همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۲۸ مطلب با موضوع «شوهرداری» ثبت شده است

گلخانه

۲۸
تیر

بسم الله الرحمن الرحیم



زندگی مشترک اینطور نیست که بنایی را بسازی و بعد رهایش کنی به امان خدا. تا سال های سال  ستون هایش مقاوم باشد و لوله ها نشتی نکند و نمای ساختمان هم خراب نشود. اتفاقا زندگی مشترک بیشتر شبیه ساختن یک گلخانه است. پر از گل های زیبا و حال خوب کن و چشم نواز. اما حساس. آب و کودشان باید به راه باشد. دمای هوا و رطوبت را مرتب چک کنی. نهایت غافل شدنت می تواند چند روز باشد و بعد باید دوباره پرانرژی برگردی. هرس کنی، قلمه بزنی، بکاری… حتی نوازش کنی. زندگی مشترک اتوبوس بین راهی نیست که سوار شوی و چشم هایت را ببندی تا کمک راننده فریاد بزند که رسیدید. ماشین لوکس خوش فرمانی است. فقط نکته اش این است که تو راننده اش هستی. استراحتگاه جاده ای و توقف های کوتاه هم دارد اما خدانکند موقع رانندگی یک لحظه چشم روی هم بگذاری. چشمت باید به جاده باشد و فرمان را محکم بچسبی. مخصوصا وقت هایی که سرعت زندگی و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره اش بیشتر از حد معمول است. مخصوصا وقت هایی که جاده شلوغ است، ناهموار می شود…  صاحب آن گلخانه زیبا یا راننده آن ماشین لوکس خوش دست، اتفاقا آدم های خوشبختی هستند. مراقبت،چیزی از خوشبختی شان کم نمی کند. برعکس داشته هایشان را عزیزتر می کند، زندگی شان را پرنشاط تر می کند. 

 

فقط باید همان اول اراده کنیم که نگذاریم زندگی روی دور رکود بیفتد. برای حفظ داشته هایمان زحمت بکشیم. 

آدم های زحمت کش همیشه بیشتر از بقیه از دنیا لذت می برند.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



سال های اخیر یکی از مهم ترین تمرین های من در زندگی تمرین بی خیال بودن است. 

وقتی توی لیست خرید نوشته ام سیر و همسرم به جای یک بوته سیر با یک کیلو سیر برمی گردد، زن غرغروی درونم میخواهد سر خودش را بکوبد به دیوار که آخر بعد چندسال زندگی هنوز نمی داند سیر را بوته ای می خرند نه کیلویی! یکبار من اندازه ننوشتم... اما قبل از اینکه دهانش به غرغر باز شود زن بی خیال درونم لبخند می زند و می گوید: بی خیال! بیا فکر کنیم حالا این همه سیر رو چیکارش کنیم؟ و نتیجه اش می شود یک شیشه پودرسیر خانگی خوش عطر. غز نمی زنم، الکی اوقات تلخی نمیکنم ولی از دفعه بعد سعی میکنم یادم نرود که اندازه هرچیز را بنویسم حتی اگر خیلی واضح باشد. 

وقتی از مهمانی برگشته ایم و تا پایمان به کوچه میرسد زن غرغرویی که تمام مدت مهمانی خودش را به خاطر فلان رفتار یا حرف شوهرش خورده می آید دهان باز کند و شکایت کند و تذکر دهد... زن بی خیال درونم سریع دستش را میگیرد که ولش کن! حالا که گذشت! کی یادش می مونه؟ ماهو نگاه کن که چه قشنگه امشب...

وقتی از حرف مادرشوهرم ناراحت شده ام و زن غرغروی درونم آماده است که به محض برگشتن شوهرش سر دردودل را باز کند، زن بی خیال درونم جلو می آید که بی خیال! چرا اوقات خودمونو تلخ کنیم؟ الکی شبت خراب میشه. کی این حرفا تاثیری داشته؟ حالا که گذشت. یه چایی خوشرنگ واسه شوهرت بریز بشینیم با هم فیلم ببینیم...

وقتی غذای مهمانیم خراب شده، کادوی دوستم را فراموش کردم، امتحانم را خراب کردم، یکی از ظرف های قشنگم را شکسته ام، دیروز دوساعت تمام آشپزخانه را شستم وحالا چاهش زده بالا...

توی تمام این موقعیت ها تا زن غرغرو شروع می کند به آه و ناله، زن بی خیال سر و کله اش پیدا می شود. اول یک چشمک زیرکانه می زند و بعد توی گوشم زمزمه می کند زن خوب زن بی خیال است! الکی اوقات خودت و شوهرت رو تلخ نکن. هیچی ارزششو نداره. همه اینا میگذره...

*** 

خیلی فکر کردم که به جای این تیتر جمله دیگری بگذارم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینقدر مطلق و بدون شرط حرف نزنم اما نشد. تیتر بالا جمله ای است که من در هفته بارها سر اتفاقات مختلف با خودم تکرار میکنم و آنقدر توی ذهنم جاافتاده که نتوانم با جمله معقول تری عوضش کنم. 

الان که چندین سال از زندگی مشترکم گذشته دیگر نه ذوق و شوق چشم بسته آن اوایل را دارم و نه گیجی و درماندگی سالهای بعدش را ، انگار بعد همه آن فراز و نشیب ها به پختگی و سکونی رسیده ام که نگاهم را نسبت به خیلی چیزها عوض کرده، مثل تعریف زن خوب!

حالا یکی از مهم ترین توصیه هایم به دوستان تازه متاهل و یکی از شاخصه های مهم زن محبوب در نگاهم همین بی خیال بودن است. همین بی خیال بودن عحیب و غریب و سوال برانگیز. 

بی خیال بودن یعنی زندگی را باید ساده گرفت. از سر تلخی ها و خوشی ها و آسان و سختش راحت گذشت. نباید هی گیر کرد و گیر داد. بزرگ کردن مسائل پیش پا افتاده - وقتی بیشتر مسائل پیرامون ما پیش پا افتاده اند- یکی از بزرگترین اشتباهاتی است که ضررش پیش تر و بیشتر از هرکسی به خودمان میرسد. آدم هایی که زندگی را ساده میگیرند هم خودشان روزهای شادتری را سپری می کنند هم اطرافیانشان از بودن با آنها حس خوشبختی بیشتری دارند. 

دیر یا زود به این نتیجه میرسیم که نمی شود همه چیز/همه کس ایده آل ما باشد. نمی شود اختلاف نظر نباشد، اشتباه نباشد، و آدم هایی که به این نتیجه می رسند آدم های خوشبخت تری هستند. آدم هایی که ساده می گیرند و ساده می گذرند. هیچ چیز را بزرگ نمی کنند. بلدند رود فراموش کنند و ذهنشان را از یک موضوع اعصاب خردکن خیلی سریع معطوف چیز دیگری می کنند. 

مردها عاشق این زن ها هستند!

زن هایی که غر نمی زنند.

زن هایی که بیشتر اوقات راضی اند. برق خوشحالی توی چشم هایشان می درخشد. روزی پنح بار لب برنمی چینند و رو بر نمی گردانند. 

بی بهانه شادند. سرخوشند. 

زن هایی که به سختی می توان آنها را عصبانی یا ناراحت کرد. 

این زن ها پناهگاه همسرشان هستند. همان هایی که وقتی مرد به چهره شان نگاه می کند غم عالم از دلش می رود. 

شما چنین زن هایی سراغ دارید؟ چقدر نسلشان نایاب شده...

زن های امروز انگار دنبال بهانه برای خودخوری می گردند. از همه چیز ناراضی اند.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



روزها و ماه های اول ازدواج همه چیز قشنگ است. ذوق رسیدن و پیداکردن شریک زندگی آنقدر زیاد هست که تفاوت ها و دلخوری ها به چشم نیایند. گذشت هامان خیلی عمیقند. چشم پوشی هامان خیلی زیادند. 

ولی آدم ها برای هم عادی می شوند. به معجزه ازدواجمان عادت می کنیم. خوبی های شریک زندگی مان به چشممان وظیفه می آید و آن وقت است که دلخوری ها کم کمک راه خودشان را به حریم زندگی باز می کنند. 

هرآدمی ضعف هایی دارد، فرق هایی دارد، اختلاف سلیقه ها و اشتباه هایی هست که این دلخوری ها را می سازد. اصلا این تفاوت روحیات و نگاه ها که زمینه ساز دلخوری ها می شوند لازمه رابطه انسانی است. 

اما چه اتفاقی می افتد که زوج عاشق ده سال پیش می شوند زن و مرد تنها و سرخورده امروز؟

به نظر من دلیل اصلی خراب شدن رابطه ها همین دلخوری های ریزه ریزه است. ناراحتی ها و انتظاراتی که آرام آرام، ریز ریز، روی هم جمع شده. به چشم نیامده و هی تلنبار شده و رسیده به اینجا. انگار با یک چاقوی کوچک هی روی درخت رابطه خراش انداخته باشیم. خراش ها آن اوایل کوچک و سطحی است. به چشم کسی نمی آید و هیچ کدام از طرفین هم زحمتی برای مداوایش نمی کشد. ولی وقتی به خودمان می آییم که ماه به ماه و سال به سال روی هم جمع شده و  با درخت زندگی مان کار چند تبر عمیق را کرده است...

این دلخوری های ریز ریز را پیدا کنیم!

مثلا همسر شما روی سر وقت رسیدن حساس است. از آن طرف شما بی خیال و سرخوشید و اغلب دیرتر از وقتی که باید حاضر می شوید. هربار که قرار است دوتایی به جایی بروید یا همسرتان جایی منتظرتان است این تاخیرهای شما آزارش می دهد و شکایت می کند. در ظاهر به نظر می آید که چند دقیقه غرغر کرد و تمام شد. اما فقط همین نیست. آن خراش کوچک افتاده است. دفعه بعد و دفعه های بعد هم که با دیرحاضر شدنتان ناراحتش کنید خراش عمیق تر می شود. بعد دوسه سال شاید یکی از زخم های عمیق رابطه تان را از تاخیرهای چنددقیقه ای ساده خورده باشید. 

همسر شما روی صبحانه حساس است. دوست دارد وقتی از خانه بیرون می رود همسرش بیدار باشد. میز چیده باشد. شما خواب صبح را به همه چیز ترحیج می دهید و در ظاهر فکر می کنید همسرتان هم بالاخره با این وضع کنار آمده. شاید به ظاهر کنار آمده باشد. شاید دیگر غرغر نکند و اصرار نداشته باشد. اما هر روز که دارد تنهایی در خانه را باز می کند تا به محل کارش برود و کسی نیست که لقمه ای دستش بدهد، یک خراش کوچک روی تنه درخت رابطه تان می افتد. سه چهار سال بعد ممکن است این خراش خیلی عمیق شده باشد. 

همسر شما روی حرف زدنش حساس است. دوست ندارد کسی حرفش را قطع کند. برعکس شما آدم عجولی هستید، بارها وسط کلامش پریده اید و بعد عذرخواهی کرده اید. مساله خیلی ساده است. مسخره است اصلا. اما باوجود اینکه به چشم کسی نمی آید، همین خراش های کوچک هربار دارد به جان ارتباط کلامی تان می افتد و دوسال بعد نمی فهمید چه شد که اینقدر کم با هم حرف می زنید...

همسر شما به سر وقت حاضر بودن غذا حساس است...

به دستبخت خوب...

به رفت و آمد با فامیل ...

به مرتب بودن همسرش...

به تلفن حرف زدن های طولانی...

 

 از عمد نمونه های کوچک را مثال زدم. درست کردن مشکلات و اختلاف نظرهای عمیق پیشکش. بیایید فعلا جلوی این خراش های کوچک را بگیریم!

 دلخوری های ریزریز زندگی شما چیست؟


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


یه دوست عزیز برام یه کامنت گذاشت. خواسته بود جواب رو برای خودش بنویسم. اما احساس کردم حرفش ممکنه سوال خیلی های دیگه هم باشه. یه بهانه ای هم میشه برای زدن حرف هایی که خیلی وقته برای گفتنش تنبلی میکنم. این حرفای اون و حرفای من :)

شما فک میکنید اینکار درستیه؟؟!

باید یه مرد رو به چه قیمتی حفظ کرد؟! از سرتاسر وبلاگتون این مضمون میباره که باید تا حد توان خودت رو در برابر مرد خوار کنی. تا حد توان تو کوچیک بشی. تا حد توان تو باب میل و خواسته ی اون بشی. تا حد توان تو جوری رفتار کنی که خوشایند اون باشه. انگار که مثلا آدم رفته جلو در یک مغازه و دو ساعت گردنش رو خم کرده که "آقا تو رو خدا ! تو رو خدا منو کارگر خودت بدون!" بعد حالا که استخدام شده باید تمام هم و غمش کسب رضایت طرف باشه. همش مراقبت از اینکه نکنه من اونی که میخواد نباشم؟؟! نکنه غرورش بشکنه؟؟؟! نکنه دیگه نخوادم؟؟؟؟!


چرا میگین در شان اون نیست؟! مگر نه اینکه هر دو انسانید؟ مگر نه اینکه تفاوتهاتون فطریه و نه منزلتی؟؟؟! چرا همش باید کوچیک شیم؟؟! چرا باید خودمون رو عزیز کنیم در حالیکه اون باید عزیز بداره؟؟!


چرا انقد باید ما تلاش کنیم برای کسب رضایت اون؟! چرا میگین همش تحت آزمایش اونیم؟؟! مگه اصلا فراتر از یک انسانه؟؟! مگه چقد نسبت به ما حق داره؟؟! حق خدایی؟؟؟؟


نمیگم زندگی آوردگاه جنگه! نمیگم نباید انعطاف داشت. اتفاقا باید نیم من شد ولی در حالیکه طرف هم نیم من بشه! نه اینکه همش دنبال تحقیر خودمون باشیم برای اینکه شااااااااااید مقبول آقا بیفته....

 

عزیز دلم، 

همه ما آدم ها یادگرفتیم که با آدم ها به زبون خودشون حرف بزنیم. اگر با یک انگلیسی زبان، فارسی حرف بزنیم، توقعی نداریم که بفهمه یا جواب بده. همون طور که اگه توقع داشته باشیم هم فایده ای نداره. اون نمی فهمه ما چی میگیم.

ما با نوزادان به زبون خودشون حرف میزنیم، با بچه ها مثل خودشون استدلال میکنیم، پرنده ها رو با روش خودشون تربیت میکنیم و ...

همه موجودات این عالم زبون خاص خودشون رو دارن. اگه زبونشون و کلید رفتار باهاشون رو یادنگیری نمیتونی ارتباط درستی باهاشون برقرار کنی، نمتونی به اهدافت از اون ارتباط برسی، آشفته میشی.

مرد و زن هم با همه شباهت ها و یک نوع بودنشون زبون های متفاوتی دارن. خیلی فرق دارن. زبون مردها، کلیدارتباط با مردها، کاملا فرق میکنه با زن ها. ما اگه میخوایم مردها حرفمون رو بفهمن باید باید باید با زبون خودشون حرف بزنیم. اگرنه، توقع پاسخ و واکنش مناسب داشتن از طرف مقابل، همون قدر اشتباهه که توقع پاسخ مناسب گرفتن از یک خارجی وقتی سوالی رو به زبون فارسی ازش پرسیدی.

توی خونه ما، معمولا وقتی یه چیزمهم یا کار سخت رو از پدرم میخوان، میگن که من بهش بگم. من راضیش کنم. مامانم معتقه از زبون من که باشه قبول میکنه. حرف حرف اونه ولی من میگمش. تجربه هم نشون داده که همیشه این روش موفق بوده. کم شده چیزی بخوام و بگه نه. چرا؟ چون من زبون پدرم رو یاد دارم و بقیه اعضای خونه یادندارن. فقط همین. کلید رسیدن به همه خواسته ها! من نرم صحبت میکنم، حق به جانب حرف نمیزنم، پیشنهاد میدم، امر نمیکنم، بحث نمیکنم، خواهش میکنم، صحبت های طرف رو میشنوم، وسطش نمی پرم... من این کارها رو میکنم و بقیه نمیکنن. همین.

من توی بیشتر پست های این وبلاگ، سعی میکنم زبون مردها رو به شما بگم. شما رو با واژه ها و اصلاحات و کنایه هاش آشنا کنم. دستورزبانش رو یادتون بدم که متفاوته از دستورزبان ما. جمله بندی هاش رو بگم، ریزه کاری هاش.

توی زندگیم همیشه یک مشاهده گر دقیق بودم. رابطه های خوب و بد رو دیدم و تحلیل کردم. خاطره ها رو شنیدم و روش فکر کردم. زن های خوشبخت رو دیدم و دنبال راز شادی شون گشتم، آدم های مومن تحصیل کرده عاقل رو هم دیدم که زندگی های ناراحتی دارن و پر از سوال شدم...

بعد رسیدم به اصل اساسی رفتار با مرد. شاه کلیدش. این رو هم از خودم نگفتم، از روانشناس ها نگرفتم(با اینکه اونا هم، حتی تو کتابای معروف زناشویی خارجی) به همین اشاره میکنن. اون اصل و الفبای زبان مردها رو از احادیث گرفتم. احادیث شاه کلیدهای ارتباط ما با دنیا هستن. دفترچه راهنمای عالم هستن.

توی خیلی از احادیث از ویژگی های مهم زن خوب به اطاعت و احترام و تواضع نسبت به همسرش یادشده. همون اندازه که تا میتونستن مردها رو به محبت تشویق کردند.

حالا فکر کن یک مردی شکایت کنه که چرا اینقدر باید بگم که دوستش دارم؟ همین که باهاش زندگی میکنم، راضی ام، وسائل خونه رو تهیه میکنم یعنی دوستش دارم دیگه. چرا باید بگم؟ چرا زن ها منطقی نیستن که خودشون بفهمن؟

چی بهش میگیم؟ میگیم درست ولی زبون زن زبون محبته. میخواد بشنوه. چندباره بشنوه تا دلش آروم بشه.

حالا اینورش هم هست. زبون مرد، زبون اطاعت و تواضعه. باید از این راه وارد بشی تا حرفت رو بزنی، خواسته ت رو بگی.

درستی حرفت مثل روز هم که روشن باشه، مرد نمیپذیره ش. اگه به زبون خودش نگی. نمی پذیره چون نمی فهمه چی میگی. تو به زبون خودش نگفتی.

اما با همه این حرف ها، اصلا این طور نیست که تو پایین تری یا بی ارزش تری یا هرچی. تو با مردت به مدل خودش رفتار میکنی، همون طور که اون با مدل تو رفتار میکنه.

اینکه میگم به اون کار نداشته باش، به خوب یا بد بودنش، درست یا غلط بودن رفتارش، اشتباه کردن یا نکردنش...ربطی به بالاتر بودن اون نداره. راز هستیه. هر آدمی فقط خودشه و خدای خودش. خدا فقط تو رو میبینه، رفتارهای تو، واکنش های تو... از تو خواسته کاری به خوب یا بد بودن دیگران نداشته باشی، تو همه شرایط، با همه رفتارها، تو خوب باشی، رفتار خودت رو درست کنی. پس اون چی؟ و چرا اون تلاشی نکنه؟ و تا اون درست نشه منم نمیشم و ... این حرف ها مال خودمونه. همین پایین. اون بالا ذره ای ارزش نداره. خدا گفته به بقیه کاری نداشته باش و تو درست رفتار کن. همین.

اما تجربه هام، از رفتار خودم با شوهرم زیاد نوشتم اینجا اما از اون ور نگفتم، با وجود همه این تواضع و احترامی که سعی میکنم نسبت بهش داشته باشم، با اینکه مودبم، منم منم نکردم، قبولش دارم، شوهر ذلیلم یا هرچی... اون طرف هم همه واکنش هاش نسبت به من درست بوده. اینطور نشده که بنشینه تو موضع قدرت و حکم فرمایی کنه. اینطور نبوده که کوچیک ببینه منو. اتفاقا هی بزرگ تر شدم پیش چشمش. عزیزتر شدم.

تو زندگی مون، اون قدری که همسرم تغییر کرده تا شبیه من بشه من نکردم، اونقدری که عوض شده به خاطر من، من نشدم، اونقدری که تلاش میکنه تا راضی و خوشحال باشم، من تلاش نمیکنم، اونقدری که کارهایی رو که  دوست نداره یا قبول نداره، کرده به خاطر من، من نکردم.... اینا رو خودش میگه ها. حرف من نیست.

خب نتیجه چیه؟ چه ضرری داشت این احترام و کوچیک شدن برای من جز عزیزشدن؟

کم نیستن آدم های نزدیک دوروبرم که همیشه درحال جنگیدن بودن. همیشه انگشت اشاره شون سمت طرف مقابل بوده. پس اون چی؟ چرا من؟ کی گفته؟ ... چی شد نتیجه ش؟ اثبات کردن که کمتر نیستن و کوچیک تر نیستن و همه چی مساوی و حقوق زن حقوق زن شیرین شد زندگی شون؟ تلخ تر شد از دیروز. مرد زندگی شد شوهرشون؟ فراری شد از خونه.

کم نیستن همین آدم ها دور و بر من که وقتی می بیننم، آه میکشن که خوش به حالت! چه شوهری!

یه بار به یکی شون گفتم، من اگه یکی از این رفتارهایی که تو با شوهرت ده بار تو روز میکنی، رو داشتم، شوهرم تاحالا طلاقم داده بود.

راست گفتم .

باز هم میگم، رمز عزیزشدن زن پیش شوهرش اینه که مقابلش نرم باشه، مرئوس باشه، متواضع باشه. یکی از قانون های زندگی تو دنیاست. قانون های ارتباط نوع زن و مرده. (کتاب زن کامل از مارابل مورگان رو بخونید) همه تجربه ها هم همینو میگه، خدا هم همینو میخواد. جهاد زندگی زن رو گفته شوهرداری. نگفته جامعه، نگفته دین، نگفته بچه حتی. گفته شوهر. محور زندگی زن میشه شوهرش. و یادموننره همه فایده و خوبی ش هم اول واسه خود زنه. فقط باید اعتماد کنیم به خدا. به قانون های دنیا. باید یادبگیریم قانون های دنیا رو و مطابق باهاشون رفتار کنیم.

کسی بالاتر یا پایین تر نیست. مدل ها فرق میکنه. نقش ها. همین.

  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


 بنا نداشته و ندارم که در این وبلاگ از خودم یا همسرم تعریف کنم. کسی نیستم، چیزی ندارم و خودم بهتر از هرکسی میدانم که همسرداری ام هنوز چه جاهای خالی بزرگی دارد. قرار بوده «منِ» اینجا کم باشد، و اگر هست به خاطر گفتن حرف هایی است که در قالب خاطره دلنشین تر است. اما این بار موضوعی پیش آمد که مجبور شدم خیلی واضح تر از «من» بنویسم. اینکه در زندگی ام چگونه ام. داشتم یکی از وبلاگ های روزانه نویسی را می خواندم. رسید به جایی که خانم در مورد موضوعی با همسرش صحبت کرده بود. خیلی تند صحبت کرده بود. پاراگراف که تمام شد، من فقط خندیدم. هنوز هم، گاهی یادم که می آید بلندبلند می خندم. 

واقعیتش این است که اینطور صحبت کردن با همسر، از این موضع صحبت کردن با شوهر آنقدر برای من عجیب و غریب و دور از ذهن است که با تصورش فقط خنده ام می گیرد. انگار لطیفه شنیده باشم.

من تحصیلات خوبی دارم، موقعیت اجتماعی خیلی خوبی دارم، آدم های زیادی دور و برم هستند که قبولم دارند. با این حال در اغلب ساعات زندگی ام یک زن مهربان ضعیف نیازمندم که تشنه ثانیه ثانیه محبت اوست و کلامی یا نگاهی دلش را می شکند و اشکش راه می افتد. من دختر بازیگوش خانه ام که صدای در را که می شنود از دور می دود تا بپرد توی بغل همسرش. من یک زن عاشق با همه ظرافت های زنانه ام که ساعت ها برای درست کردن یک غذای سخت، شیرینی پختن یا تزیین های سخت وقت میگذارد و آشپزخانه برایش محبوب ترین محل خانه است. اگر کسی نشناسدم و مرا داخل خانه ببیند، هیچ وقت باورش نمی شود که بیرون خانه چقدر کار سرم ریخته!

شخصیتی که همسرم در همیشه زندگی از من دیده این است، چیزی بسیار متفاوت با شخصیت بیرونم که به شدت سخت، در رابطه با آقایان مغرور، خیلی وقت ها جدی و همیشه منطقی است.

کنار او ، من فقط گل نازک لطیفی هستم، که لحظه به لحظه نیاز به آبیاری اش دارم. 

وقتی دعوا می کنیم، من داد نمی زنم، به ندرت پیش آمده همسرم صدای بلندم را شنیده باشد، خودش می گوید تو اصلا بلد نیستی جیغ بکشی! ، حتی استدلال هم نمی کنم، از دستش که ناراحتم، دلم را که می شکند، من فقط بلدم گریه کنم. دوباره موضع ضعف. دوباره پایین به بالا. و همه اینها شاید اولش آگاهانه بوده ولی الان خیلی وقت است که درونی شده. شاید برای همین است که وقتی آن پاراگراف را خواندم فقط خنده ام گرفت. این موضع برخورد، برای من انگار از محالات است. 

یکبار که داشتم صحبت کسی با همسرش را برای شوهرم نقل قول میکردم، خودم ادامه دادم من اصلا نمی توانم تصور کنم که با تو اینطور حرف بزنم. من اصلا خودم را هم شان تو نمی بینم که اینطور حرف بزنم. و واقعا راست گفتم. 

همه اینها، این روش برخورد و این اصل اساسی را از این حدیث گرفتم که رسول خدا(ص) می فرماید:


«اگر سجده کردن برای غیر خدا جایز بود، دستور می دادم تا زن در برابر شوهرش سجده کند.»

 

نه اعتماد به نفسم کم است، نه در همسرم محو شده ام. همه زندگی ام او نیست و همیشه برنامه ها و افکار وایده های شخصی زیادی داشتم. با این حال اصل اساسی زندگی ام این است که در برابرش متواضعم. خیلی متواضع. قشنگ رئیس و مرئوس. البته که یک مرئوس بانمکِ دل نازک و پرعشوه که خیلی وقت ها رئیس خودش را به آب و آتش می زند، تا خواسته های غیرمنطقی اش را فراهم کند. 

خیلی قبل ترها، قبل خواستگاری، وقتی شرایط و مدارک و خصوصیاتم را به همسر گفته بودند، بدون اینکه مرا ببیند گفته بود نه. این زن، زنِ زندگی نیست. حتما از آن زن های از دماغ فیل افتاده ست. حالا اما، همیشه می گوید بهترین و بزرگترین ویژگی ات تواضع است. 

تواضعی که دوستش دارم. 

 


 

بعد نوشت مهم: من اینجا اصلا گریه کردن رو توصیه نکردم. فقط رفتار خودم رو گفتم. رفتار من لزوما درست یا کامل نیست. به هرحال ترسیدم که کسی رو به اشتباه انداخته باشم  چون چه جوری گریه کردن خیلی مهمه. اینو من دبیرستانی که بودم از دکتر حبشی یاد گرفتم. (یه همچین بچه پیش فعالی بودم!). این همون بخش از سخنرانی شون هست که دلابانوی عزیزم تایپ کرده. اینم پیاده شده کل سخنرانی شون. 

اما قسمت مربوط به گریه:

گریه از دست مرد

از قهر بدتر چیه؟ گریه ی از دست مرد. خانوم ها چرا گریه می کنند؟ می خوان به مرد بگن شکسته ام. پس مرا دریاب. لذا انتظار خودشون اینه که تو این وضع مرد سراسیمه بگه عزیزم اشکت را نبینم خدا مرگم چرا گریه می کنی؟ ای وای. بعد میاد می گه اصلا عاطفه نداره می بینه من دارم گریه می کنم یا محل نمی ده یا یه دادیم سرم می زنه. بدونید وقتی خانوم گریه می کنه مرد هررررمردی باشه بدون استثنا یکی از این 5رفتار را می کند به خاطر اثر شکستش بر اقتدار مرد. 1) تحقیر می کنه. باز عین بچه ها گریه ش شروع شد. ول کن دیگه. بزرگ شدی. خجالت بکش. 2) حمله می کنه. چی؟ چرا گریه می کنی؟ چی کارت کردم که گریه می کنی؟ گریه می خوای بکنی بیرون. اگه یه بار دیگه گریه کنی دعواش می کند. 3) بی اعتنایی می کنه. خانوم داره گریه می کنه پتورو می کشه روسرش از اتاق می ره بیرون. با کامپیوتر خودشو مشغول می کنه. در اتاقشو قفل می کنه. 4) مرد ضعیف تری باشه بعید نیست به خودش حمله کنه. بله منم بدم. ظرف رو می شکونه وسیله ای رو می کوبه بچه ای رو می زنه. 5) حتی خانوم اگه شوهر شما از این دسته ی آخره که وقتی گریه می کنی می دوه میاد جلو نوازش می کنه در آغوش می گیره آرومت می کنه بهت حق می ده. خوشحال نباش. اون رفتارها واقعی نیستند. تلاشی هستند برای بستن دهان گریه ی زن. یعنی توی این مرده خرابه. تو خودش داره می گه اه ولم نمی کنه بازم. ای بابا چه کارش کردم. توش خرابه. لذا اصلا گریه ی زن مردشکن است. بریم ببینیم چه اثری داره بر اقتدار مرد. مرد دوست داشت خانوم اینجا باشد برپایه ی مرد تا به مرد اعتبار ببخشد. خانومی که داره گریه می کنه می گه وضع من نسبت به تو اینه. تو بار و زحمتی هستی بر دوش من. پس برو نباش. داره دشنام می ده ناخواسته. گمشو. آزار. به خصوص اگه اینو شفاها هم به مرد بگه. تو همه ش اذیتم می کنی، یک آب خوش، هیچ وقت تو زندگی، یک بار نشده، همه ش اشک منو درمیاری، تو دوست داری من رو اذیت کنی. اینارو شفاها هم بگوید.

گریه ی صحیح:

حالا یه سوالی پیش میاد. اگر گریه مرد را می شکوند شما مردا مگه نگفتین خانوم ها باید لطیف باشن؟ لطافت اشک میاره. من خیلی وقت ها رفتم یه حرفی رو به شوهرم بزنم  اشکه خودش دویده آمده. بغضه زود ترکیده. اگه اینقدر گریه مرد را می شکند من نباید اصلا پیش مرد گریه کنم از دست مرد؟ خانوم یک جا دارد گریه بکند همین شکسته ام مرا دریاب اون طرف هم اثرش را روی مرد بگذارد و تامین بیشتری هم بگیرد. خانوما جاشو بلدید؟ کجا گریه کنید مردتونو نشکنید تامین اضافه تری هم بگیرید؟ خب وقتی که جاشو بلد نیستید برای چی گریه می کنید؟؟؟؟ یعنی تاحالا هرچی گریه کردید که مرد شکوندید. مدعیم هستید تازه؟ منتظرم هستید تازه؟ خب گریه مرد می شکند. این که می گیم آموزش اساسیه مال اینه دیگه که اگر ندونیم آثار رو گاهی بر حسب انتظارات خودمون عمل می کنیم. جاش سر شونه ی مرده. در آغوش مرد. بعضی خانوما می گن پس یعنی پیش دل خودمون نگه داریم؟ اصلا بریم سرسجاده و حرم گریه کنیم؟ خیر حتما به مردت بگو اینجوری تلنباری می شی از عقده ها که بعد فاصله ی عاطفی تو با مردت زیاد می کنه. روش گریه تو درست کن. زن باید اینو می گفت. من خیلی شکسته و داغونم. دلم می خواد گریه کنم. میشه یه دقیقه سرمو رو شونه ی شما بگذارم؟ اینجا بعید نبود مرد تامینش رو هم اضافه هم بکنه. این شکسته است. حمایت بیشتری می خواد. تامین اضافه تری بدهد. و وقتی سرشو گذاشت بفهمه چی بگه. نه اینکه سرشو بزاره بگه علی تو خیلی بیخودی! خب این که دوباره با کلامش مرد را شکست. دیدید خداوند این رو به طفل یاد داده؟ به طور فطری و غریزی میاد عمل می کنه؟ مامان بچه ی دوساله شو می زنه اولین درخواست این بچه از مادر چیه؟ آغوششو می خواد. داره با این پیام الهی به مادر می گه اگرچه از دست تو شکسته ام ولی برای آرام شدن پناهی جز تو ندارم. اینجا زن باید بگه اگرچه از دست تو آزرده ام ولی مامنم تویی. پایه ام تویی. وای به حال اون زنی که داره گریه م می کنه بعد به مرد می گه برو به من دست نزن. با من حرف نزن. اصلا نمی خوامت. اون خیلی کشنده ست خیلی. خیلی. بترسید که همونجا مرد یه وقت یه تصمیم خیلی سخت و زشتی رو بگیره یا از کوره دربره ضربه ای به خودش دیگری شما بزند.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خب همیشه هم همه چی خوب و خوش نیست که غالب پست های اینجا به درد بخوره. بعضی وقت ها وضعیت بحرانیه. حالا یا اتفاقی افتاده، قهر و دعوای اساسی، یا نه آدم به یه پوچی و دلزدگی از زندگیش رسیده که این خرده توصیه ها فایده ش فقط یه لبخند تلخه. 

این پست واسه اونایی هست که رابطه شون اوضاع خوبی نداره. خراب تر از اونی که مثلا بخوان به خرده فرمایش های شوهرشون توجه کنن یا تو فکر هدیه خریدن باشن. 

این بار میخوام واسه اونایی بنویسم که دوست دارن رابطه شون رو ری استارت کنن! یا بهتر بگم لازمه رابطه شون رو ری استارت کنن. 

اول از همه: خیال پردازی و غصه خوردن و با حسرت نگاه کردن به زندگی بقیه هیچ چیز رو عوض نمیکنه. باید خودت عوض بشی. تغییر اساسی کنی. اون وقته که همه چی عوض میشه. روحیه ت...زندگیت ...شوهرت... اگه شما عوض بشین امکان نداره شوهرتون عوض نشه. اصلا یک امر آگاهانه نیست. اجبار طبیعته. 

خدا یه بار مطمئن گفته این قانون خلقته: ان الله لایغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم...تا خودت رو عوض نکنی هیچ چی عوض نمیشه!

دوم از همه: هیچ کاری به اون نداریم. اصلا اصلا. این یه نمایشه که تنها بازیگرش شما هستید. همسرتون فقط تماشاگره. تماشاگر صرف. که البته کارهای شما میتونه تاثیر احساسی زیادی روش بذاره. ولی ما ازش توقعی نداریم. هیچی. هیچ تغییر آگاهانه ای هم قرار نیست. همه چی رو میبریم سمت ناخودآگاهش که نتونه مقاومت کنه. 

سوم از همه: صبر صبر صبر... قرار نیست همه چی روز اول درست شه. حسابی زمان میبره. زندگی ای که تو سه چهار سال یا بیشتر ذره ذره خراب شده و پایه هاش سست شده رو نمیشه یکی دوماهه آباد کرد. پس توقع بی جا نداریم. خسته هم نمی شیم. مطمئنیم که همه چی درست میشه فقط در مورد زمان درست شدنش معقول فکر میکنیم. ممکنه حتی تا دوسه ماه شوهرتون کوچکترین تغییری نکنه، اصلا مهم نیست. قرار نیست کسی ناامید بشه. خودت خراب کردی خودت هم باید درستش کنی! تنبلی و بی حوصلگی نداریم. 

چهارم از همه: باید رابطه مون رو با خدا درست کنیم. ریشه همه مشکلات و ضعف های ما اینجاست. وقتی به دریای بیکران رحمتش وصل بشی، اینقدر بزرگت میکنه که همه چی همه چی پست و حقیر میشه پیش چشمت. ماه میشی، گل میشی از خوبی. پس نماز اول و وقت و مناجات درست و حسابی با خدا، خوندن ادعیه به قصد شناختنش، نه صرف حاجت گرفتن، ترک گناهانی که خودمون خبر داریم و ... همه ثابت برنامه ست. اصلا هم سخت نیست. فقط یه شیرینی ای هست که خودمونو ازش محروم کردیم. 

حالا با همه این مقدمات، اصل مطلب چیه؟ چه کار باید بکنیم؟

اصل مطلب اتفاقا خیلی ساده و کوتاهه. 

میخوام نقشتون رو بهتون توضیح بدم. باید حسابی توش فرو برین. یکی بشین اصلا. یه مدت قراره این نقش رو بازی کنین. بعدا شاید دیدین اصلا خودش شدین. 

همسرتون رو، همه خوبی ها و بدی هاش، ظلم ها و اذیت هاش، همه همه رو بذارین کنار. بنده خدا هست یا نه؟ خدا دوستش داره یا نه؟ حتی اگه بده، خیلی بده، خدا دوست داره درست بشه یا نه؟ خوشحال باشه یا نه؟

حالا شما کی هستید؟ یه فرشته از بهشت که خدا بهش یه ماموریت اختصاصی داده. مامور اختصاصی خدا که در گوشش گفته، تو و این بنده م! ببینم چیکار میکنی! میخوام یه جوری بشه که شادی رو از برق چشاش بشه خوند، خوشبختی تو عمق نگاهش پیدا باشه، تو قرار بشی فرشته اختصاصی این مرد - با همه خوبی و بدی هاش- و دوست دارم اینقدر نقشت رو خوب ایفا کنی که از شدت خوبی تو، رابطه ش با منم درست بشه. منی که خدای تو ام. خدای فرشته زندگیش. خدای خودش. 

از اینجا به بعد دیگه نسبت به هر مرد ماجرا فرق میکنه و هیچ کس مثل خود شما شوهرتون رو نمیشناسه و نمیدونه از فرشته ش چه انتظاری داره. فرشته ش چه کار باید بکنه، چه جوری رفتار کنه، حرف بزنه، غذا بپزه، لباس بپوشه، چه جوری بخنده حتی...که اون مرد از ته دل احساس خوشبختی کنه. 

اصلا فکرکن خدا گفته این بنده من بد، خیلی بد، میخوام یه ماه، دوماه، خوشبختی واقعی رو بهش نشون بدم و بعد عذابش کنم. میتونی این کارو برام بکنی؟

 

جواب خدا رو چی میدی؟

 


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: خواهش میکنم...خواهش میکنم ساده نباشین. فرشته بودن مساوی خوبِ صرف بودن، خوبِ ساده ی بی سیاست بودن نیست. فرشته های خدا اتفاقا خیلی هم زرنگ و باسیاستن!


  • فرشته بانو

 بسم الله الرحمن الرحیم


 

این پست پاسخ یکی از دوستان است: 

 

سلام. فرشته جان همسر من محبت کلامی نداره

من همه جوره سعی کردم...تشنه اینم بهم بگه عزیزم، خانومم، بانو و .... اما....

چیکار کنم؟

براش کم نمیذارم


 

سلام عزیزم. اول اینکه یه سری مردا اینطوری هستند. اصلا نباید با مردایی که محبت کلامی زیادی دارن مقایسه شون کنی یا انتظار داشته باشی اونجوری باشن. و اصلا نباید میزان محبتشون رو با کلماتشون بسنجی که این هم خیلی اشتباهه. یعنی مثلا سه ماه یه بار هم شوهرت به تو یه جمله بگه خودش یه دنیاس و اندازه روزی سی بار مردای دیگه ارزش داره. از این مطمئن باش. 

دوم اینکه این قضیه رو بپذیر. ببین کلا ما آدم ها چیزهایی رو که نداریم دوست داریم. کم نیستن خانم هایی که دوست دارن محبت کلامی همسرشون کمتر باشه و اینقدر عزیزم و دوستت دارم ورد زبونش نباشه تا جایی که دیگه هیچ جذابیتی واسه اونا نداشته باشه. پس بعضی ها موقعیت تو رو بیشتر میپسندن و معتقدن مرد اونیه که سنگین باشه. سعی کن دیدت رو مثبت کنی. 

سوم اینکه یه بخشی از دلیل این نگفتن خجالته. یک خجالت درونی حسابی ریشه دار. اینو ازونجا میگم که من تا یه مدت زیادی بعد ازدواجم شاید یکی دوسال! هرکار میکردم نمیتونستم اسم همسرم رو بدون پسوند آقا صدا کنم. یعنی حتی یکبار هم اسم تنهاش رو نگفته بودم و اصلا به زبونم نمی اومد هرکار که میکردم. خیلی عجیب بود. بعد هی کم کم با یکی دوبار گفتن زبونم باز شد. این ماجرا شاید واقعا خنده دار باشه ولی برای من اتفاق افتاده واسه همین همه آدمایی که تو یه سری حرفا خجالت میکشن رو درک میکنم. راهش هم همونه که خودم انجام دادم. یعنی باید چندبار بگه تا راه بیفته. مثلا شما چه کار میکنی؟ تو یه موقعیتی که خیلی با هم خوب و خوشین یا خیلی نزدیکین، خیلی خواهش مندانه به شوهرت میگی «دلم پرمیکشه که یه بار از زبونت بشنوم دوستم داری، میشه بگی دوستت دارم؟» بعد اگه جو خوب بود و شوهرت موافقت کرد و گفت، تاکید میکنم اگه جو خوب بود، میگی میشه یه بار دیگه هم بگی؟ 

خلاصه کم کم و با فواصل این قضیه رو جامیندازی. مثلا میتونی اون حدیث رسول خدا(ص) رو رو یه استیک نوت بنویسی بچسبونی به یخچال که گفتن « وقتی مردی به زنش بگوید دوستت دارم، این جمله هرگز از دل زن خارج نمیشود.» یا احادیث دیگه ای تو زمینه محبت کلامی مرد هست. یا اینکه حضرت علی(ع) چه جوری حضرت زهرا(س) رو صدا میزدند، یا رسول خدا(ص) همسرانشون رو به اون اسمی که دوست داشتن صدا میزدن و ...

فقط خیلی خیلی حواست باشه این کارها کاملا نرم و آروم انجام بشه. تا جایی احساس کردی زیاده روی میکنی یا خوشش نیومد دیگه یه مدت ادامه نده، اینقدر کم کم رو ذهن همسرت کار کنی تا توی اینطور حرف ها راه بیفته. فقط خواهشا بیزارش نکن!

علاوه بر این تو جمع در این زمینه اصلا نه ازش انتظاری داشته باش، نه اینطوری صحبت کن. اینطور مردها خیلی رو این قضیه حساسن و اصلا به شدت بدشون میاد در جمع با همسرشون خاص حرف بزنن یا خاص مورد خطاب قرار بگیرن. 

نکته آخرم اینکه انتظار نداریم همسر تو بشه شبیه مردهایی که خیلی ابراز محبت میکنن چون به هرحال شخصیتش اونجوری نیست. ولی ما همه تلاشمون اینه که به اون حالت نزدیکش کنیم و این خودش خیلیه.


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم




این پست درواقع پاسخ یه سوال یک دوست درباره کم حرفی مردهاست. میخواستم درباره این قضیه بهتر و مفصل تر بنویسم ولی فکر میکنم که فعلا وقت نکنم. به هرحال این ها نکاتی هست که فعلا در رابطه با مردهای کم حرف به ذهنم میرسه.

 

سلام

یه مشورت میخوام.

آقای من همیشه سعی رو می کنه که خیلی با من حرف نزنه! خیلی از اتفاقایی رو که در طول روز براش افتاده، به من نمیگه! حتی جاهایی که رفته، قول و قرارهاش و کلا همه چی! یعنی اصن حوصله حرف زدن نداره.

اما من خیلی احتیاج دارم باهاش حرف بزنم. گاهی هم سعی میکنم سر حرف رو باز کنم. مثلا سوالای الکی می پرسم اما حتی گاهی مسخرم میکنه و میگه خب معلومه دیگه. یا تو همینو نمی دونی؟ یا تو با خودت فکر نمیکنی که..........

خسته شدم دیگه!!!

حتی وقتی مجبوره یه چیزی رو به من بگه سعی میکنه از کمترین کلمات ممکن برای رسوندن منظورش استفاده کنه! و اگه سوال اضافه تری بپرسم همون جوابهایی که گفتم رو در پی داره! 

البته ناگفته نماند شوهر من خیلی خیلی خوبه.

بعضی وقتا هم میترسه اگه بگه من سریع به خانوادم منتقل کنم!

لطفا کمکم کن...دارم دیوونه میشم!

 

سلام عزیزم. اول یه نکته اختصاصی درباره همسر شما بگم و بعد میرسیم به مردهای کم حرف. اینطور که من از کامنتت برداشت کردم، همسرت از اون تیپ های شخصیتی رازدار و محتاطه. اینطور آدم ها باید دلیل خاص موجهی داشته باشن تا درباره مسائل کاری و ... شون با آدم هایی که به طور مستقیم با اون مسائل درگیر نیستن، صحبت کنن. هیچ دلیل خاص یا نکته مبهمی هم نداره. فقط این آدم ها یک احتیاط درونی دارن که باعث میشه خیلی تو حرف زدن مراقب باشن. پس در صحبت با این آدم ها نباید سراغ مسائلی بریم که اون ها رو حساس میکنه و شاخک های احتیاطشون تکون میخوره. با همسرت از بیرون خونه و محل کار و قرارها و برنامه های کاری و مالی و حتی موضوعات مربوط به خانواده ش کمتر صحبت کن. این گروه از مردها دوست ندارن درباره این قضایا صحبت کنن و تا بحث به این طرف ها میره میلشون رو به ادامه صحبت از دست میدن و کم حرف میشن. 

اما نکات کلی تر:

اول اینکه مردها کلا خیلی کم حرف تر از زن ها هستن. اینو همه میدونیم و روانشناس ها هم اثبات کردن. اما اینکه با این وجود چرا باز هم ازشون توقع داریم هم پای ما حرف بزنن و تعریف کنن رو نمیدونم چه حکمتی داره!

دوم اینکه ما زن ها همون طور که همه مون به خوبی میدونیم، به شدت قابلیت حرف زدن و شنیدن داریم. حالا اگه ما بخوایم این نیاز و قابلیت رو صرفا با همسرمون که نه این نیاز رو داره نه تواناییش رو داره، ارضا کنیم، به مشکل میخوریم. اون نه میتونه هم پای ما حرف بزنه و تعریف کنه و نه حتی میتونه اونقدری که ما میخوایم به حرفامون گوش کنه. بارها شده که همون طور که من داشتم با ذوق و شوق ور ور ور حرف میزدم، یهو همسرم ترمز رو کشیده که برای امروز بسه دیگه!!! خب من هم درسته خیلی خورده تو ذوقم و یکم ناراحت بازی درآوردم که خیلی طولانیش نکردم، ولی واقعا بهش حق دادم. بابا بنده خدا تواناییش محدوده؟ چرا درکش نمیکنیم؟ حالا به جاش من چه کار میکنم؟ قبل از اینکه همسرم بیاد خونه، خودم رو تخلیه میکنم. چندتا دوست خوب دارم که همیشه انرژی مثبت میدن، صحبت هاشون مفیده و به درد زندگیم میخوره، حال مامانم رو میپرسم و ... (حواستون باشه نیاید ابروش رو درست کنید بزنید چشمش رو کور کنیدها! با کسانی صحبت کنین که خوب باشن برای صحبت، دید آدم رو به زندگی و همسرو ...منفی نکنن، غیبت نکنن، اسرار زندگی آدم رو نکشن بیرون و ...) اینطوری وقتی همسرم میاد من آرومم. حرف ها و ماجراها از صبح روی دلم قلمبه نشده که یهو هوار کنم رو سرش. خیلی آروم و دلپسند جلوه میکنم. یه نکته مهم دیگه هم تو این بحث اینه که ما خانم ها وقتی هیجان زده میشیم خیلی تند تند، با تن صدای بلند و با انرژی یک چیز رو تعریف میکنیم. مردها توانایی هضم این همه کلمه رو اون هم با این ویژگی ها ندارن. همین عصبی شون میکنه. اگه صحبت هامون شمرده شمره، با صدای ملایم و خیلی متین باشه، مردها علاقه خیلی بیشتری برای شنیدنش دارن.

این نکته درباره وقتی بود که شما حرف میزنین و انتظار شنیده شدن دارید، این هم مسئله س ولی خیلی پیش نمیاد و اغلب مشکل سر اینه که مردها خودشون کم حرف میزنن. با این چه کار کنیم؟ برای این مشکل دوتا راه حل اصلی هست. 

اول اینکه موضوع مورد علاقه همسرتون رو پیدا کنید! کم حرف ترین مردها هم وقتی بحث مورد علاقه شون پیش میاد، به خوبی حرف میزنن و اظهار نظر میکنن. مشکل ما اینه که بلد نیستیم موضوعات مورد علاقه شوهرمون رو برای حرف زدن پیش بکشیم. همیشه فکر میکنیم پرسیدن از سر کار و بیرون چه خبر؟ راه خوبیه. درحالی که اتفاقا این از موضوعات غیرجذاب برای غالب مردهاست. تو حرف ها و واکنش های شوهرتون بگردین. ببینین کدوم حرف ها رو بیشتر ادامه میده، درباره چه موضوعاتی بیشتر اظهار نظر میکنه، کدوم بحث ها بیشتر به ذوقش میاره...بعد همیشه سر حرف رو با یکی از اون صحبت ها باز کنید. 

نکته دوم خیلی مهمه. خیلی مهم تر از نکته اول حتی. اون هم اینه که باید شنونده خوبی باشیم! شنونده خوب بودن یه هنره که هرکسی نداردش. دیدین دارین یه ماجرایی رو برای یه کسی تعریف میکنین اینقدر وسطش ان قلت میاره یا اظهار نظر میکنه یا بی ذوق گوش میکنه و ... اصلا بی خیال میشین؟ برعکسش بعضی ها چنان با ذوق و منتظرانه به دهنمون نگاه میکنن و تایید میکننن که آدم سر ذوق میاد چندتا چیز دیگه هم پیدا کنه تا تعریف کنه! این فرق شنونده خوب و بده و زن موفق قطعا زنیه که شنونده خوبیه! شنونده خوب همیشه به طرف مقابلش نگاه میکنه، موقع حرف زدن اون سرش بند چیزی نیست، حتی با دستش هم حرکتی انجام نمیده یا راه هم نمیره. ذوق و شوق برای شنیدن از چشمای شنونده خوب پیداست. با سرش و با کلمه های کوتاهی که کلام گوینده رو قطع نکنه، حرف رو تایید میکنه. شنونده خوب انتقاد نمیکنه، تو ذوق نمیزنه، تا وقتی حرف گوینده تموم نشده حتی اظهارنظر طولانی هم نمیکنه. وقتی حرف گوینده تموم شد نمیره سر حرف و ماجرا و مشکل خودش. بلکه درباره موضوع قبلی حرف میزنه. یعنی موضوع براش جالب یا مهم بوده. یه اصطلاح بانمکی من و شوهرم داریم که موقعی که میخوایم حرف همو قطع کنیم ازش استفاده میکنیم. اینو از زبون زنای قدیم تو مجلسا گرفتم. مثلا دوستشون داره حرف میزنه و میگه و میگه هنوز حرفش تموم نشده این یکی برمیداره میگه «حالا شما میگین... ولی...» بعد سر حرف خودش رو میگیره و با همین یه جمله کوتاه حرف اون بنده خدا رو ربط میده به یه موضوع کاملا بی ربط دیگه و سر حرف خودش رو میگیره.

خلاصه از این کارا نداریم! اگه شنونده خوب شدن رو یاد بگیرین میبینین که چقدر کمیت و کیفیت حرف زدن همسرتون تغییر میکنه. نکته های خیلی زیاد دیگه ای هم تو این موضوع هست. من همش رو نگفتم. ولی یک کتاب خوب هست که حتما حتما حتما توصیه میکنم بخونید. اسمش هست (به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن)

«how to speak so kids will listen and how to listen so kids will talk  »

من ترجمه لیلا ازادی نشر معیار علمش رو دارم. نمیدونم انتشارات دیگه ای هم کتاب رو ترجمه کردن یا نه. اصل کتاب میخواد چطور حرف زدن با بچه ها رو یاد بده ولی کاملا به درد حرف زدن با بزرگترها هم میخوره و به نظر من کسی که کتاب رو خوب بخونه روابطش با افراد تغییر میکنه. نکات ظریف خیلی جالبی یاد میده. 

این چندتا لینک هم نکات خوبی دارن:

1

2

3

  • فرشته بانو

آب پرتقال

۲۹
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


عزیزدردانه شوهرش بود. نمی گذاشت آب تکان بخورد توی دل زنش. از احترام و محبت چیزی کم نداشت توی خانه آن مرد. گرچه زیبا نبود، قدبلند نبود، خانواده اش خیلی پایین تر از خانواده همسرش بودند و خیلی اختلافات معنایی دیگر. 

یک روز بالاخره، یک آشنا کشیدش کنار و پرسید چه شد که این مرد اینقدر هوایت را دارد؟ چه کار کردی که اینقدر خاطرخواهت شد. گفت ازدواجمان که هدیه خدا بود. ولی بعد ازدواج همه تلاشم را کردم تا نعمتی که خدا داده را حیف نکنم. شدم زن زندگی و حالا مرد بی توجه به ظاهر و تحصیلات، عاشقانه می پرستدم. 

بعد فکری کرد و گفت:

تازه عروسی کرده بودیم. یک روز دخترخاله هایم قرارگذاشتند که بیایند دیدنم. اولین بار بود که به خانه ام می آمدند. به همسرم گفتم میوه و شیرینی بخرد برای پذیرایی. 

آمد خانه با یک جعبه پرتقال ریز. فقط همین. ماندم چه کار کنم؟ به رویش بیاورم یا نیاورم؟ دوباره بفرستمش بیرون یا نه؟ سوال کنم یا نه. زدم به در بی خیالی و فکر کردم با همین وسایل توی خانه چطور از مهمان ها پذیرایی کنم. پرتقال ها خیلی ریز بود و نمی شد گذاشت جلو مهمان. آبشان را گرفتم. آرد و شکر و روغن هم داشتیم. خودم کیک پختم. اولین مهمانی عصرانه من با کیک و آب پرتقال برگزار شد و لبخند هم از لب هایم نیفتاد. 

از فردا رفتار این مرد با من عوض شد!

بعد گفت: حالا فهمیدم که آن روز میخواست امتحانم کند. سربلند که بیرون آمدم، تصمیمش را برای همه روزهای بعدی زندگی گرفت. شدم تاج سرش. 

 

 

نمیگم همه رفتارهای درست و غلط همسرتون همچین ریشه هایی داره. نمیگم مردها همیشه درحال ارزیابی ما هستند. نمیگم اشتباه نمیکنن، تنبلی نمیکنن، بی خیالی نمی کنن... فقط این داستان واقعی رو تعریف کردم که بگم همه مسایل رو جور دیگه ای هم میشه دید، تو موقعیت های حرص درآور یا وحشتناک اینجوری، یک دقیقه مکث کنیم، یک لحظه فکر کنیم. اگر امتحان همسرمان نباشد، شاید امتحان خدا باشد. خدا زیاد امتحان می کند صبر بندگانش را توی زندگی.

و بشر الصابرین…


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


بعضی روزها، هفته ها، همه چیز دست به دست هم می دهد تا از خانم خانه یک آدم افسرده ناامید بسازند. می شود مسائل مالی باشد، غصه های بقیه باشد، تنش های خانوادگی باشد، مشکلات بچه ها باشد...

یکی از همین روزها، به فاصله چند ساعت سه تا خبر ناراحت کننده (که خدا را شکر مالی و مادی بود) به ما رسید. واقعا کم آورده بودم. فشارهای قبل و بعدش بود. آن لحظه شماری ها و چشم کشیدن ها برای تمام شدن بحران... و یک دفعه بفهمی بحران حالا حالاها ادامه دارد. تمام آرزوهایت نقش برآب شود.

کنارش اضافه کنید مریضی و بی حالی و از صبح دانشگاه بودن و خستگی. نایی برایم نمانده بود. حال و حوصله ای هم. کنار همسرم که بودم یک لحظه احساس بدبختی کردم و گریه ام گرفت. تا آمدم خودم را رها کنم و اشک بریزم، حواسم جمع شد! گناه دارد! مطمئن باش فشاری که روی اوست خیلی بیشتر از توست. اینطور وقت ها بی خیالی و اطمینان تو او را هم سرِپا می کند! اگر کم بیاوری، اگر ببازی... می شکند مردت. از درون خرد می شود. خودش خسته تر از توست. 

با همه این حرف های درونی جلو گریه ام را گرفتم و چند قطره ای که بی اجازه بیرون آمده بودند را هم قبل اینکه ببیند، سریع پاک کردم. گفتم فدای سرم، فدای سرت...کاش همه غصه ها از این جنس باشد. خدا را شکر که مادی است. حتما خیری بوده. 

ولی بی حوصله بودم. انگار کوه کنده باشم خسته بودم. آنقدر خسته و بی حوصله که نمیتوانستم برای همسرم لیست خرید بنویسم تا وسایل شام را بخرد. فکرم به هیچ کجا قد نمی داد. جسمم هم حسابی خسته بود آن روز. بی خوابی کشیده بود. 

شام نداشتیم. یخچال خالی بود. فریزر خالی بود. گوشت و مرغ تمام شده بود و هنوز نخریده بودیم. سبزیجات نداشتیم، غذای آماده نداشتیم. گفتم نیمرو بخوریم، همسرم من و من کرد. گفتم خورش فریزری را بخوریم. دوست نداشت. آخرش به هر دو راضی شد ولی من نشدم. دلم نمیخواست اینقدر مسخره تمام شود شبمان. 

رفتم توی آشپزخانه و سعی کردم از آن حس و حال منفی بیرون بیایم. تمام سوراخ سنبه های یخچال و فریزر را گشتم و هی مواد اولیه ام اضافه شد: تخم مرغ، دو ورق کالباس، پنیر پیتزا، سیب زمینی، زیتون...

کم کم فرشته درونم بیدار می شد. من تواناتر از این حرف ها بودم. ترکیب خرده ریزهای یخچال و فریزر شد یک شام فوق العاده خوشمزه و خیلی شیک. برای کنارش هم تنها گوجه فرنگی موجود را نازک حلقه کردم، پیاز حلقه کردم، توی یخچال خیارشور پیدا کردم و زیتون گذاشتم. 

آشپزی حالم را بهتر کرده بود. قبل شام کلی از میزمان عکس گرفتیم. همسرم شربت درست کرد. من کلی ژست گرفتم که اصلا بعید نیست همین غذا را توی فست فودهای معروف به اسم پیشنهاد سرآشپز با قیمت عجیب و غریب به خورد ملت بدهند و بگویند یک غذای مخصوص کوبایی است(!!!) اصلا سرآشپزمان را فرستادیم کوبا تا یاد بگیرد!

من شاد بودم. همسرم شاد بود. مهم نبود غصه ها چقدر بودند. چقدر زیاد بودند. مهم این بود که ما یاد داشتیم علیرغم همه ناراحتی ها و کاستی ها بخندیم، شاد باشیم و همه چیزهای مربوط به دنیا را فراموش کنیم، بی اهمیت کنیم. 

ولی از همه شیرین ترش جمله ای بود که همسرم بین غذا گفت: مهم نیست تو خونه ت چیزی نداشته باشی، مهم اینه که تو خونه یه کدبانو داشته باشی! اون خودش بلده چیکار کنه…




  • فرشته بانو