ها و کارهایشان تعریف کنی. غر بزنی، شکایت کنی و او هی لبخند بپاشد به صورتت و همان طور که قربان صدقه ات می رود آرامت کند. که عزیزکم، دخترکم غصه نخور. دنیا همینه. تو بساز، تو ببخش، تو خوب باش...

تو هی خیره سری کنی که دیگر خسته شدم و مگر من چه هیزم تری به این آدم ها فروخته ام و او هی دلداری ات بدهد که می فهممت. می دانم. حق داری ولی چه میشود کرد؟ باز هم بگذر. باز هم نبین و ببخش. 

ناامیدانه سربلندکنی که خانم باجی جان مگر دفعه آخر است؟ مگر کسی قدر خوبی ها را می داند؟ مگر بخشیدن ما اخلاق آدم ها را درست می کند؟ و خانم باجی جان صادقانه زل بزند توی چشم هایت که نه قربانت بروم. دفعه آخر نیست. هرکس هم که بگوید دفعه آخر است دروغ گفته. رسم دنیا همین است. که هی ببخشی و هی تکرار کنند، هی بگذری و هی متوقع شوند. ولی چه کارش می شود کرد؟ تو بزرگ باش. تو دل نبند. تو خانومی کن...

سبزی خوردن های خوش آب و رنگ را که زیر شیر آب می گیرم تا گل و لایشان شسته شود، به خانم باجی جان فکر می کنم. به آن روی فرشته گون درونم. به آن مهربانی نهفته که فقط گاه گاهی بلد است سر بیرون بیاورد و همان گاه گاه ها هم بیشتر از هر دوست و رفیق و مشاوری آرامم می کند. 

خانم باجی جان رفته و من به اندازه تمام ریحان های بنفش عالم توی سرم چرخ خورده: مرنجان و مرنج.


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خانم صاحبخانه ما آدم خیلی خوبی است. وضع مالی خیلی خوبی دارند و زندگی شان کاملا مرفه است. وسط حرف ها و خاطره ها و نصیحت کردن هایش من چندتا نکته خیلی خوب گرفتم که فکر میکنم از عوامل مهم این وضع خوب باشد و کاملا هم به خانم خانه ربط دارد. 

اول اینکه یک بار حرف دورریختنی ها شده بود. مطمئن و قاطع گفت من هیچچچچی دور ریز ندارم. با اینکه دوتا پسر دارد و هر روز نهار و شام مقدار زیادی غذا درست می کند میگفت هیچی دورریز ندارم. پرسیدم چطور؟ گفت تا بشه میخوریم. به این و اون میدم. اگه چند روز موند و خورده نشد، میریزم تو ظرف راه میفتم تو کوچه ها فقیری، نیازمندی چیزی پیدا میکنم بهش میدم. ( در ادامه گفت پیاده روی هم میشه، ورزش هم هست!) اگه کم مونده باشه که نشه به کسی داد میبرم بالای پشت بوم برنجاش رو میریزم برای پرنده ها (دیده بودم چندقاشق برنج توی ظرف را که بالای جاکفشی میگذاشت. نگو برای این کار بوده.) گوجه داشته باشه شل بشه سریع پوره میکنم تو فریزر برای سوپ یا غذا. میوه ها اگه شل بشه (گفت ما میوه شل نمیخوریم) سریع یه سینی کوچیک لواشک میکنم، پوره میکنم، مربا میکنم... حتی نون هامون هم گاهی که بیات میشه، میذارم تو نایلون تو فریزر برای یه وقتی که آبگوشت داریم (با نون بیات خوشمزه تره) و ...

خلاصه با این وضع خوب و بااینکه اصلا آدم خسیسی نیست به شدت مراقب برکت هاست. هیچی دورریز نداره و من مطمئنم بخش عمده ای از برکت زندگی پررفاهشان مال همین سخت گیری ها و تدابیر خانم خانه در استفاده  از همه نعمت های خداست. 

یک بار مقدار کمی از یک ماده غذایی مانده بود، از من پرسید به نظرت چکارش کنم؟ گفتم بی خیال اینکه ارزشی نداره بریزید دور. (خیلی کم بودها! یعنی ارزش ریالیش زیر پانصد تومن میشد، کار مشخصی هم نمیشد باهاش کرد. مثلا پنیر نبود که خورده شه) گفت: نه!!! من نمیتونم دور بریزم. به خاطر پولش نیست ها! دلم نمیاد. وقتی با خودم فکر میکنم چقدر انرژی و هزینه گذاشته شده تا این تهیه بشه، به دست من برسه، اصلا به خودم اجازه نمیدم یه ذره ش رو هم دور بریزم. عصری همان قاطی یک کیک خوشمزه شده بود که برای ما هم آورد.

احترام به نعمت ها برکت را فوق العاده زیاد می کند توی زندگی. 

 

این روزها همه از وضع اقتصادی گله می کنند. از بی پولی...گرانی... همسرمان بیرون خانه تلاش میکند، ما هم داخل خانه تلاش کنیم. همین کارهای ساده برکت را مهمان سفره هایمان می کند…




شما چه راهکارهایی برای صرفه جویی دارید؟




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


* نهارمون آماده شده. دارم میرم بکشم تو ظرف که گوشیم زنگ میخوره. جواب میدم. یکی از دوستانه که کاری داره، یه فکری میکنم. میدونم خیلی طول نمیشکه ولی قبل از اینکه صحبتش اصلیش رو شروع کنه خیلی مودب و مهربون میگم ما الان میخوایم نهار بخوریم. اگه میشه نیم ساعت دیگه زنگ بزن. قبول میکنه و خداحافظی میکنه.

همسر من منتظره که غذا رو ببرم. کار دوستم شاید ده دقیقه طول بکشه. مهم نیست. مهم اینه که الان وقت نهار ماست و کسی که این ساعت زنگ میزنه باید آماده باه که شاید طرف مقابل نتونه جوابگو باشه.

 

* یکی از دوستام اومده خونه مون. قراره تا عصر بمونن. همسرم سرکاره. وسط صحبت ها میرسونم که همسرم شش و هفت میاد. یه کاری پیش میاد و موندنش طولانی میشه و ازون طرف هم همسرم یه ساعت دیرتر میاد. حالا مثلا ساعت هشته. از اول قرارداشت برای برگشتن آژانس بگیره. حالا خیلی ضمنی میرسونه که اگه یه ساعت دیگه بمونه شوهرش میتونه بیاد دنبالش. موندم تعارف کنم یا نه. یه فکری میکنم و اصلا به روی خودم نمیارم. آژانس میگیره و میره. 

همسرم از سر کار اومده. خسته ست. قطعا اینجور وقتا دوست داره بدون اینکه از حضور یه مهمون معذب باشه تو خونه ش بچرخه، استراحت کنه...غذا بخوره. اگه دوستم بمونه من همش باید کنارش باشم. نمیتونم درست به همسرم برسم. از اون طرف دوستم میدونست که همسرم این ساعت میاد. برنامه ش رو ریخته بود و من نباید برای جیب مردم دلسوزی کنم. 

 

* رفتیم یه جلسه ای. یکی از دوستام و همسرش رو هم می بینیم. آخرای جلسه همسرش میره. شبکاره. دوستم می مونه و ما. جلسه دیر تموم میشه. نگرانم که دوستم چطور میخواد برگرده خونه. بهش میگم حالا چطوری میخوای برگردی؟ میگه به بدبختی! حدس میزنم اگه تعارف کنم بیاد خونه مون قبول کنه. یه فکری میکنم. اصلا تعارف نمیکنم بیاد خونه مون. فقط میگم ما تا دم مترو باهات میایم. 

درسته که این ساعت تا خونه رفتن براش سخته، خطرناکه یا هرچی. درسته که دوستمه ولی قبل من خودش و شوهرش باید به فکر این نکته ها باشن. مثلا خودش هم قبل تاریکی از جلسه بیاد بیرون. یا آژانس بگیره یا هماهنگ کنه یکی بیاد دنبالش. من نسبت به برنامه های بعدی اون مسئول نیستم وقتی خودش به فکر نبوده و حتی با من هماهنگ نبوده. اگه به همسرم بگم بیاد خونه ما احتمالا قبول میکنه. ولی ته دلش هم دوست داره؟ یه شام خوشمزه پختم. قراره با هم برگردیم خونه و شام بخوریم و استراحت کنیم. اینجوری همه برنامه هامون به هم میریزه. من مسئول بی دقتی بقیه تو برنامه هاشون نیستم.

 

* واسه یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده. حالش خوب نیست. میخواد زنگ بزنه برای مشورت. حدس میزنم تلفنش طولانی بشه. همسرم خونه ست. یه فکری میکنم. به دوستم میگم الان موقعیتش رو ندارم. صبر میکنم تا وقت فوتبال. حالا میتونم با خیال راحت برم توی اتاق و یک ساعت با تلفن صحبت کنم. حالا دیگه نبودنم کنار همسرم ناراحتش نمیکنه. 

 طولانی تلفن صحبت کردن یک نفر توی خونه برای همه آزاردهنده ست. حتی اگر برم توی اتاق هم نبودنم همسرم رو اذیت میکنه. اون اومده خونه که پیش من باشه. صبح تا عصر که سرکاره من ساعت ها وقت دارم برای حرف زدن و تلفن و کارهای شخصیم. درست نیست این ساعت ها رو هم به این کارها برسم. بقیه هم اینو درک میکنن. حتی اگه اون شب فوتبال نداشته باشه، مشکلی ندارم که بگم همسرم خونه ست و من نمیتونم الان صحبت کنم.

 

* یکی از دوستام یه کار واجب داره. زنگ میزنه  و بی مقدمه می پرسه فردا خونه ای؟ راستشو میگم: آره. میگه پس میشه من بیام با هم فلان کار رو انجام بدیم؟ یه فکری میکنم و میگم بذار با همسرم هماهنگ کنم، ببینم برنامه فرداش چطوریه؟ کی برمیگرده... اگه امکانش بود که بیای بهت خبر میدم. 

 

* چندتا از بچه های کارشناسی دور هم جمع شدن. زنگ زنگ که پاشو بیا. از قبل هم گفته بودم که اگه همسرم خونه باشه من نمیام. حالا یکیشون زنگ زده که یه جوری جیم شو. خیلی بی تعارف میگم بحث جیم شدن نیست. وقتی همسرم خونه می مونه تا کاراشو انجام بده بودن من براش مهمه. تنهایی اذیت میشه. میخوام بتونه به کاراش برسه و می مونم. ذره ای برام مهم نیست که بگن فلانی بی معرفته یا شوهر ذلیله یا هرچی. 

 

* چندتا از دوستای خوبم با هم قرار پارک گذاشتن. بهم میگن فردا فلان ساعت. زنگ میزنم به همسرم و برنامه ش رو میپرسم. خبر میدم که فردا نمیتونم. کلا هم عصر همسرم زودمیاد من نمیتونم بعدازظهرها بیام ولی شما برنامه تون رو به هم نزنین. گوش نمیکنن به خاطر من روز و ساعتش رو عوض میکنن. با خوشحالی و خیال جمع میرم و یه کیک خوشمزه هم براشون میپزم. 

 

* مامانم اصرار داره که برم پیشش. سرش شلوغه و باید کمکش کنم. از اون طرف همسرم اینجا تنها می مونه. نمیگم نمیام...نمیتونم... ولی تاجای ممکن با روضه خوندن هام از کارام و تنهایی همسرم، رفتنم رو عقب میندازم. ازون طرف هم سعی میکنم اولین فرصت برگردم. اونا میگن اینقدر جوش همسرت رو نزن! حالا یه مدت نباشی. قاطع میگم اون تنهایی اذیت میشه، حوصله ش سرمیره، زندگیش به هم میریزه و من نمیتونم برای یه مدت طولانی پیشش نباشم. به کارای مامانم اینها میرسم. ولی اولین فرصت هم برمیگردم خونه م. 

 

هیچ کدوم از این حرف ها و مثال ها ربطی به پست هایی که درباره اطاعت و احترام نوشتم نداره. این اصلا یه موضوع جداست. بحث زندگی مشترک. حتی اگه دوتا همخونه باشیم یه حقوقی نسبت به هم داریم. تصمیم هامون، قرارهامون، تعارف هامون...رو برنامه های اون یکی دیگه هم اثر میذاره. پس فقط نباید خودمون رو ببینیم. حتی اجازه نداریم تنهایی فداکاری کنیم. اون هم باید مایل به این وقت گذاشتن برای بقیه باشه. 

زن و شوهر که با هم پیمان زندگی مشترک میبندن نسبت به هم مسئولیت پیدا میکنن. اینکه جمع دونفره، سه نفره، چهارنفره ...شون همیشه براشون از همه چی و همه کس مهم تر باشه. 

آرامش و رضایت اون جمع مهم تر باشه. 

حتی اگه همیشه آدم از خودگذشته و فداکاری بودین حالا خیلی اجازه فداکاری و دست و دلبازی تو روابط رو ندارین. چون ناخودآگاه دارین برای زندگی و برنامه های یک نفر دیگه هم تصمیم میگیرین. 

اولین وظیفه شما اینه که حقوق و آرامش اون حفظ بشه. بعد میتونین هرقدر دلتون خواست فداکاری کنین. 

کم نبودن زن های خوب ومهربونی به خاطر فداکاری های نابه جا زندگیشون از هم پاشیده. اینقدر به خانواده شون رسیدن که زندگی خوبشون به فنا رفته...اینقدر برای مشکلات دور و بری ها غصه خوردن که همسرشون رفته شادی رو از یه جایی بیرون خونه پیدا کنه...

یه وقتایی نمیگم خشن...ولی باید عاقل بود. 

بیشتر از بقیه براشون جوش نزنیم و آرامش خانواده مون رو فدای تعارف و دلسوزی های بی مورد نکنیم. 






  • فرشته بانو

یک آرزوی قشنگ

۲۹
شهریور
بسم الله الرحمن الرحیم

یک زمانی زیاد با خودم فکر میکردم کاش مردها که توی جمع های مردانه می نشینند کارهای خوب یاد همسرم بدهند. مثلا دوست همسرم نصیحتش کند کمتر به خانمت نه بگو، به حرفش گوش کن، زیاد بگردانش، هدیه بخر برایش... چه میدانم از همین حرف ها. آخر آدم از هم جنس خودش بهتر حرف شنوی دارد. 

بعد یکبار، فکر کردم شاید همین، آرزوی همسر دوستانم باشد. مثلا یک وقت هایی با خودشان بگویند، کاش این بار که خانمم در این جمع زنانه می نشیند، حرف های خوب یادش دهند، کارهای خوب، کاش دوستش به او بگوید کمتر غر بزند، کاش یکی خوبی هایم - که نمی بیند- را به چشمش بیاورد...کاش فلان دوستش یادش دهد کمتر خرج کند، با خانواده ام مهربان باشد...

خوب می توانستم تصور کنم که مردها، ته ته دلشان چقدر ممنون همچین زن هایی هستند. چیزی که خودم مدت ها آرزویش را داشتم. 

بعد تصمیم گرفتم آرزوی برآورده شده مردهای دور و برم باشم. دوستی که به جای تایید و همدردی های بیخود، به جای تو راست میگی و وای چه جوری تحمل میکنی و خدا صبرت بده... نیمه پر لیوان را نشانش دهم و از مهربانی بگویم، از گذشت، از خوش خلقی، خوش زبانی. 

کاش می شد جمع های زنانه را طوری کنیم که مردها چشم بکشند برای روزهای مهمانی هامان. که بعدش یک فرشته نو شده، رِفرِش شده، تحویل بگیرند :)

 

 


  • فرشته بانو