همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۳۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


توی معیارهای ازدواج، خیلی ایمان را میشنویم. معیار اول...مهم ترین ویژگی...همه این ها درست. اما یک نکته خیلی مهم دیگر هم هست. ایمان را اگر درست نشناسیم، درست تعریف نکنیم، اگر قضاوتمان درباره مومن بودن یا نبودن فردی، معیارهای درستی نداشته باشد...ذره ای فایده ندارد. کار را بدتر میکند که بهتر نمی کند. وارد زندگی که می شوی، اصلا از همه مومن ها بدت می آید. از دین هم زده می شوی... چرا؟ چون تشخیصت از ایمان درست نبوده. ظاهری بوده. اشتباه بوده. اگر از آن دسته آدم هایی هستید که ایمان یکی از معیارهای اصلی ازدواجتان است، خیلی خیلی خیلی مراقب باشید گول ظاهر را نخورید. 

اما چطور بفهمیم؟ چطور ایمان واقعی را تشخیص بدهیم؟

یکی از راه های مهم برای تشخیص ایمان افراد، نگاه کردن به رفتارشان در بزنگاه هاست. اگر میخواهید بفهمید طرف چقدر مومن استف ببینید در لحظه های حساس چه رفتاری از خودش نشان میدهد...چقدر به آن چیزهایی که عقیده اش است، پایبند است...

وقتی موقعیتش در خطر است، دروغ میگوید یا نه؟ حاضر است همه تبعات بعدی صداقت را به خاطر اطاعت از دستور خدا به گردن بگیرد یا نه: خیلی راحت با توجیه مصلحتی و موردی و اتفاقی گناه می کند؟

وقتی عصبانی می شود، روی رفتارش کنترل دارد یا نه: با توجیه دست خودم نبود و نتونستم جلو خودم را بگیرم، همه کاری می کند و هرحرفی از دهانش بیرون می آید؟ 

در بحث ها و اتفاق ها طرف حق را می گیرد؟ حتی اگر به ضررش باشد؟ 

وقتی دیرش شده، کار واجب دارد، عجله دارد، سرش شلوغ است...باز  هم نمازش را اول وقت می خواند؟

نسبت به بنده های خدا خیرخواه و بخشنده هست؟

چقدر خودخواه است؟ چقدر به خاطر بقیه از حق خودش میگذرد...

این ها نمونه هایی از بزنگاه ها بود. نمونه های زیاد دیگری هم هست که باید پیدا کنید و خواستگارتان را در آن ها بسنجید. با سوال کردن از خودش، با تحقیق، با قرار دادن طرف در آن موقعیت...

ایمان آدم ها را از بزنگاه ها بشناسید! نه از ظاهرشان...حرف هایشان…شعارهایشان...



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


خانم صاحبخانه ما آدم خیلی خوبی است. وضع مالی خیلی خوبی دارند و زندگی شان کاملا مرفه است. وسط حرف ها و خاطره ها و نصیحت کردن هایش من چندتا نکته خیلی خوب گرفتم که فکر میکنم از عوامل مهم این وضع خوب باشد و کاملا هم به خانم خانه ربط دارد. 

اول اینکه یک بار حرف دورریختنی ها شده بود. مطمئن و قاطع گفت من هیچچچچی دور ریز ندارم. با اینکه دوتا پسر دارد و هر روز نهار و شام مقدار زیادی غذا درست می کند میگفت هیچی دورریز ندارم. پرسیدم چطور؟ گفت تا بشه میخوریم. به این و اون میدم. اگه چند روز موند و خورده نشد، میریزم تو ظرف راه میفتم تو کوچه ها فقیری، نیازمندی چیزی پیدا میکنم بهش میدم. ( در ادامه گفت پیاده روی هم میشه، ورزش هم هست!) اگه کم مونده باشه که نشه به کسی داد میبرم بالای پشت بوم برنجاش رو میریزم برای پرنده ها (دیده بودم چندقاشق برنج توی ظرف را که بالای جاکفشی میگذاشت. نگو برای این کار بوده.) گوجه داشته باشه شل بشه سریع پوره میکنم تو فریزر برای سوپ یا غذا. میوه ها اگه شل بشه (گفت ما میوه شل نمیخوریم) سریع یه سینی کوچیک لواشک میکنم، پوره میکنم، مربا میکنم... حتی نون هامون هم گاهی که بیات میشه، میذارم تو نایلون تو فریزر برای یه وقتی که آبگوشت داریم (با نون بیات خوشمزه تره) و ...

خلاصه با این وضع خوب و بااینکه اصلا آدم خسیسی نیست به شدت مراقب برکت هاست. هیچی دورریز نداره و من مطمئنم بخش عمده ای از برکت زندگی پررفاهشان مال همین سخت گیری ها و تدابیر خانم خانه در استفاده  از همه نعمت های خداست. 

یک بار مقدار کمی از یک ماده غذایی مانده بود، از من پرسید به نظرت چکارش کنم؟ گفتم بی خیال اینکه ارزشی نداره بریزید دور. (خیلی کم بودها! یعنی ارزش ریالیش زیر پانصد تومن میشد، کار مشخصی هم نمیشد باهاش کرد. مثلا پنیر نبود که خورده شه) گفت: نه!!! من نمیتونم دور بریزم. به خاطر پولش نیست ها! دلم نمیاد. وقتی با خودم فکر میکنم چقدر انرژی و هزینه گذاشته شده تا این تهیه بشه، به دست من برسه، اصلا به خودم اجازه نمیدم یه ذره ش رو هم دور بریزم. عصری همان قاطی یک کیک خوشمزه شده بود که برای ما هم آورد.

احترام به نعمت ها برکت را فوق العاده زیاد می کند توی زندگی. 

 

این روزها همه از وضع اقتصادی گله می کنند. از بی پولی...گرانی... همسرمان بیرون خانه تلاش میکند، ما هم داخل خانه تلاش کنیم. همین کارهای ساده برکت را مهمان سفره هایمان می کند…




شما چه راهکارهایی برای صرفه جویی دارید؟




  • فرشته بانو

آب پرتقال

۲۹
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


عزیزدردانه شوهرش بود. نمی گذاشت آب تکان بخورد توی دل زنش. از احترام و محبت چیزی کم نداشت توی خانه آن مرد. گرچه زیبا نبود، قدبلند نبود، خانواده اش خیلی پایین تر از خانواده همسرش بودند و خیلی اختلافات معنایی دیگر. 

یک روز بالاخره، یک آشنا کشیدش کنار و پرسید چه شد که این مرد اینقدر هوایت را دارد؟ چه کار کردی که اینقدر خاطرخواهت شد. گفت ازدواجمان که هدیه خدا بود. ولی بعد ازدواج همه تلاشم را کردم تا نعمتی که خدا داده را حیف نکنم. شدم زن زندگی و حالا مرد بی توجه به ظاهر و تحصیلات، عاشقانه می پرستدم. 

بعد فکری کرد و گفت:

تازه عروسی کرده بودیم. یک روز دخترخاله هایم قرارگذاشتند که بیایند دیدنم. اولین بار بود که به خانه ام می آمدند. به همسرم گفتم میوه و شیرینی بخرد برای پذیرایی. 

آمد خانه با یک جعبه پرتقال ریز. فقط همین. ماندم چه کار کنم؟ به رویش بیاورم یا نیاورم؟ دوباره بفرستمش بیرون یا نه؟ سوال کنم یا نه. زدم به در بی خیالی و فکر کردم با همین وسایل توی خانه چطور از مهمان ها پذیرایی کنم. پرتقال ها خیلی ریز بود و نمی شد گذاشت جلو مهمان. آبشان را گرفتم. آرد و شکر و روغن هم داشتیم. خودم کیک پختم. اولین مهمانی عصرانه من با کیک و آب پرتقال برگزار شد و لبخند هم از لب هایم نیفتاد. 

از فردا رفتار این مرد با من عوض شد!

بعد گفت: حالا فهمیدم که آن روز میخواست امتحانم کند. سربلند که بیرون آمدم، تصمیمش را برای همه روزهای بعدی زندگی گرفت. شدم تاج سرش. 

 

 

نمیگم همه رفتارهای درست و غلط همسرتون همچین ریشه هایی داره. نمیگم مردها همیشه درحال ارزیابی ما هستند. نمیگم اشتباه نمیکنن، تنبلی نمیکنن، بی خیالی نمی کنن... فقط این داستان واقعی رو تعریف کردم که بگم همه مسایل رو جور دیگه ای هم میشه دید، تو موقعیت های حرص درآور یا وحشتناک اینجوری، یک دقیقه مکث کنیم، یک لحظه فکر کنیم. اگر امتحان همسرمان نباشد، شاید امتحان خدا باشد. خدا زیاد امتحان می کند صبر بندگانش را توی زندگی.

و بشر الصابرین…


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


* نهارمون آماده شده. دارم میرم بکشم تو ظرف که گوشیم زنگ میخوره. جواب میدم. یکی از دوستانه که کاری داره، یه فکری میکنم. میدونم خیلی طول نمیشکه ولی قبل از اینکه صحبتش اصلیش رو شروع کنه خیلی مودب و مهربون میگم ما الان میخوایم نهار بخوریم. اگه میشه نیم ساعت دیگه زنگ بزن. قبول میکنه و خداحافظی میکنه.

همسر من منتظره که غذا رو ببرم. کار دوستم شاید ده دقیقه طول بکشه. مهم نیست. مهم اینه که الان وقت نهار ماست و کسی که این ساعت زنگ میزنه باید آماده باه که شاید طرف مقابل نتونه جوابگو باشه.

 

* یکی از دوستام اومده خونه مون. قراره تا عصر بمونن. همسرم سرکاره. وسط صحبت ها میرسونم که همسرم شش و هفت میاد. یه کاری پیش میاد و موندنش طولانی میشه و ازون طرف هم همسرم یه ساعت دیرتر میاد. حالا مثلا ساعت هشته. از اول قرارداشت برای برگشتن آژانس بگیره. حالا خیلی ضمنی میرسونه که اگه یه ساعت دیگه بمونه شوهرش میتونه بیاد دنبالش. موندم تعارف کنم یا نه. یه فکری میکنم و اصلا به روی خودم نمیارم. آژانس میگیره و میره. 

همسرم از سر کار اومده. خسته ست. قطعا اینجور وقتا دوست داره بدون اینکه از حضور یه مهمون معذب باشه تو خونه ش بچرخه، استراحت کنه...غذا بخوره. اگه دوستم بمونه من همش باید کنارش باشم. نمیتونم درست به همسرم برسم. از اون طرف دوستم میدونست که همسرم این ساعت میاد. برنامه ش رو ریخته بود و من نباید برای جیب مردم دلسوزی کنم. 

 

* رفتیم یه جلسه ای. یکی از دوستام و همسرش رو هم می بینیم. آخرای جلسه همسرش میره. شبکاره. دوستم می مونه و ما. جلسه دیر تموم میشه. نگرانم که دوستم چطور میخواد برگرده خونه. بهش میگم حالا چطوری میخوای برگردی؟ میگه به بدبختی! حدس میزنم اگه تعارف کنم بیاد خونه مون قبول کنه. یه فکری میکنم. اصلا تعارف نمیکنم بیاد خونه مون. فقط میگم ما تا دم مترو باهات میایم. 

درسته که این ساعت تا خونه رفتن براش سخته، خطرناکه یا هرچی. درسته که دوستمه ولی قبل من خودش و شوهرش باید به فکر این نکته ها باشن. مثلا خودش هم قبل تاریکی از جلسه بیاد بیرون. یا آژانس بگیره یا هماهنگ کنه یکی بیاد دنبالش. من نسبت به برنامه های بعدی اون مسئول نیستم وقتی خودش به فکر نبوده و حتی با من هماهنگ نبوده. اگه به همسرم بگم بیاد خونه ما احتمالا قبول میکنه. ولی ته دلش هم دوست داره؟ یه شام خوشمزه پختم. قراره با هم برگردیم خونه و شام بخوریم و استراحت کنیم. اینجوری همه برنامه هامون به هم میریزه. من مسئول بی دقتی بقیه تو برنامه هاشون نیستم.

 

* واسه یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده. حالش خوب نیست. میخواد زنگ بزنه برای مشورت. حدس میزنم تلفنش طولانی بشه. همسرم خونه ست. یه فکری میکنم. به دوستم میگم الان موقعیتش رو ندارم. صبر میکنم تا وقت فوتبال. حالا میتونم با خیال راحت برم توی اتاق و یک ساعت با تلفن صحبت کنم. حالا دیگه نبودنم کنار همسرم ناراحتش نمیکنه. 

 طولانی تلفن صحبت کردن یک نفر توی خونه برای همه آزاردهنده ست. حتی اگر برم توی اتاق هم نبودنم همسرم رو اذیت میکنه. اون اومده خونه که پیش من باشه. صبح تا عصر که سرکاره من ساعت ها وقت دارم برای حرف زدن و تلفن و کارهای شخصیم. درست نیست این ساعت ها رو هم به این کارها برسم. بقیه هم اینو درک میکنن. حتی اگه اون شب فوتبال نداشته باشه، مشکلی ندارم که بگم همسرم خونه ست و من نمیتونم الان صحبت کنم.

 

* یکی از دوستام یه کار واجب داره. زنگ میزنه  و بی مقدمه می پرسه فردا خونه ای؟ راستشو میگم: آره. میگه پس میشه من بیام با هم فلان کار رو انجام بدیم؟ یه فکری میکنم و میگم بذار با همسرم هماهنگ کنم، ببینم برنامه فرداش چطوریه؟ کی برمیگرده... اگه امکانش بود که بیای بهت خبر میدم. 

 

* چندتا از بچه های کارشناسی دور هم جمع شدن. زنگ زنگ که پاشو بیا. از قبل هم گفته بودم که اگه همسرم خونه باشه من نمیام. حالا یکیشون زنگ زده که یه جوری جیم شو. خیلی بی تعارف میگم بحث جیم شدن نیست. وقتی همسرم خونه می مونه تا کاراشو انجام بده بودن من براش مهمه. تنهایی اذیت میشه. میخوام بتونه به کاراش برسه و می مونم. ذره ای برام مهم نیست که بگن فلانی بی معرفته یا شوهر ذلیله یا هرچی. 

 

* چندتا از دوستای خوبم با هم قرار پارک گذاشتن. بهم میگن فردا فلان ساعت. زنگ میزنم به همسرم و برنامه ش رو میپرسم. خبر میدم که فردا نمیتونم. کلا هم عصر همسرم زودمیاد من نمیتونم بعدازظهرها بیام ولی شما برنامه تون رو به هم نزنین. گوش نمیکنن به خاطر من روز و ساعتش رو عوض میکنن. با خوشحالی و خیال جمع میرم و یه کیک خوشمزه هم براشون میپزم. 

 

* مامانم اصرار داره که برم پیشش. سرش شلوغه و باید کمکش کنم. از اون طرف همسرم اینجا تنها می مونه. نمیگم نمیام...نمیتونم... ولی تاجای ممکن با روضه خوندن هام از کارام و تنهایی همسرم، رفتنم رو عقب میندازم. ازون طرف هم سعی میکنم اولین فرصت برگردم. اونا میگن اینقدر جوش همسرت رو نزن! حالا یه مدت نباشی. قاطع میگم اون تنهایی اذیت میشه، حوصله ش سرمیره، زندگیش به هم میریزه و من نمیتونم برای یه مدت طولانی پیشش نباشم. به کارای مامانم اینها میرسم. ولی اولین فرصت هم برمیگردم خونه م. 

 

هیچ کدوم از این حرف ها و مثال ها ربطی به پست هایی که درباره اطاعت و احترام نوشتم نداره. این اصلا یه موضوع جداست. بحث زندگی مشترک. حتی اگه دوتا همخونه باشیم یه حقوقی نسبت به هم داریم. تصمیم هامون، قرارهامون، تعارف هامون...رو برنامه های اون یکی دیگه هم اثر میذاره. پس فقط نباید خودمون رو ببینیم. حتی اجازه نداریم تنهایی فداکاری کنیم. اون هم باید مایل به این وقت گذاشتن برای بقیه باشه. 

زن و شوهر که با هم پیمان زندگی مشترک میبندن نسبت به هم مسئولیت پیدا میکنن. اینکه جمع دونفره، سه نفره، چهارنفره ...شون همیشه براشون از همه چی و همه کس مهم تر باشه. 

آرامش و رضایت اون جمع مهم تر باشه. 

حتی اگه همیشه آدم از خودگذشته و فداکاری بودین حالا خیلی اجازه فداکاری و دست و دلبازی تو روابط رو ندارین. چون ناخودآگاه دارین برای زندگی و برنامه های یک نفر دیگه هم تصمیم میگیرین. 

اولین وظیفه شما اینه که حقوق و آرامش اون حفظ بشه. بعد میتونین هرقدر دلتون خواست فداکاری کنین. 

کم نبودن زن های خوب ومهربونی به خاطر فداکاری های نابه جا زندگیشون از هم پاشیده. اینقدر به خانواده شون رسیدن که زندگی خوبشون به فنا رفته...اینقدر برای مشکلات دور و بری ها غصه خوردن که همسرشون رفته شادی رو از یه جایی بیرون خونه پیدا کنه...

یه وقتایی نمیگم خشن...ولی باید عاقل بود. 

بیشتر از بقیه براشون جوش نزنیم و آرامش خانواده مون رو فدای تعارف و دلسوزی های بی مورد نکنیم. 






  • فرشته بانو

یک آرزوی قشنگ

۲۹
شهریور
بسم الله الرحمن الرحیم

یک زمانی زیاد با خودم فکر میکردم کاش مردها که توی جمع های مردانه می نشینند کارهای خوب یاد همسرم بدهند. مثلا دوست همسرم نصیحتش کند کمتر به خانمت نه بگو، به حرفش گوش کن، زیاد بگردانش، هدیه بخر برایش... چه میدانم از همین حرف ها. آخر آدم از هم جنس خودش بهتر حرف شنوی دارد. 

بعد یکبار، فکر کردم شاید همین، آرزوی همسر دوستانم باشد. مثلا یک وقت هایی با خودشان بگویند، کاش این بار که خانمم در این جمع زنانه می نشیند، حرف های خوب یادش دهند، کارهای خوب، کاش دوستش به او بگوید کمتر غر بزند، کاش یکی خوبی هایم - که نمی بیند- را به چشمش بیاورد...کاش فلان دوستش یادش دهد کمتر خرج کند، با خانواده ام مهربان باشد...

خوب می توانستم تصور کنم که مردها، ته ته دلشان چقدر ممنون همچین زن هایی هستند. چیزی که خودم مدت ها آرزویش را داشتم. 

بعد تصمیم گرفتم آرزوی برآورده شده مردهای دور و برم باشم. دوستی که به جای تایید و همدردی های بیخود، به جای تو راست میگی و وای چه جوری تحمل میکنی و خدا صبرت بده... نیمه پر لیوان را نشانش دهم و از مهربانی بگویم، از گذشت، از خوش خلقی، خوش زبانی. 

کاش می شد جمع های زنانه را طوری کنیم که مردها چشم بکشند برای روزهای مهمانی هامان. که بعدش یک فرشته نو شده، رِفرِش شده، تحویل بگیرند :)

 

 


  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


بعضی روزها، هفته ها، همه چیز دست به دست هم می دهد تا از خانم خانه یک آدم افسرده ناامید بسازند. می شود مسائل مالی باشد، غصه های بقیه باشد، تنش های خانوادگی باشد، مشکلات بچه ها باشد...

یکی از همین روزها، به فاصله چند ساعت سه تا خبر ناراحت کننده (که خدا را شکر مالی و مادی بود) به ما رسید. واقعا کم آورده بودم. فشارهای قبل و بعدش بود. آن لحظه شماری ها و چشم کشیدن ها برای تمام شدن بحران... و یک دفعه بفهمی بحران حالا حالاها ادامه دارد. تمام آرزوهایت نقش برآب شود.

کنارش اضافه کنید مریضی و بی حالی و از صبح دانشگاه بودن و خستگی. نایی برایم نمانده بود. حال و حوصله ای هم. کنار همسرم که بودم یک لحظه احساس بدبختی کردم و گریه ام گرفت. تا آمدم خودم را رها کنم و اشک بریزم، حواسم جمع شد! گناه دارد! مطمئن باش فشاری که روی اوست خیلی بیشتر از توست. اینطور وقت ها بی خیالی و اطمینان تو او را هم سرِپا می کند! اگر کم بیاوری، اگر ببازی... می شکند مردت. از درون خرد می شود. خودش خسته تر از توست. 

با همه این حرف های درونی جلو گریه ام را گرفتم و چند قطره ای که بی اجازه بیرون آمده بودند را هم قبل اینکه ببیند، سریع پاک کردم. گفتم فدای سرم، فدای سرت...کاش همه غصه ها از این جنس باشد. خدا را شکر که مادی است. حتما خیری بوده. 

ولی بی حوصله بودم. انگار کوه کنده باشم خسته بودم. آنقدر خسته و بی حوصله که نمیتوانستم برای همسرم لیست خرید بنویسم تا وسایل شام را بخرد. فکرم به هیچ کجا قد نمی داد. جسمم هم حسابی خسته بود آن روز. بی خوابی کشیده بود. 

شام نداشتیم. یخچال خالی بود. فریزر خالی بود. گوشت و مرغ تمام شده بود و هنوز نخریده بودیم. سبزیجات نداشتیم، غذای آماده نداشتیم. گفتم نیمرو بخوریم، همسرم من و من کرد. گفتم خورش فریزری را بخوریم. دوست نداشت. آخرش به هر دو راضی شد ولی من نشدم. دلم نمیخواست اینقدر مسخره تمام شود شبمان. 

رفتم توی آشپزخانه و سعی کردم از آن حس و حال منفی بیرون بیایم. تمام سوراخ سنبه های یخچال و فریزر را گشتم و هی مواد اولیه ام اضافه شد: تخم مرغ، دو ورق کالباس، پنیر پیتزا، سیب زمینی، زیتون...

کم کم فرشته درونم بیدار می شد. من تواناتر از این حرف ها بودم. ترکیب خرده ریزهای یخچال و فریزر شد یک شام فوق العاده خوشمزه و خیلی شیک. برای کنارش هم تنها گوجه فرنگی موجود را نازک حلقه کردم، پیاز حلقه کردم، توی یخچال خیارشور پیدا کردم و زیتون گذاشتم. 

آشپزی حالم را بهتر کرده بود. قبل شام کلی از میزمان عکس گرفتیم. همسرم شربت درست کرد. من کلی ژست گرفتم که اصلا بعید نیست همین غذا را توی فست فودهای معروف به اسم پیشنهاد سرآشپز با قیمت عجیب و غریب به خورد ملت بدهند و بگویند یک غذای مخصوص کوبایی است(!!!) اصلا سرآشپزمان را فرستادیم کوبا تا یاد بگیرد!

من شاد بودم. همسرم شاد بود. مهم نبود غصه ها چقدر بودند. چقدر زیاد بودند. مهم این بود که ما یاد داشتیم علیرغم همه ناراحتی ها و کاستی ها بخندیم، شاد باشیم و همه چیزهای مربوط به دنیا را فراموش کنیم، بی اهمیت کنیم. 

ولی از همه شیرین ترش جمله ای بود که همسرم بین غذا گفت: مهم نیست تو خونه ت چیزی نداشته باشی، مهم اینه که تو خونه یه کدبانو داشته باشی! اون خودش بلده چیکار کنه…




  • فرشته بانو

خوشبختی

۲۹
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم


سر کلاس یک درس کاملا نامربوط، استاد خواست برای چیزهایی که هیچ وقت نمی شود تعریفشان کرد، مثال بزند. یکی از مثال هایش خوشبختی بود. در راه برگشت، وسط شلوغی مترو، همان طور که دستم را به میله بالای سرم گرفته بودم، هنوز به خوشبختی فکر می کردم. حسی که نمی شود تعریفش کرد.  

بعد دیدم حق با استاد است. خوشبختی را نمی شود تعریف کرد. اما حداقل توی زندگی مشترک می دانم خوشبختی کی می آید، کی شروع می شود، کی عطرش توی خانه می پیچد...

مطمئنم در زندگی مشترک، خوشبختی وقتی قدم های آرامش را توی خانه می گذارد که همسرمان را بپذیریم. کامل. دربست. دست از فکر کردن و تلاش کردن و حرف زدن برای تغییرش برداریم. توی ذهنمان هم تمامش را، با همه کم و کاستی ها، با همه عیب و نقص ها بپذیریم و دوست داشته باشیم. 

خوشبختی وقتی سر و کله اش پیدا می شود که دست از مقایسه کردن همسرمان برداریم. چشممان را به روی تمام رقیب هایش ببندیم. تعریف های بقیه از همسرانشان را اصلا نشنویم، رفتارهایشان را نبینیم.... دست دلمان را بگیریم و بدهیم به دست همین مرد معمولی ساده با همه دوست نداشتنی هایش. 

 

بعد بایستیم یک گوشه و ببینیم خوشبختی چطور می آید... چطور آرام آرام لحظه هایمان زیر و رو می شود.



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


داشتم با دوست جان صحبت می کردم. درباره سوالی که کسی ازم پرسیده بود. یک سوال خیلی ظریف و در نگاه اول کم اهمیت. گفتم بر خلاف ظاهرش خیلی سوال مهمی است. خیلی خوب است آدم حواسش به همه نکته ها و جزئیات باشد. همین ها می شود خشت هایی که روی هم چیده می شود و بنای زندگی مان را می سازد. خشت هایی که اگر با بی توجهی یا سهل انگاری درست سر جایشان قرار نگیرند، یک بنای کج و معوج تحویلمان می دهند.

برای دوست جان خواندم: خشت اول چون نهد معمار کج / تا ثریا می رود دیوار کج

بعد فکرم رفت سر زندگی خودم. روابط خودم. کج و معموجی هاش آمد توی ذهنم. همان خشت های کوچک کم اهمیت که سال های قبل درست سرجایشان قرار نگرفته بودند و حالا بی قوارگی شان توی بنای زیبای زندگی ام به چشم می آمد.

نمی خواستم باشند. بنای زندگی ام را صاف و سالم و پرشکوه می خواهم. بدون خرابی، بدون روزنه.

فکرم رفت روی خشت ها. خشت های کج. این روزها را تصمیم گرفتم بیشتر به زندگی ام فکر کنم. به قسمت های ناخوب و دوست نداشتنی اش. ریشه های رفتارها و عادت های اشتباهش.

خوب میدانم که درست کردن دیوار کج زمان می برد. بیشتر از ساختنش حتی. اما نشدنی نیست. همان طور که خشت های کج آرام آرام روی هم قرار گرفت و در طول سالیان دیوار را عوض کرد، حالا من آماده و مصمم آمده ام تا آرام آرام راستشان کنم. یکی یکی. آجر به آجر. بالاخره این دیوار درست می شود. ایمان دارم.


خشت های ناصاف زندگی شما چیست؟



  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


من فکر میکنم چیزی که در زندگی خیلی به انسان کمک میکنه، انصافه. آدم منصف آدم خوشبختیه. آدم خوبیه، آدم عاقبت به خیریه. در ارتباط با خانواده شوهر، خیلی وقت ها این انصاف کمرنگ میشه و انگار لازمه یک چیزهایی رو مدام به خودمون یادآوری کنیم. 

رابطه مادرها با پسرهاشون از اول هم رابطه خاصی بوده. پسر برای مادرش فرق داره با دختر. عزیز مادره. حامی مادره، امید و آرزوی مادره. شاید چون یک زن از همون ابتدا همه کم کاری ها و ضعف های همسرش در محبت و حمایت رو تو وجود پسرش جست و جو میکنه. تو کودکی و نوجوانی عشق میریزه به پاش و توی ناخودآگاه ذهنش پسر جوان آینده قهرمانشه. برآورده کننده آرزوهای سرکوب شده، محبت های حسرت شده و از همه بیشتر حمایت های دریغ شده. تو جامعه ای که رابطه زن و شوهرها اغلب بیماره این رابطه مادر و پسری و این وابستگی خیلی پررنگ تر هم میشه. 

حالا این مادر تمام سال های کودکی و نوجوانی پسر به پاش میشینه. تو سختی ها، مریضی ها، مشکلات، غصه ها... مثل یه درخت که مدام مراقبشی، بهش میرسی، آبش میدی، هرسش میکنی... به امید وقت میوه دادنش. اما چیکار میشه؟ وقت میوه دادنش که میشه درخت رو میدی دست یکی دیگه. دودستی تقدیم میکنی به یه عشق از راه رسیده. 

حالا دیگه نقش ها عوض شده، سن مادر زیاد شده، صبرش تموم شده، از نقش حمایت گر در اومده و رفته تو نقش حمایت خواه، محبت خواه... پسر هم حالا دیگه چندان به حمایت و محبت مادرش نیاز نداره. شده حمایت کننده، محبت کننده... اما این حمایت و محبت چند درصدش به مادر میرسه؟

شاید شما هم زیاد شنیده و خونده باشین که مردها قدرت اینو ندارن که در آن واحد روی چند موضوع تمرکز کنن. مردها تک بعدی هستن. ندبیر و هنر زیادی میخواد که یه مرد همزمان که غرق محبت و جذبه های همسرش هست، حواسش به مادرش هم باشه. بعد ازدواج غالب خوشی های پسر با همسرشه، خنده هاش، شوخی هاش، گردش و تفریحاش، هدیه خریدن و خرج کردن هاش، سفرهاش... بیشتر وقتش مال اونه، فکرش درگیر خواسته ها و مشکلات اونه، حواسش پی حمایت و مراقبت از اونه... زن تازه از راه رسیده مثل یک غنچه نازک نیازمند توجه و مراقبته. مرد اینو خیلی خوب می فهمه. درحالی که نیازهای مادر عادی شده دیگه براش. 

تو این موقعیت حس مادر شبیه کیه؟ یکی که هوو اومده سرش، یکی که عشقش رو ازش گرفتن، یکی که درخت به ثمر رسیده ش رو دودستی تقدیم یکی دیگه کرده... با این وجود عشق مادر به فرزند یه عشق خیلی بزرگه، اصلا دنیایی نیست که با منطق عادی سنجیده بشه، خوشی فرزند براش خیلی مهم تر از نیازهای خودشه. برای همینه که تا دنیا دنیاست همه مادرها برای پسرهاشون میرن خواستگاری و برای ازدواجش دعا میکنن و اصرار به داماد کردنش دارن... اما خب، نباید فراموش کرد تمام اتفاقاتی که بی توجهی پسرها و بی اعتنایی یا گاهی اوقات خودخواهی عروس ها بوجود میاره، باعث میشه مادر خیلی شکننده بشه، خیلی حساس بشه... حتی گاهی بدجنس بشه... گاهی اذیت کنه... اون حس یک شکست خورده رو داره. 

کاش میشد تو جامعه ما از اول دخترها توجیه بشن، که نرن پسری رو از خانواده ش بگیرن، برن تا  عضو خانواده ش بشن. دختر مادرش بشن، کاش مجردهای ما توجیه باشن یه مرد خیلی مسئولیت داره نسبت به مادرش، باید وقت بذاره، باید محبت کنه، حمایت کنه... اون وقت زمانی که نامزدشون برای کارها یا رفت و آمدهای مادرش وقت میذاره غر نزنن، وقتی برای مادرش خرج های غیرضروری میکنه ناراحت نشن... 

دختر که ازدواج میکنه از خانواده نمیره، می مونه، همسرش رو هم میاره. اما پسر که ازدواج میکنه میره، دردودل هاش، وقت گذرونی هاش، وابستگی هاش... همه میره سمت همسرش. مردها خیلی بی حواسن و ما اگه زن های خوبی باشیم، اگه خدا رو ببینیم، خیلی وقتا باید مراقب بی حواسی شون باشیم، خودمون بهشون یادآوری کنیم، از ته قلب راضی باشیم از وقت گذاشتنشون، محبت کردن و خرج کردنشون... تشویق کنیم اصلا. 

به هرحال ما یه پسری رو از مادرش گرفتیم. یه درخت به بار نشسته رو از صاحبش گرفتیم، انصاف اینه که یه وقتایی حواسمون به اون باغبونی که دسترنجش به ما رسیده هم باشه، از میوه های درخت یه سهمی هم برای اون بذاریم و شاید از همه مهم تر اینکه اگه بدخلفی کرد، اذیت کرد، بدقلقی کرد... درکش کنیم. غصه ش رو بفهمیم. حق بدیم بهش و کمتر برنجیم. 

 ما آدم ها گاهی اوقات خیلی خودخواه میشیم. اصلا تمامیت خواهیم. همه انرژی و احساس و توجه همسرمون رو حق خودمون میدونیم. حقی که اگه کسی بهش نزدیک بشه ناراحت میشیم. یا اعتراض میکنیم یا اگه به حساب خودمون باسیاست باشیم، با زیرکی مراقب محدوده مون هستیم، مراقب حقمون هستیم. 

من فکر میکنم اغلب مادرشوهرها خیلی ضعیفن مقابل عروس های جوان از راه رسیده. خودشون هم ضعفشون رو میدونن، شاید خیلی از مشکلاتی که باهاشون داریم، کنایه ها، اذیت ها، ظلم ها... دست و پا زدن یک آدم شکست خورده باشه. درکشون کنیم فقط و پسرشون رو ازشون نگیریم. بلکه مراقب باشیم که همسرمون کم نذاره در حق خانواده ش. 

اینا حرفاییه که من وقتی از مادرشوهرم دلگیر میشم به خودم یادآوری میکنم، آرومم میکنه، منصفم میکنه. یه وقتایی که میخوام گیر بدم به وقت گذاشتن همسرم یا تو همه شرایط توجه تمام و کمالش رو بخوام، یادم می افته و آروم میشم. به خودم میگم همه سال با توئه. بذار یه روز، یه هفته... مال مادرش باشه. تو کمرنگ بشی اصلا. 

من سفر رفتن با خانواده شوهر رو دوست ندارم، اما یه وقتایی که میخوام با زیرکی سفررو کنسل کنم، با خودم میگم، یه هفته هم تو سختی بک به خاطر خوشی دل باغبونی که هر چی باشه مدیونشی. اگه آدما همیشه خدا رو میدیدن، همیشه منصف بودن... خیلی خوب میشد همه چیز. 

 


پ.ن1: هستند مردهایی که اینقدر درگیر حق مادر و نیازهای مادرن که از نیازهای همسرشون غافل میشن، تو حقوق همسرشون کوتاهی میکنن. شاید کم هم نباشن. روش برخورد با اون مردها قطعا چیز دیگه ای هست. 

پ.ن2: همه چیز یک تعادل و حد وسطی داره. از هرطرف بیفتیم اشتباهه. یک زن با سیاست مراقب تعادل تو روابط هست. نه از این طرف جوری رفتار میکنه که توقع اضافه بار بیاره و زندگی خودش از دست بره و نه کم کاری میکنه. 

پ.ن3: به نظر من شنیدن این حرف ها برای مجردها خیلی ضروریه. با دید درست وارد زندگی شدن و از همون اول پایه های روابط رو درست گذاشتن خیلی آسون تر از درست کردن یه بنای اشتباهه. 




  • فرشته بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


یکی دوهفته بیشتر از عقدمان نمی گذشت. با مامان رفته بودیم به مامان بزرگ سر بزنیم. من رفته بودم اتاق عقبی، تکیه داده بودم به رختخواب ها و شماره عطیه را گرفته بودم. عطیه چندماهی زودتر از من ازدواج کرده بود و قرار بود برایم از تجربه هایش بگوید. نکته های آن روز عطیه نکته های خیلی خوبی بود. پایه های بنای زندگی را اگر از اول درست بگذاری کارت در ادامه خیلی راحت تر است. نکته های عطیه از آن نکته هایی بود که جلو خرابکاری های بعدی را بگیرد، جلو افسوس های بعدی... الان همه اش یادم نیست. ولی خودم تجربه هایی دارم. بقیه دوستان هم. این پست که ان شاالله به مرور با کامنت های دوستان کامل تر هم می شود، مخصوص انتقال تجربه های متاهل هاست به تازه عروس ها. و البته طبق معمول مفید برای مجردها!

 

 1) صبور باش:

در رابطه با خانواده همسرت خیلی محتاط و با تانی عمل کن. درباره هیچ کدام از ویژگی هایشان زود قضاوت نکن. چه وِیژگی های منفی و چه مثبت. اگر مادرهمسرت به چشمت خیلی خوب و مهربان آمد باز هم سریع سفره دلت را باز نکن. یا اگر احساس کردی خواهرشوهرت خودش را میگیرد سریع به همسرت نگو از خواهرت خوشم نمیاد! در هر دو حالت صبر کن. زمان آدم ها را به ما معرفی می کند. حرف هایی را که به راحتی با مادر و خواهرت می زنی آنجا نزن. کمی سنگین تر و شنونده تر باش. ممکن است بعدها با خصوصیاتی از آنها آشنا شوی که از گفتن خیلی حرف ها پشیمان شوی. پس با وجود مهربان بودن و خوش رفتار بودن، مراقب باش جلو پشیمانی های بعدی را بگیری. زود صمیمی نشو. وقت برای گفتن و تعریف کردن همیشه هست. فعلا سعی کن بیشتر شنونده باشی و  بشناسی.

 

2) معرفی کن:

در تنهایی، خانواده ات را برای همسرت معرفی کن. از روحیات و علایقشان بگو. خط قرمزها و حساسیت های هر کدامشان را برای همسرت معرفی کن. لازم نیست قضیه را خیلی پیچیده کنی ولی یکی دوتا نکته مهم درباره هرکدام از افراد خانواده ات برایش بگو که خوب است رعایت کند و خوب است بداند. مراقب باش این نکته ها جزو رازهای شخصی آن افراد نباشد! همین طور از همسرت بخواه او هم خانواده اش را به تو معرفی کند تا رفتار درست تری با هرکدام داشته باشی. +

 

3) زود صمیمی نشو!

درست است که حالا همسرت شده محرم ترین و عزیزترین فرد زندگی تو. اما مراقب باش جوگیری اول کار، کار دستت ندهد. محبت و علاقه بینتان، هرقدر هم که شدید باشد، باز هم دلیل نمی شود که همه گذشته و آینده خودت و خانواده ات را برایش تعریف کنی. هیچ وقت از پدر و مادر خودت پیش همسرت گله نکن. کسی که می شود پیش او از این دردودل ها کرد میتواند دوستت باشد، ولی قطعا همسرت گزینه خوبی نیست. هرقدر هم که با هم صمیمی هستید باز هم حریم های خانواده ات را حفظ کن. از آنها جز خوبی برای همسرت نگو و در حضورش به پدر و مادرت خیلی احترام بگذار. اگر دردهایی هست، غصه هایی، گله هایی... بگذار بین تو و خدا بماند. تا آخر عمر هم نزدیک ترین فرد زندگی ما خداست. قرار نیست همسرمان جای او را بگیرد. چون انسان ها انسانند، بعضی وقت ها ضعیف می شوند، بد می شوند... و آن وقت از اینکه در خیلی موارد سفره دلت را پیششان باز کردی پشیمان می شوی. اجازه بده خانواده ات تا آخر عمر در نظر او یک حامی مهربان و مقتدر برای تو بمانند. از ضعف هایشان پیش همسرت نگو. 

 

4) احترام بگذار!

از همان اول خودت را عادت بده که به همسرت احترام بگذاری. طوری که با دوستت حرف می زنی با او حرف نزن، جوری که با خواهرت رفتار میکنی با او رفتار نکن. یک احترام قشنگ همیشگی را در رفتارت با همسرت رعایت کن حتی اگر همسن توست! و حتی تر اگر خودش اصراری برای این احترام ندارد. +  

چرا باید این کار را بکنی؟ مهم ترین دلیلش خود تو هستی. چون در آینده زندگی بسیار بسیار بسیار تجلی این احترام را در قالب « حمایت» نیاز داری و اگر از اول مثل دوستت با او حرف زده باشی، مثل برادرت توی سر و کله اش زده باشی... یک وقت هایی که تکیه گاه می خواهی مثل همان ها خواهد گفت ممتاسفم کاری از دستم برات برنمیاد! خودت انجام بده! تنهایی از پسش برمیای...

 

5)راه بیا!

اوایل عقد مردها خیلی ذوق و انگیزه دارند. دلشان می خواهد هر روز همسرشان را ببینند، مدام با هم باشند... همیشه خوشحالند. بالاخره بعد از سالها ملکه شان را پیدا کرده اند! برعکس دخترها آن روزها انگار هنوز توی شوک هستند. نمی توانند این تغییر شدید یک دفعه ای زندگی را سریع هضم کنند. زمان می خواهند تا عادت کنند. ذوق و علاقه شدید مردها توی ماه های اول خیلی اوقات با سردی و کناره گیری دخترها پاسخ داده می شود. کمی که می گذرد، دخترها عادت می کنند، دل می بندند، شرایط جدید را هضم می کنند... و حالا آنها هستند که می خواهند مدام با همسرشان باشند و ... اما ذوق و هیجان اولیه مردها دیگر فروکش کرده، این اتفاق جدید تازه گی اش را از دست داده و آنها دوباره یاد کار و زندگی و مشغله های دیگرشان افتاده اند. حالا می شود وقت سرخوردگی زن ها...

چیزی که توصیف کردم یک روند تقریبا ثابت و طبیعی است. اینکه از این قضیه آگاهی داشته باشیم خیلی خوب است و درک شرایط را برایمان راحت تر می کند، رفتارمان را بهتر و معقول تر می کند... یکی از نتایجش مثلا این است که روی خودتان کار کنید و از آن اشتیاق و سرسپردگی اولیه مردها برای زیاد با هم بودن و خوشحال بودن استفاده کنید که بعدا خیلی از این خبرها نیست! :) به علاوه اینکه همه رفتارهای اولیه دخترها در تمام جوانب رابطه، همیشه توی ذهن مرد می ماند و تصورش را از همسرش بر آن اساس شکل می دهد. اگر زیاد کناره گیری کرده، اگر توی ذوقش زده، اگر بی توجهی کرده... روزها و ماه های اول خیلی مهمند. سعی کنید بر ترس و اضطراب و غریبی کردنتان پیروز شوید. 

 

6) حساس نشو!

ما خانم ها معمولا بعد ازدواج با یک چهره کاملا جدید از خودمان روبه رو می شویم! آدمی که تا حالا نمی شناختیمش توی آینه بهمان لبخند می زند و خودش را معرفی می کند: من تو هستم! آدمی که برای درس و کار بی انگیزه است، حسود است، لوس است، حساس است...  مخصوصا اینکه حساس است! 

دخترها بعد ازدواج به نحو عجیب و غریبی زودرنج می شوند. شاید چون نازکش پیدا کرده اند! :) کوچکترین حرف و حرکت و اتفاقی کافی است تا یک روز کامل را به همسرشان زهر کنند، گردش و تفریح را خراب کنند، جواب تلفن و اس ام اس ندهند... خیلی وقت ها آن بیچاره حتی نمی داند چه اتفاقی افتاده یا کجا خطایی کرده، عامل ناراحتی آنقدر ریز و جزئی و پنهان است که پیدایش نمی کند. با این حال مثل یک جنایتکار بی احساس مجازات می شود! چند ساعت یا چند روز را به خودتان و او تلخ می کنید تا بالاخره بخشیده شود، در حالی که معلوم نیست دفعه بعد کی قرار است دوباره مورد غضب همایونی قرار بگیرد! یک دقیقه بعد، یک ساعت بعد یا یک روز بعد. 

خب مردها اولش مدارا می کنند، ناز می خرند، راه می آیند، منت کشی می کنند، عذرخواهی می کنند... اما تا کی؟ چقدر؟ اگر خودتان را عوض نکنید بعد مدتی حتی اشک ریختنتان هم ذره ای دلشان را به رحم نمی آورد. و این اصلا برای زندگی مشترک خوب نیست. هرکدام از این ناراحتی ها و اخم و تخم کردن ها هی شما را پیش چشم همسرتان کوچک می کند، ارزشتان را کم می کند...  باید قوی شوید. خودتان را دعوا کنید. هر ناراحتی و دل گرفتگی ای را بروز ندهید. تا جای ممکن سعی کنید در خودتان حلش کنید. توجیهش کنید. مسائل را ساده تر و آسان تر بگیرید. اینقدر مته به خشخاش نگذارید. درست است که خیلی از اوقات واقعا تقصیر از مردهاست. نکته های رابطه با همسر را نمی دانند، از ظرافت روحیه زن ها خبر ندارند... با این حال به جای ناراحت شدن و اخم کردن و قهر کردن، بهترین اره این است که با سیاست هایی غیرمستقیم یادشان دهیم، تا مدام برای جرمی که نمی دانند چیست مجازات شوند و فردا دوباره تکرارش کنند!

 

7) منظم باش!

بخش زیادی از ناراحتی ها و کدورت های دوران عقد به خاطر این است که رابطه شما منظم نیست. همین سوتفاهم ایجاد می کند، دلخوری می آورد. وقتی مشخص نکرده اید چند روز در هفته و چه روزهایی می خواهید همدیگر را ببینید، هر هفته دیر و زودشدن و کم و زیاد شدن دیدارها ناراحتی پیش می آورد. چرا کم اومدی؟ ... دیر اومدی؟... به علاوه با خانواده ها هم دچار مشکل می شوید. به هرحال شما در جمع خانواده همدیگر هنوز غریبه اید، خوب است این احترام و عزت را همیشگی حفظ کنید، نه اینکه با زیاد رفتن و سرزده رفتن و نامنظم رفتن ناخودآگاه شرایط را جوری پیش ببرید که حضورتان در شرایط مختلف برایشان عادی شود. وقتی شام ندارند، وقتی خانه نیستند، وقتی مریضند یا حوصله ندارند و ... یا اگر عادی نشود هم همیشه ترس و استرس آمدن شما یا همسرتان را داشته باشند.

من و همسرم در دوران عقد توی دو شهر مختلف بودیم و معمولا هرشب تلفنی صحبت می کردیم. همسرم زنگ می زد و تلفن زدنش ساعت خاصی نداشت. یک شب زود زنگ می زد، یک شب دیر زنگ می زد... و همین نامنظم بودن تماس ها به علاوه آن حساسیت دوران عقد که گفتم باعث شده بود یکی از موضوعات دلخوری ما همین تلفن ها باشد. وقتی او کارهایش را تعطیل می کرد تا به من زنگ بزند اما من در مهمانی بودم یا نمی توانستم صحبت کنم، وقتی من از سر شب منتظر تماسش بودم ولی او جایی بود و خیلی دیر زنگ می زد و ... تااینکه بالاخره بعد از چندماه سعی کردم مشکل را حل کنم. یک قرار ثابت گذاشتیم. هر شب ساعت هشت شب  با هم تلفنی صحبت می کنیم. اگر هرکداممان امکانش را نداشت زودتر خبر می دهد، یا اگر می توانست موقعیتش را فراهم می کند، مثلا از مهمانی زودتر بر میگردد، تلفن دوستش را قبل هشت قطع می کند و ... همین ساعت تعیین کردن به طور حیرت انگیزی تمام مشکلات تلفنی ما را حل کرد!

البته که این حرف ها به این معنی نیست که همه چیز زندگی روی نظم و قاعده باشد. خیلی وقت ها نمک رابطه با همان بی قانونی هاست. حرف من این است که یک قانون کلی داشته باشید اما انعطاف پذیر باشد حتی بی قانونی های کوچکی هم داشته باشید. مثلا اگر قرار دیدنتان روزهای دوشنبه و پنج شنبه منعی ندارد که بعضی وقت ها یک روز دیگر بین هفته هم همدیگر را ببینید یا سورپرایز کنید، اگر قرار تلفن زدنتان هشت شب است ایرادی ندارد که وقتی دلتان گرفته ساعت یازده هم دوباره زنگ بزنید و صحبت کنید، وقتی دلتان تنگ شده شش و هفت هم زنگ بزنید... فقط آن خط سیر کلی باید باشد. 

 

8) دور باش!

خب طبیعی است که کشش و محبت بعد ازدواج باعث می شود که دختر و پسر بخواهند هفت روز هفته را صبح تا شب با هم باشند. مخصوصا بعد که دختر وابسته می شود تحمل جدایی خیلی سخت تر می شود. گاهی اوقات شرایط پسر و آسان گیری خانواده ها باعث می شود این اتفاق بیفتد. یعنی بیشتر روزهای هفته را با هم هستند، با هم می روند خانه دختر، از آنجا با هم می روند خانه پسر... میل و علاقه به با هم بودن هم هست و اصلا مگر اجازه دارد نباشد!! این در ظاهر خوب است و خانواده ها لطف می کنند در حق دختر و پسر که سخت نمی گیرند و روزگار هم کمک می کند که بتوانند مدام با هم باشند. اما چه کسی باور می کند بخش زیادی از مشکلات دوران عقد مربوط به همین زیاد با هم بودن هاست؟! کم نیستند دوستان من که همین روال را داشتند و حالا که از آن دوران فاصله گرفته اند قاطع می گویند بزرگترین اشتباه دوران عقد ما زیاد با هم بودن بود!  خب توجیه کردن پرنده های عاشق اول ازدواج برای اینکه همدیگر را کمتر ببینند، چندان آسان نیست. پس بیشتر توضیح می دهم: آدم ها حالات و احساسات متفاوت دارند. گاهی اوقات خسته اند، گاهی اوقات بی حوصله اند، گاهی اوقات عصبانی اند، گاهی اوقات تنبل اند و ... هرچه بیشتر بایک فرد باشی، حالات مختلف او را بیشتر خواهی دید. اگر دو روز در هفته با هم باشید، دو طرف سعی می کنند بهترین حس و حال خودشان را برای هم نگه دارند، حتی اگر واقعا هم حالشان چندان خوش نیست، خود را سر ذوق می آورند، انرژی می گذارند... اما وقتی تعداد روزها بیشتر می شود و دونفر بیشتر اوقات با همند، دیگر طرف مقابل تلاشی برای همیشه خوب و سرحال بودند ندارد، در واقعه نمی تواند اینطور باشد. پس شما ناخودآگاه ساعت های عصبانیت او را هم می بینید، ساعت های خستگی او را هم می بینید، وقت های بی حوصلگی اش را هم درک می کنید و همه اینها در حالی است که از نظر حال و اوضاع روحی در آن شرایط حساس و زودرنج بعد از عقد هستید که کوچکتین بی اعتنایی به همتان می ریزد و یک توجه صد درصد و کامل می خواهید. و همین باعث بیشتر مشکلات و دلخوری ها می شود. در حالی که قلبا دلتان می خواهد مدام با هم باشید، این زیاد با هم بودن از هم دورتان می کند. از طرف دیگر برخلاف تمام امید و آرزوهای ما عادی شدن هم هست و طبیعی است. عقلانی نیست اگر انتظار داشته باشیم بعد سه چهار روز که مداوم یا بیشتر ساعت هایش با هم بوده ایم، همسرمان همان ذوق و کشش اولیه را نسبت به ما داشته باشد. این در حالی است که هربار وقفه یکی دو روزه بین دیدارها، دوباره آدم ها را دلتنگ هم می کند، برای هم عزیز می کند و ... پس برای حفظ پایه های رابطه عاشقانه تان هم لازم است در دوران عقد به مقدار معقولی از هم فاصله داشته باشید. 

ممکن است بپرسید پس بعد از عروسی که قرار است همیشه با هم باشیم چه؟ آن موقع نقش ها فرق می کند. شما نقش جدید را پذیرفته اید. همسرتان هم. در این نقش جدید متعهد شده اید در تمام پستی ها و بلندی ها، خوشی ها و ناخوشی های روزها همراهش باشید، توقع آن توجه مدام و حساسیت های اول را ندارید. انتظاراتتان فرق کرده و با شرایط جدید تطبیق پیدا کرده است. 

غیر از کیفیت رابطه خودتان که دلیل اصلی بود، نکات دیگری هم وجود دارد. رابطه شما با خانواده تان و اینکه بتوانید با یک روند آرام آنها را به نبودن خودتان، یا اضافه شدن همسرتان عادت دهید. یک زمان هایی همچنان برای آنها دختر خانه بمانید که احساس نکنند از دستتان داده اند، برای انها وقت بگذارید، تنهایی با آنها باشید... و اینکه هرقدر شما یا همسرتان کمتر و رسمی تر در جمع خانواده همدیگر حضور داشته باشید احترام و جایگاهتان بهتر می شود، تا اینکه به حضور دائمتان عادت کنند. 

 

9) حرف بزن!

شاید امثال این جملات را از زبان مردها زیاد شنیده باشید: « تا حرف نزنی من متوجه نمیشم تو فکرت چیه!» ، «چطور توقع داری وقتی بهم نمیگی از چی ناراحتی خودم بفهمم»... نمی دانم بعد از ازدواج چه اتفاقی می افتد که قدرت تکلم از ما خانم ها گرفته می شود! دلمان می خواهد همسرمان یک شعبده باز باشد، فکرمان را بخواند، خودش حدس بزند الان چه می خواهیم، از چه ناراحتیم، در این موقعیت باید چه کار کند... همه اینها در حالی است که مردها خیلی از اوقات حتی اشاره و کنایه های مستقیم مارا هم نمی گیرند. باید رک و پوست کنده با آنها حرف بزنیم! این از همه چیز برایشان شیرین تر است. در حالی که ما عادت داریم خیلی چیزها را نگوییم و انتظار داشته باشیم طرف خودش بفهمد و اگر نفهمد هم از دستش ناراحت شویم! و چیزهایی هم که می گوییم وسط یک هزارتو از حرف ها و خاطره ها و جملات پراکنده پنهان کنیم که آخرش هم خواسته مان معلوم نشود. مثلا همسرتان یا خانواده اش بعضی از توقعات یا رسوم خانواده شما در دوران عقد را اجرا نمی کنند.  شما چه کار میکنید؟ چندتا مثال از فامیل های دور و بر می زنید که فلان کار را برایشان کرده اند... و توقع دارید همسرتان متوجه شود که آنها آن کار را برای شما نکرده اند، او هم که کلا منظور شما را نگرفته به خاطره ها توجه نمی کند، یا سکوت می کنید و چند روز گرفته می شوید و بغض می کنید، یا سعی می کنید اصلا به رویش نیاورید و قضیه را در خودتان حل کنید در حالی که این توقعات بیان نشده هی روی هم جمع می شوند و بعدها مشکلات بزرگی درست می کنند... به جای همه این حالت ها خیلی خوب بود اگر ساده و صریح و البته مودبانه و مهربان توقع و خواسته تان را برایش شرح می دادید، درباره اش حرف می زدید و توجیهش می کردید. همین قضیه در مورد ناراحتی ها صادق است. قهر کردن و محل ندادن و توی خود رفتن وقتی او نمی داند قضیه چیست فایده ای ندارد. حتی اگر به نظر شما علت ناراحتی تان اظهر من الشمس است، باز هم برایش توضیح دهید. کوتاه و سرراست. از فلان کارت یا فلان حرفت ناراحت شدم. باور کنید اینطوری همه چیز خیلی ساده تر و شیرین تر می شود. 

 

10) غر نزن!

مردها با هزار امید و آرزو ازدواج می کنند. قبلش احساس می کنند جای خالی یکی توی زندگی شان آزار دهنده شده، یکی که تنهایی شان را پر کند، شادی شان را تکمیل کند، معنای خوشبختی شان باشد، سر حالشان بیاورد و ... اما خیلی از اوقات با وجود همه محبتی که به همسرشان دارند احساس می کنند ازدواج به هیچ کدام از آن انگیزه های اولیه پاسخ نداده. مدام باید در تلاش و تکاپو باشند، سوء تفاهم رفع کنند، ناز بخرند، عذرخواهی کنند، غرغر تحمل کنند... هر تقی به توقی می خورد همسر نازدانه شان دوباره ناراحت می شود و ودوباره اوقات تلخی شروع می شود. باید ساعت ها حضوری و اس ام اسی شنوای غرهای او باشند، از وضعیت زندگی، از دست مادر و خواهرشان، از بی توجهی خودشان... می دانید، گاهی این خواسته ها و دغدغه ها و غرغرهای زنانه کار را به جایی می رساند که پسری که با هزار امید و آرزو ازدواج کرده بود با خودش فکر کند اصلا چرا ازدواج کردم؟ قبلا خوشحال تر و بی دغدغه تر نبودم؟ حالا خودم را الکی وارد یک عالمه مسئله مسخره زنانه کردم که تمامی ندارند. 

خب حق می دهم که خیلی از این ناراحتی ها و غرها و مسئله ها واقعی است. شما که بیکار نیستید از خودتان ناراحتی بتراشید و اوقاتتان را تلخ کنید. قبول دارم که مردها خیلی از اوقات زیادی همه چیز را ساده می گیرند و از ما هم توقع دارند در حالی که عملی نیست. اما نکته ای را فراموش نکنید. دوران عقد و مخصوصا ماه های اول عقد وقت حل کردن هیچ شکلی، تغییر دادن هیچ وضعیتی، عوض کردن هیچ اخلاقی نیست. روزها و ماه های اول وقت خوشی است. باید شیرینی ازدواج، شیرینی با هم بودن به جان خودتان و همسرتان بنشیند. آنقدر بنشیند و آنقدر بچسبد که برای حفظ و دوامش حالا هر کار بکنند. به جنگ هر مشکلی بروند، هر عادت و اخلاقی را تغییر دهند... تا وقتی پایه های این حس خوب را محکم نکردید شروع به درست کردن و عوض کردن و گله کردن از چیزی نکنید. 

روزهای عقد روزهای همیشه شاد بودن، همیشه راضی بودن، همیش خندان بودن، همیشه حال و حوصله داشتن شماست. روزهایی که باید شوهرتان را عاشق شما کند، عاشق با هم بودنتان... و  حضورتان توی زندگی اش آنقدر به دور از تنش و پر از حس های خوب باشد که در ماه ها و سال های بعد برای جلب رضایتتان دست به هر کاری بزند.



  • فرشته بانو