همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


مرد خانواده بودنش زبانزد عام و خاص بود. خانم، تاج سرش بود. ملکه خانه اش. محبتش را پنهان نمی کرد، توی جمع فامیل و کوچه و بازار هم خانم روی سرش جاداشت. آنقدر که مثل پروانه دورش می پیچید. اهل محل پشت سرش می گفتند زن ذلیل است. کار به جایی رسید که نقل زن ذلیلی های او شد نقل مجالس. زن ها شاید از حسودی و مردها از حرص. پچ پچ ها که بلند شد به گوش خودش هم رسید. یک روز یکی از همان ها را دعوت کرد خانه اش. نشستند و گفتند و شنیدند و غذا خوردند. بعد نهار صدا کرد. خانم! اگر زحمتتان نیست یک هندوانه بیاورید پاره کنم. خانم با سینی و هندوانه آمد. گذاشت جلو آقا و رفت. مرد چند ضربه به هندوانه زد و خانم به در مهمان خانه نرسیده بود، صدایش زد، این یکی کال است. یکی دیگر بیاور لطفا. خانم سینی و هندوانه را برداشت و رفت. چند دقیقه بعد دوباره تقی به در خورد و خانم با سینی و هندوانه آمد. مردها گرم صحبت بودند. خانم سینی را گذاشت کنار پشتی و رفت. بحثشان که تمام شد مرد هندوانه برداشت که پاره کند. دوباره چند ضربه زد. نچی کرد و خانم را صدا کرد. خانم جان! این یکی هم که از صدایش معلوم است نارس است! قربانت شوم بیا این را ببر یکی دیگر بیاور. خانم دوباره چادرچاقچور کرده آمد و هندوانه را برد. چند دقیقه بعد با بعدی آمد. داد دست آقا. مرد تشکر کرد و چاقو را برداشت. به عادت همیشه دوباره تپ تپ روی هندوانه زد. نه! این هم که صداش خوب نیست... این هندوانه های کال از کجا آمده؟!  خانم بی زحمت یکی دیگر جدا کن و بیار. خانم با خوشرویی چشمی گفت و رفت. پنج بار... شش بار... مهمان دیگر هاج و واج نشسته بود و رفت و آمد خانم و سینی و هندوانه را نگاه می کرد. بالاخره دل آقا راضی شد. چاقو که سینه سرخ هندوانه را شکافت، آخیش هم از نهاد مرد مهمان بیرون آمد. چشمش به قاچ کردن هندوانه بود و توی دلش میگفت، پس همین است. تحمل مرد به این وسواسی واقعا هم صبر ایوب می خواهد. حق دارد خانمش را روی سرش بگذارد. چقدر صبور... چقدر خوش خلق... یک اخم نکرد این همه رفت و آمد...

هنوز توی همین فکرها بود و داشت شیرینی هندوانه را زیر زبان مزه مزه می کرد که مرد بی مقدمه گفت: نه! همه اش همین هم نیست...

ما فقط یک هندوانه توی خانه داشتیم! 


بعد آرام و متین ادامه داد. عزیزجان دعوتت کردم که خودت ببینی و بروی برای همه تعریف کنی. زنی که اینطور آبروی مرا حفظ می کند، سر تا پایش را هم طلا بگیرم کم است...



  • فرشته بانو

آبروداری

شوهرداری

قصه ها

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی