همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فوت و فن های همسرداری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم



سال های اخیر یکی از مهم ترین تمرین های من در زندگی تمرین بی خیال بودن است. 

وقتی توی لیست خرید نوشته ام سیر و همسرم به جای یک بوته سیر با یک کیلو سیر برمی گردد، زن غرغروی درونم میخواهد سر خودش را بکوبد به دیوار که آخر بعد چندسال زندگی هنوز نمی داند سیر را بوته ای می خرند نه کیلویی! یکبار من اندازه ننوشتم... اما قبل از اینکه دهانش به غرغر باز شود زن بی خیال درونم لبخند می زند و می گوید: بی خیال! بیا فکر کنیم حالا این همه سیر رو چیکارش کنیم؟ و نتیجه اش می شود یک شیشه پودرسیر خانگی خوش عطر. غز نمی زنم، الکی اوقات تلخی نمیکنم ولی از دفعه بعد سعی میکنم یادم نرود که اندازه هرچیز را بنویسم حتی اگر خیلی واضح باشد. 

وقتی از مهمانی برگشته ایم و تا پایمان به کوچه میرسد زن غرغرویی که تمام مدت مهمانی خودش را به خاطر فلان رفتار یا حرف شوهرش خورده می آید دهان باز کند و شکایت کند و تذکر دهد... زن بی خیال درونم سریع دستش را میگیرد که ولش کن! حالا که گذشت! کی یادش می مونه؟ ماهو نگاه کن که چه قشنگه امشب...

وقتی از حرف مادرشوهرم ناراحت شده ام و زن غرغروی درونم آماده است که به محض برگشتن شوهرش سر دردودل را باز کند، زن بی خیال درونم جلو می آید که بی خیال! چرا اوقات خودمونو تلخ کنیم؟ الکی شبت خراب میشه. کی این حرفا تاثیری داشته؟ حالا که گذشت. یه چایی خوشرنگ واسه شوهرت بریز بشینیم با هم فیلم ببینیم...

وقتی غذای مهمانیم خراب شده، کادوی دوستم را فراموش کردم، امتحانم را خراب کردم، یکی از ظرف های قشنگم را شکسته ام، دیروز دوساعت تمام آشپزخانه را شستم وحالا چاهش زده بالا...

توی تمام این موقعیت ها تا زن غرغرو شروع می کند به آه و ناله، زن بی خیال سر و کله اش پیدا می شود. اول یک چشمک زیرکانه می زند و بعد توی گوشم زمزمه می کند زن خوب زن بی خیال است! الکی اوقات خودت و شوهرت رو تلخ نکن. هیچی ارزششو نداره. همه اینا میگذره...

*** 

خیلی فکر کردم که به جای این تیتر جمله دیگری بگذارم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینقدر مطلق و بدون شرط حرف نزنم اما نشد. تیتر بالا جمله ای است که من در هفته بارها سر اتفاقات مختلف با خودم تکرار میکنم و آنقدر توی ذهنم جاافتاده که نتوانم با جمله معقول تری عوضش کنم. 

الان که چندین سال از زندگی مشترکم گذشته دیگر نه ذوق و شوق چشم بسته آن اوایل را دارم و نه گیجی و درماندگی سالهای بعدش را ، انگار بعد همه آن فراز و نشیب ها به پختگی و سکونی رسیده ام که نگاهم را نسبت به خیلی چیزها عوض کرده، مثل تعریف زن خوب!

حالا یکی از مهم ترین توصیه هایم به دوستان تازه متاهل و یکی از شاخصه های مهم زن محبوب در نگاهم همین بی خیال بودن است. همین بی خیال بودن عحیب و غریب و سوال برانگیز. 

بی خیال بودن یعنی زندگی را باید ساده گرفت. از سر تلخی ها و خوشی ها و آسان و سختش راحت گذشت. نباید هی گیر کرد و گیر داد. بزرگ کردن مسائل پیش پا افتاده - وقتی بیشتر مسائل پیرامون ما پیش پا افتاده اند- یکی از بزرگترین اشتباهاتی است که ضررش پیش تر و بیشتر از هرکسی به خودمان میرسد. آدم هایی که زندگی را ساده میگیرند هم خودشان روزهای شادتری را سپری می کنند هم اطرافیانشان از بودن با آنها حس خوشبختی بیشتری دارند. 

دیر یا زود به این نتیجه میرسیم که نمی شود همه چیز/همه کس ایده آل ما باشد. نمی شود اختلاف نظر نباشد، اشتباه نباشد، و آدم هایی که به این نتیجه می رسند آدم های خوشبخت تری هستند. آدم هایی که ساده می گیرند و ساده می گذرند. هیچ چیز را بزرگ نمی کنند. بلدند رود فراموش کنند و ذهنشان را از یک موضوع اعصاب خردکن خیلی سریع معطوف چیز دیگری می کنند. 

مردها عاشق این زن ها هستند!

زن هایی که غر نمی زنند.

زن هایی که بیشتر اوقات راضی اند. برق خوشحالی توی چشم هایشان می درخشد. روزی پنح بار لب برنمی چینند و رو بر نمی گردانند. 

بی بهانه شادند. سرخوشند. 

زن هایی که به سختی می توان آنها را عصبانی یا ناراحت کرد. 

این زن ها پناهگاه همسرشان هستند. همان هایی که وقتی مرد به چهره شان نگاه می کند غم عالم از دلش می رود. 

شما چنین زن هایی سراغ دارید؟ چقدر نسلشان نایاب شده...

زن های امروز انگار دنبال بهانه برای خودخوری می گردند. از همه چیز ناراضی اند.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خب همیشه هم همه چی خوب و خوش نیست که غالب پست های اینجا به درد بخوره. بعضی وقت ها وضعیت بحرانیه. حالا یا اتفاقی افتاده، قهر و دعوای اساسی، یا نه آدم به یه پوچی و دلزدگی از زندگیش رسیده که این خرده توصیه ها فایده ش فقط یه لبخند تلخه. 

این پست واسه اونایی هست که رابطه شون اوضاع خوبی نداره. خراب تر از اونی که مثلا بخوان به خرده فرمایش های شوهرشون توجه کنن یا تو فکر هدیه خریدن باشن. 

این بار میخوام واسه اونایی بنویسم که دوست دارن رابطه شون رو ری استارت کنن! یا بهتر بگم لازمه رابطه شون رو ری استارت کنن. 

اول از همه: خیال پردازی و غصه خوردن و با حسرت نگاه کردن به زندگی بقیه هیچ چیز رو عوض نمیکنه. باید خودت عوض بشی. تغییر اساسی کنی. اون وقته که همه چی عوض میشه. روحیه ت...زندگیت ...شوهرت... اگه شما عوض بشین امکان نداره شوهرتون عوض نشه. اصلا یک امر آگاهانه نیست. اجبار طبیعته. 

خدا یه بار مطمئن گفته این قانون خلقته: ان الله لایغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم...تا خودت رو عوض نکنی هیچ چی عوض نمیشه!

دوم از همه: هیچ کاری به اون نداریم. اصلا اصلا. این یه نمایشه که تنها بازیگرش شما هستید. همسرتون فقط تماشاگره. تماشاگر صرف. که البته کارهای شما میتونه تاثیر احساسی زیادی روش بذاره. ولی ما ازش توقعی نداریم. هیچی. هیچ تغییر آگاهانه ای هم قرار نیست. همه چی رو میبریم سمت ناخودآگاهش که نتونه مقاومت کنه. 

سوم از همه: صبر صبر صبر... قرار نیست همه چی روز اول درست شه. حسابی زمان میبره. زندگی ای که تو سه چهار سال یا بیشتر ذره ذره خراب شده و پایه هاش سست شده رو نمیشه یکی دوماهه آباد کرد. پس توقع بی جا نداریم. خسته هم نمی شیم. مطمئنیم که همه چی درست میشه فقط در مورد زمان درست شدنش معقول فکر میکنیم. ممکنه حتی تا دوسه ماه شوهرتون کوچکترین تغییری نکنه، اصلا مهم نیست. قرار نیست کسی ناامید بشه. خودت خراب کردی خودت هم باید درستش کنی! تنبلی و بی حوصلگی نداریم. 

چهارم از همه: باید رابطه مون رو با خدا درست کنیم. ریشه همه مشکلات و ضعف های ما اینجاست. وقتی به دریای بیکران رحمتش وصل بشی، اینقدر بزرگت میکنه که همه چی همه چی پست و حقیر میشه پیش چشمت. ماه میشی، گل میشی از خوبی. پس نماز اول و وقت و مناجات درست و حسابی با خدا، خوندن ادعیه به قصد شناختنش، نه صرف حاجت گرفتن، ترک گناهانی که خودمون خبر داریم و ... همه ثابت برنامه ست. اصلا هم سخت نیست. فقط یه شیرینی ای هست که خودمونو ازش محروم کردیم. 

حالا با همه این مقدمات، اصل مطلب چیه؟ چه کار باید بکنیم؟

اصل مطلب اتفاقا خیلی ساده و کوتاهه. 

میخوام نقشتون رو بهتون توضیح بدم. باید حسابی توش فرو برین. یکی بشین اصلا. یه مدت قراره این نقش رو بازی کنین. بعدا شاید دیدین اصلا خودش شدین. 

همسرتون رو، همه خوبی ها و بدی هاش، ظلم ها و اذیت هاش، همه همه رو بذارین کنار. بنده خدا هست یا نه؟ خدا دوستش داره یا نه؟ حتی اگه بده، خیلی بده، خدا دوست داره درست بشه یا نه؟ خوشحال باشه یا نه؟

حالا شما کی هستید؟ یه فرشته از بهشت که خدا بهش یه ماموریت اختصاصی داده. مامور اختصاصی خدا که در گوشش گفته، تو و این بنده م! ببینم چیکار میکنی! میخوام یه جوری بشه که شادی رو از برق چشاش بشه خوند، خوشبختی تو عمق نگاهش پیدا باشه، تو قرار بشی فرشته اختصاصی این مرد - با همه خوبی و بدی هاش- و دوست دارم اینقدر نقشت رو خوب ایفا کنی که از شدت خوبی تو، رابطه ش با منم درست بشه. منی که خدای تو ام. خدای فرشته زندگیش. خدای خودش. 

از اینجا به بعد دیگه نسبت به هر مرد ماجرا فرق میکنه و هیچ کس مثل خود شما شوهرتون رو نمیشناسه و نمیدونه از فرشته ش چه انتظاری داره. فرشته ش چه کار باید بکنه، چه جوری رفتار کنه، حرف بزنه، غذا بپزه، لباس بپوشه، چه جوری بخنده حتی...که اون مرد از ته دل احساس خوشبختی کنه. 

اصلا فکرکن خدا گفته این بنده من بد، خیلی بد، میخوام یه ماه، دوماه، خوشبختی واقعی رو بهش نشون بدم و بعد عذابش کنم. میتونی این کارو برام بکنی؟

 

جواب خدا رو چی میدی؟

 


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: خواهش میکنم...خواهش میکنم ساده نباشین. فرشته بودن مساوی خوبِ صرف بودن، خوبِ ساده ی بی سیاست بودن نیست. فرشته های خدا اتفاقا خیلی هم زرنگ و باسیاستن!


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


بعضی روزها، هفته ها، همه چیز دست به دست هم می دهد تا از خانم خانه یک آدم افسرده ناامید بسازند. می شود مسائل مالی باشد، غصه های بقیه باشد، تنش های خانوادگی باشد، مشکلات بچه ها باشد...

یکی از همین روزها، به فاصله چند ساعت سه تا خبر ناراحت کننده (که خدا را شکر مالی و مادی بود) به ما رسید. واقعا کم آورده بودم. فشارهای قبل و بعدش بود. آن لحظه شماری ها و چشم کشیدن ها برای تمام شدن بحران... و یک دفعه بفهمی بحران حالا حالاها ادامه دارد. تمام آرزوهایت نقش برآب شود.

کنارش اضافه کنید مریضی و بی حالی و از صبح دانشگاه بودن و خستگی. نایی برایم نمانده بود. حال و حوصله ای هم. کنار همسرم که بودم یک لحظه احساس بدبختی کردم و گریه ام گرفت. تا آمدم خودم را رها کنم و اشک بریزم، حواسم جمع شد! گناه دارد! مطمئن باش فشاری که روی اوست خیلی بیشتر از توست. اینطور وقت ها بی خیالی و اطمینان تو او را هم سرِپا می کند! اگر کم بیاوری، اگر ببازی... می شکند مردت. از درون خرد می شود. خودش خسته تر از توست. 

با همه این حرف های درونی جلو گریه ام را گرفتم و چند قطره ای که بی اجازه بیرون آمده بودند را هم قبل اینکه ببیند، سریع پاک کردم. گفتم فدای سرم، فدای سرت...کاش همه غصه ها از این جنس باشد. خدا را شکر که مادی است. حتما خیری بوده. 

ولی بی حوصله بودم. انگار کوه کنده باشم خسته بودم. آنقدر خسته و بی حوصله که نمیتوانستم برای همسرم لیست خرید بنویسم تا وسایل شام را بخرد. فکرم به هیچ کجا قد نمی داد. جسمم هم حسابی خسته بود آن روز. بی خوابی کشیده بود. 

شام نداشتیم. یخچال خالی بود. فریزر خالی بود. گوشت و مرغ تمام شده بود و هنوز نخریده بودیم. سبزیجات نداشتیم، غذای آماده نداشتیم. گفتم نیمرو بخوریم، همسرم من و من کرد. گفتم خورش فریزری را بخوریم. دوست نداشت. آخرش به هر دو راضی شد ولی من نشدم. دلم نمیخواست اینقدر مسخره تمام شود شبمان. 

رفتم توی آشپزخانه و سعی کردم از آن حس و حال منفی بیرون بیایم. تمام سوراخ سنبه های یخچال و فریزر را گشتم و هی مواد اولیه ام اضافه شد: تخم مرغ، دو ورق کالباس، پنیر پیتزا، سیب زمینی، زیتون...

کم کم فرشته درونم بیدار می شد. من تواناتر از این حرف ها بودم. ترکیب خرده ریزهای یخچال و فریزر شد یک شام فوق العاده خوشمزه و خیلی شیک. برای کنارش هم تنها گوجه فرنگی موجود را نازک حلقه کردم، پیاز حلقه کردم، توی یخچال خیارشور پیدا کردم و زیتون گذاشتم. 

آشپزی حالم را بهتر کرده بود. قبل شام کلی از میزمان عکس گرفتیم. همسرم شربت درست کرد. من کلی ژست گرفتم که اصلا بعید نیست همین غذا را توی فست فودهای معروف به اسم پیشنهاد سرآشپز با قیمت عجیب و غریب به خورد ملت بدهند و بگویند یک غذای مخصوص کوبایی است(!!!) اصلا سرآشپزمان را فرستادیم کوبا تا یاد بگیرد!

من شاد بودم. همسرم شاد بود. مهم نبود غصه ها چقدر بودند. چقدر زیاد بودند. مهم این بود که ما یاد داشتیم علیرغم همه ناراحتی ها و کاستی ها بخندیم، شاد باشیم و همه چیزهای مربوط به دنیا را فراموش کنیم، بی اهمیت کنیم. 

ولی از همه شیرین ترش جمله ای بود که همسرم بین غذا گفت: مهم نیست تو خونه ت چیزی نداشته باشی، مهم اینه که تو خونه یه کدبانو داشته باشی! اون خودش بلده چیکار کنه…




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خوشحال نشسته بودم پای تلویزیون و داشتم حرف های محفل زنانه دیشب را برای همسرم نقل قول میکرد. که چقدر حرف پشت سر فلان بازیکن درآمده...چقدر کشته مرده پیدا کرده..جوک هایش را هم ساخته اند! همه این ها را میم گفته بود. من فقط شنیده بودم و حالا داشتم با تعجب برای همسرم تعریف میکردم و آخر جمله ام هم این بود: به نظر من که اصلا خوشگل نیست!

اما همسرم بر خلاف انتظارم با شوخی و خنده بحث را ادامه نداد. فقط ناراحت گفت: شما خانوما حرف دیگه ای نداشتید شب ماه رمضون بزنید؟

او مثل من نگاه نمی کرد. گزاره ها را آن طور که من می دیدم نمیدید. من فقط داشتم درباره قیافه مردی اظهارنظر میکردم، آن هم منفی، ولی او رفته بود توی موضع دفاعی. انگار پادشاهی است که کسی دارد مملکتش را تهدید می کند. 

 

بعضی چیزها هستند که انگار زیاد شنیدنش آدم را بی خیال تر می کند. خیالت را جمع می کند که حسابی بلدش شدی و بعد توی عمل کم می آوری. 

یکی از این چیزهای مهم به نظر من اصل «مقایسه نکردن همسر» است. از وقتی مجردیم اینقدر از این طرف و آن طرف و کتاب و مشاوره و سخنرانی می شنویم که خانم ها! همسرتان را با هیچ مرد دیگری مقایسه نکنید!! که خیالمان جمع می شود، اینکه خیلی مهمه! محاله یادم بره!

خب، ما هیچ وقت نمی آییم مستقیم توی چشم های همسرمان نگاه کنیم و بگوییم «از فلانی یاد بگیر!» -مثالی که مشاوران خانواده برای این موضوع می آورند - اما واقعا مقایسه اش نمی کنیم؟ حرف هایی که دوستانمان درباره شوهرانشان گفته اند را برایش تعریف نمی کنیم: مریم میگه نصف کارهای خونه تکونی رو شوهرش کرده، شوهر زهرا قرمه سبزی می پزه چه جور... ویژگی هایی که از مرد دیگری به چشممان آمده را بی خیال بلند بلند نمی گوییم: این دوستت چقدر درآمدش خوبه... چقدر امشب آقای فلانی تو مهمونی کمک کرد به خانمش...

نکته جالب کار هم اینجاست که موقع گفتن ذره ای به فکرت خطور نمی کند که این جمله همان مقایسه ای است که یک عمر همه خودشان را کشتند که یادبگیری انجام ندهی. این مقایسه انقدر به نظرت عادی و واضح می آید یا آنقدر کفرت درآمده یا حسودی ات گل کرده که حواست به اندوخته های ذهن نیست. 

بعد چه می ماند؟ یک همسر شکسته. مقایسه مرد را می شکند. حسابی. 

 وقتی به خودم آمدم که بعد یک صحبت گلایه آمیز من، همسرم آزرده گفت من تابه حال تو را با هیچ زنی مقایسه نکردم! و فهمیدم حسابی رنجانده امش. 

ولی موقع گفتن آن جمله ها، که شوهر فلانی همه کارای اداریش رو براش انجام میده، یا میم می گوید مدام شوهرش اصرار می کند برای خودش چیزی بخرد و او قبول نمی کند و ...ذره ای به فکرم خطور نمیکرد این هم جزو همان مقایسه ها باشد.

من رنجیده بودم. یک رنجیدن پنهانی و به خیال خودم زرنگی میکردم که داشتم آن را در قالب مثال به همسرم می فهماندم. در حالی که او بسیار بسیار خوشحال تر بود اگر تنها میگفتم دوست دارم بیشتر حمایتم کنی...دوست دارم دنبالم بیایی...دوست دارم...

زمانی که  همسرم مطمئن پرسید تو کسی را سراغ داری که با اوضاع درسی من بتواند درست و حسابی به کارش هم برسد؟! من صادقانه و ابلهانه گفتم بله فلانی. در حالی که باید می گفتم تو قهرمان منی! خسته نباشی! ولی باز هم تلاشت را بکن. مطمئنم می توانی. 

حتی اگر واقعیت اینطور است، اگر شوهر میم حسابی دست و دلباز است آنقدر که تو را متعجب می کند، اگر شوهر سین همیشه و همه جا حمایتش می کند، دنبالش می آید، کارهایش را انجام می دهد، اگر آقا میم در برنامه ریزی زمان برای جمع کردن درس و کار از همسر تو موفق تر است،اگر اگر اگر...

تو نباید ببینی!

همسرت این را می خواهد. دوست دارد که قهرمان تو باشد. تنها قهرمان زندگی تو. و وقتی مطمئن شد که باورش کردی همه کار می کند تا همان مرد آرزوهای تو باشد. اما مشکل اینجاست: تو چقدر باورش کردی؟


  • فرشته بانو

خرده فرمایش ها

۱۶
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


بعضی وقت ها مردها خواسته های عجیب و غریبی دارند. مثلا یک دفعه هوس یک غذای خاص می کنند، وقتی دیرت شده می خواهند لباسشان را اتو کنی، وقتی دستت بند است چای می خواهند و ...

واکنش اغلب خانم های سیاستمدار ایرانی در قبال این خواسته های عجیب و غریب چیست؟

- تو هم وقت گیر اوردی!

- نمی بینی دستم بنده!!

- خب خودت پاشو بردار!

اگر هم کار را برایش انجام دهند که مقدار متنابهی غرغر هم چاشنی اش می کنند. 

خب ماجرا چیست؟ مگر مرد نمی بیند که دستت بند است؟ مگر نمی فهمد که دیرت شده؟ چرا اینطور می کند؟

من راز این قضیه را از یک مرد شنیدم و بعد واکنشم نسبت به همه خرده فرمایش های گاه و بیگاه همسرم تغییر کرد. 

مردها، یک لحظه های خاص، وقتی زندگی فشار آورده، خسته شده اند، یا نه، دارند توی فکرشان حساب کتاب روزها و سال ها را می کنند، یک آن شیطان درونشان می پرسد: این همه زحمت برای چی؟ برای کی؟ مجرد بودی خیلی راحت تر نبودی؟ این همه اذیت برای چی؟

بعد همان لحظه ها، برای اینکه جواب خودشان را بدهند، یک خرده فرمایش پیدا می کنند. تشنه اش نیست ولی می گوید خانم برایم آب بیاور. ته تهش انگار برایش آب مهم نیست، این که تو خواب الود بلند شوی تا آشپزخانه بروی و بعد کورمال کورمال برسی اتاق و لیوان آب خنک را بدهی دستش مهم است. 

خود همین لحظه مهم است. 

که بعد با خیال راحت به خودش جواب دهد: برای این آدمی که نگفت خودت برو آب بخور، جانم را هم می دهم. 

خودش را حسابی قانع کند که : کی تو دنیا اینقدر هوامو داره آخه؟

 

خرده فرمایش ها را قدر بدانید...آدم را توی چشم همسرش فرشته تر می کند :)


  • فرشته بانو