همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. خیلی ها توی کامنت ها خواسته بودند باز هم درباره همسرداری بنویسم. خودم هم دوست داشتم. مدت ها بود درباره همسرداری چیز خاصی ننوشته بودم، دلیلش این بود که حرف جدیدی برای گفتن نداشتم، مطالب اینجا برنامه ریزی شده نیست. تجربه هاییه که دارم زندگی شون میکنم. فکرهاییه که در طول روز میان و میرن و اگه به نتیجه ای برسن اینجا با شما به اشتراک میذارم. حالا بالاخره بعد مدت ها یه پست درباره شوهرداری داریم! :)

راستش من مدتی به این فکر میکردم که مهم ترین کارکرد و فایده یک ازدواج موفق برای زن و مرد چی میتونه باشه؟ چی باید باشه؟ توی دنیای الان آدم ها برای چی ازدواج میکنن؟ مخصوصا مردها. چی به سمت ازدواج می کشوندشون وقتی این همه زحمت و خرج و مخارج و مسئولیت داره؟

جوابم رو قرآن داده بود (لتسکنوا الیها) مهم ترین کارکرد ازدواج مخصوصا برای مردها آرامشه. اصلی ترین خواسته شون از همسرشون آرامشه. حالا که روابط بازتر از گذشته ست و سن ازدواج بالا رفته و ضرورتش کمتر از قبل احساس میشه، باز هم خیلی از آدم ها دنبال ازدواجن. چرا؟ چون (آرامش) فقط با ازدواجه که به دست میاد. روابط باز خارج از چارچوب خانواده شاید لذت و تنوع و سرگرمی رو تامین کنه، اما آرامش نداره. و برای همینه که توی کشورهای خارجی که تعهدات مذهبی ندارن، توی کشور خودمون بین آدم هایی که تقیدی به دین ندارن، باز هم همه پایان موفق یک رابطه رو در ازدواج می بینن. 

وقتی جواب سوالم رو پیدا کردم، با خودم فکر کردم حالا من، چقدر تونستم همسرم رو به این هدف برسونم؟ اگر ازدواج کرده که به آرامش برسه، من چقدر آرامش بخش بودم؟

اما یک خونه که توش آرامش موج میزنه، یک زن که میتونه مردش رو آرام کنه، چه شکلیه؟ چه ویژگی هایی داره؟

این موضوع پس ذهنم بود و توی رفتارهای روزانه دنبال مصادیقش می گشتم. یکی از اولین چیزهایی که بهش رسیدم، نظم و آراستگی خونه بود. همه خوبی های دنیا هم اگر در من جمع بود، توی یک خونه آشفته و به هم ریخته... ذره ای نمود پیدا نمی کرد. انگار من فقط من نبودم، من خونه بودم... یاد معنای کلمه ام افتادم، پایه و اساس هرچیز. من و خونه یکی بودیم. 

بعد رسیدم به خودم، خوش رویی، آراستگی ظاهری و لباس مرتب، آرامش درونی که خودش رو توی لحن حرف زدن و حرکات و حتی راه رفتن نشون بده، لبخند زدن حتی ... یک زن آرامش بخش این شکلی بود. حتی بوی یه عطر ثابت ملایم به مشامم رسید. که زودتر از لبخندم خودش رو به همسرم نشون بده. 

بعد رسیدم به مصادیق دیگه آرامش، دیدم مهم ترین جلوه آرامش در طول روز وقتیه که همسر از سر کار برمیگرده، تصویری که توی اون لحظات اولیه از من و خونه و رفتارم میبینه، اتیکت اون روز منه. وقتی همسرم از سر کار برمیگشت من چه شکلی بودم؟ غذام حاضر بود یا داشتم بدوبدو کارهای شام رو میکردم، خودم و دخترم مرتب و آراسته بودیم یا حواسمون به خودمون نبود؟ خونه چه شکلی بود؟ حال و روحیه من چه شکلی بود؟ مهربون و پرانرژی یا خسته و کلافه و آشفته ؟

به خودم گفتم حتی اگه خسته و کلافه ای، بذار برای بعد نیم ساعت اول، به هرزحمتی که هست، نیم ساعت اول خوش رو و خوش برخورد و شاد و آراسته باش. بذار اتیکت آرامش بخشی روی اون روزت بخوره. مردی که توی نیم ساعت اول ورودش به خونه آرامش رو دریافت کنه، زن و بچه های شاد آراسته ببینه، خونه مرتب ببینه، غذاش حاضر باشه و لبخند رو لب اعضای خانواده ش نشسته باشه، اونقدر شارژ میشه که بعد بتونه خستگی هات رو جبران کنه. اصلا انعکاس همین آرامش بخشی به خود آدم میرسه، و از نو شارژ میشه ...

اینا چیزایی بود که من بهش رسیدم. تجربه کردم و از درستیش مطمئن شدم.رسیدن به کلیدواژه آرامش کارم رو خیلی راحت کرد. وظیفه اصلیم رو تو خونه پیدا کردم. چه در قبال همسرم، چه دخترم. فکر و ذکر این روزهای من در همسرداری آرامش بخشیه، آرامش بخش بودن خودم، و خونه م. اولویتم در زندگی شده این. خیلی وقت ها برنامه هام رو با همین معیار می سنجم، اگه فلان جا برم، اگه فلان کار رو قبول کنم، اگه فلان برنامه رو بچینم ... چقدر به آرامش خودم و خونه م لطمه میزنه؟ نمیگم هیچ کاری نکنیم، خودمون و اطرافیان رو نبینیم ها. میگم فقط حواسمون به اون آرامشه باشه. اینکه هر انتخاب، هرکار چقدر بهش لطمه میزنه، چقدر اون لطمه جبران پذیره، چقدر اون کار ارزش اون لطمه رو داره، چکار میشه کرد که آرامش صدمه کمتری ببینه، چه تمهیداتی میشه کرد، چطور میشه جبرانش کرد ...

وقتی درگیر مسائل و مشکلات اطرافیان میشم، وقتی میخوام فعالیت های اجتماعی کنم، حتی وقتی قراره نقش دختری رو برای پدر و مادرم ایفا کنم، سعی میکنم حواسم به این باشه که مهم ترین کار من الان آرامش بخش بودن برای همسرمه. چه جوری این کارها رو بکنم، چطور تنظیمشون کنم، جرح و تعریلشون کنم که به اون وظیفه کمترین خدشه رو وارد کنه؟

آرامش خونه برای من نظم و مرتب بودنشه، چیزی که با وجود یک بچه کوچیک حفظش خیلی سخته، و غذای باسلیقه آماده خونگی، شامی که ساعت هفت شب حاضر باشه نه اینکه تازه فکر کنم چی درست کنم، ظرف میوه ای که چیده شده باشه، چای یا دمنوش عصرونه ای که یک کیک خونگی، یا هنر زنانه چاشنیش کرده باشم ...

ادامه آیه رو همه مون حفظیم (و جعل بینکم موده و رحمه)، من ایمان آوردم به اینکه اون محبت و علاقه ای که از همسرم توقع دارم، اون توجه و اهمیتی که میخوام، همه نتیجه این آرامش بخش بودنه. انعکاس آرامشی که بهش میدم میشه محبتی که انتظارشو دارم. خلاصه اینکه راه اینکه بیشتر دوستم داشته باشه رو پیدا کردم ؛)


شما چقدر خودتون رو آرامش بخش میدونید؟ مصادیق آرامش بخش بودن یک زن برای همسرش رو تو چی میدونید؟ برامون بنویسید که با هم بحث رو کامل کنیم. 



  • فرشته بانو

نظرات  (۲۲)

سلام فرشته جون
مرسی از موضوع خوبی که انتخاب کردی
اولین شرط آرامش دادن به همسر اینه که خودمون اون آرامش را در درون خودمون داشته باشیم، وقتی خودمون کلی خشم و استرس و ناراحتی های حل نشده داریم نمیتونیم منبع آرامش برای هیچ کسی باشیم (پیرو همون بحثهای چرا حالمون خوب نیست)
یه نکته دیگه رفتار خود آقاست، گاهی وقتها شما تمام سعی خودت را میکنی که به همسرت آرامش بدی ولی اون خودش از چیز دیگه ای ناراحته یا افسرده است و حوصله نداره و ممکنه اصلا تلاش شما به چشمش نیاد، بعضی آقایون هم که اصلا نمیتونن از احساسشون حرف بزنن و موضوع را سختتر میکنن (تجربه شخصی من)
پاسخ:
سلام عزیزم
ممنونم ازت به نکته های خیلی خوبی اشاره کردی. 
ما آرامش بخش نیستیم چون خودمون آرامش نداریم. میشه این بحثو ادامه داد چرا آرامش نداریم و چکار کنیم آرامش داشته باشیم؟
اما درباره همسر که گفتی، به نظر وضعیت و رفتار و حال و روحیه اون ربطی به وظیفه ای که ما داریم نداره. ما باید آرامش بخش باشیم، وظیفه مون همینه. حالا اینکه همسرمون شرایط یا موقعیتی داره که این آرامش بخش بودن ما اثر فوری روش نداره، یا به چشمم نمیاد بحث دیگه ایه. تو همین شرایط و با همین مرد، اگه زن هم آرامش بخش نباشه ببین چه خونه پرتنشی میشه
هفته پیش عروسی یکی از پسرای فامیل بود که خیلی پسر آقاییه یعنی من مطمئنم شهید میشه اخرش بس که خوبه و با اخلاقه این داماد 21 ساله با یه دختر 17 ساله عقد کردن بعد من چیزی که برام جالب بود مادر این عروس خانوم بود که چطور تونسته دختر کم سن و سالشو اینقد فهمیده و خانوم بار بیاره که تو این سنی که دختر ها همه دنبال  دکتر شدن کارمندی و درآمد مستقل و این چیزان اینقد خوب و خانم ازدواج رو بپذیره هر دو خانواده خیلی مذهبی بودن خیلی با هم هم کفو بودن همه چی خیلی عالی بود من فکر میکنم مادری که از ازدواج همسر داری و بودن کنار شوهرش لذت ببره بچه هاش هم شیفته ازدواج میشن و اونایی که باهم مشکلات دارن از نظر خودشون و بچه هاشون ازدواج اخ و پیف و بده حق هم دارن اونام اگه ازدواج کنن چون از پدر ومادرشون خوب همسرداری کردن و یاد نگرفتن تو ازدواج مشکل پیدا میکنن  
پاسخ:
سلام زهراجان. ابتدای کامنتت رو که خوندم یاد کتاب شیرین «یادت باشد» افتادم. ان شاالله که اون زوج هم عاقبتی به قشنگی عاقبت اونا داشته باشن
اما نکته ای که نوشتی خیلی مهم بود. یه دلیل مهم آرامش نداشتن ما و درنتیجه آرامش بخش نبودنمون همینه که بین نقش های زن سنتی و زن مدرن گیر افتادیم. تکلیفمون با خودمون معلوم نیست و هدفمون خونه نیست، بیرون از خونه ست. 
فکر میکنم یکی باید تو خانواده باشه که همه هدفش همون خونه و خانواده به ظاهر کوچیک باشه.  
  • ملکه بانو
  • سلام
    این موضوع چند وقتیه گوشه ذهنمه.
    اتفاقا نظم خونه برای من هم در صدر لیسته. حداقل در روحیه همسر من و آرامشش تاثیر صددرصدی داره.

    پاسخ:
     سلام ملکه جان! دلم تنگ شده بود برات
    فکر میکنم برای همه مردها اینطور باشه. حتی برای خودمون
    یک بار تو یه وبلاگی خوندم نظم خونه، اصل همه چیزه، هر رشد و فعالیتی. البته نه نظم وسواسی. یه نظم متعادل
    سلام فرشته بانو
    ممنون که دوباره نوشتید😍
    اینکه دوستمون گفتن چه جوری آرامش به دست میاد، چیزی که من خودم فهمیدم اینه که هر روزی که با خدا بیشتر صحبت کردم، توجهم تو نماز و عبادات بیشتر بوده، اون روز ارامش بیشتری داشتم.
    چون خدا منبع ارامش همه ما ادماست. ما هم به نسبت نزدیک بودنمون به این منبع ارامش، میتونیم ازش کسب کنیم.
    پاسخ:
    سلام ساره جان :)
    خواهش میکنم. 
    خیلی خوب نوشتی واقعا موثره. نماز هم آرامش میخواد هم آرامش بخشه. نمازو عبادت و توجه به خدا با آرامش، فوق العاده آرامش بخشه. 
    سلام
    کاش در مورد نظم بیشتر بنویسید.من بعد از زایمانم خیلی شلخته شدم.تختمون شده انبار لباسا وکف سالن میخوابیم.همه چی دور و برم شلوغه. ذهن خودمم دایم درگیره که من باید به یه جایی میرسیدم ک نرسیدم.با تحصیلاتی که دارم احساس  میکنم  حیف شدم.ولی جالب نوشته بودین که یکی باید باشه که هدفش توی خونه باشه.
    این یعنی چی؟؟؟
    کاش به منم یاد میدادین چجوری همسر خوبی باشم
    پاسخ:
    سلام :)
    به روی چشم. ان شاالله همه اینا رو مینویسم. خیلی حرفه ها ولی ...
    سلام فرشته خانوم عزیز
    من خودم واقعا حس کردم طعم حقیقی آرامش رو...آرامشی که انقدر تشعشعاتش زیاده که تمام اتمسفری که اطراف آدمه رو هم میگیره...آرامشی که شعاع هاش رو حتی اطرافیان هم حس میکنن.....حتی وقتی تو مهمونی بودم و پی دی اف گوشیم رو باز کردم و چند خط از کتاب سه روز برای او رو خوندم و آرامشی تمااام وجودم  رو گرفت و محو شدم و عاشقانه به گوشی زل زده بودم یکی از اقوام که ازش بعدی بود برگشت بهم گفت چی داری میخونی انقدر محو شدی.....ارامشی که نتونستم از دید بقیه پنهانش کنم....اگه بخوام حقیقتش رو بگم،این آرامشی که دارم راجع بهش حرف میزنم فقط از یک جا سرچشمه میگیره،شاید از طریق های مختلف بدست بیاد...ولی سرچشمه همش یکیه....وقتی میرم اعتکاف آراااامش جهان به قلبم نازل میشه....حقیقتا توی اعتکاف توی هر کدوم از خونه های خدا باشه چه مسجد نوساز چه مسجد قدیمی چه مسجد کوچولو تو جنوب شهر چه مسجد بزرگ و با صفا....همینکه میری مهمونی خاص خدا توی خونه خودش چیز هایی از جنس خودش رو حس میکنی و بهت میده و همش دست میکشه سرت و حتی یه ثانیه اجازه نداری از آغوشش بری بیرون...همون اعتکافی که انگار خدا بهت میگه از عطر لذت نبر،فقط از من لذت ببر... انگار خدا میگه تو آینه نگاه نکن من هرطوری که باشی میپسندمت بنده ی من تو همه جوره زیبایی......گاهی این آرامش از رفتن به مسجد تو دل شب و شرکت تو مناجات خوانی شب جمعه ساعت ۴ تو مسجد میاد....گاهی از یه نماز جماعت ظهر و عصر وقتی داری به کلمه جلاله الله بالای محراب نگاه میکنی....گاهی وقتی سر کلاسی و استاد داره درس میده و تو یکدفعه یاد خدا می افتی و تو دلت باهاش نجوا میکنی و همون موقع ابرها از جلو خورشید کنار میرن و شعاع های گرم و زیبای نور می افتن تو چشات انگاری که خدا بهت تجلی کرده...همون موقعی که بغل دستیت پا میشه پرده رو بکشه که نور چشمشو نزنه ولی تو ازین نور وجود خدا رو و محبتش رو لمس میکنی....وقتی دلت تنگ تنگ تنگ میشه و ازین پایین میگیره و خدا میگه تا وقتی من هستم ناراحت نباش بنده ی من و همون شب تو دل شب میبرتت پیش خودش....اگه بخوام از اعتکاف ها و مناجات ها و...که اتفاقی رفتم بگم....بوده وقتی که صبح تمان بدنم از حس بد کسی و جایی منقبض شده و احساس کردم دیگه نمیتونم...و همون شب خدا دعوتم کرده خونش و نصفه شب به خودم اومدم دیدم زل زدم به محراب و یه نور سبز قشنگی توش روشنه و عده ای خوابن و عده ای در حال نماز شب و....یا شبی که دلم گرفته و از ته دل گفتم خدایا دلم برات تنگه...و همون شب یکی از اعضای خونواده در کمال ناباوریم بهم گفت بخواب سحر بریم مناجات فلان مسجد....
    اونقدر ارووم شدم که حتی فرداش وقتی داشتم درس میخوندم و نگران امتحانم بودم همش یاد دیشب و دعوت یه دفعه ای خدا می افتادم و اروم اروم میشدم و تو دلم میگم بیخیال وقتی اون هست این چیزا چه اهمیتی داره.....
    تو تهران گروهی رو میشناسم که پنج بار در سال اعتکاف میگیرن
    خانوادگی و با مهد کودک
    اگه خواستین شدیدا توصیه میکنم برین و تو این هیاهو آرامش حقیقی رو حس کنین....
    و تا مدت ها آروم بگیرین...تو آغوش گرم خدا...
    لینک کانالشون تو سروش و ایتاء:  etekaf5bar@

    یه تیکه از کتاب سه روز برای او رو مینویسم اینجا ان شاء الله لذت ببرین
    پاسخ:
    سلااااام رهگذر جان
    چقدر نو و تازه و عجیببود برام کامنتت. هیچ وقت اعتکاف رو اینجوری ندیده بودم. ممنون که با حوصله برامون نوشتی و ممنون که این دریچه رو باز کردی و ممنون بابت اون بخشای کتاب. 
    من آمده ام تا....
    سه روز تمرین عشق کنم با تمام وجود یاد تو باشم و سه روز نام شریفت را صدا بزنم.
    خدایا من آمده ام تا فاصله هارا پر کنم و به دوری از تو پایان دهم
    خدایا من آمده ام تا...



    نه تو نیامده ای تو را آورده اند....

    اگر از جانب معشوق نباشد کششی
    کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

    تورا معص
    شوق به اینجا کشانده است آن هم برای گفتگویی کوتاه اما به یاد ماندنی؛آخر اینجا،خانه ی اوست

    تو به پای خود نیامده ای که خیلی ها در سر هوای این خانه را داشتند اما نشد....

    کتاب سه روز برای او: اعتکاف حرکتی به سمت ظهور
    نویسنده:حسن محمودی
    شاید هیییچ وقت این مطالب به دردم نخورن، شایدم ده سال دیگه شایدم یه سال دیگه.
    حیف فقط یه آه و حسرتی تو دلمه که هنوز مادر نشدم. لابد لیاقتی تو مادری و همسری نداشتم که خدا نداده بهم. خدایا نداده هایت را هم شکر. 
    پاسخ:
    :( چی بگم ... حق داری. 
    ان شاالله خدا قشنگ ترین تقدیراش رو جلو راهت قرار بده
  • من به مهربانو
  • مهربانو جونم این ختم خیلی مجربه....عجیب غریب....
    تو یه جمعی ۱۴ هزار صلوات بفرستین هدیه به ۱۴ معصوم (مثلا ده نفر بشین شروع کنید به فرستادن تا ۱۴ هزار تا روی هم جمع بشه)
    یا اینکه خودتون شروع کنین از روز اول تا ۱۴ روزی هزار تا هدیه به معصوم اون روز
    مثلا روز اول ۱۰۰۰ تا هدیه به پیامبر
    تا روز چهاردهم که هدیه به امام مهدی هستش.
    سلام
    حالتون خوبه
    نمیدونم از چی و از کجا بگم
    ما یه خانواده سه نفره مذهبی و معتقد هستیم. شوهرم انقدر تقید داره تیشرت یا آستین کوتاه جلوی نامحرم نمیپوشه.اهل دعا و نماز اول وقت وولایت و حلال و حروم هم هست از یه خانواده فوق العاده مذهبی و مقید ولی از همون نامزدی فهمیدم اهل دیدن سریال های خارجی زبون اصلیه(پورن نه اصلا) که همون موقع هم گارد  و گفتم اصلا خوشم نمیاد ببینی...
    چی بگم دیگه...یه دختربچه دوساله داریم
    حالم خوب نیست اصلا همسر بهشتی
    فشارم افتاده و بغض داره خفه م میکنه
    نمیدونم چرا دارم اینارو به شما میگم بااینکه احتمال میدم راهی به غیر از چیز هایی که میدونم جلوم نمیزارید‌ شاید از روی بی کسی و استیصالمه که البته خدا کنه یه راه حل بهم بدین....
    خیلی بدبختم سه چهار روز پیش نصف شب حدود ساعت ۳ اتفاقی از خواب پریدم به دلم افتاد برم سر لپتاپ همسرم.رفتم و تو لپتاپش یه فیلم پورن دیدم. فیلم رو سریع حذف کردم. اون شب هم حالم خیلی بد شد تموم تنم می‌لرزید گفتم داد و بیداد کنم و به روش بیارم.به همه چی فکر کردم. حتی طلاق‌.به اینکه چیجوری بگم غیر مستقیم بهش بگم یا نه...
    خلاصه اینکه کلی سر سجاده گریه کردم و از خدا خواستم  کمکمون کنه 
    توی یه فرصت مناسب با همسرم راجع به انتظاراتی که ازم داره حرف زدم‌..البته  چندوقت درمیون این کار رو میکنم‌‌. اونم مسائلی مثل آرایش کردن بیشتر و موقع خواب لباس کمتر پوشیدن و ... رو مطرح کرد. منم بااینکه براش کم نمیزارم ولی بازتو این چندروز براش سنگ تموم گذاشتم. امشب دوباره رفتم سر لپتاپش و این دفعه دیدم چندتا فیلم پورن توی لپتاپشه. حالم خیلی بده .. . خیلی بی کسم.توی یه شهر غریب زندگی میکنم و کنار خانواده م نیستم....
    نمیدونم چیکار کنم چی بگم چیجوری کار اشتباهش رو بهش بگم..
     هفته ای دوبار ورزش میرم‌..الان دیگه میترسم دخترم رو دست پدرش بسپرم... از همسرم متنفر شدم...
    پاسخ:
    سلام عزیزدلم. ببخشید که معطل من شدی
    ببین قبل هرچیز بگم که من مشاورنیستم، متخصص نیستم، درسشو نخوندم... وقتی موضوع مشورت بحثای دقیق یا تخصصی اینجوری میشه حتما باید اینو اولش گوشزد کنم که خدای نکرده راه اشتباهی پیش پاتون نذارم و این حرفا و نکته ها رو مثل مشورت یا دردودل با یه دوست در نظر بگیری نه نظر قطعی یه متخصص. 
    پس قبل هرچیز میگم اولین کارت مشورت با متخصصه. که زمینه کاریش این مسائل باشه. من کسی که میشناسم دکتر حبشی هستن، که تو این مسائل هم کار کردن و من قبولشون دارم. مشاوره شون تلفنیه و باید زنگ بزنی تا بردارن. نمیدونم شاید قبلش پیام بدی موضوع رو عنوان کنی موثر باشه. به هرحال اینو جدی بگیر و دقیقا مثل یه مریضی که سرخود درمانش نمیکنیم و پیش متخصص میریم بدون مشورت با اون کاری نکن. شماره شون اینه فکر کنم: 
     09155011764  
    اما اون نکته های غیرتخصصی که به ذهن من میرسه و به عنوان یه دوست بهت میگم. بازم تکرار میکنم فقط نظر منه که میتونه درست نباشه:
    اول از همه اینکه مطمئن شو. اینکه دوبار فیلم رو دیدی یقین آور نیست. میشه که سر کنجکاوی باشه یا پیشنهاد بد یه دوست، یه لغزش موقت یا حتی دلایلی داشته باشه که به ذهن تو هم نرسه. پس سعی کن به یقین برسی که شوهرت اینطور فیلم ها رو نگاه میکنه. نه اینکه یکی دوبار دیده و تمام. که اگر اینطور بود کلا بذار قضیه مسکوت بمونه. 
    ان شاالله که اینطور باشه و اگر بود، بعدش تنها کاری که تو میتونی بکنی یکی بالا بردن جاذبه های جنسی خودته و از اون طرف و مهم تر از اون، تقویت ریشه های مذهبی شوهرت به صورت غیرمستقیم. یه جلسه یا هیئت هفتگی رو خانوادگی شروع کنین، یه جلسه اخلاقی ... با این بهانه که من دلم میخواد، یا به خاطر من ... هیچ اشاره ای نباید بشه که برای اونه. و در کنار روابط خانوادگی و دوستانه با خانواده هایی که همسراشون آدم ها مذهبی و خوبی هستن. معاشرت تاثیرخیلی زیادی داره روی آدم. صرف رفت و آمد با یه آدم خوب تذکره.  بهشت زهرا رفتن، روضه رفتن و ...
    و در کنارش با تمام وجود سعی کن فراموش کنی. هیچ جوره به روی شوهرت نیار. فکر کن یه امتحان الهیه و قراره تو یکم از صفت ستارالعیرب بودن خدا رو بچشی. یکمش تو وجودت متجلی بشه و به جاش جایزه های خوب بگیری ... سعی کن ذهنت رو هم حتی نسبت بهش مثبت کنی. 
    اما اگه اینطور نبود، یک و دو و سه بار نبود و تو به یقین رسیدی که این روال ادامه داره و داره به شکل اعتیاد درمیاد، در اون صورت
    اول اینکه اطلاعاتت رو درباره این موضوع زیاد کن. سرچ کن و مقاله بخون، درباره اعتیاد به فیلم های پورن، راه حل هاش، وظیفه همسران و ... خیلی بخون. مخصوصا مقاله های انگلیسی. یه کار جدی بدون برای خودت
    بعد که اطلاعاتت زیاد شد و مسلط شدی روی این موضوع
    خیلی جدی، تو یه فضای جدی، نه فضای چت و اس ام اس مثلا، موضوع رو مطرح کن و توضیح بخواه
    ولی این دیگه وقتی باشه که اونقدر به یقین رسیده باشی که هر توجیهی شوهرت داشت، عقب نکشی که شاید اشتباه کردم، چون فقط کار رو خراب میکنه
    بعد چون روی بحث مسلطی بهش اطلاعات بده، راه حل و روش ترک رو بگو، آگاهش کن که این اعتیاد فرقی با سایر اعتیادها نداره و اتفاقا همون اندازه مخربه
    و اون موقع است که به نظر من میتونی برای اینکه جدی بگیره و به خودش بیاد بحث جدا شدن رو مطرح کنی، زمان بدی برای درست شدن، بخوای پیش مشاور بره و ... و همه این پروسه رو چک کنی. خیلی جدی. نه مثل یه همسر مطیع مهربون. 
    ببین اگه کسی به مرحله اعتیاد به موضوعی برسه، درست کردنش فقط یک تکون شدید و یه شوک جدی لازم داره. مثل اینکه یه سطل آب یخ رو بریزی روی کسی. مصداق اون سطل آب یخ برای هرکس یه چیزه ولی اینجا جاییه که میتونی ازش استفاده کنی چون راه دیگه ای نیست و یه مساله موقتی هم نیست که با سازش حل بشه

    یه نکته کلی هم بهت بگم عزیزجان
    اینجور وقتا خیلی احساس ناامیدی و بدبختی به آدم دست میده. چرا من؟ چه حالت اول باشه و چه خدای نکرده حالت دوم... در هر دو صورت تو اینطور نگاه کن که خدا این سختی رو برای تو خواسته. تو مسیر تکاملت، که کل زندگی دنیا یه بخش خیلی خیلی کوچیکی ازشه، این تجربه لازم بوده، شوهرت موضوعیت نداره، تو مخاطب این اتفاقی چون برات لازم بوده و فوایدی داره که نمیتونی حدسشو بزنی ولی خدا برات لازم دیده. بهش مثل یه امتحان سخت نگاه کن، یه کنکور که موفقیت و نتیجه ظاهریش هم نیست، مهم اینه که تو پیش خدا سربلند ازش بیرون بیای، و خدا تو همه این لحظه ها ... و روزا میبینه و حواسش بهت هست. پس به خاطرش قدم بردار، به خاطرش محکم باش، به خاطرش نیت کن به بنده ش کمک کنی و پشتت بهش گرم بشه که همه جا هست نزدیک نزدیک و هواتو داره
    میخوام هرجوری هست به روش بیارم. باحرف های غیر مستقیم خودش رو جمع و جور نمیکنه  اینکه بگم‌خواب دیدم داری فیلم نگاه میکنی ضایع است؟
    خدا خیرت بده اینو نوشتی. با خوندنش یه تلنگری خوردم. ولی توی نظم خونه خیلییی میلنگم. میدونمم که بخش بزرگی از آرامش خودم و شوهرم در اینه. یه بچه ی یک ساله ی وابسته و کم خوب هم دارم!
    درباره ی کامنت خانم مادر هم خیلییی ناراحت شدم. شاید چون منم شبیه همچین مشکلی رو داشتم و چند بار متوجه شدم شوهرم عکسهای ناجور نگاه میکنه و داغون شدم. من کلی گریه و زاری کردم و بهش گفتم به طلاق فکر میکنم. اونم گریه کرد. گفت دوستش گوشیش رو گرفته و احتمالا اون نگاه کرده (باور نکردم ولی وانمود کردم که باور کردم) 
    الان هم انقدررر سرش شلوغه که اگر هم بخواد وقتی نداره که عکسی ببینه ولی حس کردم خودشم دوست نداشته و کنار گذاشته.
    بنظرم براشون حالت اعتیاد داره و احتمالا دوران مجردی میدیدن و الان هم هر وقت بفکرشون فشار میاد و از خدا دور میشن میرن سرش😭
    پاسخ:
    زی جان، واسه جمله اولت، جواب من به کامنت ریحان تو این پست و پست سجاده رو بخون. به نظرم برای تو هم مصداق داره. 
    ببخشید می شه بپرسم چجوری سنگ تموم گذاشتین؟
    خیلی ممنون عزیزم بابت نکات بسیار خوبی که گفتی. خیلی مفید و کاربردی گفتی.... ان شاءالله که با کمک و استعانت ازآقا امام زمان و دعای شما دوستان مسیر هدایت رو خدا جلوی راه هممون بزاره...
    پاسخ:
    ان شاالله هرچه زودتر آرامش به قلبت و خونه ت برگرده خانوم.
    مادرجان اگه خواستی به من ایمیل بزن چندتا نکته دیگه هم هست که بهت بگم. 
    fereshte.goodwife@gmail.com
    سلام. فرضشته جام ممنون بابت مطالب عالیت. مرسی که پیام منو در نظر گرفتی.
    زود زود بیا لطفا و اگر ممکنه در مورد نحوه رفتار با خانواده همسر ( به خصوص اول ازدواج) بنویس.:*
    پاسخ:
    سلام عزیزم. خواهش می کنم :) پیام شما انگیزه شد که بنویسم. 
    یه پستی تو آرشیو هست به اسم (مهارتهای دوران عقد) اونجا درباره این موضوع نوشتم و به درد اوایل ازدواج هم میخوره
  • فاطمه بانو
  • سلام فرشته ی مهربون....وبلاگتو دقیق دنبال مبکنم....واقعا حرفات درسته چون تجربتو داری مینویسی ...فرشته بانو با این حس سردرگمی چه باید کرد؟من یه پسر دوساله ی وروجک دارم ...تصمیم گرفته بودم ادامه تحصیل بدم رشتم ژنتیکه..گفتم ارشد میخونم ....تو ذهنم همش این بود که تو باید یه کدبانوی تحصیل کرده باشی..همیشه میگفتم امام زمان نیروی متخصص متعهد میخواد...ولی الان انقد که شب تا صبح با پسرم سرو کله میزنم هیچ رمقی برام نمیمونه چه برای کدبانوگری چه برای درس خوندن....اصلا موندم باید درس بخونم یانه...همسرم میگن تو استعدادشو داری برو ادامه بده بچه داریتم که داری میکنی...ولی توقعم از خودم این نیست....زندگی من اصلا شبیه زندگی خانم شیعه که منتظر اقاش باشه نیست....نمیدونم همش دنبال یه نشونم یکی راه بهم نشون بده ....آخر متنتون نوشتی تو هر خونه ای باید یکی باشه که بچسبه به همون خونه ی کوچیکو خانواده ی خودش....این خیلی ذهن منو مشغول کرد....یعنی دیگه درس نخونم؟حتی حوزه؟ببخشین که درهم نوشتم چون ذهنم خیلی آشفتست....ممنونم بهم مشورت بدی فرشته ی مهربون
    پاسخ:
    سلام فاطمه جان. حالت رو خوب می فهممم چون به نظرم حال بیشتر ما زنای این دوره زمونه ست که بین الگوی زن سنتی و مدرن گیر افتادیم. یا یکیشو گرفتیم و یکی رو ول کردیم (خانم هایی که با وجود نوزاد داشتن کار تمام وقت می کنن و ... یا اونایی که فقط چسبیدن به خونه و بچه و مهمونی) یا دوتاشو رها کردیم و احساس بی مصرف بودن داریم و از خودمون و زندگی مون ناراضی ایم، یا میخوایم به هرزحمتی که هست دوتاشو با هم داشته باشیم، تحصیلات عالی ویه عالمه بچه و خونه مرتب و غذای حاضر و ... بعد این وسط داریم له میشیم. 
    من خودم راه حل قطعی ندارم. خودم هم دقیقا همین بین گیر افتادم و الان یه مدتیه که تمرکز کردم روش که ببینم راه حل چیه. کدوم سمت باید برم. 
    ولی الان چیزی که میتونم به تو و به خودم بگم اینه که قبل هرچیز ما باید اولویت بندی کنیم. اونکه گفتم یکی باید باشه که هدفش توی خونه باشه، یعنی اولویت زندگیش خونه باشه. حالا اگه این اولویت تا حد خوبی داره براورده میشه چه اشکالی داره اگه درس هم بخونه یا کار هم بکنه. وقتی اون درس یا کار، به اولویتش و به آرامشش و آرامش بخش بودنش لطمه نمیزنه. (حالا موارد خاص مثل شب امتحان رو نمیگم، به طور کلی اگه نگاه کنیم) و اتفاقا از اون یه آدم شاداب تر و سرزنده تر و آگاه تری میسازه.
    پس دوتا چیز رو درنظر میگیریم یکی اولویتمون، یکی توانمون. بعد با توجه به اولویت بندی، اگه توان اضافه ای بود (که تو زندگی های الان معمولا هست، فقط تلویزیون و موبایل و ... یه جوری ناپدیدش می کنن که فکر کنیم نیست) برای اون توان برنامه میچینیم. خودمون رو راحت نمیکنیم، توقعمونو پاین نمیاریم ولی همه اینها تا جایی که به آرامشمون لطمه نخوره. چون توی زندگی یکی باید باشه که آرام باشه و ارامش داشته باشه که بتونه اون رو به خانواده ش هم تزریق کنه و اون مادره. گاهی اوقات آرامش نداشتن مال انتخاب اشتباهه، یا مال برنامه ریزی نداشتن، یا سخت گیری الکی ... ولی یه وقت مال اینه که واقعا بیشتر از توانمون داریم از خودمون کار میکشیم. اون وقته که میشه به خودمون بگیم آسون تر بگیر. موفقیت برای تو شکل موفقیتای مردانه تعریف نشده. زمین مسابقه ت یه جای دیگه ست. 
  • فاطمه بانو
  • وای خیلی ممنونم جوابمو دادی فرشته ی مهربون...حرفات چقد درسته...الویت بندی کاریه که من نداشتم متاسفانه...همه چی یا صفر یا صد...واقعا فرشته ی مهربون هستی که متوجهم کردی...الویت با ید آرامش خانواده ی کوچیکمون باشه....خدا ان شاالله عمر باعزت بهت بده بازم بهمون مشاوره بدی...منتظر پستات هستم 
    سلام من نزدیک سی شدم. خسته شدم که شش ساله دارم در مورد همسداری و خواستگاری و همه این چیزا میخونم ولی حتی تا نامزدی هم پیش نرفتم. پوسیدم. معلوم نیس قراره تا کی نفس بکشم و زجر بکشم. 😔 خسته شدم
    سلام 
    در مورد پاسخ کامنت فاطمه بانو میخواستم بگم اگر مادر باشیم  غیر از بحث توان  ، سپردن بچه ها به شخص دیگه هم خودش مسئله است. من خودم با این یه مورد هنوز نتونستم کنار بیام .حتی سپردن به نزدیکان هم (البته اگه شرایطش رو داشته باشن ) بازم مسائل خودشو داره . در مورد تحصیل میشه کاری کرد که کمتر بخوای از بچه ها جدا بشی ولی در مورد اشتغال خیلی سخته حتی اگه بچه ها مدرسه ای هم بشن باز به یه مادر باحوصله و ارام  و اگاه نیاز دارن 
    واقعا که راست گفتین نسل ما بین زن سنتی ومدرن گیر افتادن 
    چرا جوای سوال من رو ندادین؟ من جدی از مادر پرسیدم که چطوری سنگ تموم گذاشتین؟ من مشکل ایشون رو ندارم اما کلا همسرم بهم خیلی سرده. اصلا سالی ماهی هم سراغم رو نمی گیره.
    مریم خانم من مشاور نیستم
    از طرفی مسائل شخصی با همسرم رو نمیتونم اینجا مطرح کنم
    تنها کمکی که از دستم برای شما برمیاد اینه تو تلگرام تو این کانال عضو بشید
    @masieeeee136482
    کانال ایده های ناب
    بعد  هم به مدیرش پیام بدین و تو کارگاه اتاق خواب شرکت کنین
    مطالب فوق العاده عالی و کاربردی و راه حل های خوب رو میگه مناسب احوال من و شما
    موفق باشید
    ممنون بابت وقتی که میذارید..
    نداشتن آرامش خانم ها تو زمانه ما به نظر من نداشتن تعریف از یه زن سنتی با یک زن مدرن..و البته ارزش گذاری های نادرست خودمون و اطرافیان روی این برچسب هاست.
    کاش در مورد این دوگانگی بیشتر بنویسید..

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی