همسر بهشتی

۶ مطلب با موضوع «اسلام قشنگ ما» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. خیلی ها توی کامنت ها خواسته بودند باز هم درباره همسرداری بنویسم. خودم هم دوست داشتم. مدت ها بود درباره همسرداری چیز خاصی ننوشته بودم، دلیلش این بود که حرف جدیدی برای گفتن نداشتم، مطالب اینجا برنامه ریزی شده نیست. تجربه هاییه که دارم زندگی شون میکنم. فکرهاییه که در طول روز میان و میرن و اگه به نتیجه ای برسن اینجا با شما به اشتراک میذارم. حالا بالاخره بعد مدت ها یه پست درباره شوهرداری داریم! :)

راستش من مدتی به این فکر میکردم که مهم ترین کارکرد و فایده یک ازدواج موفق برای زن و مرد چی میتونه باشه؟ چی باید باشه؟ توی دنیای الان آدم ها برای چی ازدواج میکنن؟ مخصوصا مردها. چی به سمت ازدواج می کشوندشون وقتی این همه زحمت و خرج و مخارج و مسئولیت داره؟

جوابم رو قرآن داده بود (لتسکنوا الیها) مهم ترین کارکرد ازدواج مخصوصا برای مردها آرامشه. اصلی ترین خواسته شون از همسرشون آرامشه. حالا که روابط بازتر از گذشته ست و سن ازدواج بالا رفته و ضرورتش کمتر از قبل احساس میشه، باز هم خیلی از آدم ها دنبال ازدواجن. چرا؟ چون (آرامش) فقط با ازدواجه که به دست میاد. روابط باز خارج از چارچوب خانواده شاید لذت و تنوع و سرگرمی رو تامین کنه، اما آرامش نداره. و برای همینه که توی کشورهای خارجی که تعهدات مذهبی ندارن، توی کشور خودمون بین آدم هایی که تقیدی به دین ندارن، باز هم همه پایان موفق یک رابطه رو در ازدواج می بینن. 

وقتی جواب سوالم رو پیدا کردم، با خودم فکر کردم حالا من، چقدر تونستم همسرم رو به این هدف برسونم؟ اگر ازدواج کرده که به آرامش برسه، من چقدر آرامش بخش بودم؟

اما یک خونه که توش آرامش موج میزنه، یک زن که میتونه مردش رو آرام کنه، چه شکلیه؟ چه ویژگی هایی داره؟

این موضوع پس ذهنم بود و توی رفتارهای روزانه دنبال مصادیقش می گشتم. یکی از اولین چیزهایی که بهش رسیدم، نظم و آراستگی خونه بود. همه خوبی های دنیا هم اگر در من جمع بود، توی یک خونه آشفته و به هم ریخته... ذره ای نمود پیدا نمی کرد. انگار من فقط من نبودم، من خونه بودم... یاد معنای کلمه ام افتادم، پایه و اساس هرچیز. من و خونه یکی بودیم. 

بعد رسیدم به خودم، خوش رویی، آراستگی ظاهری و لباس مرتب، آرامش درونی که خودش رو توی لحن حرف زدن و حرکات و حتی راه رفتن نشون بده، لبخند زدن حتی ... یک زن آرامش بخش این شکلی بود. حتی بوی یه عطر ثابت ملایم به مشامم رسید. که زودتر از لبخندم خودش رو به همسرم نشون بده. 

بعد رسیدم به مصادیق دیگه آرامش، دیدم مهم ترین جلوه آرامش در طول روز وقتیه که همسر از سر کار برمیگرده، تصویری که توی اون لحظات اولیه از من و خونه و رفتارم میبینه، اتیکت اون روز منه. وقتی همسرم از سر کار برمیگشت من چه شکلی بودم؟ غذام حاضر بود یا داشتم بدوبدو کارهای شام رو میکردم، خودم و دخترم مرتب و آراسته بودیم یا حواسمون به خودمون نبود؟ خونه چه شکلی بود؟ حال و روحیه من چه شکلی بود؟ مهربون و پرانرژی یا خسته و کلافه و آشفته ؟

به خودم گفتم حتی اگه خسته و کلافه ای، بذار برای بعد نیم ساعت اول، به هرزحمتی که هست، نیم ساعت اول خوش رو و خوش برخورد و شاد و آراسته باش. بذار اتیکت آرامش بخشی روی اون روزت بخوره. مردی که توی نیم ساعت اول ورودش به خونه آرامش رو دریافت کنه، زن و بچه های شاد آراسته ببینه، خونه مرتب ببینه، غذاش حاضر باشه و لبخند رو لب اعضای خانواده ش نشسته باشه، اونقدر شارژ میشه که بعد بتونه خستگی هات رو جبران کنه. اصلا انعکاس همین آرامش بخشی به خود آدم میرسه، و از نو شارژ میشه ...

اینا چیزایی بود که من بهش رسیدم. تجربه کردم و از درستیش مطمئن شدم.رسیدن به کلیدواژه آرامش کارم رو خیلی راحت کرد. وظیفه اصلیم رو تو خونه پیدا کردم. چه در قبال همسرم، چه دخترم. فکر و ذکر این روزهای من در همسرداری آرامش بخشیه، آرامش بخش بودن خودم، و خونه م. اولویتم در زندگی شده این. خیلی وقت ها برنامه هام رو با همین معیار می سنجم، اگه فلان جا برم، اگه فلان کار رو قبول کنم، اگه فلان برنامه رو بچینم ... چقدر به آرامش خودم و خونه م لطمه میزنه؟ نمیگم هیچ کاری نکنیم، خودمون و اطرافیان رو نبینیم ها. میگم فقط حواسمون به اون آرامشه باشه. اینکه هر انتخاب، هرکار چقدر بهش لطمه میزنه، چقدر اون لطمه جبران پذیره، چقدر اون کار ارزش اون لطمه رو داره، چکار میشه کرد که آرامش صدمه کمتری ببینه، چه تمهیداتی میشه کرد، چطور میشه جبرانش کرد ...

وقتی درگیر مسائل و مشکلات اطرافیان میشم، وقتی میخوام فعالیت های اجتماعی کنم، حتی وقتی قراره نقش دختری رو برای پدر و مادرم ایفا کنم، سعی میکنم حواسم به این باشه که مهم ترین کار من الان آرامش بخش بودن برای همسرمه. چه جوری این کارها رو بکنم، چطور تنظیمشون کنم، جرح و تعریلشون کنم که به اون وظیفه کمترین خدشه رو وارد کنه؟

آرامش خونه برای من نظم و مرتب بودنشه، چیزی که با وجود یک بچه کوچیک حفظش خیلی سخته، و غذای باسلیقه آماده خونگی، شامی که ساعت هفت شب حاضر باشه نه اینکه تازه فکر کنم چی درست کنم، ظرف میوه ای که چیده شده باشه، چای یا دمنوش عصرونه ای که یک کیک خونگی، یا هنر زنانه چاشنیش کرده باشم ...

ادامه آیه رو همه مون حفظیم (و جعل بینکم موده و رحمه)، من ایمان آوردم به اینکه اون محبت و علاقه ای که از همسرم توقع دارم، اون توجه و اهمیتی که میخوام، همه نتیجه این آرامش بخش بودنه. انعکاس آرامشی که بهش میدم میشه محبتی که انتظارشو دارم. خلاصه اینکه راه اینکه بیشتر دوستم داشته باشه رو پیدا کردم ؛)


شما چقدر خودتون رو آرامش بخش میدونید؟ مصادیق آرامش بخش بودن یک زن برای همسرش رو تو چی میدونید؟ برامون بنویسید که با هم بحث رو کامل کنیم. 



سم الله الرحمن الرحیم

 

 

امروز با خودم فکر میکردم کاش یکی هم پیدا میشد قصه ما را بنویسد. توی این دنیای پرهیاهو، وسط ماجرای پر سوز و گداز رمان ها، بین همه حکایت هایی که از دوست داشتن گفته اند و شنیده ایم، جای قصه ما زیادی خالی است عزیز…

امروز باخودم فکر میکردم کاش یکی قصه ما را مینوشت. من را می نوشت و همه آن شب بیداری های عارفانه. لابه لای کتاب ها. خیره به ماه روی بالکن کوچک اتاقم. من را مینوشت و دفترهایی که از قطعه های اشعار زیبایی که خوانده بودم پر میشد و کسی را نداشتم که مخاطبشان باشد. من را مینوشت روی آن تخت چوبی ساده، کنار شوفاژ با دسته کتاب هایی که هر روز کم و زیاد می شدند. با صفحاتشان به خواب می رفتم و لابه لای جمله هایشان چشم باز می کردم. من را با آن میز همیشه شلوغ و نامرتب. با برنامه کارهای انجام نشده. من را مینوشت وقتی غروب ها از دانشگاه برمی گشتم و سوز پاییزی کوچه ها را تنها قدم می زدم.  من را مینوشت وقتی بهارها دیوانه می شدم و عشقم نصیب هیچ بنی بشری نمی شد. عوضش تا دلت بخواهد بنفشه ها و قاصدک ها و شاخه های توت دانشگاه از محبتم سیراب می شدند. من وقتی دست دلم را محکم گرفته بودم که نیفتد، چشم دلم را خوب باز کرده بودم که پایش نلغزد، من وقتی توی راهروهای دانشگاه سر به زیر راه می رفتم و زیر لب ذکر «یا حافظ» می گرفتم.  من وقتی حواسم به صدای خنده ام، به رنگ روسری ام، به آدم های دور و برم بود… من وقتی به جای صورت به شانه استاد نگاه می کردم، تا مجبور نبودم حرف نمی زدم، کنفرانس نمی دادم و همیشه هنرمندانه خودم را در سایه نگه داشته بودم. من، وقتی حواسم بود که مردی منتظر من است و باید برایش پاک بمانم. چشمم، دلم، روحم و احساسم. کاش یکی قصه آن دخترکی را می نوشت که سر صبح، قبل کلاس هشت صبح، گوشی سیاه تلفن عمومی را گرفته بود دستش و همان طور که برگ های حیاط دانشکده را زیر پا له می کرد شماره آن کارشناس مذهبی را گرفته بود. پر از اضطراب و سوال و تردید بود و حالا به امید رسیدن به جواب، بوق های آزاد آن طرف خط را می شمرد. تا بالاخره تمام شد و صدای پدرانه مرد روحانی توی گوشی پیچید. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که به جای گلایه از شکست عشقی و عشق یک طرفه و راه حل خواستن برای راضی کردن پدر و مادر به ازدواج با هم کلاسی، از ترسش می گفت. از آدم هایی که توی دانشگاه دیده بود، از پسرهایی که هیچ کدام شبیه مرد سربه زیر رویاهایش نبودند و حالا کاخ آرزوهایش داشت فرومی ریخت. کاش یکی از دردودل های دخترکی می نوشت که به مردها بدبین شده بود، به خواستگارها، از کجا معلوم یکی شکل همین پسرهای بی قید و بند هم کلاسی نباشند که صدای خنده های بلندشان با دخترها همه سالن را برداشته بود. کاش یکی حرف های سر صبح مرد روحانی را قصه می کرد. وقتی آرام و مطمین فقط یک سوال از دخترک پرسیده بود: شما خودتون در ارتباط با نامحرم چطور هستید؟ و دخترک که انگار سوز پاییزی دانشکده و خلوتی سر صبح حیاط و کابین زرد تلفن عمومی و حتی مخاطبی که کیلومترها دورتر پشت تلفن بود، برایش شده بودند شاهدهای محکمه عدل الهی. دخترکی که یک آن فکر کرد نمی تواند دروغ بگوید. مکث کرد، سکوت کرد و با تمام صداقتی که داشت مردد لب زد من… من … همه تلاشمو میکنم. همین جواب انگار برای مرد روحانی کافی بود. که لبخندی بزند که هرچند دخترک نمی دید، از تن صدایش حس میکرد و کوتاه مختصر جواب دهد: پس مطمین باشید یکی هم پیدا میشه که مثل شما همه تلاشش رو بکنه… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد گذاشتن گوشی روی ابرها راه می رفت. قدم های بلند برمی داشت. همه وجودش شادی و آرامش شده بود. و تا کلاس پرواز کرد. همان جمله کوتاه انگار آب سردی باشد بر همه ترس ها و غصه هایش. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد آن تماس دیگر خیلی بیشتر از قبل حواسش به خودش بود، به حجابش، به تن صدایش، به نگاه هایش… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که دو سال سر به زیر رفت و آمد و دلش بند هیچ کسی نشد. 

امروز با خودم فکر می کردم کاش یکی هم پیدا می شد قصه ما را بنویسد عزیز. قصه تو را بنویسد وقتی خیابان های شهر غریبه را تنها گز می کردی. قصه پسرکی که در شلوغی دانشگاه چشمش همیشه پی کفش هایش بود. دوستانش از روبه رو می آمدند و تا می توانستند با دست و صورت شکلک در می آوردند. شاید متوجهشان شود. و آنقدر مثل همیشه چشمش به موزاییک های حیاط چسبیده بود که تا صدایشان را از یک قدمی نمی شنید، متوجهشان نمی شد. کاش یکی پیدا می شد قصه تو را بنویسد، وقتی توی راهروهای دانشکده از ترس استشمام عطر نامحرم با دهان نفس می کشیدی، وقتی توی آزمایشگاه  تمرین ها را عددسازی نمی کردی و تا آخرین نفر می ماندی تا توی گزارش کارت دروغ ننویسی، وقتی حرص همه هم گروهی هایت در می آمد. کاش یکی هم پیدا می شد قصه تو را بنویسد. وقتی تابستان های کشدار سخنرانی را پلی می کردی و هنسفری به گوش میرفتی سراغ حیاط بزرگ خانه تان. آب دادن به درخت ها، رسیدگی به گل ها… وقتی هی گوش می کردی، فکر می کردی و خودت را بزرگ می کردی. 

امروز با خودم فکر می کردم وسط این همه قصه عشقی پرماجرا، کاش یکی هم داستان ساده ما را می نوشت. بی بحران، بی تنش، بی تعلیق. وقتی توی حرم، نزدیک ضریح رفته بودی سجده و پشت هم تکرار کرده بودی: استخیرالله خیرا… وقتی چند ساعت بعد با آن کت و شلوار خاکستری روبه روی من نشسته بودی. و من که مثل همه خواستگارهای قبل زل زده بودم به جوراب هایت. وقتی برگه سوال هایت را درآوری. تو پرسیدی، من پرسیدم. تو گفتی، من گفتم. تو تعریف کردی، من تعریف کردم. وقتی توی تمام آن دقیقه ها گوش بچه بازیگوش دلمان را محکم گرفته بودیم که خوشمزگی نکند، سر به هوایی نکند، اجازه دهد «عقل» به کارش برسد… کاش یکی قصه ما را می نوشت وقتی به محض بیرون آمدن از خانه ما به مادرت گفته بودی عالی. بیست بیست. و من چندساعت بعدش، توی جلسه قرآن نشسته بودم چفت دوست صمیمی ام و آرام گفته بودم خیلی خوب بود. فکر کنم همین بشه…

کاش یکی قصه مارا می نوشت وقتی تو برگشته بودی دانشگاهت و من مانده بودم و امتحاناتم. بعد یک روز جمعه، مادرت زنگ زده بود خانه مان و اجازه خواسته بود تلفنی بقیه صحبت هایمان را ادامه دهیم. چند دقیقه بعدش تو زنگ زده بودی. پسرکی که روی نیمکت زرد نشسته بود و خودش را توی تلفن معرفی می کرد. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بااسترس و پر از هیجان تلفن به دست وسط شلوغی اتاق همیشه نامرتبش ایستاده بود و نمی دانست چه بپرسد. کاش یکی قصه پسرکی را می نوشت که بین درخت های چنار پارک روبه روی خوابگاهش راه می رفت و از خودش می گفت…

می دانی عزیز. قصه زیاد خوانده ام. همه عشق های پر سوز و گداز دارند و معشوق های آن چنانی. داستان یک خطی ما پیش آنها زیادی ساده است. مایی که نه شکست عشقی خوردیم نه شب بیداری های عاشقانه کشیدیم، نه گریه های در فراق یار کردیم… مایی که منتظر ماندیم تا آنی که باید بیاید. وقتی آمد، وقتی شناختیمش. دستمان را توی دستش گذاشتیم، دل به دلش دادیم و عاشقش شدیم. کاش یکی قصه شعرهای عاشقانه ای که تو برای من گفتی، متن های عاشقانه ای که من برایت نوشتم… کاش یکی قصه عمق محبت ما را هم می نوشت. 

«و من آیاته ان خلق لکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه»



بسم الله الرحمن الرحیم


اولین بار که رفتم مکه، دوم دبیرستان بودم. قبلش از خیلی سال قبل آرزوی مکه رفتن داشتم و همه این سال ها به سه حاجت مستجابی فکر میکردم که هر آدمی موقع دیدن کعبه دارد. میتوانید تصور کنید که توی این سال ها این سه حاجت چقدر بالا و پایین شده بود، چقدر بزرگ و کوچک شده بود و تا آن دم رفتن، هنوز هم مردد بودم. سه حاجت مستجاب! کم اتفاقی نیست. 

یکیش که قطعا فرج امام عصر(عج) بود، این را می دانستم، اما دوتای بعدی... گزینه های زیادی وجود داشت. همان اواخر، وقتی از همه محبت ها و عاشقانه ها و یکی بودن های امیرالمومنین(ع) و حضرت فاطمه(س) میشنیدم، یک دعای خوب پیدا کرده بودم که زیاد میگفتم: خدایا یک «علی» قسمت من کن که «فاطمه» اش باشم! موقع رفتن به مکه هم به همین دعا فکر میکردم. چقدر زندگی خوب داشتن، خوشبخت بودن برایم مهم بود. این دعا چه دعای خوبی بود برای آن خواسته. حاجت سوم هم هنوز بین چند گزینه مردد بود. 

رفتم و رسیدم و سر از سجده برداشتم و برای اولین بار چشمم افتاد به کعبه. دعاهایم یادم افتاد :

اللهم عجل لولیک الفرج

آمدم دعای دوم را بگویم. هی توی ذهنم چرخ خورد. ولی هرکار کردم به زبانم نمی آمد. هی فکر میکردم وقتی درد به این بزرگی هست، حاجت به این بزرگی هست، حاجت های کوچک من چه اهمیتی دارد؟ چه ارزشی دارد. توی همان لحظه انگار اندازه چندسال بزرگ شده بودم. دوباره زبانم باز شد:

اللهم عجل لولیک الفرج

آخرین فرصت بود. هی به حاجتم فکر کردم. به این که چقدر آرزوی یک زندگی شیرین دارم. به این که چقدر خوشبختی خانوادگی برایم مهم است. دوبار برای فرج دعا کرده بودم. همان یکبار را هم خیلی ها نمی کنند. هی خواستم دعای خودم را بگویم ...هی خواستم...اما نشد. دوباره گفتم:

اللهم عجل لولیک الفرج. 

 

الان خیلی سال از آن روز میگذرد. امروز یکدفعه یاد آن لحظه و سه دعایی افتادم که توی این سال ها هیچ وقت از انتخابش پشیمان نشدم. بعد به زندگی ام، به خوشبختی ام و به آرامشم نگاه کردم. انگار این روزهای من استجابت همان دعای به زبان نیامده بود. بعد یک لحظه فکر کردم شاید آن روز که سه حاجتم را بخشیدم به دعای مهم فرج ایشان، خود امام زمان(عج) برایم دعا کرده بودند. برای آن حاجت مهم توی دلم که آخر هم نگفتم. 

 

نمی دانم تا امشب چندنفر اینجا را می خوانند. فقط خواستم بگویم بچه ها، امشب شب دعاهای بزرگ است. دعای اصلی را فراموش نکنیم. که اگر از ته دل برای درد اصلی، برای غصه اصلی، دعا کنیم، خود اقا برای حاجت های کوچک و بزرگ توی دلمان دعا می کنند. 

که فرمودند:

اکثروا الدعا لتعجیل الفرج فانّ ذلک فرجکم. 

برای تعجیل فرج زیاد دعا کنید که گشایش کارهای شما هم در همان است!



بسم الله الرحمن الرحیم


وقتی تصمیم گرفتیم بچه دار شویم، به همسرم گفتم بیا این دعا را از این به بعد زیاد بخوانیم:

ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجعلنا للمتقین اماما (آیه 74 سوره فرقان)

دعایی بود که خودم دوران تجرد زیاد در قنوت هایم میخواندم و حالا از نتیجه اش راضی بودم. 

بعد مدتی در قنوت و غیر قنوت آیه را خواندن، یک روز همسرم گفت: از وقتی این آیه رو میخونم علاقه م بهت بیشتر شده. درسته که ما این آیه رو به نیت بچه خوندیم ولی فکر میکنم چون توش ازواج هم داره ناخودآگاه رو روابطمون هم اثر گذاشته!

 احساس اون لحظه من هم که در اون لحظه گفتن نداره. 

 


پینوشت: ترجمه روان آیه اینه که خدایا همسر و فرزندانی به من بده که نور چشمم باشند. 

یکی از مفسران در معنای «قرة اعین» میگفت، وقتی کسی را آنقدر دوست داشته باشی که با دیدنش اشک شوق در چشمت جمع شود، عرب به این می گوید: قرة عین!

بسم الله الرحمن الرحیم


ان شاالله خیلی زود زیارت اربعین قسمت همه شما بشه و از نزدیک لمس کنید چی میگم. اون غرق شدن تو موج زائران اباعبدالله رو بچشید. «لبیک یا حسین» رو از ته دل با بقیه زائرها فریاد بزنید. اینجا و اونجا مدام بشنوید «ابد ولله ما ننسی حسینا ... ابد ولله ما ننسی حسینا» و دلتون غنج بره. یه قوله که زائران اربعین به حضرت فاطمه(س) میدن: به خدا قسم تا ابد حسینت رو فراموش نمی کنیم... و در نهایت تو چشم تک تک اون جمعیت میلیونی ببینید که «حب الحسین اجننی» : عشق حسین دیوانه ام کرده... 

ان شاالله حس کنید، ببینید... به همین زودی. غرق بشید به همین زودی.

به یاد همه دوستان گل مجاری بودم. همه جا به نیابتتون سلام دادم، زیارت نامه خوندم، نماز خوندم. برای زندگی هاتون دعا کردم. ان شاالله که قبول بشه. 

اما خیلی دلم میخواست از این سفر یه سوغات بیارم برای شما. نمیدونستم چی ولی تو فکرم بود. یه سوغات برای همسر بهشتی. اما ایده ای نداشتم براش. توی سه روز پیاده روی، یک روز نزدیکی های ظهر بود و ما راه می رفتیم. قرار گذاشته بودیم تو اون مرحله تا یک ستون مشخص بریم. هنوز مونده بود تا اون ستون. کم مونده بود ولی مونده بود که پیشخوانی اذان رو شنیدیم. مونده بودیم چه کار کنیم. از یک طرف برامون مهم بود طبق برنامه عمل کنیم و به اون ستون برسیم، چون همین بی برنامگی ها روی هم جمع می شد و آخر روز کلی از برنامه عقب می موندیم، از طرف دیگه چیز زیادی نمونده بود، ولی اگر می ایستادیم بعد نماز نهار بود و بعد استراحت و تاعصر کلی طول می کشید... پیشخوانی اذان بود و ما مردد راه می رفتیم. یک دفعه از یکی از موکب ها یک حدیث پخش شد. یک حدیث فوق العاده زیبا که نمیدونم تابه حال نشنیده بودم یا اینطور نشنیده بودم. یعنی تو موقعیت به گوشم نخورده بود که بشینه به دلم. حدیث رو شنیدیم و همون جا همه فکرها و برنامه ها رو کنار گذاشتیم و رفتیم به طرف نزدیکترین موکب خوب برای مقدمات نماز. اون حدیث فوق العاده که تو اون لحظه از بلندگو پخش می شد این بود:

قال الصادق علیه السلام: « امتحنوا شیعتنا عند مواقیت الصلاة »

همون جا، همون لحظه، وسط پیاده روی اربعین به خودم گفتم من این حدیث رو سوغات می برم برای خواننده های همسر بهشتی. این حدیث که خیلی به جانم نشست. 

چقدر خوب میشه اگه همین الان همین جا با هم تصمیم بگیریم که مراقب وقت های نمازمون باشیم. مواقب اول وقت خوندن همه نمازهامون باشیم. این قرارهای دسته جمعی برای من خیلی مفید بوده تا حالا. پشتم گرم میشه به شماها. تنهایی اراده آدم سست میشه. این یه قرار دلیه. اصراری به اعلامش هم نیست. من از الان تصمیم میگیرم. شما هم اگه دوست داشتین تصمیم بگیرین. که مثل یک شیء شکستنی مراقب وقت های نمازمون باشیم، مثل یه جواهر خیلی با ارزش حواسمون بهشون باشه. که یه وقت از دست نره. از دست ندیم. 

من نرم افزار بادصبا رو از بازار دانلود کردم و از اون استفاده میکنم. برنامه خیلی کاملی هست که حتی زمان فضیلت نماز عصر و عشا رو هم داره. اگر سیستم عامل گوشی تون اندرویده حتما توصیه ش میکنم. 


بسم الله الرحمن الرحیم 



خیلی آرام می شوم این حدیث را که می خوانم . انگار یک نفر وسط شلوغی روزها و دویدن ها و نرسیدن ها و گلایه هایم دستم را می گیرد . چند قدم می برد جلوتر . یک جاده ی سبز را نشانم می دهد و می گوید : راه تو اینجاست !

ممنونم اسماء که سوال مرا پرسیدی . 


أخرَجَ البَیهَقیُّ عن أسماءَ بِنتِ یَزیدَ الأنصاریّةِ :

أنّها أتَتِ النّبیَّ صلى الله علیه و آله و سلّم و هُو بَینَ أصحابهِ ، فقالَت : بأبی أنتَ واُمّی ! إنّی وافِدَةُ النِّساءِ إلَیکَ ، واعلَمْ نَفسی لَکَ الفِداءُ أنّهُ ما مِن امرأةٍ کائنَةٍ فی شَرقٍ ولاغَربٍ سَمِعَت بمَخرَجی هذا إلاّ وهِیَ على مِثلِ رأیِی ، إنّ اللّهَ بَعَثَکَ بالحَقِّ إلَى الرِّجالِ والنِّساءِ ، فآمَنّا بکَ وبإلهِکَ الّذی أرسَلَکَ ، وإنّا مَعشَرَ النِّساءِ مَحصوراتٌ مَقصوراتٌ ، قَواعِدُ بُیوتِکُم ومَقضى شَهَواتِکُم وحامِلاتُ أولادِکُم ، وإنّکُم مَعاشِرَ الرّجالِ فُضِّلتُم علَینا بالجُمُعةِ والجَماعاتِ وعِیادَةِ المَرضى وشُهودِ الجَنائزِ والحَجِّ بَعدَ الحَجِّ ، وأفضَلُ مِن ذلکَ الجِهادُ فی سبیلِ اللّه ، وإنّ الرّجُلَ مِنکُم إذا خَرَجَ حاجّا أو مُعتَمِرا أو مُرابِطا حَفِظنا لَکُم أموالَکُم ، وغَزَلنا لَکُمأثوابَکُم ، ورَبَّینا لَکُم أموالَکُم فما نُشارِکُکُم فی الأجرِ یا رسولَ اللّه ؟ فالتَفَتَ النّبیُّ صلى الله علیه و آله و سلّم إلى أصحابهِ بِوَجهِهِ کُلِّهِ ، ثُمّ قالَ : هَل سَمِعتُم مَقالَةَ امرأةٍ قَطُّ أحسَنَ مِن مُساءلَتِها فی أمرِ دِینِها مِن هذهِ ؟ فقالوا : یا رسولَ اللّه ، ما ظَنَنّا أنّ امرَأةً تَهتَدی إلى مِثلِ هذا ! فالتَفَتَ النَّبیُّ صلى الله علیه و آله و سلّم إلَیها ، ثُمّ قالَ لَها : انصَرفی أیَّتُها المَرأةُ ، وأعلِمی مَن خَلفَکِ مِن النِّساءِ أنّ حُسنَ تَبَعُّلِ إحداکُنَّ لزَوجِها وطَلَبَها مَرضاتَهُ واتِّباعَها مُوافَقَتَهُ یَعدِلُ ذلکَ کُلَّهُ . فأدبَرَتِ المَرأةُ وهِی تُهَلِّلُ وتُکَبِّرُ استِبشارا .


الدرّ المنثور :

بیهقى از اسماء دختر یزید انصارى نقل مىکند که نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم - که در جمع اصحاب نشسته بود - آمد و گفت : پدر و مادرم به فدایت ! من به نمایندگى از طرف زنها نزد شما آمدهام و - فدایت شوم مىدانم که هیچ زنى در شرق و غرب عالم نیست که سخن مرا بشنود مگر این که با من هم رأى خواهد بود . خداوند تو را به حقّ ، سوى مردان و زنان فرستاد و ما هم به تو و خدایى که تو را فرستاده است ایمان آوردیم . ما طایفه زنان محدود و محصور هستیم و اساس خانههاى شما مىباشیم و خواهشهاىشما را برمىآوریم و فرزندان شما را حامله مىشویم امّا شما مردها بر ما برترىهایى دارید . مثلاً نماز جمعه و جماعت مىخوانید ، به عیادت بیماران مىروید ، تشییع جنازه مىکنید و پیاپى به زیارت حجّ مىروید و بالاتر از همه اینها ، جهاد در راه خداست . هرگاه مردى از شما براى حجّ یا عمره یا جهاد از خانه بیرون مىرود ، ما اموال شما را حفظ مىکنیم و پارچههاى لباسهایتان را مىبافیم و فرزندانتان را تربیت مىکنیم . پس ، اى رسول خدا ، آیا در اجر و ثواب شریک شما نیستیم ؟
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم کاملاً رو به اصحاب خود کرد و فرمود : آیا تا به حال شنیدهاید که زنى در پرسش از امور دین خود به این خوبى سخن بگوید ؟ عرض کردند : اى رسول خدا ، گمان نمىکردیم که زنى تا بدین پایه برسد ! 
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم رو به اسماء کرد و فرمود : اى زن ، برگرد و به زنانى که تو را به نمایندگى فرستادهاند اعلام کن که نیکو شوهردارى هر یک از شما زنان و جلب رضایت مردش و پیروى کردن از نظر موافق او (در کارى) با همه این اعمال (که براى مردان نام بردى) برابرى مىکند . اسماء در حالىکه از شادى تهلیل (لا الهالااللّه)وتکبیر (اللّه اکبر)مىگفت، برگشت.


 .الدرّ المنثور : 2 / 518 منتخب میزان الحکمة : 508