همسر بهشتی

۲۲ مطلب با موضوع «فوت و فن های همسرداری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. خیلی ها توی کامنت ها خواسته بودند باز هم درباره همسرداری بنویسم. خودم هم دوست داشتم. مدت ها بود درباره همسرداری چیز خاصی ننوشته بودم، دلیلش این بود که حرف جدیدی برای گفتن نداشتم، مطالب اینجا برنامه ریزی شده نیست. تجربه هاییه که دارم زندگی شون میکنم. فکرهاییه که در طول روز میان و میرن و اگه به نتیجه ای برسن اینجا با شما به اشتراک میذارم. حالا بالاخره بعد مدت ها یه پست درباره شوهرداری داریم! :)

راستش من مدتی به این فکر میکردم که مهم ترین کارکرد و فایده یک ازدواج موفق برای زن و مرد چی میتونه باشه؟ چی باید باشه؟ توی دنیای الان آدم ها برای چی ازدواج میکنن؟ مخصوصا مردها. چی به سمت ازدواج می کشوندشون وقتی این همه زحمت و خرج و مخارج و مسئولیت داره؟

جوابم رو قرآن داده بود (لتسکنوا الیها) مهم ترین کارکرد ازدواج مخصوصا برای مردها آرامشه. اصلی ترین خواسته شون از همسرشون آرامشه. حالا که روابط بازتر از گذشته ست و سن ازدواج بالا رفته و ضرورتش کمتر از قبل احساس میشه، باز هم خیلی از آدم ها دنبال ازدواجن. چرا؟ چون (آرامش) فقط با ازدواجه که به دست میاد. روابط باز خارج از چارچوب خانواده شاید لذت و تنوع و سرگرمی رو تامین کنه، اما آرامش نداره. و برای همینه که توی کشورهای خارجی که تعهدات مذهبی ندارن، توی کشور خودمون بین آدم هایی که تقیدی به دین ندارن، باز هم همه پایان موفق یک رابطه رو در ازدواج می بینن. 

وقتی جواب سوالم رو پیدا کردم، با خودم فکر کردم حالا من، چقدر تونستم همسرم رو به این هدف برسونم؟ اگر ازدواج کرده که به آرامش برسه، من چقدر آرامش بخش بودم؟

اما یک خونه که توش آرامش موج میزنه، یک زن که میتونه مردش رو آرام کنه، چه شکلیه؟ چه ویژگی هایی داره؟

این موضوع پس ذهنم بود و توی رفتارهای روزانه دنبال مصادیقش می گشتم. یکی از اولین چیزهایی که بهش رسیدم، نظم و آراستگی خونه بود. همه خوبی های دنیا هم اگر در من جمع بود، توی یک خونه آشفته و به هم ریخته... ذره ای نمود پیدا نمی کرد. انگار من فقط من نبودم، من خونه بودم... یاد معنای کلمه ام افتادم، پایه و اساس هرچیز. من و خونه یکی بودیم. 

بعد رسیدم به خودم، خوش رویی، آراستگی ظاهری و لباس مرتب، آرامش درونی که خودش رو توی لحن حرف زدن و حرکات و حتی راه رفتن نشون بده، لبخند زدن حتی ... یک زن آرامش بخش این شکلی بود. حتی بوی یه عطر ثابت ملایم به مشامم رسید. که زودتر از لبخندم خودش رو به همسرم نشون بده. 

بعد رسیدم به مصادیق دیگه آرامش، دیدم مهم ترین جلوه آرامش در طول روز وقتیه که همسر از سر کار برمیگرده، تصویری که توی اون لحظات اولیه از من و خونه و رفتارم میبینه، اتیکت اون روز منه. وقتی همسرم از سر کار برمیگشت من چه شکلی بودم؟ غذام حاضر بود یا داشتم بدوبدو کارهای شام رو میکردم، خودم و دخترم مرتب و آراسته بودیم یا حواسمون به خودمون نبود؟ خونه چه شکلی بود؟ حال و روحیه من چه شکلی بود؟ مهربون و پرانرژی یا خسته و کلافه و آشفته ؟

به خودم گفتم حتی اگه خسته و کلافه ای، بذار برای بعد نیم ساعت اول، به هرزحمتی که هست، نیم ساعت اول خوش رو و خوش برخورد و شاد و آراسته باش. بذار اتیکت آرامش بخشی روی اون روزت بخوره. مردی که توی نیم ساعت اول ورودش به خونه آرامش رو دریافت کنه، زن و بچه های شاد آراسته ببینه، خونه مرتب ببینه، غذاش حاضر باشه و لبخند رو لب اعضای خانواده ش نشسته باشه، اونقدر شارژ میشه که بعد بتونه خستگی هات رو جبران کنه. اصلا انعکاس همین آرامش بخشی به خود آدم میرسه، و از نو شارژ میشه ...

اینا چیزایی بود که من بهش رسیدم. تجربه کردم و از درستیش مطمئن شدم.رسیدن به کلیدواژه آرامش کارم رو خیلی راحت کرد. وظیفه اصلیم رو تو خونه پیدا کردم. چه در قبال همسرم، چه دخترم. فکر و ذکر این روزهای من در همسرداری آرامش بخشیه، آرامش بخش بودن خودم، و خونه م. اولویتم در زندگی شده این. خیلی وقت ها برنامه هام رو با همین معیار می سنجم، اگه فلان جا برم، اگه فلان کار رو قبول کنم، اگه فلان برنامه رو بچینم ... چقدر به آرامش خودم و خونه م لطمه میزنه؟ نمیگم هیچ کاری نکنیم، خودمون و اطرافیان رو نبینیم ها. میگم فقط حواسمون به اون آرامشه باشه. اینکه هر انتخاب، هرکار چقدر بهش لطمه میزنه، چقدر اون لطمه جبران پذیره، چقدر اون کار ارزش اون لطمه رو داره، چکار میشه کرد که آرامش صدمه کمتری ببینه، چه تمهیداتی میشه کرد، چطور میشه جبرانش کرد ...

وقتی درگیر مسائل و مشکلات اطرافیان میشم، وقتی میخوام فعالیت های اجتماعی کنم، حتی وقتی قراره نقش دختری رو برای پدر و مادرم ایفا کنم، سعی میکنم حواسم به این باشه که مهم ترین کار من الان آرامش بخش بودن برای همسرمه. چه جوری این کارها رو بکنم، چطور تنظیمشون کنم، جرح و تعریلشون کنم که به اون وظیفه کمترین خدشه رو وارد کنه؟

آرامش خونه برای من نظم و مرتب بودنشه، چیزی که با وجود یک بچه کوچیک حفظش خیلی سخته، و غذای باسلیقه آماده خونگی، شامی که ساعت هفت شب حاضر باشه نه اینکه تازه فکر کنم چی درست کنم، ظرف میوه ای که چیده شده باشه، چای یا دمنوش عصرونه ای که یک کیک خونگی، یا هنر زنانه چاشنیش کرده باشم ...

ادامه آیه رو همه مون حفظیم (و جعل بینکم موده و رحمه)، من ایمان آوردم به اینکه اون محبت و علاقه ای که از همسرم توقع دارم، اون توجه و اهمیتی که میخوام، همه نتیجه این آرامش بخش بودنه. انعکاس آرامشی که بهش میدم میشه محبتی که انتظارشو دارم. خلاصه اینکه راه اینکه بیشتر دوستم داشته باشه رو پیدا کردم ؛)


شما چقدر خودتون رو آرامش بخش میدونید؟ مصادیق آرامش بخش بودن یک زن برای همسرش رو تو چی میدونید؟ برامون بنویسید که با هم بحث رو کامل کنیم. 



بسم الله الرحمن الرحیم



زندگی مشترک اینطور نیست که بنایی را بسازی و بعد رهایش کنی به امان خدا. تا سال های سال  ستون هایش مقاوم باشد و لوله ها نشتی نکند و نمای ساختمان هم خراب نشود. اتفاقا زندگی مشترک بیشتر شبیه ساختن یک گلخانه است. پر از گل های زیبا و حال خوب کن و چشم نواز. اما حساس. آب و کودشان باید به راه باشد. دمای هوا و رطوبت را مرتب چک کنی. نهایت غافل شدنت می تواند چند روز باشد و بعد باید دوباره پرانرژی برگردی. هرس کنی، قلمه بزنی، بکاری… حتی نوازش کنی. زندگی مشترک اتوبوس بین راهی نیست که سوار شوی و چشم هایت را ببندی تا کمک راننده فریاد بزند که رسیدید. ماشین لوکس خوش فرمانی است. فقط نکته اش این است که تو راننده اش هستی. استراحتگاه جاده ای و توقف های کوتاه هم دارد اما خدانکند موقع رانندگی یک لحظه چشم روی هم بگذاری. چشمت باید به جاده باشد و فرمان را محکم بچسبی. مخصوصا وقت هایی که سرعت زندگی و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره اش بیشتر از حد معمول است. مخصوصا وقت هایی که جاده شلوغ است، ناهموار می شود…  صاحب آن گلخانه زیبا یا راننده آن ماشین لوکس خوش دست، اتفاقا آدم های خوشبختی هستند. مراقبت،چیزی از خوشبختی شان کم نمی کند. برعکس داشته هایشان را عزیزتر می کند، زندگی شان را پرنشاط تر می کند. 

 

فقط باید همان اول اراده کنیم که نگذاریم زندگی روی دور رکود بیفتد. برای حفظ داشته هایمان زحمت بکشیم. 

آدم های زحمت کش همیشه بیشتر از بقیه از دنیا لذت می برند.



بسم الله الرحمن الرحیم



زندگی خوب بدون زحمت به دست نمیاد! 

 

روی این جمله خیلی باید فکر کرد، خیلی باید کار کرد. این جمله رو خیلی باید بولد کرد، پررنگ کرد، یاد داد... تو ناخودآگاه ما جاافتاده که برای هرچیزی باید زحمت بکشیم. از همون بچگی برای نمره خوب درس می خوندیم، برای قبولی کنکور، برای موفقیت تو هر رشته فوق برنامه ای که انتخاب کرده بودیم چه رشته ورزشی بود، چه هنری... بعد از شب بیداری ها و تست زدن ها و آزمون آزمایشی دادن های کنکور، وارد دانشگاه شدیم. از حالا به بعد باید برای فارغ التحصیلی زحمت می کشیدیم، برای معدل الف، برای نمره گرفتن، تحقیق نوشتن، بعد برای مقاطع بالاتر اگه خوندیم... یا اونایی که شاغل شدن برای شغلشون. برای رضایت کارفرما، برای پیشرفت شغلی... اینا رو پذیرفته بودیم. نمره خوب، کار خوب، درس خوب، اثر هنری خوب، رتبه خوب، موفقیت اجتماعی خوب... بدون زحمت به دست نمیاد. خیلی راحت، خیلی طبیعی، بدون هیچ چک و چونه ای تلاش تو این حوزه ها رو قبول کرده بودیم. 

اما نمیدونم چی شده که به زندگی خانوادگی که میرسه کسی توقع زحمت نداره. این فکر اشتباه از کجا اومده و تو ذهن ما جا خوش کرده که ازدواج میکنیم که همه چی بهتر بشه. بله بهتر میشه، مثل دانشگاه رفتن، مثل سر کار رفتن... ولی این بهتر شدن، راحت تر شدن لازمه ش یه زحمتیه. مثل همون دانشگاه رفتن... مثل سر کار رفتن. 

ولی انگار به زندگی که میرسه انگار قرار نیست زحمتی باشه. میخوایم خودمون باشیم با همون اخلاقای گذشته، همون عادت های گذشته... همون تنبلی های گذشته... به علاوه کلی خواسته و آرزو و خیال برای یک زندگی رویایی. بعد هم که نمیشه همه کاسه چه کنم دستشون میگیرن. چی بود این ازدواج؟ چرا کسی نگفت انقدر سخته؟ چرا اونجوری نیست که فکر می کردیم...

ما آدم تلاش کردن نیستیم!

یعنی هستیم ها، همون خانم شاغل، برای رضایت رییس و قوانین محیط کارش شش صبح بیدار میشه تا هفت و نیم برسه سر کار، هر روز هفته... سخته، خیلی سخت. ولی تلاش میکنه برای حفظ چیزی که میخواد. برای پیشرفت تو شغلش. رسیدن به اون ایده آل شغلی که مدنظرشه. اما همون خانم اگر خونه دار باشه شش صبح بیدار نمیشه برای همسرش صبحانه حاضر کنه. چه چیزی مگر تغییر کرده؟ ازدواج و زندگی مشترک هم یک فضای و زمینه جدیده، که دنبال موفقیت و پیشرفت هستیم توش. پس باید تلاش کنیم، باید به خاطر از یک سری خوشی ها و راحتی هامون بزنیم تا یه خوشی ها و راحتی های دیگه ای پیدا کنیم. اما یه تفکر غلط خیلی وقته تو ذهن ما جاافتاده، اینکه زندگی باید بدون زحمت خوب باشه!

همون خانم از شب قبل حواسش هست لباسش شسته باشه، اتو باشه، مرتب باشه برای سر کار. هزینه میکنه برای مرتب بودن سر کارش. ابروهاش پرنباشه. صورتش مرتب باشه... اما به لباس تو خونه که میرسه، هرچی راحتم بپوشم. هرچی دم دسته بپوشم... میخواد رنگاش با هم بیاد یانه، شلوارش زانو افتاده باشه یا نه، دامنش قدیمی باشه یا نه... تکراری باشه یا نه.. شوهرم دوست داشته باشه یا نه... اصلا شوهرم چی دوست داره؟ لباس رسمی سر کارمون رو میدونیم. رنگ  واندازه و فرم... اما نمیدونیم لباسی که شوهرمون دوست داره چیه؟ مگه خونه یه حوزه جدید نیست؟ که میخوایم توش موفق بشیم و به آرزوهامون برسیم؟ رویاهامون درباره زندگی محقق کنیم. چرا واسه این یکی تلاش نمیکنیم؟

یک خانم شاغل رو تصور کند که میخواد ارتقای رتبه بگیره تو شرکت محل کارش. چقدر وقت میذاره، چقدر تلاش میکنه، همه فکر و ذکرش میشه اون موفقیت، ایده میزنه، مشورت میگیره، توانایی هاش رو زیاد میکنه، قابلیت هاشو افزایش میده... این عزم جدی، اگه تو زندگی خانوادگی بود، قدرت این رو داشت که یک زندگی در حال طلاق رو نجات بده، چه برسه به خوب کردن یک زندگی معمولی... فقط مشکل اینه که به زندگی خانوادگی که میرسه همه چی باید خودش خوب باشه... خودش خوب بشه... و اگر نشه و نباشه تقصیر هرکسی هست جز ما. 

همه مشکل همین جاست. ما آدم تلاش کردن برای زندگی مشترک نیستیم. شاید چون اصلا تا امروز نمیدونستیم که برای زندگی مشترک هم باید تلاش کرد. همون طور که موفقیت تو کار بدون زحمت به دست نمیاد و اگه بیاد هم پایداری و دوامی نداره، خوشبختی تو زندگی مشترک هم بدون تلاش به دست نمیاد و اگه بیاد، مثل روزهای عقد و ماه عسل و یکی دوسال اول زندگی، این هم دوامی نداره. اگه با زحمت و تلاشمون حفظ و تثبیتش نکنیم. 

گره کور ماجرا همین جاست. اینکه باید برای خودمون جابندازیم که برای داشتن یک زندگی شیرین. یه رابطه عاشقانه با همسرمون، یه خونه گرم و شاد و پرخنده... باید تلاش کنیم. حسابی هم تلاش کنیم. بعد تو لحظه لحظه زندگیمون از نتیجه این تلاش لذت ببریم. 

ضرورت زحمت و وقت گذاشتن و استقامت نشون دادن رو که پذیرفتیم بقیه راه خیلی سخت نیست. هزارتا کتاب و فیلم و مشاوره و سخنرانی و مطلب هست که خیلی واضح بهمون یاد میده چیکار کنیم تا همه چیز همون طوری بشه که میخوایم. 

آدم های خوشبختی که اطرافتون میبینید دو حالت دارن. یا در یک خوشبختی موقتی هستن، مثل کسانی که اوایل ازدواجشونه و اون اوایل تازگی دو طرف و ذوق و شوق انقدر هست که دوطرف چشم روی عادت های بد و موارد اختلاف زا ببندن و فقط از بودن با هم لذت ببرن.  مثل آدمی که اتفاقی یک شغل خوب پیدا کرده، موفقیت شغلیش موقتیه اگه با زحمت و تلاش خودش اون شغل رو نگه نداره. 

و یا دارن برای تداوم خوشبختی شون هر روز زحمت میکشن. زحمتی که ما نمیبینیم و فقط غبطه خوشبختی شون رو میخوریم. مثل فرق شاگرد معمولی کلاس با شاگرد اول... تنبلی ها و سرخوشی های اون با زحمتا و خوندن های این. 

حالت دیگه ای وجود نداره. مطمین باشین.



بسم الله الرحمن الرحیم



سال های اخیر یکی از مهم ترین تمرین های من در زندگی تمرین بی خیال بودن است. 

وقتی توی لیست خرید نوشته ام سیر و همسرم به جای یک بوته سیر با یک کیلو سیر برمی گردد، زن غرغروی درونم میخواهد سر خودش را بکوبد به دیوار که آخر بعد چندسال زندگی هنوز نمی داند سیر را بوته ای می خرند نه کیلویی! یکبار من اندازه ننوشتم... اما قبل از اینکه دهانش به غرغر باز شود زن بی خیال درونم لبخند می زند و می گوید: بی خیال! بیا فکر کنیم حالا این همه سیر رو چیکارش کنیم؟ و نتیجه اش می شود یک شیشه پودرسیر خانگی خوش عطر. غز نمی زنم، الکی اوقات تلخی نمیکنم ولی از دفعه بعد سعی میکنم یادم نرود که اندازه هرچیز را بنویسم حتی اگر خیلی واضح باشد. 

وقتی از مهمانی برگشته ایم و تا پایمان به کوچه میرسد زن غرغرویی که تمام مدت مهمانی خودش را به خاطر فلان رفتار یا حرف شوهرش خورده می آید دهان باز کند و شکایت کند و تذکر دهد... زن بی خیال درونم سریع دستش را میگیرد که ولش کن! حالا که گذشت! کی یادش می مونه؟ ماهو نگاه کن که چه قشنگه امشب...

وقتی از حرف مادرشوهرم ناراحت شده ام و زن غرغروی درونم آماده است که به محض برگشتن شوهرش سر دردودل را باز کند، زن بی خیال درونم جلو می آید که بی خیال! چرا اوقات خودمونو تلخ کنیم؟ الکی شبت خراب میشه. کی این حرفا تاثیری داشته؟ حالا که گذشت. یه چایی خوشرنگ واسه شوهرت بریز بشینیم با هم فیلم ببینیم...

وقتی غذای مهمانیم خراب شده، کادوی دوستم را فراموش کردم، امتحانم را خراب کردم، یکی از ظرف های قشنگم را شکسته ام، دیروز دوساعت تمام آشپزخانه را شستم وحالا چاهش زده بالا...

توی تمام این موقعیت ها تا زن غرغرو شروع می کند به آه و ناله، زن بی خیال سر و کله اش پیدا می شود. اول یک چشمک زیرکانه می زند و بعد توی گوشم زمزمه می کند زن خوب زن بی خیال است! الکی اوقات خودت و شوهرت رو تلخ نکن. هیچی ارزششو نداره. همه اینا میگذره...

*** 

خیلی فکر کردم که به جای این تیتر جمله دیگری بگذارم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینقدر مطلق و بدون شرط حرف نزنم اما نشد. تیتر بالا جمله ای است که من در هفته بارها سر اتفاقات مختلف با خودم تکرار میکنم و آنقدر توی ذهنم جاافتاده که نتوانم با جمله معقول تری عوضش کنم. 

الان که چندین سال از زندگی مشترکم گذشته دیگر نه ذوق و شوق چشم بسته آن اوایل را دارم و نه گیجی و درماندگی سالهای بعدش را ، انگار بعد همه آن فراز و نشیب ها به پختگی و سکونی رسیده ام که نگاهم را نسبت به خیلی چیزها عوض کرده، مثل تعریف زن خوب!

حالا یکی از مهم ترین توصیه هایم به دوستان تازه متاهل و یکی از شاخصه های مهم زن محبوب در نگاهم همین بی خیال بودن است. همین بی خیال بودن عحیب و غریب و سوال برانگیز. 

بی خیال بودن یعنی زندگی را باید ساده گرفت. از سر تلخی ها و خوشی ها و آسان و سختش راحت گذشت. نباید هی گیر کرد و گیر داد. بزرگ کردن مسائل پیش پا افتاده - وقتی بیشتر مسائل پیرامون ما پیش پا افتاده اند- یکی از بزرگترین اشتباهاتی است که ضررش پیش تر و بیشتر از هرکسی به خودمان میرسد. آدم هایی که زندگی را ساده میگیرند هم خودشان روزهای شادتری را سپری می کنند هم اطرافیانشان از بودن با آنها حس خوشبختی بیشتری دارند. 

دیر یا زود به این نتیجه میرسیم که نمی شود همه چیز/همه کس ایده آل ما باشد. نمی شود اختلاف نظر نباشد، اشتباه نباشد، و آدم هایی که به این نتیجه می رسند آدم های خوشبخت تری هستند. آدم هایی که ساده می گیرند و ساده می گذرند. هیچ چیز را بزرگ نمی کنند. بلدند رود فراموش کنند و ذهنشان را از یک موضوع اعصاب خردکن خیلی سریع معطوف چیز دیگری می کنند. 

مردها عاشق این زن ها هستند!

زن هایی که غر نمی زنند.

زن هایی که بیشتر اوقات راضی اند. برق خوشحالی توی چشم هایشان می درخشد. روزی پنح بار لب برنمی چینند و رو بر نمی گردانند. 

بی بهانه شادند. سرخوشند. 

زن هایی که به سختی می توان آنها را عصبانی یا ناراحت کرد. 

این زن ها پناهگاه همسرشان هستند. همان هایی که وقتی مرد به چهره شان نگاه می کند غم عالم از دلش می رود. 

شما چنین زن هایی سراغ دارید؟ چقدر نسلشان نایاب شده...

زن های امروز انگار دنبال بهانه برای خودخوری می گردند. از همه چیز ناراضی اند.



بسم الله الرحمن الرحیم



روزها و ماه های اول ازدواج همه چیز قشنگ است. ذوق رسیدن و پیداکردن شریک زندگی آنقدر زیاد هست که تفاوت ها و دلخوری ها به چشم نیایند. گذشت هامان خیلی عمیقند. چشم پوشی هامان خیلی زیادند. 

ولی آدم ها برای هم عادی می شوند. به معجزه ازدواجمان عادت می کنیم. خوبی های شریک زندگی مان به چشممان وظیفه می آید و آن وقت است که دلخوری ها کم کمک راه خودشان را به حریم زندگی باز می کنند. 

هرآدمی ضعف هایی دارد، فرق هایی دارد، اختلاف سلیقه ها و اشتباه هایی هست که این دلخوری ها را می سازد. اصلا این تفاوت روحیات و نگاه ها که زمینه ساز دلخوری ها می شوند لازمه رابطه انسانی است. 

اما چه اتفاقی می افتد که زوج عاشق ده سال پیش می شوند زن و مرد تنها و سرخورده امروز؟

به نظر من دلیل اصلی خراب شدن رابطه ها همین دلخوری های ریزه ریزه است. ناراحتی ها و انتظاراتی که آرام آرام، ریز ریز، روی هم جمع شده. به چشم نیامده و هی تلنبار شده و رسیده به اینجا. انگار با یک چاقوی کوچک هی روی درخت رابطه خراش انداخته باشیم. خراش ها آن اوایل کوچک و سطحی است. به چشم کسی نمی آید و هیچ کدام از طرفین هم زحمتی برای مداوایش نمی کشد. ولی وقتی به خودمان می آییم که ماه به ماه و سال به سال روی هم جمع شده و  با درخت زندگی مان کار چند تبر عمیق را کرده است...

این دلخوری های ریز ریز را پیدا کنیم!

مثلا همسر شما روی سر وقت رسیدن حساس است. از آن طرف شما بی خیال و سرخوشید و اغلب دیرتر از وقتی که باید حاضر می شوید. هربار که قرار است دوتایی به جایی بروید یا همسرتان جایی منتظرتان است این تاخیرهای شما آزارش می دهد و شکایت می کند. در ظاهر به نظر می آید که چند دقیقه غرغر کرد و تمام شد. اما فقط همین نیست. آن خراش کوچک افتاده است. دفعه بعد و دفعه های بعد هم که با دیرحاضر شدنتان ناراحتش کنید خراش عمیق تر می شود. بعد دوسه سال شاید یکی از زخم های عمیق رابطه تان را از تاخیرهای چنددقیقه ای ساده خورده باشید. 

همسر شما روی صبحانه حساس است. دوست دارد وقتی از خانه بیرون می رود همسرش بیدار باشد. میز چیده باشد. شما خواب صبح را به همه چیز ترحیج می دهید و در ظاهر فکر می کنید همسرتان هم بالاخره با این وضع کنار آمده. شاید به ظاهر کنار آمده باشد. شاید دیگر غرغر نکند و اصرار نداشته باشد. اما هر روز که دارد تنهایی در خانه را باز می کند تا به محل کارش برود و کسی نیست که لقمه ای دستش بدهد، یک خراش کوچک روی تنه درخت رابطه تان می افتد. سه چهار سال بعد ممکن است این خراش خیلی عمیق شده باشد. 

همسر شما روی حرف زدنش حساس است. دوست ندارد کسی حرفش را قطع کند. برعکس شما آدم عجولی هستید، بارها وسط کلامش پریده اید و بعد عذرخواهی کرده اید. مساله خیلی ساده است. مسخره است اصلا. اما باوجود اینکه به چشم کسی نمی آید، همین خراش های کوچک هربار دارد به جان ارتباط کلامی تان می افتد و دوسال بعد نمی فهمید چه شد که اینقدر کم با هم حرف می زنید...

همسر شما به سر وقت حاضر بودن غذا حساس است...

به دستبخت خوب...

به رفت و آمد با فامیل ...

به مرتب بودن همسرش...

به تلفن حرف زدن های طولانی...

 

 از عمد نمونه های کوچک را مثال زدم. درست کردن مشکلات و اختلاف نظرهای عمیق پیشکش. بیایید فعلا جلوی این خراش های کوچک را بگیریم!

 دلخوری های ریزریز زندگی شما چیست؟


بسم الله الرحمن الرحیم


یه دوست عزیز برام یه کامنت گذاشت. خواسته بود جواب رو برای خودش بنویسم. اما احساس کردم حرفش ممکنه سوال خیلی های دیگه هم باشه. یه بهانه ای هم میشه برای زدن حرف هایی که خیلی وقته برای گفتنش تنبلی میکنم. این حرفای اون و حرفای من :)

شما فک میکنید اینکار درستیه؟؟!

باید یه مرد رو به چه قیمتی حفظ کرد؟! از سرتاسر وبلاگتون این مضمون میباره که باید تا حد توان خودت رو در برابر مرد خوار کنی. تا حد توان تو کوچیک بشی. تا حد توان تو باب میل و خواسته ی اون بشی. تا حد توان تو جوری رفتار کنی که خوشایند اون باشه. انگار که مثلا آدم رفته جلو در یک مغازه و دو ساعت گردنش رو خم کرده که "آقا تو رو خدا ! تو رو خدا منو کارگر خودت بدون!" بعد حالا که استخدام شده باید تمام هم و غمش کسب رضایت طرف باشه. همش مراقبت از اینکه نکنه من اونی که میخواد نباشم؟؟! نکنه غرورش بشکنه؟؟؟! نکنه دیگه نخوادم؟؟؟؟!


چرا میگین در شان اون نیست؟! مگر نه اینکه هر دو انسانید؟ مگر نه اینکه تفاوتهاتون فطریه و نه منزلتی؟؟؟! چرا همش باید کوچیک شیم؟؟! چرا باید خودمون رو عزیز کنیم در حالیکه اون باید عزیز بداره؟؟!


چرا انقد باید ما تلاش کنیم برای کسب رضایت اون؟! چرا میگین همش تحت آزمایش اونیم؟؟! مگه اصلا فراتر از یک انسانه؟؟! مگه چقد نسبت به ما حق داره؟؟! حق خدایی؟؟؟؟


نمیگم زندگی آوردگاه جنگه! نمیگم نباید انعطاف داشت. اتفاقا باید نیم من شد ولی در حالیکه طرف هم نیم من بشه! نه اینکه همش دنبال تحقیر خودمون باشیم برای اینکه شااااااااااید مقبول آقا بیفته....

 

عزیز دلم، 

همه ما آدم ها یادگرفتیم که با آدم ها به زبون خودشون حرف بزنیم. اگر با یک انگلیسی زبان، فارسی حرف بزنیم، توقعی نداریم که بفهمه یا جواب بده. همون طور که اگه توقع داشته باشیم هم فایده ای نداره. اون نمی فهمه ما چی میگیم.

ما با نوزادان به زبون خودشون حرف میزنیم، با بچه ها مثل خودشون استدلال میکنیم، پرنده ها رو با روش خودشون تربیت میکنیم و ...

همه موجودات این عالم زبون خاص خودشون رو دارن. اگه زبونشون و کلید رفتار باهاشون رو یادنگیری نمیتونی ارتباط درستی باهاشون برقرار کنی، نمتونی به اهدافت از اون ارتباط برسی، آشفته میشی.

مرد و زن هم با همه شباهت ها و یک نوع بودنشون زبون های متفاوتی دارن. خیلی فرق دارن. زبون مردها، کلیدارتباط با مردها، کاملا فرق میکنه با زن ها. ما اگه میخوایم مردها حرفمون رو بفهمن باید باید باید با زبون خودشون حرف بزنیم. اگرنه، توقع پاسخ و واکنش مناسب داشتن از طرف مقابل، همون قدر اشتباهه که توقع پاسخ مناسب گرفتن از یک خارجی وقتی سوالی رو به زبون فارسی ازش پرسیدی.

توی خونه ما، معمولا وقتی یه چیزمهم یا کار سخت رو از پدرم میخوان، میگن که من بهش بگم. من راضیش کنم. مامانم معتقه از زبون من که باشه قبول میکنه. حرف حرف اونه ولی من میگمش. تجربه هم نشون داده که همیشه این روش موفق بوده. کم شده چیزی بخوام و بگه نه. چرا؟ چون من زبون پدرم رو یاد دارم و بقیه اعضای خونه یادندارن. فقط همین. کلید رسیدن به همه خواسته ها! من نرم صحبت میکنم، حق به جانب حرف نمیزنم، پیشنهاد میدم، امر نمیکنم، بحث نمیکنم، خواهش میکنم، صحبت های طرف رو میشنوم، وسطش نمی پرم... من این کارها رو میکنم و بقیه نمیکنن. همین.

من توی بیشتر پست های این وبلاگ، سعی میکنم زبون مردها رو به شما بگم. شما رو با واژه ها و اصلاحات و کنایه هاش آشنا کنم. دستورزبانش رو یادتون بدم که متفاوته از دستورزبان ما. جمله بندی هاش رو بگم، ریزه کاری هاش.

توی زندگیم همیشه یک مشاهده گر دقیق بودم. رابطه های خوب و بد رو دیدم و تحلیل کردم. خاطره ها رو شنیدم و روش فکر کردم. زن های خوشبخت رو دیدم و دنبال راز شادی شون گشتم، آدم های مومن تحصیل کرده عاقل رو هم دیدم که زندگی های ناراحتی دارن و پر از سوال شدم...

بعد رسیدم به اصل اساسی رفتار با مرد. شاه کلیدش. این رو هم از خودم نگفتم، از روانشناس ها نگرفتم(با اینکه اونا هم، حتی تو کتابای معروف زناشویی خارجی) به همین اشاره میکنن. اون اصل و الفبای زبان مردها رو از احادیث گرفتم. احادیث شاه کلیدهای ارتباط ما با دنیا هستن. دفترچه راهنمای عالم هستن.

توی خیلی از احادیث از ویژگی های مهم زن خوب به اطاعت و احترام و تواضع نسبت به همسرش یادشده. همون اندازه که تا میتونستن مردها رو به محبت تشویق کردند.

حالا فکر کن یک مردی شکایت کنه که چرا اینقدر باید بگم که دوستش دارم؟ همین که باهاش زندگی میکنم، راضی ام، وسائل خونه رو تهیه میکنم یعنی دوستش دارم دیگه. چرا باید بگم؟ چرا زن ها منطقی نیستن که خودشون بفهمن؟

چی بهش میگیم؟ میگیم درست ولی زبون زن زبون محبته. میخواد بشنوه. چندباره بشنوه تا دلش آروم بشه.

حالا اینورش هم هست. زبون مرد، زبون اطاعت و تواضعه. باید از این راه وارد بشی تا حرفت رو بزنی، خواسته ت رو بگی.

درستی حرفت مثل روز هم که روشن باشه، مرد نمیپذیره ش. اگه به زبون خودش نگی. نمی پذیره چون نمی فهمه چی میگی. تو به زبون خودش نگفتی.

اما با همه این حرف ها، اصلا این طور نیست که تو پایین تری یا بی ارزش تری یا هرچی. تو با مردت به مدل خودش رفتار میکنی، همون طور که اون با مدل تو رفتار میکنه.

اینکه میگم به اون کار نداشته باش، به خوب یا بد بودنش، درست یا غلط بودن رفتارش، اشتباه کردن یا نکردنش...ربطی به بالاتر بودن اون نداره. راز هستیه. هر آدمی فقط خودشه و خدای خودش. خدا فقط تو رو میبینه، رفتارهای تو، واکنش های تو... از تو خواسته کاری به خوب یا بد بودن دیگران نداشته باشی، تو همه شرایط، با همه رفتارها، تو خوب باشی، رفتار خودت رو درست کنی. پس اون چی؟ و چرا اون تلاشی نکنه؟ و تا اون درست نشه منم نمیشم و ... این حرف ها مال خودمونه. همین پایین. اون بالا ذره ای ارزش نداره. خدا گفته به بقیه کاری نداشته باش و تو درست رفتار کن. همین.

اما تجربه هام، از رفتار خودم با شوهرم زیاد نوشتم اینجا اما از اون ور نگفتم، با وجود همه این تواضع و احترامی که سعی میکنم نسبت بهش داشته باشم، با اینکه مودبم، منم منم نکردم، قبولش دارم، شوهر ذلیلم یا هرچی... اون طرف هم همه واکنش هاش نسبت به من درست بوده. اینطور نشده که بنشینه تو موضع قدرت و حکم فرمایی کنه. اینطور نبوده که کوچیک ببینه منو. اتفاقا هی بزرگ تر شدم پیش چشمش. عزیزتر شدم.

تو زندگی مون، اون قدری که همسرم تغییر کرده تا شبیه من بشه من نکردم، اونقدری که عوض شده به خاطر من، من نشدم، اونقدری که تلاش میکنه تا راضی و خوشحال باشم، من تلاش نمیکنم، اونقدری که کارهایی رو که  دوست نداره یا قبول نداره، کرده به خاطر من، من نکردم.... اینا رو خودش میگه ها. حرف من نیست.

خب نتیجه چیه؟ چه ضرری داشت این احترام و کوچیک شدن برای من جز عزیزشدن؟

کم نیستن آدم های نزدیک دوروبرم که همیشه درحال جنگیدن بودن. همیشه انگشت اشاره شون سمت طرف مقابل بوده. پس اون چی؟ چرا من؟ کی گفته؟ ... چی شد نتیجه ش؟ اثبات کردن که کمتر نیستن و کوچیک تر نیستن و همه چی مساوی و حقوق زن حقوق زن شیرین شد زندگی شون؟ تلخ تر شد از دیروز. مرد زندگی شد شوهرشون؟ فراری شد از خونه.

کم نیستن همین آدم ها دور و بر من که وقتی می بیننم، آه میکشن که خوش به حالت! چه شوهری!

یه بار به یکی شون گفتم، من اگه یکی از این رفتارهایی که تو با شوهرت ده بار تو روز میکنی، رو داشتم، شوهرم تاحالا طلاقم داده بود.

راست گفتم .

باز هم میگم، رمز عزیزشدن زن پیش شوهرش اینه که مقابلش نرم باشه، مرئوس باشه، متواضع باشه. یکی از قانون های زندگی تو دنیاست. قانون های ارتباط نوع زن و مرده. (کتاب زن کامل از مارابل مورگان رو بخونید) همه تجربه ها هم همینو میگه، خدا هم همینو میخواد. جهاد زندگی زن رو گفته شوهرداری. نگفته جامعه، نگفته دین، نگفته بچه حتی. گفته شوهر. محور زندگی زن میشه شوهرش. و یادموننره همه فایده و خوبی ش هم اول واسه خود زنه. فقط باید اعتماد کنیم به خدا. به قانون های دنیا. باید یادبگیریم قانون های دنیا رو و مطابق باهاشون رفتار کنیم.

کسی بالاتر یا پایین تر نیست. مدل ها فرق میکنه. نقش ها. همین.

بسم الله الرحمن الرحیم


 بنا نداشته و ندارم که در این وبلاگ از خودم یا همسرم تعریف کنم. کسی نیستم، چیزی ندارم و خودم بهتر از هرکسی میدانم که همسرداری ام هنوز چه جاهای خالی بزرگی دارد. قرار بوده «منِ» اینجا کم باشد، و اگر هست به خاطر گفتن حرف هایی است که در قالب خاطره دلنشین تر است. اما این بار موضوعی پیش آمد که مجبور شدم خیلی واضح تر از «من» بنویسم. اینکه در زندگی ام چگونه ام. داشتم یکی از وبلاگ های روزانه نویسی را می خواندم. رسید به جایی که خانم در مورد موضوعی با همسرش صحبت کرده بود. خیلی تند صحبت کرده بود. پاراگراف که تمام شد، من فقط خندیدم. هنوز هم، گاهی یادم که می آید بلندبلند می خندم. 

واقعیتش این است که اینطور صحبت کردن با همسر، از این موضع صحبت کردن با شوهر آنقدر برای من عجیب و غریب و دور از ذهن است که با تصورش فقط خنده ام می گیرد. انگار لطیفه شنیده باشم.

من تحصیلات خوبی دارم، موقعیت اجتماعی خیلی خوبی دارم، آدم های زیادی دور و برم هستند که قبولم دارند. با این حال در اغلب ساعات زندگی ام یک زن مهربان ضعیف نیازمندم که تشنه ثانیه ثانیه محبت اوست و کلامی یا نگاهی دلش را می شکند و اشکش راه می افتد. من دختر بازیگوش خانه ام که صدای در را که می شنود از دور می دود تا بپرد توی بغل همسرش. من یک زن عاشق با همه ظرافت های زنانه ام که ساعت ها برای درست کردن یک غذای سخت، شیرینی پختن یا تزیین های سخت وقت میگذارد و آشپزخانه برایش محبوب ترین محل خانه است. اگر کسی نشناسدم و مرا داخل خانه ببیند، هیچ وقت باورش نمی شود که بیرون خانه چقدر کار سرم ریخته!

شخصیتی که همسرم در همیشه زندگی از من دیده این است، چیزی بسیار متفاوت با شخصیت بیرونم که به شدت سخت، در رابطه با آقایان مغرور، خیلی وقت ها جدی و همیشه منطقی است.

کنار او ، من فقط گل نازک لطیفی هستم، که لحظه به لحظه نیاز به آبیاری اش دارم. 

وقتی دعوا می کنیم، من داد نمی زنم، به ندرت پیش آمده همسرم صدای بلندم را شنیده باشد، خودش می گوید تو اصلا بلد نیستی جیغ بکشی! ، حتی استدلال هم نمی کنم، از دستش که ناراحتم، دلم را که می شکند، من فقط بلدم گریه کنم. دوباره موضع ضعف. دوباره پایین به بالا. و همه اینها شاید اولش آگاهانه بوده ولی الان خیلی وقت است که درونی شده. شاید برای همین است که وقتی آن پاراگراف را خواندم فقط خنده ام گرفت. این موضع برخورد، برای من انگار از محالات است. 

یکبار که داشتم صحبت کسی با همسرش را برای شوهرم نقل قول میکردم، خودم ادامه دادم من اصلا نمی توانم تصور کنم که با تو اینطور حرف بزنم. من اصلا خودم را هم شان تو نمی بینم که اینطور حرف بزنم. و واقعا راست گفتم. 

همه اینها، این روش برخورد و این اصل اساسی را از این حدیث گرفتم که رسول خدا(ص) می فرماید:


«اگر سجده کردن برای غیر خدا جایز بود، دستور می دادم تا زن در برابر شوهرش سجده کند.»

 

نه اعتماد به نفسم کم است، نه در همسرم محو شده ام. همه زندگی ام او نیست و همیشه برنامه ها و افکار وایده های شخصی زیادی داشتم. با این حال اصل اساسی زندگی ام این است که در برابرش متواضعم. خیلی متواضع. قشنگ رئیس و مرئوس. البته که یک مرئوس بانمکِ دل نازک و پرعشوه که خیلی وقت ها رئیس خودش را به آب و آتش می زند، تا خواسته های غیرمنطقی اش را فراهم کند. 

خیلی قبل ترها، قبل خواستگاری، وقتی شرایط و مدارک و خصوصیاتم را به همسر گفته بودند، بدون اینکه مرا ببیند گفته بود نه. این زن، زنِ زندگی نیست. حتما از آن زن های از دماغ فیل افتاده ست. حالا اما، همیشه می گوید بهترین و بزرگترین ویژگی ات تواضع است. 

تواضعی که دوستش دارم. 

 


 

بعد نوشت مهم: من اینجا اصلا گریه کردن رو توصیه نکردم. فقط رفتار خودم رو گفتم. رفتار من لزوما درست یا کامل نیست. به هرحال ترسیدم که کسی رو به اشتباه انداخته باشم  چون چه جوری گریه کردن خیلی مهمه. اینو من دبیرستانی که بودم از دکتر حبشی یاد گرفتم. (یه همچین بچه پیش فعالی بودم!). این همون بخش از سخنرانی شون هست که دلابانوی عزیزم تایپ کرده. اینم پیاده شده کل سخنرانی شون. 

اما قسمت مربوط به گریه:

گریه از دست مرد

از قهر بدتر چیه؟ گریه ی از دست مرد. خانوم ها چرا گریه می کنند؟ می خوان به مرد بگن شکسته ام. پس مرا دریاب. لذا انتظار خودشون اینه که تو این وضع مرد سراسیمه بگه عزیزم اشکت را نبینم خدا مرگم چرا گریه می کنی؟ ای وای. بعد میاد می گه اصلا عاطفه نداره می بینه من دارم گریه می کنم یا محل نمی ده یا یه دادیم سرم می زنه. بدونید وقتی خانوم گریه می کنه مرد هررررمردی باشه بدون استثنا یکی از این 5رفتار را می کند به خاطر اثر شکستش بر اقتدار مرد. 1) تحقیر می کنه. باز عین بچه ها گریه ش شروع شد. ول کن دیگه. بزرگ شدی. خجالت بکش. 2) حمله می کنه. چی؟ چرا گریه می کنی؟ چی کارت کردم که گریه می کنی؟ گریه می خوای بکنی بیرون. اگه یه بار دیگه گریه کنی دعواش می کند. 3) بی اعتنایی می کنه. خانوم داره گریه می کنه پتورو می کشه روسرش از اتاق می ره بیرون. با کامپیوتر خودشو مشغول می کنه. در اتاقشو قفل می کنه. 4) مرد ضعیف تری باشه بعید نیست به خودش حمله کنه. بله منم بدم. ظرف رو می شکونه وسیله ای رو می کوبه بچه ای رو می زنه. 5) حتی خانوم اگه شوهر شما از این دسته ی آخره که وقتی گریه می کنی می دوه میاد جلو نوازش می کنه در آغوش می گیره آرومت می کنه بهت حق می ده. خوشحال نباش. اون رفتارها واقعی نیستند. تلاشی هستند برای بستن دهان گریه ی زن. یعنی توی این مرده خرابه. تو خودش داره می گه اه ولم نمی کنه بازم. ای بابا چه کارش کردم. توش خرابه. لذا اصلا گریه ی زن مردشکن است. بریم ببینیم چه اثری داره بر اقتدار مرد. مرد دوست داشت خانوم اینجا باشد برپایه ی مرد تا به مرد اعتبار ببخشد. خانومی که داره گریه می کنه می گه وضع من نسبت به تو اینه. تو بار و زحمتی هستی بر دوش من. پس برو نباش. داره دشنام می ده ناخواسته. گمشو. آزار. به خصوص اگه اینو شفاها هم به مرد بگه. تو همه ش اذیتم می کنی، یک آب خوش، هیچ وقت تو زندگی، یک بار نشده، همه ش اشک منو درمیاری، تو دوست داری من رو اذیت کنی. اینارو شفاها هم بگوید.

گریه ی صحیح:

حالا یه سوالی پیش میاد. اگر گریه مرد را می شکوند شما مردا مگه نگفتین خانوم ها باید لطیف باشن؟ لطافت اشک میاره. من خیلی وقت ها رفتم یه حرفی رو به شوهرم بزنم  اشکه خودش دویده آمده. بغضه زود ترکیده. اگه اینقدر گریه مرد را می شکند من نباید اصلا پیش مرد گریه کنم از دست مرد؟ خانوم یک جا دارد گریه بکند همین شکسته ام مرا دریاب اون طرف هم اثرش را روی مرد بگذارد و تامین بیشتری هم بگیرد. خانوما جاشو بلدید؟ کجا گریه کنید مردتونو نشکنید تامین اضافه تری هم بگیرید؟ خب وقتی که جاشو بلد نیستید برای چی گریه می کنید؟؟؟؟ یعنی تاحالا هرچی گریه کردید که مرد شکوندید. مدعیم هستید تازه؟ منتظرم هستید تازه؟ خب گریه مرد می شکند. این که می گیم آموزش اساسیه مال اینه دیگه که اگر ندونیم آثار رو گاهی بر حسب انتظارات خودمون عمل می کنیم. جاش سر شونه ی مرده. در آغوش مرد. بعضی خانوما می گن پس یعنی پیش دل خودمون نگه داریم؟ اصلا بریم سرسجاده و حرم گریه کنیم؟ خیر حتما به مردت بگو اینجوری تلنباری می شی از عقده ها که بعد فاصله ی عاطفی تو با مردت زیاد می کنه. روش گریه تو درست کن. زن باید اینو می گفت. من خیلی شکسته و داغونم. دلم می خواد گریه کنم. میشه یه دقیقه سرمو رو شونه ی شما بگذارم؟ اینجا بعید نبود مرد تامینش رو هم اضافه هم بکنه. این شکسته است. حمایت بیشتری می خواد. تامین اضافه تری بدهد. و وقتی سرشو گذاشت بفهمه چی بگه. نه اینکه سرشو بزاره بگه علی تو خیلی بیخودی! خب این که دوباره با کلامش مرد را شکست. دیدید خداوند این رو به طفل یاد داده؟ به طور فطری و غریزی میاد عمل می کنه؟ مامان بچه ی دوساله شو می زنه اولین درخواست این بچه از مادر چیه؟ آغوششو می خواد. داره با این پیام الهی به مادر می گه اگرچه از دست تو شکسته ام ولی برای آرام شدن پناهی جز تو ندارم. اینجا زن باید بگه اگرچه از دست تو آزرده ام ولی مامنم تویی. پایه ام تویی. وای به حال اون زنی که داره گریه م می کنه بعد به مرد می گه برو به من دست نزن. با من حرف نزن. اصلا نمی خوامت. اون خیلی کشنده ست خیلی. خیلی. بترسید که همونجا مرد یه وقت یه تصمیم خیلی سخت و زشتی رو بگیره یا از کوره دربره ضربه ای به خودش دیگری شما بزند.



بسم الله الرحمن الرحیم


در مورد کادو خریدن برای مردها یه چیزی خیلی مهمه که اغلب خانم ها به اون بی توجهی میکنن. اون چیه؟

با سلیقه مردانه هدیه بخرید، نه سلیقه زنانه!

تفاوتش کجاست؟ تا به حال دیدی مردها جلو ویترین مغازه های لباس یا کفش فروشی بی جهت توقف کنند و مشغول نگاه کردن لباس ها بشن؟ نه! یا با هم درباره لباس هایی که خدیدند صحبت کنند؟ حتی تصورش هم خنده داره. مردها با هم درباره چی صحبت میکنن؟ ماشین، ابزارش، تکنولوژی، برندهای جدید گوشی و لب تاپ، نهایت فوتبال و بازی های جام جهانی!

( البته مردهایی هم هستند که به پوششون زیاد اهمیت بدند ولی خب در اقلیت هستند و غالب مردها جور دیگه ای رفتار می کنن. )

حالا ما خانم ها وقتی میخوایم برای همسرمون هدیه بخریم اولین گزینه چیه؟ لباس! بعدی؟ کفش! بعدی؟ دوباره لباس!

قبلش بیاین به یک سوال جواب بدین؟ شما چرا برای همسرتون هدیه میخرید؟ چقدر میخواید خوشحالش کنید؟

همین که هدیه این مناسبت رو هم بخرید و از گردنتون باز شه، و همسرتون هم دوستش داشته باشه کافیه؟

یا میخواین خیلی خیلی خوشحالش کنید؟ جوری که نه از صرف به یاد بودن و زحمت کشیدن، از خود هدیه هم واقعا خوشحال شه و حتی براش ذوق کنه. 

بعد مثلا از این جملات رویایی بگه که: چطوری به فکرت رسید؟! و شما برین تو آسمونا!

اگه دوست دارید کادو دادن هاتون از نوع دوم باشه باید بیشتر حواسمون به سلیقه مردانه باشه. 

مردها معمولا از هدیه گرفتن چیزهایی که لازمش دارند خوشحال می شوند! ( برعکس بعضی از زن هاکه دوست دارن چیزهایی که لازم دان رو با سلیقه خودشون انتخاب کنن و هدیه هاشون سورپرایزی تر باشه)

مردها اگر بدانند از جیب خودشان خرج شده، هدیه های گران را دوست ندارند!

مردها اگر از جیب خودشان هم خرج نشده باشد، هدیه های فانتزی الکی گران را دوست ندارند! به نظرشان حیف پول!

اغلب مردها عاشق تکنولوژی و وسایل وابسته به آن هستند!

اغلب مردها هنوز پسربچه هایی هستند که بازی را دوست دارند!

با این توصیفات چرا ما زن ها نود نه درصد هدیه هایی که میخریم لباس و کفش و کمربنده؟!

 

چیزهایی که میتونه شوهر شما رو خوشحال کنه یک گوشی جدید (اگه پولش رو دارین)، هارد اکسترنال، فلش مموری ده پانزده گیگ، پرینتر، حتی یک جعبه ابزاره! (اگر شوهرتون ازین مردهای فنی هست)

در مرحله بعد اگه اهل ورزش رفتنه، وسایل اون ورزش مثل لباس ورزشی، توپ چهل تیکه، راکت، ساک ورزشی خوب یا حتی جوراب ساق بلنده!

اگر اهل بازی و بازی های کامپیوتریه، ورژن جدید بازی مورد علاقه ش، اکس باکس، حتی فوتبال دستی یا تفنگ و تیرکمون و از این بازی ها که تیرهای کوچکش رو با دست پرتاب میکنن به سمت صفحه ای که رو دیوار نصب شده(اسمش رو یادم رفته!)

اگر از هدیه های معنوی هم خوشحال میشه، یه عبا واسه نمازاش، یه تسبیح فیروزه یا شاه مقصود، حتی یه مهر بزرگ حاج آقایی میتونه خوشحالش کنه!

اما اگر میخواید لباس بخرید. خب لباس هم میتونه خوشحالش کنه مخصوصا اگه لازمش داشته باشه. یادتون نره اصل کلی هدیه خریدن اینه: بهترین چیزی که شوهر شما رو خوشحال میکنه، چیزی هست که لازمش داره! خودش به فکر خریدنشه ولی هنوز وقت یا پولش رو نداره. اگه این چیز یه شلوار یا حتی جوراب باشه اون از هدیه گرفتنش خوشحال میشه. 

مثلا اگر تابستونه و پیراهن خنک نداره، یا برای ست کردن با بلوزهاش شلوار خاکستری لازم داره و ... نرید براش یه یه شلوار مشکی بخرید چون خوشگل بود  و ... مرد رو چیزی که لازم داره خوشحال میکنه!

 

یه بار بعد یکی از هدیه هایی که با کلی زحمت واسه شوهرم خریده بودم به شوخی گفت: اینا رو به اسم من میخری برای خودت! اولش ناراحت شدم. بعد دیدم خب راست میگه بنده خدا. اون این سبک کتابا رو نمیخونه،  ولی من براش میخرم. چرا؟ چون دوست دارم بخونه و هدیه خریدن یه راه برای این کاره. اون به نظر خودش لباس تو خونه هاش کافیه ولی من بازم هدیه براش لباس تو خونه میخرم چون به نظرم کافی نیست. اون کفشش رو دوست داره و من یه کفش جدید میخرم... خب از صرف هدیه گرفتن خوشحال میشه ولی از خود اون وسیله چی؟ 

الان هدیه عجیب غریبی که میخوام برای سالگرد ازدواجمون بخرم اینه: یه تسبیح سنگ عقیق (شوهر من خیلی تسبیح دوست داره) با یه قهوه جوش! چون شوهرم قهوه دوست داره ولی من هیچ وقت براش درست نکردم. وسیله ش رو نداشتم خب! حالا میخوام یکی از این قهوه جوش های رو گازی فلزی بخرم و میدونم از دوتاش خیلی خیلی خوشحال میشه. 

هدیه خوب، هدیه ای هست که قبل از اینکه اونو به طرفتون بدین بتونین میزان ذوق زدگی ش رو تصور کنید!

راهش هم اینه که همون هفته به فکر نیفتید. از ماه ها قبل بذارید گوشه ذهنتون و اجازه بدید حسابی ور بیاد. به رفتارها و حرف های همسرتون به این دید نگاه کنید و ...بالاخره پیداش میکنید!

 

شما اغلب واسه همسرتون هدیه چی میخرید؟

 


 بسم الله الرحمن الرحیم


 

این پست پاسخ یکی از دوستان است: 

 

سلام. فرشته جان همسر من محبت کلامی نداره

من همه جوره سعی کردم...تشنه اینم بهم بگه عزیزم، خانومم، بانو و .... اما....

چیکار کنم؟

براش کم نمیذارم


 

سلام عزیزم. اول اینکه یه سری مردا اینطوری هستند. اصلا نباید با مردایی که محبت کلامی زیادی دارن مقایسه شون کنی یا انتظار داشته باشی اونجوری باشن. و اصلا نباید میزان محبتشون رو با کلماتشون بسنجی که این هم خیلی اشتباهه. یعنی مثلا سه ماه یه بار هم شوهرت به تو یه جمله بگه خودش یه دنیاس و اندازه روزی سی بار مردای دیگه ارزش داره. از این مطمئن باش. 

دوم اینکه این قضیه رو بپذیر. ببین کلا ما آدم ها چیزهایی رو که نداریم دوست داریم. کم نیستن خانم هایی که دوست دارن محبت کلامی همسرشون کمتر باشه و اینقدر عزیزم و دوستت دارم ورد زبونش نباشه تا جایی که دیگه هیچ جذابیتی واسه اونا نداشته باشه. پس بعضی ها موقعیت تو رو بیشتر میپسندن و معتقدن مرد اونیه که سنگین باشه. سعی کن دیدت رو مثبت کنی. 

سوم اینکه یه بخشی از دلیل این نگفتن خجالته. یک خجالت درونی حسابی ریشه دار. اینو ازونجا میگم که من تا یه مدت زیادی بعد ازدواجم شاید یکی دوسال! هرکار میکردم نمیتونستم اسم همسرم رو بدون پسوند آقا صدا کنم. یعنی حتی یکبار هم اسم تنهاش رو نگفته بودم و اصلا به زبونم نمی اومد هرکار که میکردم. خیلی عجیب بود. بعد هی کم کم با یکی دوبار گفتن زبونم باز شد. این ماجرا شاید واقعا خنده دار باشه ولی برای من اتفاق افتاده واسه همین همه آدمایی که تو یه سری حرفا خجالت میکشن رو درک میکنم. راهش هم همونه که خودم انجام دادم. یعنی باید چندبار بگه تا راه بیفته. مثلا شما چه کار میکنی؟ تو یه موقعیتی که خیلی با هم خوب و خوشین یا خیلی نزدیکین، خیلی خواهش مندانه به شوهرت میگی «دلم پرمیکشه که یه بار از زبونت بشنوم دوستم داری، میشه بگی دوستت دارم؟» بعد اگه جو خوب بود و شوهرت موافقت کرد و گفت، تاکید میکنم اگه جو خوب بود، میگی میشه یه بار دیگه هم بگی؟ 

خلاصه کم کم و با فواصل این قضیه رو جامیندازی. مثلا میتونی اون حدیث رسول خدا(ص) رو رو یه استیک نوت بنویسی بچسبونی به یخچال که گفتن « وقتی مردی به زنش بگوید دوستت دارم، این جمله هرگز از دل زن خارج نمیشود.» یا احادیث دیگه ای تو زمینه محبت کلامی مرد هست. یا اینکه حضرت علی(ع) چه جوری حضرت زهرا(س) رو صدا میزدند، یا رسول خدا(ص) همسرانشون رو به اون اسمی که دوست داشتن صدا میزدن و ...

فقط خیلی خیلی حواست باشه این کارها کاملا نرم و آروم انجام بشه. تا جایی احساس کردی زیاده روی میکنی یا خوشش نیومد دیگه یه مدت ادامه نده، اینقدر کم کم رو ذهن همسرت کار کنی تا توی اینطور حرف ها راه بیفته. فقط خواهشا بیزارش نکن!

علاوه بر این تو جمع در این زمینه اصلا نه ازش انتظاری داشته باش، نه اینطوری صحبت کن. اینطور مردها خیلی رو این قضیه حساسن و اصلا به شدت بدشون میاد در جمع با همسرشون خاص حرف بزنن یا خاص مورد خطاب قرار بگیرن. 

نکته آخرم اینکه انتظار نداریم همسر تو بشه شبیه مردهایی که خیلی ابراز محبت میکنن چون به هرحال شخصیتش اونجوری نیست. ولی ما همه تلاشمون اینه که به اون حالت نزدیکش کنیم و این خودش خیلیه.


بسم الله الرحمن الرحیم


 بحثمان شده بود. سر یک موضوع بیخود تکراری. ماه ها بود که بحثش را باز نکرده بودم تا آن روز ظهر. خسته بودم. از بیرون آمده بودم. حواسم نبود و آدم گیج و خسته که باشد خیلی اختیار حرف زدنش دست خودش نیست. کنترلش کم می شود و حتی کمی عقلش. 

خیلی خیلی خیلی مراقب لحظه های خستگی باشید. اصلا حرف نزنید، اصلا بخوابید...بهتر از حرف هایی است که دیگر مهارش دست خودتان نیست. لحظه های خستگی لحظه های جرقه زدن همه مشکلات است. فقط باید سکوت کرد. آدم خسته کم طاقت است. 

قبل از اینکه آن حرف خاص که شروع آن بحث ناخوشایند شد، را بگویم یک لحظه توی دلم گفتم ولش کن! نگو! نکنه نتیجه عکس بده. خسته بودم و نتوانستم مثل بقیه وقت ها کنترل زبانم را بگیرم دست خودم. بی خیال به عقلم گفتم نه بابا! چقد سخت میگیری! و حرف را زدم. 

این لحظه هایی که آدم یک لحظه شک می کند بگوید یا نه، خیلی لحظه های مهمی است. همین که این را می فهمید قدر بدانید. حیفش نکنید. حدیث است که عقل مومن جلو زبانش است. اول فکر میکند، بعد حرف می زند. گاهی وقت ها این صمیمی شدن ها و راحت بودن ها جلو این فکرکردن ها را میگیرد. در حالی که درست نیست. با نزدیک ترین آدم زندگی ات هم باید سنجیده حرف بزنی! 

شاید ده دقیقه ای حرف زدیم. تلاش برای قانع کردن هم بی فایده بود. آخرش من گریه کردم، همسر داد زد و از اتاق رفت بیرون. چه اوضاع افتضاحی! لعنت به زبانی که بی موقع باز شود!

سخت ترین قسمت این ماجرا آن وقتی است که باید پا رو نفست و آن میل شدید لحظه ای ات به گفتن، بگذاری و حرفت را بخوری. خیلی خیلی سخت است. ولی فکر کردن به عاقبت های نه چندان جالب تجربه های قبلی، کار آدم را راحت تر می کند. اینطور وقت ها یادآوری خاطرات تلخ کنید برای خودتان. ناخودآگاه دیگر حرف را نمی زنید. 

یکم دیگر اشک ریختم و دلم به حال خودم سوخت. صدایی از همسر نمی آمد. اعصابم حسابی خرد بود. منطقش اشتباه بود، حرف هایش اشتباه بود. واقعیتی مشخص را نمیدید یا خودش را به ندیدن می زد، نمی دانم. هرچه بود تلاش های من فایده ای نداشت. میتوانستم بگیرم بخوابم. میتوانستم بلندبلند هق هق کنم. می توانستم بلند شوم بروم توی آشپزخانه به کارهایم برسم. میتوانستم از لجش همین بحث مسخره را بکنم یک قهر اساسی. میتوانستم در دهانم را باز بگذارم و همین طور بلند بلند حرف هایم را ادامه دهم (وحشتناک ترین کار ممکن در این اوضاع!) به خودش...خانواده اش...خاطرات تلخ گذشته...

واااای! شما را به خدا اینطور وقت ها یک دقیقه صبر کنید. یک دقیقه مکث کنید! یک دقیقه سکوت کنید و هیچ کار نکنید. اگر هم میخواهید شوهرتان را حسابی متنفر کنید همه کارهای بالا مخصوصا آخری را حتما انجام دهید!

مکث کردم، سکوت کردم و عقلم برگشت سر جایش. منصف شدم و گفتم خودت خراب کردی، خودت باید درست کنی! اینکه حق با کدامتان بوده مهم نیست، نباید بحث را باز میکردی، بزرگترین تقصیر متوجه توست چون شروعش کردی. حالا برو خودت هم تمامش کن! از اتاق رفتم بیرون. همسرم داشت سعی میکرد به کارهایش برسد. خیلی راحت، خیلی آرام، خیلی طبیعی بغلش کردم. اسمش را بردم و گفتم ببخشید کلا بحث چرتی بود! همسرم هم ادامه داد: آره بحث چرتی بود! و همه چیز ظرف مدت پنج دقیقه به حالت اول برگشت. 

آدمی که منصف نباشد توی زندگی به هیچ جا نمی رسد! اشتباهات خودمان را بپذیریم. این یکی از کلیدهای خیلی مهم موفقیت در روابط است. ببینید من قانع نشدم که حرفم اشتباه بوده، قانع نشدم که او درست می گوید. نرفتم بگویم ببخشید تو راست میگی! من از مواضعم پایین نیامدم ولی بابت خود بحث کردن عذرخواهی کردم. بابت شروع بحث که کار اشتباهی بود. و تقصیر من بود. همین همه چیز را حل کرد. حتی بااینکه معتقد بودم در آن موضوع هنوز حق با من است. 

اصرار نداشته باشیم که یا قانع کنیم یا قانع شویم. بعضی بحث ها، بعضی موضوعات را فقط باید فراموش کرد! حل شدنی نیست.