همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام 

بالاخره انگار قراره این پست های دنبال دار تموم بشه. الان که می خواستم این پست رو شروع کنم رفتم سراغ اولین پست حال خوب، اواخر آذر پارسال بود. داره نزدیک یک سال میشه و من اون زمانی که شروع به نوشتن این پست ها کردم تصورم این بود که نهایتا یکی دوماهه تموم میشن. اون موقع چقدر حرف برای پست های بعدش داشتم و حالا نمی دونم چند نفر هنوز همسر بهشتی رو دنبال می کن. اگه همچنان هستید و اینجا رو می خونید یه رد پایی از خودتون بذارید لطفا. دوست دارید تو پستای بعدی درباره چی حرف بزنیم؟


اما برسیم به آخرین پست و آخرین قدم. قبل اینکه بحثشو شروع کنم فکر کردم حالا که به آخرش رسیدیم بیام و براتون از اول بگم. چی شد که شروع به نوشتن درباره این موضوع کردم؟ چرا انقدر حرف داشتم درباره ش؟

اینجا اشاره ای بهش نکرده بودم، ولی قبل شروع این پست ها، یه مدت مدیدی، چندسال شاید، من حالم خوب نبود. یه حال بد ممتد، یه نارضایتی دائمی از زندگی و آدم هاش و شرایطش که همون اندازه که غصه همراهش بود، بهت هم بود. چی شد؟ چرا من اینطور شدم؟ بارها دلم برای خود شاد سرزنده شاکر مثبت اندیش قدیمم تنگ می شد. ولی انقدر ازش دور شده بودم که شده بود یه آرزوی دست نیافتنی. این حال بد که میگم، مثل مریضی های شدید نبود که نمود بیرونی خاصی داشته باشه، آدمو یک دفعه زمین گیر نمی کرد، ذره ذره از پا مینداخت. به ظاهر و در چشم بقیه و حتی اینجا، من همون آدم قدیم بودم ولی خودم میدونستم که اصلا شبیهش نیستم. حالم خوب نبود و نمیدونستم چرا و نمی دونستم باید چکارش کنم و نمیدونستم اصلا چرا این اتفاق افتاده؟

گذشت و گذشت. بعد ماه ها کم کم یک اراده ای در من شکل گرفت. می خواستم به هر نحوی که شده حال خودمو خوب کنم، از زندگیم لذت ببرم، وقتی شادم از ته دل شاد باشم، احساس رضایت و خوشبختی کنم. دو سه سال بود درگیر این حس های بد آزاردهنده بودم و تو این زمان هیچ کس دلش برای من نسوخته بود. هیچ کس به فکر خوب کردنم نیفتاده بود. نه مادرم، نه دوستم نه همسرم که نزدیک ترین کس بهم بود. راستش همه این آدم ها خیلی وقت ها کمک که نبودن، بیشتر درد بودن. اولین واقعیتی که فهمیدم این بود که تا خودت دلت برای خودت نسوزه، دل کس دیگه ای نمی سوزه. فقط خود آدمه که به داد خودش میرسه و منتظر نشستن برای اینکه بقیه کاری برات بکنن بزرگ ترین اشتباه ممکنه. پس به خدا توکل کردم و اولین قدمو برداشتم. کمتر دیدم کسی این قدم رو برداره. بیشتر آدم هایی که من میشناسم یا به اون حال بد و شخصیت جدید خو می کنن و با آزارهاش عجین میشن، یا منتظر و متوقع میشینن تا بقیه به فکرشون بیفتن. ولی من بسم الله گفتم و بلند شدم. فکر کردم، فکر کردم، فکر کردم، مشورت گرفتم، کتاب خوندم، پیش متخصص رفتم ... و بعد تکلیفم با خودم و زندگیم روشن شد. فهمیدم این حال بد از کجاست، یه ریشه نداشت، علت های مختلفی داشت و تقریبا درمانش رو هم پیدا کردم. درمانش آسون نبود. خیلی سخت و پیچیده و طولانی بود. ولی راه حل داشت. حاصل اون پروسه چندساله حال بد، اون پروسه چند ماهه فکر و مشورت و مطالعه ... شد پست های (چرا حالمون خوب نیست). تمام چیزهایی که نوشتم رو خودم تجربه کردم، علت هایی که ازشون حرف زدم، دلیل حال بد من هم بودن، راه حل هایی که گفتم رو خودم امتحان کردم. اواخر آذر پارسال که این نوشته ها رو شروع کردم حالم انقدر خوب شده بود که یک فکر منسجم داشته باشم و بخوام تجربه هامو با شما شریک بشم. خیلی از راه حل هایی که نوشته بودم رو خودم تموم کرده بودم. از اون جنبه مشکل رو حل کرده بودم. بعضی ها رو میانه راه بودم، بعد نوشتن خودم هم مثل شما میشدم مخاطبش برای عمل کردن ... ولی این دلیل آخر ... راه حل های آخر ... نزدیک یک سال از نوشتن و گفتنشون فرار کردم چون خودم هنوز خیلی دور بودم ازش. چون نوشتنش فقط یک گفتن طوطی وار بود و برای همین برای نوشتنش دست دست می کردم. توی این یک سال حال من خیلی خوب شده، راه حل ها فایده داشت، اون اراده به ثمر نشست، انقدر که می تونم کل این پروسه چندساله رو ببینم و تحلیل کنم و حتی مرزهاش رو بدونم. الان حال من خوبه. حال من خوبه به معنی این نیست که غم نیست و رنج نیست و نارضایتی و روزهای بی حوصله نیست. حال من خوبه یعنی یک اراده ای، یک شخصیتی ورای این حال ها و اتفاق ها ایستاده که می تونه کنترلشون کنه، می تونه تحلیلشون کنه، دیگه مثل سال های قبل منفعل نیست که اختیار افکارش دست خودش نباشه، بلده یک حال بد، یک روز بی حوصله، یک خاطره غصه دار رو کنترل کنه و تموم کنه. گیج و گیرافتاده نیست. و این چیزیه که به نظر من همه ما باید بهش برسیم. که اگه نرسیم و همین طور نسبت به زندگی و آدم ها و اتفاقاتش منفعل بمونیم ناشکری بزرگی کردیم و پیش خدا مسئولیم. 


(ادامه ش ان شاالله فردا شب)



  • فرشته بانو

نظرات  (۶)

خوبه 
ولی فکر کنم فردا شبت شب نوری باشه :) مثل سال نوری :)
پاسخ:
نه انصافا من اگه زمان دقیق بدم بدقولی نمی کنم. 
شاید برای همین همیشه انقدر مبهم حرف می زنم :))
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • منتظر بقیه صحبت تون می مونم. :)
    پاسخ:
    :)
    کامنت پاییز! :))
    خوبی؟ سلام.

    میتونی کامنت رو برعکس بخونی. :)
    پاسخ:
    سلام لوسی می جان :) :*
    سلام
    من همیشه خواننده تون بودن و از مطالبتون استفاده میکنم. اینم رد از خودم 😊
    پاسخ:
    سلام آرزو جان. لطف کردی
    سلام بر شما


    پاسخ:
    سلام کوثر خانوم عزیز
    فردا شب یعنی کی؟
    پاسخ:
    الان :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی