همسر بهشتی

۷ مطلب با موضوع «زیر سایه احادیث» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


اولین بار که رفتم مکه، دوم دبیرستان بودم. قبلش از خیلی سال قبل آرزوی مکه رفتن داشتم و همه این سال ها به سه حاجت مستجابی فکر میکردم که هر آدمی موقع دیدن کعبه دارد. میتوانید تصور کنید که توی این سال ها این سه حاجت چقدر بالا و پایین شده بود، چقدر بزرگ و کوچک شده بود و تا آن دم رفتن، هنوز هم مردد بودم. سه حاجت مستجاب! کم اتفاقی نیست. 

یکیش که قطعا فرج امام عصر(عج) بود، این را می دانستم، اما دوتای بعدی... گزینه های زیادی وجود داشت. همان اواخر، وقتی از همه محبت ها و عاشقانه ها و یکی بودن های امیرالمومنین(ع) و حضرت فاطمه(س) میشنیدم، یک دعای خوب پیدا کرده بودم که زیاد میگفتم: خدایا یک «علی» قسمت من کن که «فاطمه» اش باشم! موقع رفتن به مکه هم به همین دعا فکر میکردم. چقدر زندگی خوب داشتن، خوشبخت بودن برایم مهم بود. این دعا چه دعای خوبی بود برای آن خواسته. حاجت سوم هم هنوز بین چند گزینه مردد بود. 

رفتم و رسیدم و سر از سجده برداشتم و برای اولین بار چشمم افتاد به کعبه. دعاهایم یادم افتاد :

اللهم عجل لولیک الفرج

آمدم دعای دوم را بگویم. هی توی ذهنم چرخ خورد. ولی هرکار کردم به زبانم نمی آمد. هی فکر میکردم وقتی درد به این بزرگی هست، حاجت به این بزرگی هست، حاجت های کوچک من چه اهمیتی دارد؟ چه ارزشی دارد. توی همان لحظه انگار اندازه چندسال بزرگ شده بودم. دوباره زبانم باز شد:

اللهم عجل لولیک الفرج

آخرین فرصت بود. هی به حاجتم فکر کردم. به این که چقدر آرزوی یک زندگی شیرین دارم. به این که چقدر خوشبختی خانوادگی برایم مهم است. دوبار برای فرج دعا کرده بودم. همان یکبار را هم خیلی ها نمی کنند. هی خواستم دعای خودم را بگویم ...هی خواستم...اما نشد. دوباره گفتم:

اللهم عجل لولیک الفرج. 

 

الان خیلی سال از آن روز میگذرد. امروز یکدفعه یاد آن لحظه و سه دعایی افتادم که توی این سال ها هیچ وقت از انتخابش پشیمان نشدم. بعد به زندگی ام، به خوشبختی ام و به آرامشم نگاه کردم. انگار این روزهای من استجابت همان دعای به زبان نیامده بود. بعد یک لحظه فکر کردم شاید آن روز که سه حاجتم را بخشیدم به دعای مهم فرج ایشان، خود امام زمان(عج) برایم دعا کرده بودند. برای آن حاجت مهم توی دلم که آخر هم نگفتم. 

 

نمی دانم تا امشب چندنفر اینجا را می خوانند. فقط خواستم بگویم بچه ها، امشب شب دعاهای بزرگ است. دعای اصلی را فراموش نکنیم. که اگر از ته دل برای درد اصلی، برای غصه اصلی، دعا کنیم، خود اقا برای حاجت های کوچک و بزرگ توی دلمان دعا می کنند. 

که فرمودند:

اکثروا الدعا لتعجیل الفرج فانّ ذلک فرجکم. 

برای تعجیل فرج زیاد دعا کنید که گشایش کارهای شما هم در همان است!



بسم الله الرحمن الرحیم


وقتی تصمیم گرفتیم بچه دار شویم، به همسرم گفتم بیا این دعا را از این به بعد زیاد بخوانیم:

ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجعلنا للمتقین اماما (آیه 74 سوره فرقان)

دعایی بود که خودم دوران تجرد زیاد در قنوت هایم میخواندم و حالا از نتیجه اش راضی بودم. 

بعد مدتی در قنوت و غیر قنوت آیه را خواندن، یک روز همسرم گفت: از وقتی این آیه رو میخونم علاقه م بهت بیشتر شده. درسته که ما این آیه رو به نیت بچه خوندیم ولی فکر میکنم چون توش ازواج هم داره ناخودآگاه رو روابطمون هم اثر گذاشته!

 احساس اون لحظه من هم که در اون لحظه گفتن نداره. 

 


پینوشت: ترجمه روان آیه اینه که خدایا همسر و فرزندانی به من بده که نور چشمم باشند. 

یکی از مفسران در معنای «قرة اعین» میگفت، وقتی کسی را آنقدر دوست داشته باشی که با دیدنش اشک شوق در چشمت جمع شود، عرب به این می گوید: قرة عین!

بسم الله الرحمن الرحیم


یک زمانی درمورد یکی از خواستگارهام با یک عالم مذهبی صحبت میکردم. گفتم حدیثه که «اختبر عقله و دینه و ادبه»؛ « عقل و دین و ادبش را بسنج» و خوب این فرد از این نظرا خوب بوده. 

ایشون خیلی دقیق گفت، میدونی معنی لغت «اختبر» تو عربی چیه؟ اختبر نه یعنی نگاه کن، یا بررسی کن یا آزمایش کن. اختبر یعنی مو رو از ماست بکش بیرون. یعنی تو این سه زمینه حسابی تحقیق کن...حسابی آزمایش کن...حسابی پرس و جو کن.  این سه تا خیلی مهمه!

«عقل» مرد خیلی مهمه. واسه تشخیصش خیلی نمیشه شاخصه داد ولی به نظرم خود آدم میفهمه. این که سطح عقلش چقدره. عاقل تر از هم سن و سالای خودشه یا نه. عقل افراد موقع تصمیم گیری ها و از انتخاب هاشون هم معلوم میشه. از نوع حرف زدنشون و از رفتارهاشون. آدم های عاقل معمولا متینن، عجول نیستن، خیلی مطمئن حرف نمیزنن(البته مردد و دودل هم نیستن) و برای زندگیشون برنامه دارن. آدمای عاقل میتونن روابطشون رو به خوبی مدیریت کنن. قهر و دعوا کم میکنن. اغلب حدوسط رو میگیرن. افراط و تفریط نمیکنن. 

اهمیتش رو من نباید بگم. همین که اولین نکته ای هست که امام روش تاکید کردن. حتی قبل از دین مشخصه که چقد مهمه. اگه شوهرتون عاقل باشه شما کمتر با خانواده ش مشکل پیدا میکنین حتی. آدم عاقل بلده روابط رو مدیریت کنه. زندگی رو بچرخونه. 

حالا نکته مهم اینه که عقل خیلی هم ربطی به سن نداره. دیدین درمورد بعضیا میگن از سنشون بزرگترن؟ واقعا همینه. سن عقلی ادما با سن شناسنامه ایشون خیلی فرق داره. گاهی هیچ تناسبی نداره حتی. پس تو بررسی تفاوت سنی بیشتر حواستون به سن عقلی خواستگار باشه. همین آدم های عاقل و اون استثنائاتی هستن که میشه باهاشون ازدواج کرد در حالی که هم سن هستید یا حتی کوچیکترن و چندان مشکلی پیش نیاد. اگه واقعا مطمئنی این طرف خیلی عاقله...بزرگتر از سن و هم سن و سالاشه. باهاش ازدواج کن. البته  تو ازدواج های با فاصله سنی کم یا بدون فاصله سنی به هرحال مشکلاتی هست و ظرائفی که خانم باید بلد باشه و رعایت کنه تا مشکلی پیش نیاد. یعنی رفتار خانم تو این موارد خیلی تعیین کننده ادامه رابطه است که چه جوری بمونه. 

دوم «دین»ش. چقدر خوب میشد اگه ما تمام تصاویری که از یه آدم مذهبی تو ذهنمون داریم رو پاک میکردیم. و نمیذاشتیم رو قضاوت درباره دین افراد رومون تاثیر بذاره. ریش و انگشتر عقیق و تسبیح و سلام و علیک غلیظ و حتی نگاهای روبه زمین هیچ کدم نشانه دین دار بودن نیست. اصلا نیست. دین آدم ها رو باید از حیای درونیشون از اخلاق حسنه شون، از درونی بودن اعتقاداتشون، از درست عمل کردن هاشون تو بزنگاه ها، از صبر و از تواضعشون فهمید. دین آدم ها رو باید از دست و دلبازی شون موقع کار خیر یا هدیه دادن فهمید. کم نبودن آدم هایی که با آدم های به ظاهر مذهبی ازدواج کردن و از مذهب زده شدن. تو زندگی که رفتن یه چیز دیگه دیدن. خب تو چرا باید شناختت از دین اینقدر سطحی باشه؟ اختبار دین طرف اینقدر سطحی باشه که همین که با هم رفتین بیرون و موقع اذون رفت مسجد بگی خیلی خوبه. بعد ازدواج کنی ببینی نماز نمیخونه اصلا! تحقیق رو واسه چی گذاشتن؟ تحقیق درست و حسابی ها. نه اینکه زنگ بزنی به پسرعموی طرف یا دامادشون بپرسی پسر خوبیه و اون هم مشخصا بگه بله. تحقیق باید از دوستای دور و نزدیک باشه. از فامیلای دور و نزدیک. از همسایه ها. با یه دفترچه سوال ریز و درشت که بخواد هم نتونه تو جواب بعضیاش پنهان کاری کنه. مثلا بپرسین سه تا ویژگی بدش رو بگو. بالاخره باید یه چیزی بگه و همین ها مهمه. نه اینکه بپرسین ویژگی هاش رو بگو و اونم فقط تعریف کنه. 

به من باشه میگم بخش مهمی از دین اخلاقه. بخش اصلی زندگی مشترک اخلاقه و فرد مقابلتون اگه اخلاق خوبی داشت همسر خوبی میشه. تو اخلاق هم این سه تا فاکتور خیلی مهمه: صبر ، گذشت و دست و دلبازی . مردی که صبور و باگذشت نباشه، همه چیزش هم خوب باشه زندگیش باهاش سخته. گذشت خیلی مهمه واسه مرد. 

و آخر از همه هم «ادب».  کلا ادب تو دین ما خیلی مهمه. آدم رو به خیلی جاها میرسونه. البته مقصودی که دین از ادب درنظر داره با تصور سطحی ای که اغلب ما داریم خیلی فرق میکنه. متاسفانه من خیلی بلد نیستم که بخوام بیشتر بگم. اما تو همون تصور سطحی میگم حواستون خیلی به تواضع فرد باشه. زندگی با آدم متواضع راحته. آدم متواضع جلو خیلی از چیزها خودش رو به ندیدن و نشنیدن میزنه تا فرد مقابلش راحت باشه. رفت و آدم با آدم متواضع راحته. حرف زدن، برخورد کردن راحته. ادا و اصول نداره. خاکیه. لازم نیست مامانتون یک روز جوش بزنه که باز شوهر فلانی میخواد بیاد. لازم نیست بعد مهمونی رفتن ها یا مهمون اومدن ها غرهاش رو تحمل کنی بابت برخوردای درست یا نادرست بقیه. لازم نیست خجالت بکشی که با بعضی از افراد فامیلتون روبه رو بشه. که حالا یا فرهنگشون پایین تره یا از نظر مالی یا هرچی. اون خودش رو به ندیدن میزنه. همه مردم با آدم متواضع راحتن و از همه بیشتر همسرش. 

 

اینا تجربه های من بود. امیدوارم درست و مفید باشه.

دوستای خوب متاهلم. نظرات این پست مخصوص شماست تا از تجربه ها و نکته های مهمتون واسه مجردها بگین. 


بسم الله الرحمن الرحیم


شاید برای شما هم پیش آمده باشه که یه وقتایی تو روابطتون با یک سری آدم ها کم بیارین. و این جمله دوست نداشتنی (آخه من چیکار کنم با اینا؟) ورد زبونتون بشه. وقتی خوبی میکنی و بدی می بینی، خوش قلبی و سوء ظن می بینی، مهربونی میکنی و کینه می بینی. یا حتی در موارد خیلی ساده تر وقتی کاری به کار کسی نداری و داری زندگی آروم خودت رو میکنی اما همه به کار زندگیت کار دارن و آرامشت رو به بازی گرفتن. وقتی تو زمینه هایی که حقته، می بخشی و طلبکار نمیشی و در کمال تعجب بعدا می بینی بدهکار شدی...

خب، متاسفانه مصداق بیشتر گزاره های بالا تو زندگی های ما خانواده همسرمون هستن. تا یه جاهایی میشه تلاش کرد، حرف زد، رفع سوء تفاهم کرد، بخشید، محبت کرد، بی اعتنایی کرد... ولی یک جاهایی کاری از دست آدم برنمیاد. یعنی چقدر تلاش کنی خوبی خودت رو ثابت کنی، یا چقدر نادید بگیری، یا چقدر غر بزنی به همسرت...

اینطور وقتا باید چکار کرد؟

یک بار که من خیلی دلم از خانواده همسرم گرفته بود و کلافه شدم بودم از یک سری توقعا و ناراحتی ها و مدام داشتم تمام پستای (در ارتباط با خانواده همسر) همسر بهشتی رو با خودم مرور می کردم و هی تلقین می کردم از راهکارای فرشته ایت استفاده کن! حلش کن! تو میتونی! اما اثر نداشت و واقعا از نظر روحی خسته بودم یک خواهرانه شیرین به دادم رسید. 

وقتی با خواهر کوچک ترم  از آدم ها و روابط حرف میزدیم و اون برام از یک مهمونی دوستانه تعریف کرد و ناراحت گفت بحث این مهمونی های زنانه فقط حول محور دو چیز می چرخه یا خرید و لباس و عکس و آتلیه و ... یا قوم شوهر و اذیتا و کارشکنی هاشون. بعد برام گفت که وقتی از گله و شکایت های دوستاش و راهنمایی های غلط بقیه خسته شده، بهشون گفته چرا اینقدر این در و اون در می زنین؟ چرا اینقدر مسئله های کوچیک رو بزرگ می کنین؟ چرا همه فکر و ذکرتون شده چی گفتن و چیکار کردن و حالا من چه واکنشی نشون بدم؟ چرا اینقدر دنیاتون کوچیک شده؟  و استدلالی آورده بود که بخش زیادی از فشارهای روحی و عصبی منو و تنها شنیدنش تموم کرد. راه حلی به شیرینی یک حدیث کوتاه:

من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس. 

کسی که رابطه خودش رو با خدا اصلاح کنه، خدا رابطه اونو با مردم درست می کنه. (امیرالمومنین علیه السلام، نهج البلاغه)

اصلا خاصیت با خدا بودن این است که خودِ خدای متعال متکفّل اصلاح نظر مردم هم خواهد بود! *

وقتی کاری از دستت برنمیاد، وقتی خسته شدی، انقدر جوش نزن، حرص نخور، اعصاب خودت و همسرت رو خرد نکن. بسپار به خدا. موضوعاتی که دست تو نیست رو بسپار به خدا و خودت فقط هوای خودش رو داشته باش. اگه بهت ظلم شده، در حقت نامردی شده، اگه میترسی پشت سرت چه حرفایی بزنن، چه کارهایی بکنن، اگه خاطرات بد گذشته آزارت میده و نمیدونی چطور تمومش کنی... فقط ایمان بیار به این حدیث و همه چیز رو بسپار به خدا. رابطه ت رو باهاش درست کن. توی واجبات و محرماتت بیشتر دقت کن و خیالت جمع باشه خدا بهتر از کسی میتونه از حق بنده ش ش دفاع کنه. بهتر از هر کسی میتونه در غیاب بنده ش حواسش به آبروش باشه، مدافعش باشه... خدا بهتر از هر کسی میتونه کسانی که آزارت دادن یا بهت ظلم کردن رو تنبیه کنه. 

 


 * khamenei.ir


بسم الله الرحمن الرحیم


با ناراحتی از اتاق می آیم بیرون و می نشینم سر بساط دوخت و دوزم. خوابم نمی آید. اینجا هم یک عالمه درز و پارگی و بی دکمگی منتظرند رفع و رجوع شوند. از همسرم ناراحتم. خیلی ناراحت. شب بخیر هم نگفتم و از اتاق آمدم بیرون. در این لحظه خاص حتی نمی خواهم صدایش را بشنوم. دکمه بلوز خاکستری را میگیرم دستم و با خودم فکر میکنم باز سر چه بحثمان شد؟ طبق معمول جواب می دهم: حرف های بیخود! چیزهایی که می دانی نباید بگویی اما از پس خودت برنمی آیی. می گویی و می گویی و او هم طاقتش تمام می شود. جواب می دهد. می شود این. دختر لجباز درونم شاکی می شود: مگر دروغ گفتم؟ لباس خاکستری را می گذارم کنار. می روم سراغ درز شلوار قهوه ای و همزمان فکر میکنم: چرا صدایم نمی زند؟ منتظرم صدایم کند و بگوید ببخشید. درست است که من حرف های خوبی نزدم. ولی او بود که عصبانی شد. او بود که حرف زدن را کرد دعوا. چرا اعصاب این مردها اینقدر ضعیف است؟!... درز را با آرامش می دوزم. چندبار رفت و برگشت کوک می زنم که کار چرخ خیاطی را بکند. بالاخره راضی می شوم که بگذارمش کنار. چرا صدایم نمی زند پس؟

شلواری که پایین پایش باز شده را برمی دارم و با خودم می گویم لابد خوابش برده. اما نه، من صدای نفس های منظمش را در خواب می شناسم. خوابش نبرده که صدایش نمی آید. چطور خوابش نبرده؟ نکند او هم ناراحت است؟ حتما هست. چرا فکر نمی کند اشتباه کرده؟ چرا صدایم نمی زند که عذرخواهی کند؟ پایین شلوار را با نخ سیاه زیگزاگ های ظریف می زنم و فکر میکنم الکی الکی شبمان خراب شد. ماساژش هم ندادم. او که بدون ماساژ پاهایش خوابش نمی برد. چرا صدایم نمی کند پس؟ قدیم ها اینقدر سرسخت نبود. زود فراموش می کرد.

به پارگی بالای کیفم دست می کشم و فکر میکنم بروم عذرخواهی؟ نه! سوزن نازک را بر می دارم، چرا نه؟ نخ می کنم: پر رو می شود! مردها منتظر همینند. تقصیر خودش را فراموش می کند. بعد دیگر هربار من باید بروم منت کشی. از دستش عصبانی ام. نمی روم! توی همین گیر و دارها یاد حدیث رسول الله(ص) می افتم. چرا باید همین حالا یادم بیفتد؟ شاید چون کم شده بود قبل خواب دعوا کنیم. آن وقت ها که حدیث را خواندم چقدر ساده آمد به نظرم. حالا عصابی ام، شاکی ام، حوصله ندارم، می ترسم پررو شود و هم زمان این حدیث توی گوشم زنگ می زند:

بهترین زنان شما، زنی است که وقتی خشمگین شود و یا همسرش براو خشم گیرد، به شوهرش بگوید: دستم را در دست تو می گذارم و خواب را به چشمم راه نمی دهم تاوقتی که از من راضی شوی. *

شروع می کنم به حرف زدن با خودم. همزمان سوزن بین رشته های نخ های سنتی بالای کیف می رود و می آید: اگر پررو می شد که پیامبر نمی گفت. او بهتر از تو مردها را می شناسد. اگر درستش همین نبود که رسول الله اینطور تاکید نمی کرد. ببین حتی نگفته اند وقتی زن مقصر باشد. یک جورهایی جمله ها را چیده اند که بشود همیشه: چه وقتی خودش عصبانی است چه زمانی که همسرش را عصبانی کرده! لابد یک حکمتی هست، چیزی هست... تو که همه چیز را نمی دانی. می دانم سخت است. قبول. ولی به حرف پیامبرت گوش کن، صلاحت را می داند... دلم دارد نرم می شود اما هنوز لج بازی می کند: من نمی روم! من عذرخواهی نمی کنم. 

کم کم راضی اش میکنم. حالا بهانه گیری هایش شروع شده. دکمه مانتو سبزه را هم بدوزم بعد... با بهانه هایش راه می آیم و از آن طرف نگرانم همسرم خوابش ببرد. معمولا خیلی زود خوابش می برد. همین حالا هم معجزه شده که اینقدر بیدار مانده. لابد فکرش درگیر است. دارد با خودش کلنجار می رود. دختر لجباز درونم ازینکه نتوانسته بخوابد خوشحال است. شاید هم بدون ماساژهای شفابخش من خوابش نمی برد! با این فکر ناخودآگاه لبخند می زنم...

دکمه مانتو سبزه دوخته شده و باز یک چیزی قلقلکم می دهد: آخرین لباس را هم بدوز و برو. بلوز سرمه ای را می گیرم دستم.  گوشم به صداهای اتاق خواب است که یک وقت تنفس منظمش شروع نشود و فرصت امشب نپرد. گوش به دلم نمی کنم. بلوز و نخ و سوزن را می گذارم کنار و با یک حرکت انتحاری خودم را هل می دهم سمت اتاق خواب. 

سعی میکنم به این فکر نکنم که چرا بحث کردیم و تقصیر که بود و چقدر از دستش ناراحتم و من چه گفتم و او چه واکنشی نشان داد. می نشینم پایین تخت و به عادت هرشب آرام پاهایش را ماساژ می دهم. توی زبان ما این یعنی آشتی. در لفافه یعنی ببخشید خب. 

انتظار نداشته من بیایم. شب تلخی که شروع شده بود، شیرین تمام می شود. 

دوخت و دوزها را فردا هم می شود تمام کرد...

 

 


 

* قال رسول الله صلی الله علیه و آله: خیر نسائکم، التی ان غضبت او غضب تقول لزوجها: یدی فی یدک، لا اکتحل عینی بغمض حتی ترضی عنی. (بحارالانوار، ج103، ص239)


بسم الله الرحمن الرحیم


ان شاالله خیلی زود زیارت اربعین قسمت همه شما بشه و از نزدیک لمس کنید چی میگم. اون غرق شدن تو موج زائران اباعبدالله رو بچشید. «لبیک یا حسین» رو از ته دل با بقیه زائرها فریاد بزنید. اینجا و اونجا مدام بشنوید «ابد ولله ما ننسی حسینا ... ابد ولله ما ننسی حسینا» و دلتون غنج بره. یه قوله که زائران اربعین به حضرت فاطمه(س) میدن: به خدا قسم تا ابد حسینت رو فراموش نمی کنیم... و در نهایت تو چشم تک تک اون جمعیت میلیونی ببینید که «حب الحسین اجننی» : عشق حسین دیوانه ام کرده... 

ان شاالله حس کنید، ببینید... به همین زودی. غرق بشید به همین زودی.

به یاد همه دوستان گل مجاری بودم. همه جا به نیابتتون سلام دادم، زیارت نامه خوندم، نماز خوندم. برای زندگی هاتون دعا کردم. ان شاالله که قبول بشه. 

اما خیلی دلم میخواست از این سفر یه سوغات بیارم برای شما. نمیدونستم چی ولی تو فکرم بود. یه سوغات برای همسر بهشتی. اما ایده ای نداشتم براش. توی سه روز پیاده روی، یک روز نزدیکی های ظهر بود و ما راه می رفتیم. قرار گذاشته بودیم تو اون مرحله تا یک ستون مشخص بریم. هنوز مونده بود تا اون ستون. کم مونده بود ولی مونده بود که پیشخوانی اذان رو شنیدیم. مونده بودیم چه کار کنیم. از یک طرف برامون مهم بود طبق برنامه عمل کنیم و به اون ستون برسیم، چون همین بی برنامگی ها روی هم جمع می شد و آخر روز کلی از برنامه عقب می موندیم، از طرف دیگه چیز زیادی نمونده بود، ولی اگر می ایستادیم بعد نماز نهار بود و بعد استراحت و تاعصر کلی طول می کشید... پیشخوانی اذان بود و ما مردد راه می رفتیم. یک دفعه از یکی از موکب ها یک حدیث پخش شد. یک حدیث فوق العاده زیبا که نمیدونم تابه حال نشنیده بودم یا اینطور نشنیده بودم. یعنی تو موقعیت به گوشم نخورده بود که بشینه به دلم. حدیث رو شنیدیم و همون جا همه فکرها و برنامه ها رو کنار گذاشتیم و رفتیم به طرف نزدیکترین موکب خوب برای مقدمات نماز. اون حدیث فوق العاده که تو اون لحظه از بلندگو پخش می شد این بود:

قال الصادق علیه السلام: « امتحنوا شیعتنا عند مواقیت الصلاة »

همون جا، همون لحظه، وسط پیاده روی اربعین به خودم گفتم من این حدیث رو سوغات می برم برای خواننده های همسر بهشتی. این حدیث که خیلی به جانم نشست. 

چقدر خوب میشه اگه همین الان همین جا با هم تصمیم بگیریم که مراقب وقت های نمازمون باشیم. مواقب اول وقت خوندن همه نمازهامون باشیم. این قرارهای دسته جمعی برای من خیلی مفید بوده تا حالا. پشتم گرم میشه به شماها. تنهایی اراده آدم سست میشه. این یه قرار دلیه. اصراری به اعلامش هم نیست. من از الان تصمیم میگیرم. شما هم اگه دوست داشتین تصمیم بگیرین. که مثل یک شیء شکستنی مراقب وقت های نمازمون باشیم، مثل یه جواهر خیلی با ارزش حواسمون بهشون باشه. که یه وقت از دست نره. از دست ندیم. 

من نرم افزار بادصبا رو از بازار دانلود کردم و از اون استفاده میکنم. برنامه خیلی کاملی هست که حتی زمان فضیلت نماز عصر و عشا رو هم داره. اگر سیستم عامل گوشی تون اندرویده حتما توصیه ش میکنم. 


بسم الله الرحمن الرحیم 



خیلی آرام می شوم این حدیث را که می خوانم . انگار یک نفر وسط شلوغی روزها و دویدن ها و نرسیدن ها و گلایه هایم دستم را می گیرد . چند قدم می برد جلوتر . یک جاده ی سبز را نشانم می دهد و می گوید : راه تو اینجاست !

ممنونم اسماء که سوال مرا پرسیدی . 


أخرَجَ البَیهَقیُّ عن أسماءَ بِنتِ یَزیدَ الأنصاریّةِ :

أنّها أتَتِ النّبیَّ صلى الله علیه و آله و سلّم و هُو بَینَ أصحابهِ ، فقالَت : بأبی أنتَ واُمّی ! إنّی وافِدَةُ النِّساءِ إلَیکَ ، واعلَمْ نَفسی لَکَ الفِداءُ أنّهُ ما مِن امرأةٍ کائنَةٍ فی شَرقٍ ولاغَربٍ سَمِعَت بمَخرَجی هذا إلاّ وهِیَ على مِثلِ رأیِی ، إنّ اللّهَ بَعَثَکَ بالحَقِّ إلَى الرِّجالِ والنِّساءِ ، فآمَنّا بکَ وبإلهِکَ الّذی أرسَلَکَ ، وإنّا مَعشَرَ النِّساءِ مَحصوراتٌ مَقصوراتٌ ، قَواعِدُ بُیوتِکُم ومَقضى شَهَواتِکُم وحامِلاتُ أولادِکُم ، وإنّکُم مَعاشِرَ الرّجالِ فُضِّلتُم علَینا بالجُمُعةِ والجَماعاتِ وعِیادَةِ المَرضى وشُهودِ الجَنائزِ والحَجِّ بَعدَ الحَجِّ ، وأفضَلُ مِن ذلکَ الجِهادُ فی سبیلِ اللّه ، وإنّ الرّجُلَ مِنکُم إذا خَرَجَ حاجّا أو مُعتَمِرا أو مُرابِطا حَفِظنا لَکُم أموالَکُم ، وغَزَلنا لَکُمأثوابَکُم ، ورَبَّینا لَکُم أموالَکُم فما نُشارِکُکُم فی الأجرِ یا رسولَ اللّه ؟ فالتَفَتَ النّبیُّ صلى الله علیه و آله و سلّم إلى أصحابهِ بِوَجهِهِ کُلِّهِ ، ثُمّ قالَ : هَل سَمِعتُم مَقالَةَ امرأةٍ قَطُّ أحسَنَ مِن مُساءلَتِها فی أمرِ دِینِها مِن هذهِ ؟ فقالوا : یا رسولَ اللّه ، ما ظَنَنّا أنّ امرَأةً تَهتَدی إلى مِثلِ هذا ! فالتَفَتَ النَّبیُّ صلى الله علیه و آله و سلّم إلَیها ، ثُمّ قالَ لَها : انصَرفی أیَّتُها المَرأةُ ، وأعلِمی مَن خَلفَکِ مِن النِّساءِ أنّ حُسنَ تَبَعُّلِ إحداکُنَّ لزَوجِها وطَلَبَها مَرضاتَهُ واتِّباعَها مُوافَقَتَهُ یَعدِلُ ذلکَ کُلَّهُ . فأدبَرَتِ المَرأةُ وهِی تُهَلِّلُ وتُکَبِّرُ استِبشارا .


الدرّ المنثور :

بیهقى از اسماء دختر یزید انصارى نقل مىکند که نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم - که در جمع اصحاب نشسته بود - آمد و گفت : پدر و مادرم به فدایت ! من به نمایندگى از طرف زنها نزد شما آمدهام و - فدایت شوم مىدانم که هیچ زنى در شرق و غرب عالم نیست که سخن مرا بشنود مگر این که با من هم رأى خواهد بود . خداوند تو را به حقّ ، سوى مردان و زنان فرستاد و ما هم به تو و خدایى که تو را فرستاده است ایمان آوردیم . ما طایفه زنان محدود و محصور هستیم و اساس خانههاى شما مىباشیم و خواهشهاىشما را برمىآوریم و فرزندان شما را حامله مىشویم امّا شما مردها بر ما برترىهایى دارید . مثلاً نماز جمعه و جماعت مىخوانید ، به عیادت بیماران مىروید ، تشییع جنازه مىکنید و پیاپى به زیارت حجّ مىروید و بالاتر از همه اینها ، جهاد در راه خداست . هرگاه مردى از شما براى حجّ یا عمره یا جهاد از خانه بیرون مىرود ، ما اموال شما را حفظ مىکنیم و پارچههاى لباسهایتان را مىبافیم و فرزندانتان را تربیت مىکنیم . پس ، اى رسول خدا ، آیا در اجر و ثواب شریک شما نیستیم ؟
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم کاملاً رو به اصحاب خود کرد و فرمود : آیا تا به حال شنیدهاید که زنى در پرسش از امور دین خود به این خوبى سخن بگوید ؟ عرض کردند : اى رسول خدا ، گمان نمىکردیم که زنى تا بدین پایه برسد ! 
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم رو به اسماء کرد و فرمود : اى زن ، برگرد و به زنانى که تو را به نمایندگى فرستادهاند اعلام کن که نیکو شوهردارى هر یک از شما زنان و جلب رضایت مردش و پیروى کردن از نظر موافق او (در کارى) با همه این اعمال (که براى مردان نام بردى) برابرى مىکند . اسماء در حالىکه از شادى تهلیل (لا الهالااللّه)وتکبیر (اللّه اکبر)مىگفت، برگشت.


 .الدرّ المنثور : 2 / 518 منتخب میزان الحکمة : 508