همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک قصه قدیمی

۳۱
مرداد

بسم الله الرحمن الرحیم


مرد خانواده بودنش زبانزد عام و خاص بود. خانم، تاج سرش بود. ملکه خانه اش. محبتش را پنهان نمی کرد، توی جمع فامیل و کوچه و بازار هم خانم روی سرش جاداشت. آنقدر که مثل پروانه دورش می پیچید. اهل محل پشت سرش می گفتند زن ذلیل است. کار به جایی رسید که نقل زن ذلیلی های او شد نقل مجالس. زن ها شاید از حسودی و مردها از حرص. پچ پچ ها که بلند شد به گوش خودش هم رسید. یک روز یکی از همان ها را دعوت کرد خانه اش. نشستند و گفتند و شنیدند و غذا خوردند. بعد نهار صدا کرد. خانم! اگر زحمتتان نیست یک هندوانه بیاورید پاره کنم. خانم با سینی و هندوانه آمد. گذاشت جلو آقا و رفت. مرد چند ضربه به هندوانه زد و خانم به در مهمان خانه نرسیده بود، صدایش زد، این یکی کال است. یکی دیگر بیاور لطفا. خانم سینی و هندوانه را برداشت و رفت. چند دقیقه بعد دوباره تقی به در خورد و خانم با سینی و هندوانه آمد. مردها گرم صحبت بودند. خانم سینی را گذاشت کنار پشتی و رفت. بحثشان که تمام شد مرد هندوانه برداشت که پاره کند. دوباره چند ضربه زد. نچی کرد و خانم را صدا کرد. خانم جان! این یکی هم که از صدایش معلوم است نارس است! قربانت شوم بیا این را ببر یکی دیگر بیاور. خانم دوباره چادرچاقچور کرده آمد و هندوانه را برد. چند دقیقه بعد با بعدی آمد. داد دست آقا. مرد تشکر کرد و چاقو را برداشت. به عادت همیشه دوباره تپ تپ روی هندوانه زد. نه! این هم که صداش خوب نیست... این هندوانه های کال از کجا آمده؟!  خانم بی زحمت یکی دیگر جدا کن و بیار. خانم با خوشرویی چشمی گفت و رفت. پنج بار... شش بار... مهمان دیگر هاج و واج نشسته بود و رفت و آمد خانم و سینی و هندوانه را نگاه می کرد. بالاخره دل آقا راضی شد. چاقو که سینه سرخ هندوانه را شکافت، آخیش هم از نهاد مرد مهمان بیرون آمد. چشمش به قاچ کردن هندوانه بود و توی دلش میگفت، پس همین است. تحمل مرد به این وسواسی واقعا هم صبر ایوب می خواهد. حق دارد خانمش را روی سرش بگذارد. چقدر صبور... چقدر خوش خلق... یک اخم نکرد این همه رفت و آمد...

هنوز توی همین فکرها بود و داشت شیرینی هندوانه را زیر زبان مزه مزه می کرد که مرد بی مقدمه گفت: نه! همه اش همین هم نیست...

ما فقط یک هندوانه توی خانه داشتیم! 


بعد آرام و متین ادامه داد. عزیزجان دعوتت کردم که خودت ببینی و بروی برای همه تعریف کنی. زنی که اینطور آبروی مرا حفظ می کند، سر تا پایش را هم طلا بگیرم کم است...



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


... در تمام سالهایی که زمستان ها در همپتن درس می دادم و تابستان ها در رختشورخانه عرق می ریختم ، زنم بود که از نوشتن من حمایت می کرد . کافی بود یک بار بگوید وقتی که روی بالکن آپارتمان اجاره ای مان یا در انباری آن کانتینر در هرمون صرف نوشتن می کردم تلف شده است ، تا بالکل از صرافت نوشتن بیفتم . تبی ، حتی یک بار هم چیزی نگفت که مرا در نوشتن به تردید بیشتر بیندازد . حمایتش از آن چیزهایی بود که می توانستم همیشه رویش حساب کنم . هنوز هم هر وقت رمان اول نویسنده ای را می بینم که به همسرش تقدیم کرده ، لبخند می زنم و فکر می کنم که بالاخره همیشه یکی هست که درک می کند نوشتن کار کسالت باری است . داشتن یک نفر که به آدم ایمان دارد وضع آدم را از زمین تا آسمان عوض می کند . لازم هم نیست باورشان را جایی جار بزنند . خود همان باور کافی است . 

 

بخشی از زندگینامه ی استفن کینگ – همشهری داستان – تیر89 – ص29



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


 

...یواش یواش ، دیدم که موقع حرف زدن احساس آرامش می کنم . کیتی استعدادهای طبیعی برای بیرون کشاندن آدم ها از خودشان داشت . ارتباط برقرار کردن با او راحت بود ، آدم راحت می توانست با او گپ بزند . همان طور که دایی ویکتور مدت ها پیش بهم گفته بود ، یک مکالمه خوب مثل بازی خوب است . همبازی خوب توپ را مستقیما توی دستکش تو جای می دهد ؛ کاری می کند که به هیچ وجه توپ را از دست ندهی . وقتی موقعش می رسد که توپ را بگیرد ، هر چیزی را که برایش می فرستند می گیرد ، حتی پرتاب های کج و کوله را ؛ آن هایی را که از مسیر منحرف شده اند . این درست همان کاری بود که کیتی می کرد . توپ را مستقیم توی دست من می انداخت و وقتی توپ را دوباره برایش می انداختم ، حتی از دسترسش دور بود ، می گرفت . بالا می پرید و توپ هایی را که از بالای سرش رد می شدند می گرفت ، شیرجه می زد به چپ و راست تا توپ های کم جان را هم بگیرد  . بیش تر از همه ، مهارتش تو این بود که همیشه کاری می کرد احساس کنم پرتاب های بد عمدی بوده ، انگار که قصدم فقط این بوده که بازی را هیجان انگیزتر کنم  . کیتی باعث می شد من بهتر از آنی که بودم به نظر برسم . همین اعتماد به نفس مرا تقویت می کرد و باعث می شد گرفتن توپ های من هم برایش ساده تر باشد . این یعنی اینکه من به جای حرف زدن با خودم شروع کردم به حرف زدن با او و لذت این کار بیش تر از هر چیز دیگری بود که از مدت ها پیش تجربه کرده بودم . 

همان جا زیر آفتاب ماه اکتبر نشستیم و حرف زدیم ، اما تمام مدت به این فکر میکردم که چی کار کنم این گفت و گو قطع نشود . آن قدر خوشحال بودم ، آن قدر هیجان زده بودم که می خواستم تا آخرش بروم ولی موضوع این بود که کیتی یک کیف بزرگ روی دوشش بود که وسایل رقصش توش بود و از تو کیفش زده بود بیرون – لباس چسبان آستین دار ، گرم کن یقه دار ، گوشه یک حوله – نگران شده بودم که نکند بخواهد بلند شود و با عجله برود سر یک قرار دیگر . هوا کمی سوز داشت و بعد از بیست دقیقه حرف زدن دیدم که یواشکی دارد می لرزد . همه دل و جرئتم را جمع کردم و گفتم هوا دارد سرد می شود و شاید بهتر باشد به آپارتمان زیمر برگردیم و برای هردومان قهوه گرم درست کنم . در کمال ناباوری ، کیتی سری به نشانه ی تایید تکان داد و گفت که فکر خوبی است . 

رفتم قهوه درست کنم ، میان اتاق نشیمن و آشپزخانه اتاق خواب بود و کیتی به جای اینکه توی اتاق نشیمن بماند ، روی تخت نشست تا بتوانیم با هم صحبت کنیم  . تغییر محیط و بودن زیر سقف لحن حرف زدنمان را تغییر داده بود ، هردومان ساکت تر و محتاط تر شده بودیم  ، انگار دنبال راهی می گشتیم تا خط مشی جدیدمان را تفسیر کنیم  . حس انتظار بدی توی هوا موج می زد ، من از این خوشحال بودم که سرم گرم درست کردن قهوه است ، این جوری روی دستپاچگی ام سرپوش می گذاشتم . چیزی داشت اتفاق می افتاد ، اما من آنقدر ترسیده بودم که نمی توانستم بهش فکر کنم ، احساس می کردم اگر به خودم امیدواری بدهم ، قبل از اینکه اتفاق بیفتد همه چی از دست می رود  . یک دفعه کیتی ساکت شد و چند دقیقه ای حرفی نزد . من هم چنان به پلکیدن توی آشپرخانه ادامه دادم ، در یخچال را باز و بسته کردم ، فنجان ها و قاشق ها را بیرون آوردم ، شیر را توی ظرف ریختم و الی آخر . پشتم به کیتی بود ، نفهمیدم کی کیتی از جاش بلند شده و آمده آشپزخانه . بدون یک کلمه حرف . درباره ی حسّم حرف نمی زنم ، درمورد  شور و حالم هم بحث نمی کنم . درمورد فروریختن عجیب و غریب دیوارهای درونم بحث می کنم ، درمورد زمین لرزه ای که در قلب انزوایم رخ داد . آن قدر به تنها بودن عادت کرده بودم که فکر نمی کردم هرگز چنین اتفاقی بیفتد . من خودم را از این نوع خاص از زندگی محروم کرده بودم و بعد به دلایلی کاملا ناشناخته ، این دختر زیبای چینی جلوی من ظاهر شده بود ، درست مثل فرشته ای که از یک دنیای دیگر آمده باشد . امکان نداشت عاشقش نشوی ، نمی توانستی بروی دنبال کارت ،   فقط به این دلیل ساده که او آنجا بود !


مون پالاس

پل استر

ص132


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم 



خیلی آرام می شوم این حدیث را که می خوانم . انگار یک نفر وسط شلوغی روزها و دویدن ها و نرسیدن ها و گلایه هایم دستم را می گیرد . چند قدم می برد جلوتر . یک جاده ی سبز را نشانم می دهد و می گوید : راه تو اینجاست !

ممنونم اسماء که سوال مرا پرسیدی . 


أخرَجَ البَیهَقیُّ عن أسماءَ بِنتِ یَزیدَ الأنصاریّةِ :

أنّها أتَتِ النّبیَّ صلى الله علیه و آله و سلّم و هُو بَینَ أصحابهِ ، فقالَت : بأبی أنتَ واُمّی ! إنّی وافِدَةُ النِّساءِ إلَیکَ ، واعلَمْ نَفسی لَکَ الفِداءُ أنّهُ ما مِن امرأةٍ کائنَةٍ فی شَرقٍ ولاغَربٍ سَمِعَت بمَخرَجی هذا إلاّ وهِیَ على مِثلِ رأیِی ، إنّ اللّهَ بَعَثَکَ بالحَقِّ إلَى الرِّجالِ والنِّساءِ ، فآمَنّا بکَ وبإلهِکَ الّذی أرسَلَکَ ، وإنّا مَعشَرَ النِّساءِ مَحصوراتٌ مَقصوراتٌ ، قَواعِدُ بُیوتِکُم ومَقضى شَهَواتِکُم وحامِلاتُ أولادِکُم ، وإنّکُم مَعاشِرَ الرّجالِ فُضِّلتُم علَینا بالجُمُعةِ والجَماعاتِ وعِیادَةِ المَرضى وشُهودِ الجَنائزِ والحَجِّ بَعدَ الحَجِّ ، وأفضَلُ مِن ذلکَ الجِهادُ فی سبیلِ اللّه ، وإنّ الرّجُلَ مِنکُم إذا خَرَجَ حاجّا أو مُعتَمِرا أو مُرابِطا حَفِظنا لَکُم أموالَکُم ، وغَزَلنا لَکُمأثوابَکُم ، ورَبَّینا لَکُم أموالَکُم فما نُشارِکُکُم فی الأجرِ یا رسولَ اللّه ؟ فالتَفَتَ النّبیُّ صلى الله علیه و آله و سلّم إلى أصحابهِ بِوَجهِهِ کُلِّهِ ، ثُمّ قالَ : هَل سَمِعتُم مَقالَةَ امرأةٍ قَطُّ أحسَنَ مِن مُساءلَتِها فی أمرِ دِینِها مِن هذهِ ؟ فقالوا : یا رسولَ اللّه ، ما ظَنَنّا أنّ امرَأةً تَهتَدی إلى مِثلِ هذا ! فالتَفَتَ النَّبیُّ صلى الله علیه و آله و سلّم إلَیها ، ثُمّ قالَ لَها : انصَرفی أیَّتُها المَرأةُ ، وأعلِمی مَن خَلفَکِ مِن النِّساءِ أنّ حُسنَ تَبَعُّلِ إحداکُنَّ لزَوجِها وطَلَبَها مَرضاتَهُ واتِّباعَها مُوافَقَتَهُ یَعدِلُ ذلکَ کُلَّهُ . فأدبَرَتِ المَرأةُ وهِی تُهَلِّلُ وتُکَبِّرُ استِبشارا .


الدرّ المنثور :

بیهقى از اسماء دختر یزید انصارى نقل مىکند که نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم - که در جمع اصحاب نشسته بود - آمد و گفت : پدر و مادرم به فدایت ! من به نمایندگى از طرف زنها نزد شما آمدهام و - فدایت شوم مىدانم که هیچ زنى در شرق و غرب عالم نیست که سخن مرا بشنود مگر این که با من هم رأى خواهد بود . خداوند تو را به حقّ ، سوى مردان و زنان فرستاد و ما هم به تو و خدایى که تو را فرستاده است ایمان آوردیم . ما طایفه زنان محدود و محصور هستیم و اساس خانههاى شما مىباشیم و خواهشهاىشما را برمىآوریم و فرزندان شما را حامله مىشویم امّا شما مردها بر ما برترىهایى دارید . مثلاً نماز جمعه و جماعت مىخوانید ، به عیادت بیماران مىروید ، تشییع جنازه مىکنید و پیاپى به زیارت حجّ مىروید و بالاتر از همه اینها ، جهاد در راه خداست . هرگاه مردى از شما براى حجّ یا عمره یا جهاد از خانه بیرون مىرود ، ما اموال شما را حفظ مىکنیم و پارچههاى لباسهایتان را مىبافیم و فرزندانتان را تربیت مىکنیم . پس ، اى رسول خدا ، آیا در اجر و ثواب شریک شما نیستیم ؟
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم کاملاً رو به اصحاب خود کرد و فرمود : آیا تا به حال شنیدهاید که زنى در پرسش از امور دین خود به این خوبى سخن بگوید ؟ عرض کردند : اى رسول خدا ، گمان نمىکردیم که زنى تا بدین پایه برسد ! 
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم رو به اسماء کرد و فرمود : اى زن ، برگرد و به زنانى که تو را به نمایندگى فرستادهاند اعلام کن که نیکو شوهردارى هر یک از شما زنان و جلب رضایت مردش و پیروى کردن از نظر موافق او (در کارى) با همه این اعمال (که براى مردان نام بردى) برابرى مىکند . اسماء در حالىکه از شادى تهلیل (لا الهالااللّه)وتکبیر (اللّه اکبر)مىگفت، برگشت.


 .الدرّ المنثور : 2 / 518 منتخب میزان الحکمة : 508


  • فرشته بانو