همسر بهشتی

۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


 تو دلت مثل ساحلی آرام، دل من پر خروش و مواج است

من به آرامش تو محتاجم، ساحل آرامگاه امواج است


من زنم، ساقه‌ای که می‌شکند تندباد غمی اگر بوزد

تو ولی استواری‌ات از سرو … سبزی‌ات آرزوی هر کاج است


باد دیروز روسری مرا … عشق از من قرار را امروز …

راست می‌گفت مادرم انگار: فصل پاییز، فصل تاراج است


فصل پاییز، فصل خوبی نیست بی تو اما بهار هم حتی …

خسته از فصل‌های فاصله عشق، او به یک فصل تازه محتاج است

*
کولی امروز توی دستم خوند: «یه زمستون سخت تو راهه»

من دلم با تو قرصه اما تو …؟ تو دلت چند مرده حلاجه؟


مژگان عباسلو


بسم الله الرحمن الرحیم


چگونه در خیابانهای تهران زنده میمانم؟

مرا در خانه قلبی هست...با آن زنده میمانم

مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست

که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده میمانم

هوای دیگری دارم... نفسهای من اینجا نیست

اگر با دود و دم در این خیابان زنده میمانم

شرابی خانگی دائم رگم را گرم میدارد

که با سکرش زمستان تا زمستان زنده میمانم

بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم

بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده میمانم



محمدمهدی سیار