همسر بهشتی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مجردها» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم



خیلی وقت بود که میخواستم درباره دوستی و دوست ها و رابطه با آدم ها تحقیق کنم. نیاز داشتم نهج البلاغه و کلی کتاب حدیثی را بگذارم جلوم تا تکلیفم را از سیره و سخنان ائمه بپرسم. شاید ماه ها به این فکر میکردم که من باید درست و حسابی درباره این قضیه بخوانم، بنویسم، نتیجه گیری کنم ولی فرصت نمیشد. تا یک کتاب دست میگرفتم گریه های دخترم بلند میشد که با من بازی کن، حواست به من باشه. وقت های کمی هم که خواب بود به کارهای عقب افتاده خانه که کم هم نبود، می گذشت. آن فراغتی که با خیال جمع بنشینم و چندساعتی بخوانم و بنویسم و نوت بردای کنم و غرق یک موضوع شوم اصلا پیش نمی آمد. حتی نصف شب ها هم مال من نبود، خستگی یک روز طولانی به کنار، دخترم هر یکی دوساعت بیدار میشد و گریه میکرد و به زحمت باید دوباره می خواباندمش. در این اوضاع تنها چیزی که نداشتم فراغت و تمرکز برای خواندن و یادگرفتن بود. 

همان روزها بود که با خودم فکر میکردم چرا من قدر دوران تجردم رو ندانستم؟ همه آن سال هایی که منتظر بودم و دعادعا میکردم زودتر ازدواج کنم و تکلیف زندگیم معلوم شود، همه آن روزهایی که از پادرهوایی و معلوم نبودن آینده حرص میخوردم،  اتفاقا یکی از بهترین روزهای زندگی من بودند. هم به اندازه کافی بزرگ شده بودم، هم استقلال داشتم و هم هیچ مسیولیتی نداشتم. حتی شام و نهارم هم آماده بود. ته تهش باید هفته ای یکبار اتاق سه در چهارم را مرتب میکردم. مسئولیت ها و مشغولیت های آن موقع کجا و حالا که جمع و جور و مرتب نگه داشتن یک خانه هفتاد هشتاد متری، لباس شستن و غذا پختن و مهمانی دادن و … همه این ها با من است. بعد تولد دخترم هم که یک شغل تمام وقت به همه این کارهای قبلی اضافه شده. 

باز حسرت خورم و حسرت خوردم برای روزهای تجردم. چرا بیشتر استفاده نکردم؟ وقت خواندن همه کتاب های لازم آن موقع بود، که بخوانی و خط بکشی و نوت بردای … حتی اگر از من بپرسید برای بچه داری هم باید آن روزها کتاب خواند. که آرامش فکری و وقت کافی داری. وقت رفتن همه کلاس هایی که حالا باید به زحمت بین برنامه روزانه ام برایشان جا باز کنم همان وقت بود. از تقویت زبان بگیر تا مهارت هایی مثل بافتنی و خیاطی و … وقت دوست شدن با قرآن و نهج البلاغه آن دوران بود. که شب تا صبح و صبح تا شب هایش مال خودم بود. حتی وقت محبت به پدر و مادرم همان روزها بود. که پیششان بودم، وقتم آزاد بود. می توانستم با یک جاروی خانه یا شستن ظرف های شام مادرم را خوشحال کنم. چند روز در هفته غذا را من درست کنم. شب ها شانه های پدرم را ماساژ بدهم، پای صحبت هایش بنشینم، مادرم را در جمع های فامیل و مهمانی ها همراهی کنم… نه حالا که همیشه دل مشغولی خانه خودم هست و همسرم و دخترم و … و فرصت و فکرم خیلی خیلی محدود شده برای رسیدگی به آنها، حتی محبت کردن بهشان. نه حالا که محبتم قبل از بقیه نثار افراد خانواده کوچک خودم می شوم.

بعد فکر کردم چرا این دوران بعد تمام شدن مدرسه و قبل از ازدواج انقدر برای دخترها منفور است؟ چرا همه اینقدر و خسته و ناراضی و منتظر ازدواجند. هی دعا.. غصه... دعا... چرا کسی به آنها نمی گوید که در طلایی ترین روزهای زندگی تان ایستاده اید که برای همه کارهای خوب دنیا وقت و فراغت دارید. برای همه کارهایی که بعدها حسرتش را خواهید خورد. برای برداشتن توشه هایی که در سال های دور و نزدیک به کارتان می آید. از مهارت های دستی و هنرهای مختلف بگیر تا خواندن و یادگرفتن و افزایش معرفت. تا رفاقت با خدا حتی. چقدر حواس جمع برای ما متاهل های خسته و پردغدغه با بار کینه و ناراحتی های ریز و درشت از خانواده شوهر مانده که با مناجات های شبانه پر شود؟

قدر این این سال های ناب را بدانید. برای همه کارهای خوب دنیا. قدر روزهایی که شبیهش را شاید سال ها بعد در دوران بازنشستگی پیدا کنید. تازه اگر آن موقع هم پادرد و کمردرد و ضعف حافظه و نگهداری از نوه ها حوصله و توانی برایتان بگذارد. 

آخ مجردها! قدر بدانید…


سم الله الرحمن الرحیم

 

 

امروز با خودم فکر میکردم کاش یکی هم پیدا میشد قصه ما را بنویسد. توی این دنیای پرهیاهو، وسط ماجرای پر سوز و گداز رمان ها، بین همه حکایت هایی که از دوست داشتن گفته اند و شنیده ایم، جای قصه ما زیادی خالی است عزیز…

امروز باخودم فکر میکردم کاش یکی قصه ما را مینوشت. من را می نوشت و همه آن شب بیداری های عارفانه. لابه لای کتاب ها. خیره به ماه روی بالکن کوچک اتاقم. من را مینوشت و دفترهایی که از قطعه های اشعار زیبایی که خوانده بودم پر میشد و کسی را نداشتم که مخاطبشان باشد. من را مینوشت روی آن تخت چوبی ساده، کنار شوفاژ با دسته کتاب هایی که هر روز کم و زیاد می شدند. با صفحاتشان به خواب می رفتم و لابه لای جمله هایشان چشم باز می کردم. من را با آن میز همیشه شلوغ و نامرتب. با برنامه کارهای انجام نشده. من را مینوشت وقتی غروب ها از دانشگاه برمی گشتم و سوز پاییزی کوچه ها را تنها قدم می زدم.  من را مینوشت وقتی بهارها دیوانه می شدم و عشقم نصیب هیچ بنی بشری نمی شد. عوضش تا دلت بخواهد بنفشه ها و قاصدک ها و شاخه های توت دانشگاه از محبتم سیراب می شدند. من وقتی دست دلم را محکم گرفته بودم که نیفتد، چشم دلم را خوب باز کرده بودم که پایش نلغزد، من وقتی توی راهروهای دانشگاه سر به زیر راه می رفتم و زیر لب ذکر «یا حافظ» می گرفتم.  من وقتی حواسم به صدای خنده ام، به رنگ روسری ام، به آدم های دور و برم بود… من وقتی به جای صورت به شانه استاد نگاه می کردم، تا مجبور نبودم حرف نمی زدم، کنفرانس نمی دادم و همیشه هنرمندانه خودم را در سایه نگه داشته بودم. من، وقتی حواسم بود که مردی منتظر من است و باید برایش پاک بمانم. چشمم، دلم، روحم و احساسم. کاش یکی قصه آن دخترکی را می نوشت که سر صبح، قبل کلاس هشت صبح، گوشی سیاه تلفن عمومی را گرفته بود دستش و همان طور که برگ های حیاط دانشکده را زیر پا له می کرد شماره آن کارشناس مذهبی را گرفته بود. پر از اضطراب و سوال و تردید بود و حالا به امید رسیدن به جواب، بوق های آزاد آن طرف خط را می شمرد. تا بالاخره تمام شد و صدای پدرانه مرد روحانی توی گوشی پیچید. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که به جای گلایه از شکست عشقی و عشق یک طرفه و راه حل خواستن برای راضی کردن پدر و مادر به ازدواج با هم کلاسی، از ترسش می گفت. از آدم هایی که توی دانشگاه دیده بود، از پسرهایی که هیچ کدام شبیه مرد سربه زیر رویاهایش نبودند و حالا کاخ آرزوهایش داشت فرومی ریخت. کاش یکی از دردودل های دخترکی می نوشت که به مردها بدبین شده بود، به خواستگارها، از کجا معلوم یکی شکل همین پسرهای بی قید و بند هم کلاسی نباشند که صدای خنده های بلندشان با دخترها همه سالن را برداشته بود. کاش یکی حرف های سر صبح مرد روحانی را قصه می کرد. وقتی آرام و مطمین فقط یک سوال از دخترک پرسیده بود: شما خودتون در ارتباط با نامحرم چطور هستید؟ و دخترک که انگار سوز پاییزی دانشکده و خلوتی سر صبح حیاط و کابین زرد تلفن عمومی و حتی مخاطبی که کیلومترها دورتر پشت تلفن بود، برایش شده بودند شاهدهای محکمه عدل الهی. دخترکی که یک آن فکر کرد نمی تواند دروغ بگوید. مکث کرد، سکوت کرد و با تمام صداقتی که داشت مردد لب زد من… من … همه تلاشمو میکنم. همین جواب انگار برای مرد روحانی کافی بود. که لبخندی بزند که هرچند دخترک نمی دید، از تن صدایش حس میکرد و کوتاه مختصر جواب دهد: پس مطمین باشید یکی هم پیدا میشه که مثل شما همه تلاشش رو بکنه… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد گذاشتن گوشی روی ابرها راه می رفت. قدم های بلند برمی داشت. همه وجودش شادی و آرامش شده بود. و تا کلاس پرواز کرد. همان جمله کوتاه انگار آب سردی باشد بر همه ترس ها و غصه هایش. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بعد آن تماس دیگر خیلی بیشتر از قبل حواسش به خودش بود، به حجابش، به تن صدایش، به نگاه هایش… کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که دو سال سر به زیر رفت و آمد و دلش بند هیچ کسی نشد. 

امروز با خودم فکر می کردم کاش یکی هم پیدا می شد قصه ما را بنویسد عزیز. قصه تو را بنویسد وقتی خیابان های شهر غریبه را تنها گز می کردی. قصه پسرکی که در شلوغی دانشگاه چشمش همیشه پی کفش هایش بود. دوستانش از روبه رو می آمدند و تا می توانستند با دست و صورت شکلک در می آوردند. شاید متوجهشان شود. و آنقدر مثل همیشه چشمش به موزاییک های حیاط چسبیده بود که تا صدایشان را از یک قدمی نمی شنید، متوجهشان نمی شد. کاش یکی پیدا می شد قصه تو را بنویسد، وقتی توی راهروهای دانشکده از ترس استشمام عطر نامحرم با دهان نفس می کشیدی، وقتی توی آزمایشگاه  تمرین ها را عددسازی نمی کردی و تا آخرین نفر می ماندی تا توی گزارش کارت دروغ ننویسی، وقتی حرص همه هم گروهی هایت در می آمد. کاش یکی هم پیدا می شد قصه تو را بنویسد. وقتی تابستان های کشدار سخنرانی را پلی می کردی و هنسفری به گوش میرفتی سراغ حیاط بزرگ خانه تان. آب دادن به درخت ها، رسیدگی به گل ها… وقتی هی گوش می کردی، فکر می کردی و خودت را بزرگ می کردی. 

امروز با خودم فکر می کردم وسط این همه قصه عشقی پرماجرا، کاش یکی هم داستان ساده ما را می نوشت. بی بحران، بی تنش، بی تعلیق. وقتی توی حرم، نزدیک ضریح رفته بودی سجده و پشت هم تکرار کرده بودی: استخیرالله خیرا… وقتی چند ساعت بعد با آن کت و شلوار خاکستری روبه روی من نشسته بودی. و من که مثل همه خواستگارهای قبل زل زده بودم به جوراب هایت. وقتی برگه سوال هایت را درآوری. تو پرسیدی، من پرسیدم. تو گفتی، من گفتم. تو تعریف کردی، من تعریف کردم. وقتی توی تمام آن دقیقه ها گوش بچه بازیگوش دلمان را محکم گرفته بودیم که خوشمزگی نکند، سر به هوایی نکند، اجازه دهد «عقل» به کارش برسد… کاش یکی قصه ما را می نوشت وقتی به محض بیرون آمدن از خانه ما به مادرت گفته بودی عالی. بیست بیست. و من چندساعت بعدش، توی جلسه قرآن نشسته بودم چفت دوست صمیمی ام و آرام گفته بودم خیلی خوب بود. فکر کنم همین بشه…

کاش یکی قصه مارا می نوشت وقتی تو برگشته بودی دانشگاهت و من مانده بودم و امتحاناتم. بعد یک روز جمعه، مادرت زنگ زده بود خانه مان و اجازه خواسته بود تلفنی بقیه صحبت هایمان را ادامه دهیم. چند دقیقه بعدش تو زنگ زده بودی. پسرکی که روی نیمکت زرد نشسته بود و خودش را توی تلفن معرفی می کرد. کاش یکی قصه دخترکی را می نوشت که بااسترس و پر از هیجان تلفن به دست وسط شلوغی اتاق همیشه نامرتبش ایستاده بود و نمی دانست چه بپرسد. کاش یکی قصه پسرکی را می نوشت که بین درخت های چنار پارک روبه روی خوابگاهش راه می رفت و از خودش می گفت…

می دانی عزیز. قصه زیاد خوانده ام. همه عشق های پر سوز و گداز دارند و معشوق های آن چنانی. داستان یک خطی ما پیش آنها زیادی ساده است. مایی که نه شکست عشقی خوردیم نه شب بیداری های عاشقانه کشیدیم، نه گریه های در فراق یار کردیم… مایی که منتظر ماندیم تا آنی که باید بیاید. وقتی آمد، وقتی شناختیمش. دستمان را توی دستش گذاشتیم، دل به دلش دادیم و عاشقش شدیم. کاش یکی قصه شعرهای عاشقانه ای که تو برای من گفتی، متن های عاشقانه ای که من برایت نوشتم… کاش یکی قصه عمق محبت ما را هم می نوشت. 

«و من آیاته ان خلق لکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه»



بسم الله الرحمن الرحیم


یک زمانی درمورد یکی از خواستگارهام با یک عالم مذهبی صحبت میکردم. گفتم حدیثه که «اختبر عقله و دینه و ادبه»؛ « عقل و دین و ادبش را بسنج» و خوب این فرد از این نظرا خوب بوده. 

ایشون خیلی دقیق گفت، میدونی معنی لغت «اختبر» تو عربی چیه؟ اختبر نه یعنی نگاه کن، یا بررسی کن یا آزمایش کن. اختبر یعنی مو رو از ماست بکش بیرون. یعنی تو این سه زمینه حسابی تحقیق کن...حسابی آزمایش کن...حسابی پرس و جو کن.  این سه تا خیلی مهمه!

«عقل» مرد خیلی مهمه. واسه تشخیصش خیلی نمیشه شاخصه داد ولی به نظرم خود آدم میفهمه. این که سطح عقلش چقدره. عاقل تر از هم سن و سالای خودشه یا نه. عقل افراد موقع تصمیم گیری ها و از انتخاب هاشون هم معلوم میشه. از نوع حرف زدنشون و از رفتارهاشون. آدم های عاقل معمولا متینن، عجول نیستن، خیلی مطمئن حرف نمیزنن(البته مردد و دودل هم نیستن) و برای زندگیشون برنامه دارن. آدمای عاقل میتونن روابطشون رو به خوبی مدیریت کنن. قهر و دعوا کم میکنن. اغلب حدوسط رو میگیرن. افراط و تفریط نمیکنن. 

اهمیتش رو من نباید بگم. همین که اولین نکته ای هست که امام روش تاکید کردن. حتی قبل از دین مشخصه که چقد مهمه. اگه شوهرتون عاقل باشه شما کمتر با خانواده ش مشکل پیدا میکنین حتی. آدم عاقل بلده روابط رو مدیریت کنه. زندگی رو بچرخونه. 

حالا نکته مهم اینه که عقل خیلی هم ربطی به سن نداره. دیدین درمورد بعضیا میگن از سنشون بزرگترن؟ واقعا همینه. سن عقلی ادما با سن شناسنامه ایشون خیلی فرق داره. گاهی هیچ تناسبی نداره حتی. پس تو بررسی تفاوت سنی بیشتر حواستون به سن عقلی خواستگار باشه. همین آدم های عاقل و اون استثنائاتی هستن که میشه باهاشون ازدواج کرد در حالی که هم سن هستید یا حتی کوچیکترن و چندان مشکلی پیش نیاد. اگه واقعا مطمئنی این طرف خیلی عاقله...بزرگتر از سن و هم سن و سالاشه. باهاش ازدواج کن. البته  تو ازدواج های با فاصله سنی کم یا بدون فاصله سنی به هرحال مشکلاتی هست و ظرائفی که خانم باید بلد باشه و رعایت کنه تا مشکلی پیش نیاد. یعنی رفتار خانم تو این موارد خیلی تعیین کننده ادامه رابطه است که چه جوری بمونه. 

دوم «دین»ش. چقدر خوب میشد اگه ما تمام تصاویری که از یه آدم مذهبی تو ذهنمون داریم رو پاک میکردیم. و نمیذاشتیم رو قضاوت درباره دین افراد رومون تاثیر بذاره. ریش و انگشتر عقیق و تسبیح و سلام و علیک غلیظ و حتی نگاهای روبه زمین هیچ کدم نشانه دین دار بودن نیست. اصلا نیست. دین آدم ها رو باید از حیای درونیشون از اخلاق حسنه شون، از درونی بودن اعتقاداتشون، از درست عمل کردن هاشون تو بزنگاه ها، از صبر و از تواضعشون فهمید. دین آدم ها رو باید از دست و دلبازی شون موقع کار خیر یا هدیه دادن فهمید. کم نبودن آدم هایی که با آدم های به ظاهر مذهبی ازدواج کردن و از مذهب زده شدن. تو زندگی که رفتن یه چیز دیگه دیدن. خب تو چرا باید شناختت از دین اینقدر سطحی باشه؟ اختبار دین طرف اینقدر سطحی باشه که همین که با هم رفتین بیرون و موقع اذون رفت مسجد بگی خیلی خوبه. بعد ازدواج کنی ببینی نماز نمیخونه اصلا! تحقیق رو واسه چی گذاشتن؟ تحقیق درست و حسابی ها. نه اینکه زنگ بزنی به پسرعموی طرف یا دامادشون بپرسی پسر خوبیه و اون هم مشخصا بگه بله. تحقیق باید از دوستای دور و نزدیک باشه. از فامیلای دور و نزدیک. از همسایه ها. با یه دفترچه سوال ریز و درشت که بخواد هم نتونه تو جواب بعضیاش پنهان کاری کنه. مثلا بپرسین سه تا ویژگی بدش رو بگو. بالاخره باید یه چیزی بگه و همین ها مهمه. نه اینکه بپرسین ویژگی هاش رو بگو و اونم فقط تعریف کنه. 

به من باشه میگم بخش مهمی از دین اخلاقه. بخش اصلی زندگی مشترک اخلاقه و فرد مقابلتون اگه اخلاق خوبی داشت همسر خوبی میشه. تو اخلاق هم این سه تا فاکتور خیلی مهمه: صبر ، گذشت و دست و دلبازی . مردی که صبور و باگذشت نباشه، همه چیزش هم خوب باشه زندگیش باهاش سخته. گذشت خیلی مهمه واسه مرد. 

و آخر از همه هم «ادب».  کلا ادب تو دین ما خیلی مهمه. آدم رو به خیلی جاها میرسونه. البته مقصودی که دین از ادب درنظر داره با تصور سطحی ای که اغلب ما داریم خیلی فرق میکنه. متاسفانه من خیلی بلد نیستم که بخوام بیشتر بگم. اما تو همون تصور سطحی میگم حواستون خیلی به تواضع فرد باشه. زندگی با آدم متواضع راحته. آدم متواضع جلو خیلی از چیزها خودش رو به ندیدن و نشنیدن میزنه تا فرد مقابلش راحت باشه. رفت و آدم با آدم متواضع راحته. حرف زدن، برخورد کردن راحته. ادا و اصول نداره. خاکیه. لازم نیست مامانتون یک روز جوش بزنه که باز شوهر فلانی میخواد بیاد. لازم نیست بعد مهمونی رفتن ها یا مهمون اومدن ها غرهاش رو تحمل کنی بابت برخوردای درست یا نادرست بقیه. لازم نیست خجالت بکشی که با بعضی از افراد فامیلتون روبه رو بشه. که حالا یا فرهنگشون پایین تره یا از نظر مالی یا هرچی. اون خودش رو به ندیدن میزنه. همه مردم با آدم متواضع راحتن و از همه بیشتر همسرش. 

 

اینا تجربه های من بود. امیدوارم درست و مفید باشه.

دوستای خوب متاهلم. نظرات این پست مخصوص شماست تا از تجربه ها و نکته های مهمتون واسه مجردها بگین. 


بسم الله الرحمن الرحیم


ماه هاست قول دادم این پست و بنویسم. الوعده وفا. شناخت دوران خواستگاری دو بخش عمده داره: صحبت با فرد و تحقیق. تو کشور ما اینطوری جاافتاده که بخش مهم صحبته و به تحقیق اغلب به شکل یه موضوع پیش پا افتاده و فرمالیته نگاه میشه. در حالی که برعکسه. از من بپرسین میگم تحقیق چندین برابر صحبت رو شناخت ما اثر داره. چرا؟

اول اینکه تو صحبت ها، نمیشه صددرصد مطمئن بود که طرف داره راست میگه. وقتی می پرسید چقدر صبورید و میگه خیلی زیاد. از کجا مطمئنین؟ کم نیست موردهایی که تو زندگی دقیقا عکس حرف ها رو دیدن. 

دوم اینکه حتی اگر از صادق بودنش هم صددرصد مطمئن باشیم، ممکنه شناخت فرد از خودش غلط باشه. مثلا یک نفر تو یک موقعیت خاص بهش گفته باشه تو صبوری، یا خودش این دید رو نسبت به خودش داشته باشه، در حالی که واقعا یه چیز دیگه باشه. نمیخواد دروغ بگه ولی باز هم اشتباه میگه و شما رو به اشتباه میندازه. چنددرصد از آدمای دور و برتون رو خودشون شناخت کاملی دارن؟ خوب خودشون و ویژگی هاشون رو میشناسن و روش تحلیل دارن؟ چرا ازشون توقع داریم خوب و بی نقص و بی خطا بتونن خودشون رو معرفی و توصیف کنن برامون؟

سوم اینکه بعضی اوقات موضوعاتی هست که تو صحبت اصلا بهش اشاره نمیشه. نه شما به ذهنتون میرسه که بپرسین نه اون به ذهنش میرسه که بگه، بعد همین ها تو زندگی مشکل ایجاد میکنن. یکی از راه های فهمیدن این نکته های خاص تحقیقه. 

چهارم اینکه وقتی شما یکی رو انتخاب میکنید میخواین باهاش زندگی کنین. چه چیزی میتونه درمورد مشکلات و موانع این زندگی مشترک شما رو آگاه کنه، بهتر از تجربه کسانی که این تجربه رو داشتن؟(خانواده، هم اتاقی ها، هم دانشگاهی ها، همکارها...) خیلی وقتا اونا بهتر از خود طرف به شما کمک میکنن تو شناخت. 

حتی اگر کاملا از صداقت فرد مطمئنید، حتی اگر جواب نهایی تون تقریبا معلومه و مثبته، حتی اگر حسابی خودش و خانواده ش رو پسندیدین... باز هم تحقیق کنین! جدی و درست حسابی هم تحقیق کنین. چرا؟ ما قبل از ازدواج از فرد یه شناختی به دست میاریم و با اون شناخت وارد زندگی میشیم. حرفایی که خودش زده، چیزهایی که بقیه درباره ش گفتن... این شناخت میشه سنگ بنای روابط ما. مثلا اگر تو جلسات خواستگاری بهتون گفته من بازی کامپیوتری میکنم، بعد ازدواج با دیدنش جا نمی خورین، اتفاقا براش آماده اید. حتی به چشمتون عیب هم نیاد شاید. اگر گفته من روی نظم حساسم، یا من خیلی منظم نیستم...  حرف ها و شناخت های قبل از عقد مثل یه جور اتمام حجت می مونن. تکلیف ما رو با زندگی مون و فرد مقابلمون روشن میکنن. این آدم، این ویژگی ها رو داره. میخوای یا نه؟ و اگه جوابمون مثبت بود از همون اول با نیت کنار اومدن با اون ویژگی ها وارد زندگی میشیم. برای همین حتی اگر جواب مثبته، باز هم هرچه شناخت قبل از ازدواج بیشتر باشه روابط بعد از ازدواج بهتر و کم تنش تر شکل میگیرن. لازم نیست هر روز یه نکته جدید درباره ش کشف کنی و بفهمی تا دوباره بخوره تو ذوقت. لازم نیست با هم بحث کنین که تو فلان مورد رو به من نگفته بودی، من فکرش رو نمی کردم... به علاوه پایه ها و خشت های اول رابطه رو از همون اول درست سر جاش میذارین. مثلا اگر تو صحبت ها و تحقیق ها فهمیدین فرد مقابلتون رو حجاب همسرش حساسه، از همون اول حواستون هست کاری نکنید که حساسیتش تحریک بشه، اگه فهمیدین زود عصبانی میشه، مراقبید ناراحتش نکنید، اگه فهمیدین درونگرا و دیرجوشه از همون اول برای روابط زیاد تو منگنه نمیذارینش که روش فشار بیاد.... خلاصه اینکه تحقیق حتی اگر در نهایت هم روی جواب شما اثر مستقیم نداشته باشه، باز هم لازمه، باز هم ضروریه.

اما همه این نکته ها وقتی درسته که تحقیق، تحقیق باشه نه این برنامه ساده و فرمالیته که به بی فایده ترین شکل ممکن انجام میشه. 

معمولا خانواده ها چطور تحقیق میکنن؟ به خود طرف یا خانواده ش میگن چندتا شماره بدین. اونا میدن. یا اینکه اینا راه می افتن تو محله طرف. چندتا سوال ساده که جوابش هم معلومه: خانواده خوبین؟ پسر/دختر خوبیه؟ مشکلی ندیدین ازشون؟ و همه هم میگن بعله بعله بعله. و تمام. یکی از آشناهای ما برای تحقیق از خانواده پسر آدرس گرفته بود. بعد یه شمالی جنوبی سهوا اشتباه شده بود تو آدرس. اون هم رفته بود و تو محله پرسیده بود و همه گفته بودن بعله خوبن. (حالا کی رو میگفتن؟ خدا میدونه!) بعد ازدواج تازه فهمیدن خونه شون تو اون محله نبوده اصلا. 

این تحقیقا هیچ فایده ای ندارن. و چیزی که منظور من از تحقیقه اصلا اینها نیست. اما نکات تحقیق:

1) کی رو بفرستیم تحقیق؟ خودتون که نمی تونید. پدر، برادر، شوهر خواهر... یکی که حوصله خوبی داشته باشه، روابط عمومیش خوب باشه، شما رو تاحدخوبی بشناسه و از ایده آل هاتون خبر داشته باشه، بدونه روی چه نکاتی باید دست بذاره، یکی که وقت بذاره براتون. 

2) از کی تحقیق کنیم؟ سوال کردن از خواهر و برادر و خاله و عمو بدنیست اما خیلی هم راه به جایی نمی بره. اون ها سال هاست این آدم رو میشناسن، باهاش زندگی کردن و به اخلاقای خوب و بدش عادت کردن. از طرف دیگه یه جور تعلق قلبی دارن بهش و دوست دارن این وصلت سربگیره. بنابراین از بهترین گزینه ها واسه تحقیق، کسانی هستن که تازه وارد اون خانواده یا فامیل شدن. مثلا اگه عروس یا داماد جدیدی گرفتن. به جای خواهرش از شوهرخواهرش بپرسین، به جای عموش از زن عموش... به چشم این افراد تازه وارد ویژگی های منفی و مثبت بروز بیشتری داره. چه ویژگی های خانواده چه خود فرد و و خیلی میتونن به شما کمک کنن. 

3) از بهترین افراد دیگه برای تحقیق دوستان فرد هستن. برای سوال کردن از دوستان، شماره های اولیه رو که از خود طرف میگیرین. بعد یه راه خوب اینه که وقتی به اونا زنگ زدین، ازشون بخواین خودشون شماره یه دوست دیگه که ایشون رو خوب میشناسه هم بده. این نفر دوم خیلی گزینه خوبیه. غیر از اون سعی کنین تو دوستایی که ازشون تحقیق میکنین تنوع ایجاد کنین. یکی دوتا از دوستای دبیرستان، دانشگاه، اگه خوابگاه بوده خوابگاه، محل کار، سربازی...

4) مخصوصا دوستای خوابگاه و سربازی خیلی خوبن. چون با طرف زندگی کردن و خوب و بدش خیلی دستشون اومده. 

5) لازم نیست برید دانشگاه طرف از استادش بپرسید یا مثلا از رییسش سرکار. این افراد معمولا شناخت به دردبخوری ندارن. چون رابطه نزدیکی باهاش نداشتن. معمولا حرفاشون کلی و تکرار مکرراته. الکی هم وقت و انرژی تون رو هدر میدید و گزینه های تحقیقتون کم میشه. 

6) اگه حضوری برین دیدن کسی که قراره ازش تحقیق کنین خیلی بهتره. چشم تو چشمین و اطلاعات بهتره. قبلش هم میشه باب دوستی رو باز کرد که از سنگینی جو کم بشه. حتما سوالاتون همراهتون باشه. 

7) قبل از هر سوالی اول از طرف تعریف کنین. که ایشون که اومدن خواستگاری اینطورن، اون طورن، ما میشناسیم خوبی هاشون رو، خانواده بسیار خوبین و ... این تعریف ها خیال طرف مورد تحقیق رو یکم راحت میکنه. دیگه اون احساس رو در خودش نمی بینه که طرف رو به شما ثابت کنه و از خوبی هاش زیاید صحبت کنه. شما خودتون درجریانید. اینجوری راحت تر میرین سر اصل مطلب. (از طرف دیگه باز یه جوری هم صحبت نکین که فکر کنه دیگه کار تمومه و صددرصده و این صحبت حالت فرمالیته داره، که چیزایی که باید بگه رو هم نگه)

8) سوالاتون نباید کلی باشه. ایشون چه جور آدمی هستن؟ خب چی بگه اون؟ باید کمکش کنین تو حرف زدن. با سوال های خوب کمکش کنین. مثلا نگین یه کم از اخلاقاش بگو. بگین سه تا از بهترین اخلاقاش رو بگین، سه تا از بدترین ها رو هم بگین. این یعنی حتما باید بدی ها رو هم بگی. 

9) حتما کاغذ بغل دستتون باشه که بنویسین. حداقل نت بردارین. برنگردین فقط کلیاتش یادتون باشه و دیگه هیچی. جزئیات حرفا مهمه. حالا تابلو ننویسین که طرف هول شه. ولی حواستون باشه. 

10) یه سری ویژگی ها که براتون مهمن، از هر جهت، رو اونا تاکید کنین. مثلا دست و دلبازی طرف مهمه. به طرق مختلف سوال کنید تا مطمئن بشید ازش. همون طور که گفتم با سوال های خوبتون فرد رو کمک کنین تا اطلاعاتی که میخواین رو بده. مثلا نپرسین خسیس هست یا نه؟ مشخصه میگه نه. بگین تو این پنج حالت به کدوم نزدیک تره (ولخرج، دست و دلباز، متعادل، مقتصد، خسیس) مطمئن باشین اگه خسیس باشه نمیاد به شما بگه بله خیلی ناخن خشکه. یه جور مودبانه تری میگه. مثلا میگه مقتصده. اینجا باید سریع نکته رو بگیرین و بیشتر روش مانور بدین.

11) دقت نظر و جدیت باید تو طرفی که داره تحقیق میکنه معلوم باشه. مشخص باشه که همه چی براش مهمه. حتی نکته های کوچیک. اون وقت فرد مقابل هم راحت تر حرف میزنه. یکبار به من زنگ زده بودن برای تحقیق از یکی از دوستانم. من یه ویژگی منفی از اون میدونستم که یکم پنهان بود و خیلی رو نبود. ولی به هرحال دونستنش خوب بود قبل ازدواج. اما خواهرآقا داماد که با من صحبت کرد اینقدر بی خیال و آشفته و سرسری بود که حرفاش که پشیمون شدم از گفتنش. احساس کردم اگر بگم هم ممکنه اینا اشتباه برداشت کنن، یا اصلا متوجهش نشن. چیزی نگفتم و فقط خوبی هاش رو گفتم. پس ببینین شما باید یه جوری صحبت کنین و یه جوری ریز سوال کنین که طرف مقابل مطمئن باشه همه چی براتون مهمه.

12) از طرف دیگه مطمئنش کنین، بگین این نکته ها هیچی از شایستگی های این آقا کم نمیکنه، ما میدونیم... اما فقط میخوایم شناختمون کامل تر بشه. چیزی به اونا نمیگیم از حرفای شما. شما هرنکته ای به نظرتون میرسه بگین. انگار خواهر خودتونه... خلاصه طرف رو وادار به گفتن کنید.

13) از چی بپرسیم؟ مهم تر از همه ویژگی های اخلاقیش. منفی و مثبت. مخصوصا منفی ها. بعد عادت های خاصش. بعد خانواده و فامیلش. و به علاوه نکاتی که خودتون تو خواستگاری فهمیدین یا براتون مبهمه یا میخواین روش تامل کنین. همه این موضوعات رو باید با سوالات حساب شده پرسید. سوالات ریز و جزئی و هوشمندانه. این بخشش دیگه کار شماست. خودتون باید سوالات رو طراحی کنین، حتی چینش صحبت رو ، و به کسی که داره از طرفتون میره تحقیق بدین. مطمئنا هیچ کس مثل خودتون برای زندگی تون وقت نمیذاره. پس بی خیال بازی درنیارین. جدی بگیرین و وقت بذارین.

14) یه سوال هست که برای من خیلی مهمه جوابش. البته سوال سختیه. مخصوصا برای اون بنده خدایی که باید جواب بده. اول از همه مطمئنش کنید که جوابش پیش خودتون می مونه، جوابش براتون مهمه، خواهش کنید تعارف نکنه و راستش رو بگه... بعد بپرسید اگه خودت خواهر داشتی به این آقا می دادی یا نه؟ جوابش هرچی بود باید بعدش بپرسید چرا؟ ریز ریز و با نکته ها. اگه نه به خاطر کدوم خصوصیاتش. اگه آره به خاطر چی. ممکنه اون بگه نه و دلیل نه گفتنش ویژگی هایی باشه که شما باهاش مشکلی ندارین. جواب منفی اون صرفا به معنی رد شدن فرد نیست. ولی شناختتون رو کامل میکنه. 

15) یادمه یکی از خواستگارهای من دوست برادر یکی از دوستام بود. من از دوستم خواستم از برادرش سوال کنه برام. اون هم یه روز خیلی راحت و وسط حرفای دیگه پرسیده بود. نکته هایی که برادر دوستم گفت خیلی مفید بود برام. ظاهرا چیزهای ریز کم ارزشی بود ولی تو شناخت و تصمیم گیری من اثر داشت. مثلا گفته بود بدترین فحشش هم اینه... یه برادر بود که داشت راحت با خواهرش صحبت می کرد. جالبه که بعدا من شماره ایشون رو گرفتم و پدرم هم باهاش صحبت کرد. از حرفایی که به پدرم زده بود هیچ نکته خاص به دردبخوری به دست نیاوردم. همون تعارفات و تعریفات معمول. اما از حرفایی که به دوستم زده بود چرا. اینا رو برای این گفتم که اگه آشنا یا فامیل مشترکی با یکی از اطرافیان خواستگار دارید حتما از این آشنایی استفاده کنین و اونا رو واسطه کنین برای تحقیق. آدم ها با آشناهاشون خیلی راحت تر هستن و همه چیز رو میگن.