همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. سال نو و روزهای قشنگ رجب پربرکت باشه براتون ان شاالله. خب اینطور که معلومه مدتی این مثنوی تاخیر شد... عذرمیخوام بابتش. همون طور که خودتون هم میبینید من وارد هردلیل که میشم انقدر میخوام مفصل بنویسم و به همه جوانبش اشاره کنم که یه وقت و انرژی زیادی میخواد شروع اون بحث. و تو شلوغیای اسفند این وقت اختصاصی رو نتونستم برای اینجا بذارم.  یه سری از کامنتا هم مونده که ان شاالله فردا و پس فردا همه رو جواب میدم. بازم خیلی خیلی ممنونم ازتون که بحث رو کامل میکنید با نظراتتون.

خودم خیلی دوست دارم زودتر این بحث حال خوب تموم بشه چون چندتا حرف خیلی مهم دیگه هم دارم که معطل تموم شدن این بحث مونده. فعلا بریم سر دلیل چهارم که به نظر من خیلی مهمه. 


۴ ) دلیل فلسفی


اسمش رو گذاشتم دلیل فلسفی چون به فلسفه زندگی و نوع نگاه آدم برمیگرده. راستش من فکر میکنم درصد زیادی از بد بودن حال ما آدم ها به خاطر اینه که فلسفه زندگی رو درست نفهمیدیم. اشتباه گرفتیم. و همین اشتباه گرفتنه باعث میشه به دنبال چیزی بدویم که اساسا دست یافتنی نیست.

نمیدونم ریشه این مشکل کجاست یا از کجا باید درستش کرد. اما هرچی هست، همین اصلاح نگاه به دنیا و ویژگی های زندگی دنیا مشکل خیلی ها رو حل میکنه. یه تغییر نگرشی ساده که مشکلات عملی رو برطرف میکنه. جالبه نه؟

قضیه اینجاست که خیلی از ما اون ته ته ذهنمون دنیا رو با بهشت اشتباه گرفتیم. یعنی توقع خصوصیات بهشت رو از دنیا داریم و طبیعیه که محقق نمیشه و مدام ما رو ناامید میکنه. 

فرق دنیا با بهشت چیه؟ در بهشت حال خوب مستدام وجود داره و در دنیا اصلا قرار نیست وجود داشته باشه! نمیشه وجود داشته باشه!

دلیلش این نیست که ما جایی کم گذاشتیم یا باید بیشتر تلاش کنیم یا ما بدشانسی آوردیم و بدبختیم و ... نه! اصلا نمیشه در دنیا زندگی کرد و حال بد نداشت، غم نداشت، غصه نداشت... زندگی بدون غم وجود نداره. 

احتمالا شما هم این جملاتی که تازگی ها تو اینستاگرام رایج شده به چشمتون خورده: من فقط قسمت خوب زندگیم رو با شما شریک میشم یا همه روزهای بد دارن، یا از روی پیج کسی زندگیشو فضاوت نکنیم و ... صاحبان اون صفحه های رنگی و پر از گل و بلبل چی میخوان بهمون بگن؟ که تو زندگی ما هم غم و غصه و خستگی و افسردگی و شلوغ پلوغی و ناامیدی هست. منتهی شما نمی بینید. و واقعیتش اینه که باوجود این جمله ها باز هم برای ما سخته باور کنیم حرفشون راسته. پیش خودمون فکر میکنیم مد شده این حرفا رو بزنن یا نکنه میگن که چشم نخورن... چرا نمیخوایم باور کنیم؟‌چون یه فکت غلط ته ذهنمون حسابی جا خوش کرده: که زندگی شیرین بدون غصه وجود داره. 

من کی از این اشتباه بیرون اومدم؟ بعد از ازدواجم. تا قبل از ازدواج من هم لاید مثل خیلی از دخترای مجرد دیگه با خودم فکر میکردم تنها فاصله من با خوشبختی ازدواجه. به زبون نمی اوردم ولی انگار قرار بود خطبه عقد خونده بشه و من با یه مورد کاملا هم کفو و مناسب ازدواج کنم تا همه چی دنیا خوب و روبه راه بشه. پامو بذارم تو بهشت. 

این اتفاق افتاد. من ازدواج کردم. با یه فرد کاملا مناسب. ولی بعد یه مدت سرخوشی اول ازدواج، اون بهشت رویایی هم تموم شد. دوباره سر و کله غصه ها پیدا شد. هرچند شکلشون عوض شده بود. دیگه غرغرهای تنهایی و مجردی و عدم استقلال و بی همدمی و معلوم نبودن آینده نبود... ولی ماهیتشون همون بود. بازم غصه بودن. به همون تلخی و زشتی که قبلا بودن. 

حالا این مثال درباره ازدواج بود. ولی تو همه همه همه چیز صادقه، ما مدام برای خودمون یه هدف تعریف میکنیم و منتظریم بهش برسیم و مطمینیم همه مشکلات و غم های الانمون به خاطر فاصله ایه که از اون هدف داریم، یکی بچه نداره، یکی مریضه، یکی میخواد کنکور بده، یکی دنبال شغل مناسب میگرده، یکی دوست داره خونه بخره و ... هدف ها تعیین میشن، بالاخره بهشون میرسیم و بعد یه مدت کوتاه خوشی کوتاه مدت دوباره مثل کارتون سیندرلا ساعت دوازده میشه و همه چیز به حالت قبلیش برمیگرده. 

شاید شماها هم انقدر این رفت و برگشت ها رو تو زندگی تجربه کرده بشید که به این نتیجه رسیده باشین که مشکل جای دیگه ایه. انگار قرار نیست ما اینجا خوشی و آرامش دایمی داشته باشیم. 

بله دقیقا همینه. قرار نیست و فهم همین نکته کوچیک کلید حل خیلی از ناراحتی هاست. 

یه بزرگی میگفت اصلا زندگی بدون غم نمیشه. ذات دنیا با رنج و غصه تنیده شده. همون طور که خود قرآن به صراحت میگه: لقد خلقنا الانسان فی کبد. اصلا انسان را در رنج آفریدیم. 

اما اینجاست که تفاوت آدم ها معلوم میشه. اینکه تو یا باید غم درونی داشته باشی یا غم بیرونی. بدون غم نمیشه اما اما اما خدا نوع این غم رو به انتخاب ما قرار داده. میشه برای غصه های کوچیک زندگی مون حالمون بد باشه و روزامون خراب بشه و میشه غصه های بزرگ بیرونی داشته باشیم. از جنس غصه های اولیای خدا. راستش شدت غصه خیلی فرق نمیکنه، یعنی اونی که به ظارهر غم کوچیک تر و آسون تر رو برمیداره در نهایت به اندازه همون آدمی اذیت میشه که دردهای عمیق داره. 

پس از غصه راه فراری نیست. تنها راه حل اینجاست که چه نوع غمی رو انتخاب کنیم. 

و حال بد مال غم های کوچیک دنیاییه. غم های بزرگ با همه سختی و درد و رنجشون با خودشون آرامش و اطمینان و رضایت هم میارن. درحالی که غم های کوچیک آدم رو به ناشکری و ناامیدی و کم طاقتی میرسونن. 

پس همه حرف این پست تو دو نکته بود:

اول اینکه از دنیا توقع غیرواقعی نداشته باشیم. بدونیم غصه جزء لاینفک زندگی دنیاییه. پس به جای اینکه ازش فرار کنیم بپذیریمش و خودمون رو براش آماده کنیم. 

یه مثال جالب براتون بزنم. من اوایل در ارتباط با خانواده همسرم به شدت سنگ تمام میگذاشتم. یعنی هرکاری که فکرش رو بکنید انجام میدادم که از من راضی باشن و مشکلی بینمون به وجود نیاد. با این وجود در کمال بهت من باز هم هرچند ماه یکبار یه مشکلی این وسط بوجود می اومد که واقعا من هیچ تقصیری توش نداشتم. یعنی یا کاملا سوءتفاهم بود یا ربطی به من نداشت یا به خاطر بی تدبیری همسرم بود و ... این برنامه سالها طول کشید. یعنی من مدام همه تلاشم رو میکردم که همه جوره راضی نگهشون دارم و مقدمات دلخوری رو فراهم نکنم، و باز هم هرچند وقت این اتفاقی که انقدر ازش فرار میکردم اتفاق می افتاد. و میتونید تصور کنید که من هربار چقدر اذیت و ناراحت میشدم که بدون اینکه کوتاهی ای کنم به خاطر اس ام اسی که تحویل داده نشده یا مهمونی ای که یکی دیگه گرفته یا امتحانی که زمانش دست من نیست و با یه برنامه دیگه تداخل داره... خانواده همسرم از من ناراحت بشن. منی که تو این رابطه هیچ وقت خودمو ندیده بودم تا بتونم راضی نگهشون دارم. خلاصه این قضیه بود و من هی تلاشم رو بیشتر میکردم و باز این اتفاق می افتاد و هربار به شدت منو داغون می کرد. اما کی تموم شد؟ وقتی تکرار این ماجرا منو به نتیجه جالبی رسوند. اینکه از اساس توقع اشتباهی داشتم. رابطه بدون دلخوری تو زندگی واقعی وجود نداره. چرا؟ چون دنیا دار تزاحمه. سلیقه من، فکر من، نظر من، وظایف من، اعتقادات من ... همه و همه مدام در تقابل با آدم های مختلفه و همین تزاحم و تقابله ناراحتی ایجاد میکنه. فقط خود آدمه که با خودش مشکل نداره که تازه اونم خیلی هامون داریم! :) 

وقتی اون هدف غیرواقعی رو کنار گذاشتم و به هرسختی که بود بالاخره پذیرفتم که تو این رابطه هم هرچند دو طرف خوب و مومن و خیرخواه ... مشکلات و ناراحتی هایی پیش بیاد، همه چیز به طرز شگفت انگیزی آسون شد. حتی برای راحت شدن کار خودم بازه زمانی هم تعیین کردم که مثلا تو سالی چهار بار مشکل جدی و دلخوری با خانواده همسرت پیدا میکنی. بعد هربار که دوباره یه ماجرایی شروع میشد به جای اینکه مثل قبل عزا بگیرم که ای داد! باز من بی تقصیر مقصر شدم! باز باید روزام تلخ بشه، اعصابم خرد بشه، فکرم مشغول بشه روزها ... تا همه چی به حالت عادی قبل برگرده... به جای همه این کارا با خودم فکر می کردم که خب این چندمی امساله؟‌وقتش بود یا زودتر شروع شد؟ یا حتی یه ماه بیشتر طول کشید؟ :) 

حالا ماجرای کل درد و مشکل و گرفتاری تو این دنیا هم همینه. ازش فرار نکنیم. براش اماده باشیم و بپذیریمش. چون در هرحال میاد. و انقدر سعی نکنیم زمینه هاشو کم کنیم، براش دنبال علت بگردیم و اون علتا رو مقصر بدونیم.  بالاخره برای همه غصه هست و میاد چه بخوای چه نخوای. 

من حتی یبار نشستم با خودم فکر کردم گیریم که من هیچ مشکلی تو زندگی شخصیم نداشته باشم، هیچی هیچی. با اطرافیانم هم. حتی اطرافیانم هم با هم خوب باشن که من غصه اونا رو هم نداشته باشم... یه حالت رویایی که واقعا دست نیافتنیه اما فرض بگیریم که هست. اما تو این حالت هم حتی گاهی خبر فوت یه دوست میتونه تا مدت ها زندگی آدمو تلخ کنه. اونو چکارش کنم؟ من تا کجا توان و اختیار دارم که جلو غصه های اطرافم رو بگیرم؟

آیا همه دنیا تو صلحن؟ آیا بچه های یمن کشته نمیشن؟ فلسطینیا آواره نیستن؟ مردم بحرین، سوریه ... همه فقرها و دردها و مشکلات دنیا. اینا رو چکارش کنم؟ 

به جای این تلاش بی فایده، دل بستن به سرابی که وجود نداره، بهتر نیست با واقعیت دنیا کنار بیام؟


دوم هم اینکه دنبال غم های بزرگ باشیم. دردهای عمیق. غم آدم های دیگه، غصه مردم. غم های متعالی. از این دایره تنگی که دور خودمون کشیدیم بیرون بیایم و دنیا رو ببینم. برای آدمهایی که نسبتی با ما ندارن غصه بخوریم، به سرنوشتشون حساس بشیم، کاری اگه از دستمون برمیاد انجام بدیم... خودخواهی و خودبینی مون دو کنار بذاریم و بعد تک تکمون میبینیم که غصه های کوچیکمون هم تموم میشن. یا واقعا خدا اداره زندگی مون رو به عهده میگیره و زندگی فردی و خانوادگی خوب و کم مشکلی خواهیم داشت و یا غصه ها و مشکلات می مونن اما دیگه ما رو اذیت نمیکنن. چون ما دیگه بزرگ شدیم و زورشون بهمون نمیرسه. 

خودمون رو از خبرهای بد، از پیگیری اوضاع دنیا، از غصه های آدم های دیگه دوست و آشنا و فامیل دور و نزدیک، از حل گرفتاری های مردم ... دور نکنیم. سرمونو تو برف نکنیم به امید اینکه یه آشیونه کوچیک شاد بسازیم. که ساخته نمیشه. حتی وقتی به ظاهر همه چیش سر جاشه هیچی ما رو خوشحال نمیکنه. تو غصه های بقیه آدما شریک شیم و براشون دل بسوزونیم و بعد ببینیم که حال خوب و حس شادی و خوشبختی تمامش دست خداست و هیچ ربطی به اون عواملی که فکر میکنیم نداره. 


  • فرشته بانو

نظرات  (۴۶)

تو فوق العاده ای همین.
پاسخ:
ممنونم دریا جان :)
واقعا لذت بردم..
سر مون رو زیر برف نکنیم و بزرگ نگاه کنیم..
ممنون که وقت و انرژی می ذاری..
پاسخ:
منم ممنونم که با کامنتات انرژی میدی که بیشتر بنویسم :)
سلام
خیلی خوب بود فرشته جان
و عین حقیقت...
من هم یه زمانی که فکر میکردم دیگه هیچ بلایی نیست سرم نیومده باشه یا راه حلم رو یه سری هدف های واهی میدیدم،یه عزیز مشاوری این حرفا رو بهم زد
شاید اولین عامل برای ایجاد حال خوب همین باشه که: بپذیریم رنج همیشه ی همیشه ی همیشه ی این دنیا،هست
در هر حالت و هر جایگاه و مقامی که قرار بگیریم
چه دانشجوی فلان دانشگاه برتر بشیم چه دانشجوی دانشگاه غیرمفید فلان شهردور
چه پدر مادرمون فهمیده و مدبر و بامحبت باشن چه نباشن
چه مجرد باشیم چه متاهل باشیم چه همسرمون خوب باشه چه بد، رنج هست...
اما به قول شما نوع غم ها فرق میکنه....
رنجی که قراره وجود داشته باشه بخاطر چه چیزی هست؟
مثلا،بخاطر سختگیری استادهای خوب،که باعث رشد علمی من میشه
یا رنجی که برای رفت و امد و اسکانم تو فلان شهر میکشم و دوری از خانواده و شهر جدید و...
انتخاب با خودمه...
بنظرم ادم باید دنیا رو بخواد،بهترین هاشم بخواد،همه چیزهای خوب رو بخواد(البته همه رو یکجا نداره ادم هیچوقت) برای اینکه رنج و غمی که داره در عالی ترین و بهترین مرتبه باشه...
میتونیم انتخاب کنیم غم هامون آرامش بخش باشه در نهایت،یا غم و غصه و فکر و خیال هایی که تهش افسرده میشیم کلافه میشیم همه توان و انرژی مون از دست میره....
*
ممنونم بانو
نوشته ی خوبت و فرصتی که گذاشتی بهم کمک زیادی کرد...
باز هم متنت رو میخونم
امام علی علیه السلام دعاگوتون:)
پاسخ:
سلام مروه جان. ممنونم استفاده کردم از نکته هایی که نوشتی
سلام فرشته جان
سال نو ات مبارک و پر از خوشی و موفقیت و آرامش و یادخدا
بسیاااار عالی بود. حتی با اجازه ات میخوام توی وب خودم بیارمش که داشته باشم. 
پاسخ:
سلام محبوب جان. ممنونم . خواهش میکنم خوشحالم میکنم. 
ولی من همیشه برام سواله اونی که پدر و مادر و همسر و فرزند خوب داره، مشکل مالی و خانوادگی و اخلاقی نداره، بنا به گفته شما غم مردم رو هم نمی خوره، سلامتی و امنیت لازم رو هم داره، مشکلش چیه؟
اگه همه مشکل دارن بین مشکل اونی که دیده می شه و همه عالم می فهمن که این بنده خدا بیماری لاعلاج داره یا قوت لایموت نداره را به دلیل نداشتن فرزند همه زندگیش داره از دست می ره و ... و مشکل اونی که ابدا نمودی نداره و ما فقط باید بنا به این گفته های فلسفی بپذیریم که اونم حتما در این دنیا که بهشت نیست رنجی داره آیا فرقی هست؟ واقعا باید باور کنیم که هر دوتاش یکسان رنج می ده؟
پاسخ:
سلام. خیلی این کامنت برام جالب بود چون یکبار دیگه دقیقا همین سوال از من پرسیده شد و من مصداق اون آدم بودم. چندسال پیش یکبار دوستی که از جهات مختلف مشکل و سختی تو زندگیش داشت، با سن زیاد مجرد بود، مادرش فوت کرده بود، وضع مالی متوسطی داشتن، درسش رو ادامه نداده بود و ... و چیزهایی که من نمیدونم از من پرسید چطوره که بعضیا همه چیزشون سر جای خودشه و من اینطوری ام؟
اون موقع از نظر و نگاه اون من آدمی بودم که یک ازدواج مناسب کرده بودم، بچه دار هم شده بودم، وضع مالی مون به نسبت اونها و و اطرافیان خیلی هم خوب بود، دانشجوی دکتری بودم، ظاهرم خوب بود، مذهبی بودم، اعضای خانواده م همه بودن و خوب و خوش بودن و ... 
این واقعا چیزهایی بود که اون می دید. ولی همون زمان در کمال صداقت من بهش گفتم توی همین سالی که با اومدن بچه به ظاهر زندگی من کامل شده و دیگه نمونه یه آدم خوشحال و خوشبختم که همه چی داده، سخت ترین و بدترین سال زندگی من بوده. و واقعا اینطور بود. 
اما این به چه چیز برمیگرده. اول به رازهایی که ما از آدم ها نمیدونیم و تو ظاهر زندگیشون هم معلوم نیست و هیچ وقت هیچ وقت هم به ما نمیگن. و همه آدما از این رازها تو زندگیشون دارن حتی اگر باورنکنیم. مشکلاتی که ما خبری ازشون نداریم. 
و دوم اینکه مهم نیست اتفاقا چقدر باشن مهم اینه که چه اندازه میتونن ما رو اذیت کنن. ممکنه یکی از یه حرف ساده مادرشوهرش به قدری ناراحت بشه و به هم بریزه و اوقاتش تلخ بشه که یکی دیگه تو فوت عزیزش اون حال بد رو تجربه کنه. ما آدما رو درک نمیکینم، جای اونها نیستیم و نمیتونیم میزان اذیت شدن و ناراحتیشون رو اندازه بگیریم. خیلی وقتا ما تو موقعیتی از زندگی شکر میکنیم که برای بقیه ای که از بیرون اونو می بینن وحشتناکه و گاهی اونقدر که سختیای بقیه به چشممون طاقت فرسا میاد برای خودشون اینطور نیست و به راحتی میپذیرنش و باهاش کنار میان. 
مهم همون اندازه رنجه که من به این باور رسیدم که یکسانه. بعد از تجربه های زیادی که از صحبت کردن و نشستن پای دردودل کسانی که همه چیز داشتن به دست آوردم
سلام.  خواننده ی قدیمی و خاموش تون هستم.  احساس میکنم شرایط زندگی و طرز تفکر مون خیلی شبیه همه.  
ساکن شرق تهرانم و دور از خانواده ها،  یه دختر دوسالش و نیمه دارم و دوست دارم اسلامی زندگی کنم.  پارک بانوان هم میرم،  اگه براتون امکان داره دوست دارم همو ببینیم. 
پاسخ:
سلام زهراجانم. ممنونم از محبتت و خوشحالم از آشنایی ت و شرمنده ام نمیتونم این آشنایی رو بیشتر کنم. واقعیتش اینه که الان به قدری از همه جهات درگیرم و سرم شلوغه که اصلا فرصت نمیکنم. و راستش یه مقدار هم تو دوستی های مجازی محتاط و مرددم. 
اما ان شاالله که یه فراغتی پیش بیاد بتونیم با هم قرار پارک بانوان بذاریم. اگه امکانش فراهم شد حتما بهت ایمیل میزنم. 
سلام فرشته جون
سال نو مبارک
گاهی اوقات کانسپتها و عقایدی که توی ذهنمونه اشتباهه و خودش منشاء حال بدمونه،
اینم خودش به یه نوعی به معنی فلسفه اشتباه ذهنی میتونه باشه

مثلا من اوایل ازدواجم توقع داشتم که مادرشوهرم همون قدر که دخترش را تحویل میگیره یا دغدغه خوشبختی اونو داره در مورد من و زندگی من و همسرم هم همینطور باشه. یا کادویی که مثلا برای عروسی به دخترش داد به منم شبیه اون و در حد و اندازه اونو بده، این دیدگاه اشتباه باعث خیلی از کدورتها و حال خیلی بد برای من شده بود. اما به مرور زمان و به تجربه فهمیدم که نه تنها عروس و دختر برای مادرشوهر یکی نمیشن بلکه یه حسادت و شاید بهتره بگم رقابتی هم بین مادرشوهر و عروس هست. مهم اینه که آدم همون رابطه عروس-مادرشوهری را مدیریت کنه و ر همون حد راضی باشه

یا مثلا دیدگاه اشتباهی که خیلیامون داریم اینه که پدر و مادرمون را مقصر خیلی مسائل و ناتوانیهامون میدونیم. مثلا خانمی را میشناسم که با همسرش مشکل داره و همیشه میگه تقصیر پدر و مادرمه که به من اعتماد به نفس ندادن و با این کانسپت اشتباه ذهنی چندین ساله توی مشکلاتش غرق شده و تکون نمیخوره و حالش بده. در حالیکه از لحاظ روانشناسی بعد از ١٨ سالگی اگر انسان بخواد و از راه درستش بره میتونه اشتباهات تربیتی پدر و مادرش را توی شخصیتش حل کنه.

به نظر من خیلی خوبه که خیلی رو راست با خودمون بشینیم و ببینیم پشت مسائلی که حالمون را خیلی خراب میکنن چه عقاید اشتباهی نشسته، اونها را پیدا کنیم و درستشون کنیم. با همین واکاوی و پیگیری ریشه خیلی عصبانیتها و ناراحتیهامون را پیدا میکنیم

عالی.عالی.عالی
زدی به هدف فرشته  جان.رزق  امشبمو  خدا بدست  تو بهم داد.بعد از توسلی که  امروز به صاحبم کردم
پستای قبلیت رو میخوندم  ولی چاره  کارم نبود.تا اینکه امشب یهویی یادم افتاد بعداز عید نخوندمت
مدتیه فکر میکنم  چرا دربرابر غمهام به نسبت اوایل ازدواج اینقدر  بیتاب شدم،نگو  که  مقیاس غمهام کوچیک شده.تازه دوزاریم افتاد
یا میگفتم من تو انتخاب همسر چه دیدنی ای رو نادیده  گرفتم  که الان اییین همه مشکل پیدا کردم.
سپاس  خواهر  نادیده ام
پاسخ:
چقدر حالم خوب شد با خوندن کامنتت کوثرجان. شماها نمیدونین چه انگیزه ای میده این بازخوردها. ممنونم
من واقعا قانع نشدم. نه از جواب شما بلکه از روال دنیا. اگه یه نفر به خاطر حرف مادر شوهر انقدر به هم می ریزه که غمش مساوی غم از دست دادن پدره خوب اون آدم خیلی عزیزکرده خدا در این عالمه و خیلی لوسه که با یه همچین غمی، بیمه می شه و رنج لازم در این دنیا رو تحمل کرده. بی انصافی و بی عدالتیه این تقسیم غم از نظر من اگه واقعا اینطوره.
اگه یه نفر به خاطر بیماری صعب العلاج و عدم توانایی برای درمان اون در رنجه و یکی یه غم پنهانی داره که لابد از همین غمهای لوسه، واقعا اینطور تقسیم غم عادلانه نیست. به علاوه یکیش رنج به علاوه تحقیر و ترحم و ... داره که اون آدم رو خورد می کنه. نه من قبول ندارم که مساویه. شاید جوابم این باشه که باشه قبول نکن ولی همینه ولی اگه نظام عالم عادلانه است نباید اینطور باشه.
پاسخ:
عزیزم خودتون دارید میگین شدت غم اولی با دومیه یکیه. پس اگه یکیه اون کسی که عزیزکرده خداست نفر دوم هست که با رنج برابر، یه اتفاق خیلی بزرگتر برای روحش میفته، رشد میکنه، بزرگ میشه، دلش بزرگ میشه  و  از اون لوسی و بچگی درمیاد. 
به اینکه گفتم فکر کن. 
سلام فرشته بانو!
سال نو مبارکتون باشه ان شاالله 🌹🌹و ممنون که این بحث رو ادامه دادین!
 من چند سال قبل ازدواجم از این اشتباه بیرون اومدم،زمانی که شرایط ازدواج برام فراهم نمیشد،علی رغم تحصیلات دانشگاهی خوب، نتونسته بودم کار پیدا کنم و پر بودم از تنهایی و بی حوصلگی و غصه از همون جا بود که فهمیدم نگاهم به دنیا ایراد داره،این که فکر می کردم همه امکانات و شرایط باید برام فراهم باشه تا من هم خوشحال باشم ، فکر کردن درباره ذات دنیا کمکم کرد شرایطم رو بپذیرم و شروع کنم به تلاش برای بهبود وضعیت ؛ از همون جا روحیاتم تغییر کرد دیگه مثل قبل غصه دار نبودم و به مرور به چیزهایی که میخواستم هم رسیدم ...
اما جمله طلایی این پست برای من این جمله بود که: " رابطه ی بدون دلخوری وجود نداره" جمله ی ساده ای که همه اون رو بلدیم اما در عمل یه وقتایی فراموشش میکنیم و دنبال ایجاد رابطه ی بدون دلخوری هستیم! توی ارتباط با همسرم و دلخوری هایی که گهگاه بینمون پیش میاد من مدام دنبال این بودم که ببینم با وجود تلاش زیادم برای ایجاد یه رابطه خوب چرا باز دلخوری پیش میاد؟ کجا رو کم میگذارم یا اشتباه میرم؟ خوندن این پست بهم یادآوری کرد که از اساس نباید دنبال رابطه ی بدون دلخوری باشم ...
پاسخ:
سلام فاطمه سادات جان. سال نو و اعیاد شعبانیه بر شما هم مبارک باشه :)
ممنون که برامون نوشتی. چه خوب که این نکته به دردت خورده
سلام خدمت شما
شدیدا به کمکتون نیاز دارم...
راستش مدتی هست که از همسرم خیلی دلسرد شدم‌.بااینکه مقدار رابطه مون نسبت به قبل بیشتر شده....
ما از یه خانواده ی مذهبی هستیم و در ظاهر اهل رعایت خیلی از مسائل ...

مدتی هست که خیلی بی اعتماد شدم نسبت بهش...اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم...
احساس میکنم در برابر موجود زن به شدت آدم ضعیفیه...
احساس میکنم از اینکه به زن نامحرم کمک کنه یا ارتباطی ولو کم داشته باشه ذوق زده میشه...حس میکنم حیای چشم نداره...
تو رشته ی خودش آدم موفقیه...برای همین آدم های زیادی بهش پیام میدن...معتاد شدم به چک کردنش...خانم های زیادی بهش پیام میدن
احساس بدی دارم.حس میکنم فیلم های خارجی بد نگاه میکنه...نه فیلم های پورن.فقط فیلم های خارجی معمولی. چندبار هم توی هاردش دیدم.... یک بار هم مفصل باهاش حرف زدم راجع به این مطلب...همیشه انکار میکنه‌.جوری حرف میزنه که من رو قانع کنه...جوری حرف میزنه که متقاعد شم اشتباه میکنم....
تمام تلاشم رو میکنم براش کم نزارم...
پاسخ:
ثناجان پاسخت رو پایین آخرین کامنتت نوشتم
نمیدونم واقعا چیکار باید بکنم....
از نظر روحی اصلا حال خوبی ندارم. یه لحظه هم نمیتونم ازاین همه فکر و خیال بیام بیرون...دیروز دیدم به منشی اداره ش پیام با لحن عادی فرستاده. .در صورتی که بارها تذکر دادم با همکارای خانومت عادی یا صمیمی حرف نزن...فعل هارو جمع ببند....
مااصلا مشکلی باهم نداریم که بگم بخاطر اون قضیه همسرم اینجوریه. یه بچه داریم. همیشه عاشقانه همدیگرو دوست داشتیم....
نمیدونم واقعا ایراد از منه و من زیادی حساسم یا واقعا همسرم شیطنت هایی میکنه که نباید بکنه.
کمکم کنید لطفا
من چند بار کامنت خودم رو خوندم که ببینم من کجا گفتم قبول دارم شدت غم دو تاشون مساویه؟! من نگفتم! فکر کردم. اگه به قول شما شدت رنج یکیه، چطور یکیش بیشتر رشد می ده اولا؟ ثانیا من بی پدر بی بچه (به فرض) کجا شدت غم هر روز و هر لحظه و دائمم با اونی که غمش حرف 4 بار در سال مادرشوهره برابره؟ واقعا هیچ عقل سلیمی اینو قبول می کنه؟ می گم جز اینکه بپذیریم بعضی ها خیلی عزیز کرده خدان. با همون بالای چشمت ابروئه مادرشوهر خلق فی کبدشون محقق شده، بعضیا بدبختن باید یتیم و عقیم و ... باشن که دینشون رو ادا کرده باشن.
پاسخ:
دوتا آدم رو درنظر بگیر، یکیش یه نوزاد یک ماهه مثلا و یکی یه آدم سی ساله. به اولی یه باد سرد بخوره ممکنه ذات الریه بگیره و حتی سر اون از بین بره، یا یه مسمومیت کوچیک غذایی که دومی حتی حسش هم نمیکنه، منجر به مرگ اون نوزاد بشه. میتونیم بگیم اون نوزاده کم اذیت شده چون فقط یه باد بوده که بهش خورده؟ چون منی که آدم سی ساله ام، اون باد باعث شد فقط چندتا عطسه بزنم مثلا؟‌ 
بعضی ها کوچیک ترن بعضی ها بزرگ تر. اما یکی به خاطر یه باد سرد ذات الریه میگیره. یکی به خاطر عفونت جدی. در هر دو حال اون ذات الریه یکسانه و اذیتاش و سختی هاش و عواقبش حتی. 
همین که شما غم های دوستت رو دیدی و شمردی ولی اون نمی تونست غم های شما رو ببینه (اون و شمای فرضی) یعنی غم های شما خیلی کوچولو تر از اون بود که با چشم غیر مسلح دیده بشه ;) ولی مال اونو هر کوری می دید.
پاسخ:
گاهی اوقات دلیل دیده نشدن غم ها اینه که اتفاقا خیلی عمیق و سخته. اونقدر که به ذهن کسی نمیرسه و حتی فکرشم نمیکنن. برای همین نه میشه ازش جایی گفت و نه میشه دردودل کرد. و همه هم فکر میکنن چه آدم بی غمی. 
من به خاطر اینکه همیشه به اطرافیان مشورت میدم، خیلی وقت ها محرم اسرار آدم ها شدم و همین باعث شده که دیگه از روی ظاهر زندگی آدم ها و چیزی که جلو چشممه، میزان خوشبختی شون رو قضاوت نکنم. و انقدر انقدر انقدر از این رازهای سخت پنهان تو دل آدم ها که حتی نمیتونم مثالشو بزنم، دیدم که به این نتیجه برسم اندازه غم همه یکیه.  

فرشته بانو به این بحثی که (سلام )داره میکنه بپرداز لطفا برا منم سواله چی میشه یکی مثلا باباش میشه آیت الله بهجت خوب قطعا این بچه خیلی بهتر و راحت تر به خدا میرسه تا یکی مثل شوهر من که میگه آرزومه دست و پای پدر مادرمو ببوسم ولی اونا این کارا رو مسخره میکنن و تیکه میپرونن؟؟؟؟؟

پاسخ:
بله حتما. شما هم اگه سوالی داشتید یا نظری بذارید که بحث کامل بشه. 
خیلی از مشکلات ما مال اینه که توحیدمون لنگ میزنه. اگه این مسائل عمقی رو برای خودمون حل بکنیم ، گاهی اوقات اثرشو تو جزئیات زندگیمون هم میبینیم حتی. 

ببین زهرا جان از رحمت خدایی که خودش گفته (از مادر به شما مهربان ترم) (از رگ گردن به شما نزدیک ترم) خدایی که اونقدر که اون ما رو دوست داره، خودمون خودمون رو دوست نداریم....  محاله که بدونه دختر آیت الله بهجت شدن برای شخص شما، در جهت رشدتون فایده ای داشته که موقعیت الانتون نداره و اونو ازتون دریغ کرده باشه. 

برای خدا مهم نیست که شما (به کجا) رسیدی. مهم اینه که (از کجا) به کجا رسیدی. این مثالو فکر میکنم از آقای پناهیان شنیدم که  یکی که توی یک خانواده با فرهنگ بد بزرگ شده، همین که روزی ده تا فحش بده مثلا، از اون که توی یک محیط خوب پرورش پیدا کرده و مثلا سالی یه فحش میده، هم ارزشش برای خدا بیشتره هم جایگاهش پیش خدا بالاتره. چون قابلیت محیطی که توش بزرگ شده این بوده که روی پنجاه تا فحش بده و اون اندازه چهل تا روی خودش کار کرده. یه آدمی که کلا زودجوشه همین که روزی یبار عصبانی بشه از اون که از نظر فیزیولوژیک آرومه و سالی یه بار عصبانی میشه ارزشش خیلی بالاتره. 
برای خدا مهم نیست شما تا کجا اومدی. براش اون نقطه ابتدا هم مهمه. از کجا تا کجا اومدی. در واقع مجموع مسافت طی شده رو میسنجه نه نقطه پایان رو.  نقطه پایان رسیدن به مقام بندگیه. اینکه در جهت رضایت خدا زندگی کنیم. 
چقدر شما دیر جواب میدین...مشکل آدم مدلش عوض میشه تا شما بخونین و جواب بدین
پاسخ:
سلام ثناجان. من واقعا شرمنده شمام. کامنتتون دقیقا بعد از آخرین کامنتی بود که جواب دادم و بعد برای یک مدت طولانی نتونستم سراغ وبلاگ بیام چون به شدت درگیر بودم. نمیدونم هنوز هم این مشکل رو دارید یا نه. ان شاالله که برطرف شده باشه. اما در هرصورت توصیه های کلی من ایناست:

ببینید اول از همه این نکته ست که شما حساس شدید. این رو نمیشه انکارش کرد. ممکنه این موضوع به تدریج براتون تبدیل به یه وسواس ذهنی شده باشه. اینکه از اون طرف چیزی هست یا نه رو فعلا کار نداریم. اول از همه به این طرف قضیه نگاه میکنیم و می بینیم واکنش شما به مسئله و میزان بزرگ شدنش تو ذهنتون و ... عادی نیست. پس قبل از هرچیز باید این طرف رو درست کنیم تا نوبت به اونور برسه. اما برای این حساسیت شما که الان داره وسواسی میشه، راه حلش همون درمان های وسواسه. یعنی اینکه اصلا نباید با این حساسیتای خودتون راه بیاید، به حرف این وسواسه بکنید برای چک کردن پیام، یا قت رو رفتار طرف، باید رفتار عکس بکنید و هرجا اون شاخکای حساسیت اومد فعال بشه سریع خیلی خشن و جدی جلوش واستید و دعواکنید خودتون رو. 

نکته دوم اینکه دعاکنید و از خدا بخواید. این خیلی موثره. راه حل اتفاقایی که ما از درمانشون عاجز شدیم همه دست خداست. هم برای شوهرتون و ایمانش و قلبش دعاکنید و هم برای خودتون و فکر و قلب و آرامشتون. دعای از ته دل با توسل قبلش. حتما اثر داره.
 
نکته سوم که خیلی هم مهمه اینه که اصلا نباید این حساسیتتون رو به شوهرتون انتقال بدین. اینکه نوشته بودین بهش تذکر دادم با انوما عادی حرف نزن و ... چون این حساسیت اگه منتقل بشه اون رو هم به طور مقابل حساس میکنه، و بعد حتی شما یه حرف منطقی و لازم هم بزنین میذاره روی حساب اینکه تو چون حساسی اینو میگی، یا ممکنه برسه به یه سری پنهون کاری ها که برای زندگی تون در نهایت بد تموم بشه. این نکته هم باز به شما مربوط بود. این طرف قضیه رو حل کنین ان شاالله بقیه ش هم به لطف خدا حل میشه

نکته چهارم اینکه این لغزش ها ی وسوسه ها اگر برای مردان پیش بیاد اصلا چیز عجیب و نادری نیست که انتظارش رو نداشته باشیم. مخصوصا تو دوران حاضر و مخصوصا برای کسانی که از نظر کاری با خانم ها در ارتباطن. باز خود مردها هم حتی از نظر فیزیولوژیک متفاوتن تو این قضیه. برای بعضی ها مقاومت سخت تره. مثل آدمی که صفرامزاجه و زودجوش میاره، این به طور طبیعی هم بیشتر از نرمال آدمای جامعه در موقعیت عصبانی شدن قرار میگیره. حالا در هر صورت این امتحان اون آدمه و گاهی یه جنگ درونی ابدی درون خودش. اما شما باید چکار بکنین؟
اول اینکه همون طور که گفتید از هیچ نظر کم نذارید براش. و این کم نذاشتن هم حواستون باشه هدفش چیه. از روی محبت واقعیه یا هدف اصلیش اینه که مرد رو نگه داره سر زندگیش؟ درسته که ما فکرشم نمیکنیم اما احساسات پنهان پشت اعمال آدم ها خیلی زود لو میره و حس میشه. برای همین تو نکته اول گفتم حساسیتتون رو بذارید کنار. برای اینکه طبیعی محبت کنید و طبیعی خوب باشید یا به نیازهاش پاسخ بدید. با یه حس مثبت. 
دوم اینکه تو این جنگ سختی که درون خیلی از مردها هست چیه که به کمکشون میاد؟ ایمانشون. همون اتصال های محکمی که به هرسختی که هست ما رو سر عقایدمون و حلال و حروم و درست و غلط های مذهبی مون نگه میداره. مثل ماه رمضون که با همه سختی و تشنگی و ... حتی تو تنهایی هم روزه مونو نگه میداریم. پس اگه میخواید کمکی به شوهرتون بکنید موثرترین کمک ااینه که در جهت تقویت ایمانش کمکش کنید. اونم خیلی غیرمستقیم، یه جلسه تذکر یا هییت هفتگی که اون اتصال ها رو محکم تر میکنه، یه برنامه قرآن خودن شبانه، صحبت درباره مسائل مذهبی برای پررنگ تر کردنشون، دقت روی معاشرت ها که بیشتر با اونایی باشه که حف های آخرتی میزنن تا اونایی که حب دنیا رو تو آدم تقویت میکنن، حتی حساب کتابای مالی و خمس و ... 

ان شاالله که مفید باشه ثناجان. البته امیدوارم که کلا حل شده باشه تا الان. 



سلام 
بابت این پستهای اموزنده ای که میذارید ممنونم 
یه راهنمایی میخوام از شما 
من 10ساله ازدواج کرده ام ومادرم همیشه توقع دارن من همه مسایل زندگیم رو به ایشون بگم خودشون هم این اخلاق رو دارن و متاسفانه خیلی از مسایل رو به من یا به نزدیکانمون میگن که من اصلا نمیپسندم سر همین قصیه خیلی وقتها ازمن دلگیر میشن
شایدم ایراد از من باشه نمیدونم 
ولی خیلی شنیدم که همه خوشیها رو هم به خانوادتون نگید چه برسه به ناخوشیها 
الان باید چکار کنم چون بالاخره مادر هستن نمیخوام ناراضی باشن ازم
پاسخ:
سلام حنان جان. ببین این کار اونا و توقع متقابلشون که از اساس اشتباهه و شما کار درستی میکنی. 
اما چون مادرهستن میشه چندتا کار کرد که پذیرشش براشون راحت تر باشه. اول اینکه از لحاظ نظری براشون توضیح بدی. چه بپذیرن چه نه، یکی دوبار وسط صحبت ها، اون موقعی که حسابی بحث گرم میشه، صحبت رو برسون به این بحث که چرا دوست نداری خیلی از زندگیت بگی و چرا درست نیست و اونایی که میگن چه مضراتی داره و این صحبت ها اصلا ربطی به محبت نداره ویه عادت غلطه که جاافتاده فقط و ... با زبون و مثالایی که خودت میدونی. 
دوم اینکه تو محبت زبانی و عملی براشون کم نذار، هدیه بخر، صحبت کن، پای صحبتشون بشین. یعنی اینکه نمیخوای همه چیز زندگیت رو بگی باعث نشه کلا کم حرف باشی باهاشون. انقدر خوش زبان و پرحرف باش که اصلا یادشون نیاد که چی رو گفتی چی رو نگفتی.
سوم اینکه حساسیتشون رو تحریک نکن. یعنی مثلا اگه بارداری و نمیخوای اولش همه جا اعلام کنی، وقتی تصمیم به گفتن میگیری اول به مادرت بگو، با یه فاصله ای بقیه هم بگو و تاکید کن که اول به شما گفتم. یا هرقضیه دیگه ای. بذار این رو احساس کنن که از بقیه بهت نزدیک ترن. چون دلیل این عدم رضایتشون اینه که فکر میکنن برات با بقیه فرق ندارن و رفتن تو دسته غریبه ها. و چون فرزندشونی قبول این مسئله سخته براشون. پس با یه سیاستای اینجوری دلشون رو به دست بیار هرچند کار خودت رو میکنی. یا مثلا یکی دوتا مورد که برات مسئله نداره رو به مادرت بگو هرچند به بقیه نمیگی. یا همون که گفتم کاری کن که با یه فاصله ای زودتر از بقیه متوجه خبرها بشن. همین کافیه ان شاالله.  
اما اصل (مهربان اما قاطع) رو فراموش نکن. از چیزی که میدونی درسته و صلاح زندگیت درشه کوتاه نیا اما خیلی مهربان، خیلی با روی خوش و زبان نرم. همین پذیرشش رو براشون سخت میکنه. 
نه تنها مادر، هیچ آدمی تا وقتی کاملا عین خودش نشی از تو راضی نمیشه، پس ما چاره ای نداریم جز اینکه کار خودمون رو بکنیم اما با سیاست و طوری که محبت و احترامشون رو هم حفظ کنیم. 
سلام جان من الان تو برهه بدی از زندگیم هستم و خیلی دلم میخواد دل به دلت بدم و دوست دارم اونی که تو میگی درست باشه فقط این الان دلم رو تسکین میده
همین من که الان با وجود یک بچه هر روز دارم ارزوی مرگ میکنم, چند روز قبل یکی از دوستام بهم گفت تو واقعا چه کمبود و مشکلی تو زندگیت داری, خوشبخت تر از تو کی هست
اون بچه من رو میبینه, من تو دلم فک میکنم این بچه هم مثل خواهر و برادرام با وجود محبت زیادی که ازم دیدن ولم میکنه و من ناتوانم که درست تربیتش کنم و به خاطر افسردگی این روزام اصلا لذتی ازش نمیبرم و با عذاب وجدان کم گذاشتن برای بچه ام حالم چند برابر بدتر میشه

اون ظاهر شوهر من رو میبینه که استاد دانشگاهه و خیلی من رو دوست داره, باطنش اینه که همسرم سال اخر درسش رو رها کرده و کلی به من حرص داده, خانواده اش از چشم من میبینن, از ابتدا به خاطر فرار از جو سرد و بی محبت خانواده ام زودی ازدواج کردم و مدل عمیق و تفکریم اصلا به مدل سطحی و شوخ و شنگ همسرم نمیخوره و ابراز محبتهاش سیرابم نمیکنه و اون قربونت برمی که به من میگه به مادر و خواهر و خواهرزاده هاش غلیظ ترشو میگه, اینه که اصلا با محبتهاش حال نمیکنم و مدلی که میخوام نیس, از طرفی دخترای تو طبقه اجتماعی من ازدواج های به مراتب بهتری از من کردن, همونطور که گفتم برای فرار از خونه زودی ازدواج کردم که دوستم غبطه میخوره تو سن پایین شوهر کردم, اما من غصه میخورم که اگه پنج سال صبر کرده بودم ازدواج بهتری میداشتم, خانواده همسرم از نظر اجتماعی, تحصیلی, مادی یک پنجم خانواده ما نیستن اما برام کلاس هم میذارن و مرتب من رو مقصر هر کمبودی تو زندگی پسرشون میدونن 
دوستم به پدر و مادر و خواهر و برادر من غبطه میخوره که چه خانواده گرمی داریم, همه تحصیلکرده, شغل های سطح بالا و همه باکلاس, من سالها ارزو داشتم سرطانی چیزی بگیرم بلکه یکم پدر و مادرم بهم توجه کنن, پدرم در ظاهر خوبه, اخلاقش, ایمانش, اما یک بار حتی یک بار ننشسته ببینه حرف دل من چیه, هر دو حتی یک بار من رو نبوسیدن, به شدت خشک و رسمی هستن, تو مسائل مادی کمک میکنن مثلا خونه و ماشینی که الان داریم و دوستم به همونا هم غبطه میخوره رو اونا دادن, اما من دوست داشتم شوهرم و خودم عرضه داشتیم و تهیه میکردیم و زیر بلیت اونا نبودیم که تا اومدم حرفی بزنم نگن خوشی زده زیر دلت, برای خواهر و برادرا هر کاری فکر کنی کردم, تمام مراحل درس و کنکور و ازدواج و خواستگاری و خرید و هدیه و رفع و رجوع مشکلاتشون چون بچه اول بودم و پدر و مادر هم بیخیال بودن با من بوده اما بهت بگم اونی که خارجه تا کارش گیر نکنه زنگ نمیزنه, هر دو یک تبریک تولد خشک و خالی هم نمیدن, برادره به خاطر یک توقعی که ازش داشتم و بهش گفتم دو ساله کاری به کارم نداره و تو دورهمی خانوادگی خودش و زنش اصلا سلام هم نمیدن و خواهره هم از خارج فقط وقتی گیر میکنه یک پیامی بده
دوستم به پدرم و موقعیتش حسادت میکنه که پدر خودش یک معلم ساده بازنشسته هست, من ارزو داشتم پدرم سوپور بود اما هفته ای یک بار دست به سرم میکشید و باهام حرف میزد, تازه بابام الان درگیر سرطان هست و شیمی درمانی که کسی تو فامیل هم خبرنداره چه برسه به دوستم, مادرم انقدر قرص های خواب اور و ارام بخش میخوره که بیشتر روز خوابه, اما دوستم فقط دورهمی جمعه ظهر ما رو میبینه و میگه چه خانواده شاد و منسجمی
میخوام بگم گول نخور, الان اینو به خودم هم دارم میگم چون زندگی یک دوستم جلو چشممه که بچه دومو بارداره, سوپر پولداره, هر روز یا مامان و باباش خونه اونن یا اون اونجاست, شوهر و خانواده شوهر بسیار فرهنگی و باکلاسی داره, همش با خودم میگم یعنی میشه اونم ظاهری باشه که من خبر ندارم, همونطور که من مغرورم و وجهه ام رو حفظ میکنم اونم مشکلاتی داشته باشه درحالی که اصصصصلا بهش نمیاد
پاسخ:
ممنون که برامون نوشتی یکی جان. بله یه نکته خیلی مهم همینه که ما از واقعیت زندگی بقیه خبرنداریم هرچند هم که فکر کنیم خبر داریم. گاهی اوقات مشکلاتی که تو زندگی آدمایی که به نظر ما بی مشکلن هست که حتی تصورش رو هم نمیکنیم. حتی خواهر هم از حال واقعی خواهرش خبر نداره چه برسه به آدمای دورتر. برای همینه که باید مطمین باشیم به خدای خودمون و اینکه خیرمون میخواد و ما رو هم اندازه همه بنده های دیگه ش دوست داره. 

اما درباره مشکلات خودت هرچند کمکی نخواستی اما بااجازه چندتا راهکار میدم. شما حتما برو درباره غلبه سودا در بدن سرچ کن. بعد زایمان بدن خیلی سرد میشه و سردی عامل افسردگی و ناراحتی و منفی بافی هست. هشتاد درصد خانم ها بعد زایمانشون دچار افسردگی بعد زایمان میشن و چون معمولا جدی گرفته نمیشه گاهی خیلی طول میکشه و قشنگ ترین روزای زندگیشون رو خراب میکنه. فقط به خاطر اون منفی بافیه که غالب شده و کنترلش دست خودشون نیست. 
علی الحساب کلا از خودرن چیزای سرد پرهیز کن، گرمی خیلی خیلی زیاد بخور و ورزش کن. اگه بتونی به یه پزشک طب اسلام یا سنتی مراجعه کنی هم از همه بهتره. 
شما پس کجایین:(
پاسخ:
خیلی شرمنده. مفصل جواب دادم و چون میخواستم درست و حسابی بنویسم نشد زودتر. اگه باز هم دوست داشتی بیشتر توضیح بدم یا همین جا کامنت بذار یا به آدرس ایمیل همسربهشتی بفرست. 
سلام و صبح بخیر.(یه خورده طولانی شده ولی لطفا بخونیدش)

من مدتیه که این وبلاگ رو میخونم ولی تا حالا نظری ندادم؛اما این مورد رنج دائمی زندگی که خودمم یه جورایی تازه بهش رسیدم ،برام جالب بود.
کاربر خانم یا آقای (سلام) با نظراتی که داره به این بحث اضافه میشه (نظرات کاربر ثنا و یکی)،باید دیگه کم کم جواب سوال تون رو پیدا کنید و نیازی به پاسخ نویسنده وبلاگ ندارید.اگرچه که من فکر میکنم اگر ایشون فرصت داشتن،بیشتر توضیح میدادن و شما رو قانع می کردن.
به هر حال 
من تو یه سایت دیگه راجع به این مطلب می خوندم که به نظراتِ یه دختر خانم کم سن  و سال (پشت کنکوری) برخوردم و واقعا به روح قوی این خانم غبطه خوردم.
    یه دختری که به طور مادرزادی دست چپش مشکل داشت و با عمل جراحی خوب می شد ولی خانواده اش تواناییش رو نداشتن،تو یه شهر محروم و دور از حتی مرکز استانشون زندگی می کرد ولی اونقدر روحیه و پشتکار داشت که میگفت امسال تهران یه دانشگاه خوب قبول میشم و با تحصیل و کار هزینه ی عمل دستم رو در میارم و به پدر و مادرم هم کمک می کنم.
وضعیت ایشون رو ببینید و مقایسه کنید با کسی که قراره همین امسال با حدود صد میلیون پولی که داره و میخواد با نامزدش بره ماه عسل چند تا کشور اروپایی؛ و نمیدونست کدوم رو انتخاب کنه؟
یعنی هر کسی جای اون دختر بود باید چه فحش و نفرین هایی که نثار  دختر دومی نمی کرد ولی اون دختر در کمال نداریِ همه چیز (پول،سلامتی،پدر و مادر حمایت کننده و...) با کمال متانت برای دختر دوم آرزوی خوشبختی می کرد.
 (همش به نگاه خودمون برمیگرده)
در ضمن من لینک اون سایت رو دارم،اگر نویسنده وبلاگ صلاح میدونن بزارم تا دوستان مطالعه کنند.با تشکر.م.الف.م.یا حق

  • سلام به خانم سلام و صبح بخیر
  • نه من جواب سوالم رو پیدا نکردم البته چون سرم شلوغ بود فرصت نکردم که با دوستانی که لطف کردند و خطاب به من کامنت گذاشتند، مباحثه و تبادل نظر کنم. فقط یادم نمیاد که من اصلا نفرین و ... نثار کسی کرده باشم یا گفته باشم که برای دیگران آرزوی بدبختی می کنم یا درخواستم این بوده باشه که حالا خدا یه چیزی به من بده از یکی دیگه بگیره که نوع نگاهم دلیل سوالم باشه!
    سلام
    اعیاد شعبانیه که گذشت اما تبریک میگم و امیدوارم این روزهای منتهی به ماه مبارک رو بتونیم برای یه مهمانی عالی خودمونو اگه آماده نکردیم آماده کنیم
    من همون زهراییم که گفته بودم تو شهر مرزی هستم و کلاس زبان میرم و منتظر کلاس حفظم ;-) و چون دیدم ماشاءالله زهرا زیاده از این به بعد با اسم زهرا*رها نظر میذارم.

    خواستم بگم خداروشکر یک ماهی هست کلاسهای تلفنی حفظ جامعه القرآن رو شرکت کردم و خداروشکر با روشهای نوین و اصولی حفظشون باعث شدند برخلاف سالهای قبلی که از کلاسهای تکراری و غیر اصولی فراری بودم، به هر شکلی شده این کلاس رو برای خودم حفظ کنم. حالا نمیخوام بگم اینکه منتظر کلاس بودم نشانه ای از تنبلیه؛(اشاره به پست مربوطه!!!) اما واقعا حس میکنم رشته های آموزشی گاهی نیاز به استاد و کلاس داره... خب من هرچی بگم باز حس میکنم سرافکندگیه چون واقعا اگه همت داشته باشیم بدون کلاس میشه حداقلها رو فراهم کرد.... انشاءالله از این به بعد اینطور باشیم. هرچند که خداروشکر زیاد هم در گروه افراد تنبل از این حیث قرار نمیگیرم ;-)


    ممنونم که از رشته مطالعاتیتون گفتید، برای من همیشه فعالیتهای اجتماعی یک زن در کنار همسرداری و بچه داری یکی از آرمانها و آرزوهام بوده اما هنوز نتونستم به اونجا که میخوام برسم... برای همین بیشتر از اونچه که باید از خوندن مطالبتون لذت میبرم و سعی میکنم یاد بگیرم ازتون.

    نمیدونم ایراد کار کجاست اما متاسفانه من آدمیم که شکست -حالا توی هر زمینه ای میخواد باشه- منو از درون نابود میکنه، بخاطر توقعی که همیشه از خودم داشتم و دارم برای کامل بودن، برای همین گاهی وقتی دیدم نمیتونم موفق باشم زدم کنار. گاهی پیش خودم فکرمیکنم که دست به خودکشی زدم توی اون هدف. متوجه منظورم میشید؟
    حالا که دارم دوباره بلند میشم میخوام مواظب باشم، چیکار کنم که با دیدن موانع و با دیدن نتونستنهام، خودم خودمو نابود نکنم؟ امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم




    راستی یه سوال و راهنمایی؛ چیزی که همیشه برام دغدغه است اینه که چطور میتونم در کنار بچه داری هم به تحصیل بپردازم هم فعالیتهای اجتماعی داشته باشم، الان بچه ای نداریم اما مطمئنا انشاءالله بعدا خواهیم داشت، چندسال بعد دوباره برای زندگی برمیگردیم شهرمون اما اصولا آدمی نیستم که وابسته به خانواده باشم یعنی دلم میخواد سختیها رو خودم تحمل کنم تا اینکه مثلا بچمو بسپارم به خانوادم. همیشه توی ذهنمه که برگردیم و ادامه تحصیل میدم و فعالیتهامو از سر میگیرم اما همش میگم بچه پس چی؟ من به شخصه دوست دارم به عنوان یه خانواده مذهبی بچه های خوبی داشته باشم و تربیت کنم اما همسرم مثلا نظرشون اینطوره که برای به دست آوردن یه سری موفقیتها بچه داری رو میشه به تعویق انداخت یا حالا فاصله بینش رو. نمیدونم واقعا.


    ممنونم بخاطر وقتی که میذارید.
    پاسخ:
    سلام زهراجانم :)
    برای این حالت کمال گراییه که خیلی هم پربسامده تو جامعه ما چندتا کتاب خوب هست مثل موهبت کامل نبودن، که نرم افزارهای کتابخونا مثل فیدیبو و ... هم دارن حتما بخونشون. 

    درباره جمع کردن بچه داری و فعالیت ها دیگه باید بهت بگم سخته خیلی سخت. یعنی به یه جایی میرسی که میبینی همین که یه خونه مرتب و غذای خونگی آماده داشته باشید در کنار رسیدگی خوب به بچه کل وقتت رو میگیره، تو بعضی شرایط که همین هم نمیشه، بعد کنار همه اینا اینکه بخوای درس بخونی، یا فعالیتای دیگه داشته باشی  در حالی که اولویتت بچه ت باشه و برای اون کم نذاری ... واقعا طاقت فرساست. اما دست نیافتنی نیست. 
    فقط به نگاه آدم به زندگی برمیگرده که چقدر میخواد راحت باشه و چقدر آمادگی زحمت کشیدن و سختی کشیدن داره. و اگه اون نگاه دوم رو داشته باشی بهش میرسی. 
    اما قطعا نه در اون حالت ایده آلی که تو ذهنته. یعنی مجبوری از خانواده ت کمک بگیری، از همسرت کمک بگیری، یه وقتایی بچه ت رو بسپاری به مهد... اما تو همه این شرایط میتونی یه کاری کنی که بچه ضربه نخوره و برعکس یه تجربه جدید و یه محیط جدید هم باشه براش. اما به هرحال همکاری اطرافیان رو لازم داری. حداقل حتی اگه هیچ کس هم دور و برتون نیست همسرت رو لازم داری. چون بعد اومدن بچه شرایط بعضی وقتا یه جوری میشه که آدم میبینه نهایت فشار رو هم روی خودش بیاره بازم نمیتونه به تنهایی مشکل رو حل کنه و به هرحال یه کمک خارجی لازمه که مثلا دو ساعت بچه رو نگه داره تو بتونی بری یه جلسه، یا کاری رو که قول داده بودی تو خونه انجام  بدی و حالا هیچ جوره بچه نمیذاره رو تموم کنی.... این نکته رو در نظر داشته باش زهراجان. این آگاهیه خیلی به کمکت میاد سال های بعد که بدونی اون ایده آل خودم به تنهایی از پس همه چی بربیام تو واقعیت اتفاق نمی افته و هم خودت آمادگی کمک گرفتن از بقیه رو داشته باشی هم اونا رو آماده کنی که کمکت کنن. و هیچ ایرادی هم نداره. اتفاقا روابط رو بهتر میکنه و ادما رو به هم پیوسته تر میکنه. بابایی که یه روز تو هفته با بچه ش میگذرونه که همسرش به کاری، کلاسی و ... برسه، رابطه بهتری با بچه پیدا میکنی، قدر همسرش رو هم بیشتر میدونه چون بیشتر درگیر سختیای بچه داری شده. 
    یه کتابی هم هست به اسم (مادر کافی) که حتما بذار جزو اولین کتابایی که برای بچه داری می خونی. یه کار خوب برای این دورانت همینه که کتاب خونی درباره بچه داری. چون این بلد بودن خیلی کار رو اسون میکنه مخصوصا تو بچه اول. و اون موقع که بارداری معمولا حالت بده و بعد که بچه به دنیا بیاد هم دیگه فرصتش نیست. الان زمانش رو داری
    سلام عزیز
    مطالبی که گفتید خیلی مفید بود واقعا برام
    ممنونم ازتون
    نه مشکلم حل نشده فقط اضافه شده یه سری مشکلات جدید
    البته واقعا دارم تلاش میکنم به حلشون...

    پاسخ:
    سلام ثناجان
    ان شاالله خدا کمکت کنه عزیزم
    سلام جان چون من مشکلاتم دقیقا همون هاییه که شما گفتین رو کامنت شما نظر می دم.
    چقدر خوش به حالشه اونی که نوزاده با یه باد کارش تمومه. بیچاره اونی که سی ساله است باید پدرشو در بیارن تا رنجش تکمیل شه.
    منم مثل شما خیلی زیاد محرم اسرار دوستان و فامیلم ولی اصلا به نتیجه شما نرسیدم. بعضی ها فقط زیادی لوس و نازک نارنجی اند. بعدم من به جد معتقدم که اون رنجی که از شدت زیادی و عمیقی امکان گفتنش نیست و شما هم مثالی براش پیدا نکردی اصلا وجود نداره. من یه دوستی داشتم خیلی از این ادعاها می کرد بعد یه روز خیلی به خودش فشار آورد مثال بزنه گفت مثلا می دونی من همش مجبورم جلوی مادرشوهرم پز بدم. وقتی می خواد بیاد باید روتختی خوب پهن کنم رو تختم... رنج عمیقش این بود.
    بعدم اونی که مثلا فرزند نداره و پدر نداره و ... هم زخم زبون مادرشوهر می شنوه، اگه طلاقش بدن به همین دلیل بی همسر و همراه هم می شه، حالا چه همسری که ترک تحصیل کرده چه نکرده چه همسری که به همه خوش زبونی کنه چه فقط به اون، و از طرف مادر و خواهر و برادر هم تحقیر خواهد شد...
    حتی اگه اندازه غم همه یکی باشه اندازه علت غمشون یکی نباشه بازم عادلانه نیست به نظرم. من دلم می خواست با علت کوچولوتری غم اندازه همه به دوش بکشم. کی ازم نظرخواهی کرد؟ کی تضمین داده اصلا که این علت سهمگین تر باعث سقوط من نشه و هزار تا چرای دیگه. اگه همه باباشون می مرد تو بچگی اگه همه بیوه و عقیم و ... بودند و ... جزا دادن و پاداش دادن معلوم بود نه الان.
    پاسخ:
    سلام رویا جان
    واسه اون رنج شدید و عمیق و اینا که گفتم چون برای بقیه هم سوال شده بود یکم بازش میکنم هرچند اصلا دوست نداشتم: دختر جوونی که که متدین و خانوم و همه چی تمومه. خانواهد خودش و همسرش هم. بچه هم داره و همه چی زندگی به ظاهر خوب... اما همسرش اصل ازدواج های موقت متعدده... و اون دختر هیچ پذیرشی از طرف خانواده ش نداره برای جدا شدن. 
    یه خانواده به ظاهر خوب و آبرومند که فقط اگه یکی شون بهت اعتماد کنه و باهات دردودل کنه می فهمی چقدر از خست پدر خانواده رنج می برن. در حدی که روز خواستگاری دخترش هم میوه و شیرینی نمیخره و نیم ساعت مونده به اومدن مهمونا انقدر این ها باید حرص و جوش بخورن و عز و جز کنن که بره چیزی بخره. ولی این چیزه گفتنی و تعریف کردنی برای کسی نیست. 
    یه خانواده خیلی خوب و آبرومند دیگه با بچه های خوشبخت و موفق که پدر خانواده همسر دوم پنهانی داره. آدمایی که شما خنده و خوشبختی شون رو می بیند ولی خبر ندارید چه غصه هایی دارن چون ترس آبرو نمیذاره حتی با نزدیک ترین کسشون هم دردودل کنن. 
    یه خانواده با وضع مالی خوب و همه چی به ظاهر سر جای خودش ولی بچه ای که معتاده و کسی اینو نمیدونه. 
    آدمی که شوهرش دست به زن داره، فحاشه ... با اینکه بیرون یه مرد تحصیل کرده و موقره. 
    اینا چیزایی نیست که کسی برای دیگری تعریف کنه. مریضی و تجرد و بچه نداشتن چیز پنهانی نیست چون زشت نیست. نداری پنهان نیست چون نمیتونه پنهان بمونه... ولی غصه هایی که یه سرشون به آبروی طرف مربوطه مطمئن باش اغلب گفته نمیشه و کسی حدسشم نمینزنه که همین آدمی که کنار تو نشسته، همین دخترخاله خوشبخت، همین دوست موفق... ممکنه با چنین مشکلاتی مواجه باشه حتی اگه هیچ جوره به خودش و خانواده ش نیاد. 

    درباره چندجمله آخرت هم یبار دیگه فکر کن دنیا چیه، آخرت این وسط چه نقشی داره، چرا ما افریده شدیم اصلا. تو اینا اگه به یقین برسی اصلا این سوال ها برات پیش نمیاد. 
  • فرشته بانو
  • پاسخ نظر خضر:

    خضرجان ممکنه اگه کامنتم رو دیدی برام بنویسی که مشکل خواهرشوهرت چه مصداقایی داره. یعنی دقیقا چه کار میکنه؟ و اینکه غیر جمعه ها که نوشتی وقت دیگه ای یا جور دیگه ای هم با مشکلاتش درگیر هستی یا نه؟ همسرت چطور؟
    اینکه غیر این قضیه مشکل جدی دیگه ای هم با خانواده همسرت، مادر شوهرت، پدرشوهرت ... یا خود همسرت حتی، داری یا نه؟
    سلام فرشته جون.
    مطلب " زن بی خیال" رو این کانال بدون ذکر منبع , پست کرده !!?!!
    جهت اطلاع شما دوست عزیز




    کانال حاضر یکی از کانالهای مجموعه نوردیده به آدرس زیر است
    @nooredideh

    آی دی ارسال تجربیات(برای تبادل و تبلیغ کانال پیام ندید) 
    @noredideh

    کانال مشاوره تلفنی نوردیده
    @nooredideh_mshv
     
    تبلیغات
    @farzandaneh
    پاسخ:
    سلام ثناجان. ممنون که گفتی عزیزم. خودمم بعضی وقتا جاهای دیگه دیدم که بعضی مطالب اینجا رو بدون ذکر منبع میذارن. 
    سلام. طاعات قبول. راستش بحث تا وقتی داغه و تبادل نظرها پشت سر هم انجام می شه، مشارکت توش جذابیت داره. الان من به شخصه اصلا حس نظر دادن ندارم ضمن اینکه شما هم به گفته خودتون تمایلی به باز کردن بعضی بحث ها ندارید. فقط الان یک نکته رو دوست دارم متذکر بشم اونم اینکه صرف دیده شدن و دیده نشدن رنج ملاک نیست. به نظرم شما که قصد دارین دیگران رو متقاعد کنید باید مثالی داشته باشید که من نوعی رو متقاعد کنه نه اینکه از من انتظار داشته باشین بپذیرم که رنج داشتن پدر خسیس بیشتر از رنج انتظار و زخم زبون شنیدن و از دست دادن همسر و زندگی و همه چی به خاطر فرزند نداشتنه. همه مثال هاتون به جز یکیش که من هم موافقم رنج بزرگیه و یکیش که کم و بیش بزرگه، همینقدر عجیب بودن برای من. ضمنا من به واسطه اینکه خودم هم بسیار محرم اسرار قرار می گیرم خیلی ها رو دیدم که همین رنج ها رو هم ندارند. ته رنجشون اینه که چرا امسال کنکور دکترا قبول نشدم.
    پاسخ:
    سلام سلام جان :)
    حالا تو هم توی اون همه مثال نمونه پدر خسیس رو بولد کردی. بقیه ش چی؟ 
    بعضی وقتا هم البته مشکلات به خاطر این نیست. یعنی نتیجه مستقیم اشتباهات خودمونه. این آیه قرآن رو یادمون نره که «لیس للانسان الا ما سعی» یه زنی که زندگی خوبی نداره و منجر به جدایی بعدش میشه و مشکلات دیگه، خیلی وقتا ممکنه تقصیر خودخواهی ها و کواه نیومدن ها و یادنگرفتن های خودش باشه. همون شوهر با یه زن دیگه ممکن بود رفتار دیگه ای داشته باشه. 
    اجازه بدین منم در ادامه ی مثالهای فرشته جون ا مثال بزنم...
    دوستم تعریف میکرد که دوستش دختر مذهبی و خوب و همه چی تموم و خیلی خوشششگلیه. از یه خونواده ی خوب و مذهبی. یه ازدواج خیلی خوب با یه آقایی که وضعش خیلی خوبه و خوش قیافس و... هم میکنه. بچه های سالم و خیلی قشنگی هم بدنیا میاره. یه بار که دوستم بهش میگه چقدر خوشبختی میزنه زیر گریه و تعریف میکنه که چقدر شوهرش سرده و بلافاصله بعد از تولد بچه اش شوهرش پیشش اعتراف میکنه که من خیلی زیاد عاشق یه دختر دیگه ای بودم که مامانم راضی نبود. برای اینکه ازدواج کنم گشت و تو رو پیدا کرد که بیشترین شباهت رو به اون دختر داشتی. حالا تو مثل آینه ی دق منی و هر چی توی این سالها تلاش میکنم نمیتونم دوستت داشته باشم و عشقمو یادم میاری. متاسفانه دختره هم امکان طلاق نداره هم بچه داره هم پدرش مریضه و ممکنه سکته کنه...
    من اگر بخوام برات مثال بزنم متاسفانه متاسفانه خیلی زیاد مثال دارم که چقدررر آدما غم دارن و هیچکس جز خداشون نمیدونه.
    بعضی مشکلاتی که برامون پیش میاد هم مصداق ظلمت نفسی هستش.خودشون به خودشون ظلم کردن. مثلا دخترعمه ی مجرد ۴۰ و خورده ای ساله ی من که هنوزم مثل جوونیش خوشگله. خدا شاهده با وجود اینکه اون موقع بچه بودم یادمه کلی خواستگار داشت و رد میکرد مدام... آخه آدم بی عیب وجود نداره که.. نمیدونم... خدا عالمه
    خدا انقدر مهربونه که پای ناله هامون بشینه، بغلمون کنه و سرمونو توی آغوشش بگیره و حرفامونو گوش کنه. هر چی نداشته باشیم اونو که داریم...
    همین امشب که من اینجام یه غم بزرگ روی دلم سنگینی میکنه ولی فقط چشم امیدم به آخرتیه که میرسه و اگه توی امتحانم پیروز بشم و توکل و صبر کنم خدا خودش آغوش گرمشو برام باز میکنه... دلم خیلییی هوای گریه داره ولی امیدم، روشناییم، نور دلم، کورسوی امید و عشقم فقط خداست... خدایی که از همه ی دنیا بیشتر دوستم داره و مطمئنم هر موقع بخوام بغلم میکنه
    پاسخ:
    ممنونم از مثال هات زینب جان. 
    ان شاالله خدا دلتو به نور خودش روشن کنه. انقدر روشن که بی نهایت آروم و راضی بشی :)
    سلام فرشته بانو جون میگم هیچ دقت کردید همه آدما از وجود یک نفر تو زندگی شون رنج میبرن؟ یکی از وجود همسرش خسته شده و اگه اون حذف بشه زندگیش بهنر میشه یکی از وجود مادر شوهرو خواهرشو هر کلا خانواده همسر یکی مادر زن و خواهر زنش آزار دهنده ان
    یکی تو زندگی خوابگاهی از هم اتاقی و هم حجره ایش خسته شده یکی که مجرده و امکان ازدواج براش نیست از دست پدر و مادرش خسته شده و با اونا ناسازگاره یه پدرو مادری که از دست بچه شون و رفتاراش به تنگ اومودن دورو بر  شما ها هم این جوریه؟
    سلام
    حالا من از اینکه هیچ کس نیست خسته شدم. واقعا نمیفهمم کی قراه تموم بشه این تنهایی چندین ساله
    پاسخ:
    سلام کوثرجانم
    انقدر جواب دادن به کامنتت طولانی شد که فکر میکنم اگه بخوام الان از حال روزهات بنویسی، احتمالا خیلی چیزها فرق کرده. اینطور نیست؟
    اون موقع که برام نوشتی، تو یه حال بد شدید مقطعی بودی. این حال رو همه ماها تجربه کردیم. خود من هرچند وقت یکبار تجربه میکنم. یه جور بی انگیزگی و بی میلی و انمایدی زیاد و غم. انگار دیگه هیچی نیست که خوشحالت کنه یا بهت امید بده. من فکر میکنم این حال هست برای اینکه ما دل نبندیم، فراموش نکنیم، دنیازده نشیم. انگار هربار کنده میشیم از خیال و رویا و دنیا از چشممون می افته و میایم اون جایی که باید می ایستیم. 
    عکس همین هم وجود داره البته. یه حس خوشحالی و خوش بختی و هیچ غمی ندارم و چقدر همه چیز آرومه و چقدر دنیا قشنگه و ... امید و انگیزه و ارزو. اونم مقطعیه. شاید یه جور دوپینگ برای ادامه راه. من روی احوالات خودم که دقیق میشم هر دو اینها رو به وفور میبینم که هرچند وقت یکبار سر و کله شون پیدا میشه و غیر از اینها چیزی که بیشتر از بقیه ست یه حال معمولیه. نه غم شدیدی نه ذوق و شادی خاصی. دارم کارمو میکنم و زندگیمو میکنم. غم های کمرنگ که میشه بی خیالشون شد یا کنترلشون کرد و شادی های کمرنگ که لبخند به لب آدم میارن ولی غرقشون نمیشی. 
    من چون این مکانیزم رو تو خودم شناسایی کردم خیلی کنترلم روی حالات خودم بهتر شده. تو اوج غم که فکر میکنم هیچ وقت حالم خوب نمیشه، یادم میاد که این تجربه رو مثلا ماه پیش هم داشتم. و رد شد و تونستم ازش بگذرم و دوباره مثل قبل بخندم و امیدوار باشم و برنامه بریزم برای آینده ... و تو اوج شادی هم حواسم هست که یه احساس مقطعیه و رد میشه و دوباره یادم میاد که زندگی هیچ وقت چندان چیز دلچسبی نبوده که ارزش دل بستن داشته باشه. 

    بعد تازه چند مرحله هم جلوتر رفتم و میتونم تو همون لحطظات هم به حال خودم مسلط بشم. اگه بتونم بنویسم که از همه بهتره. اگر نه یک دقیقه تمرکز میکنم و همه عوامل ریز و درشتی که ریشه های حال بدم هستن و رو میشمرم، درباره هرکدوم یکم فکر میکنم بزرگ میکنم، اهمیتش رو بررسی میکنم، راه حلش رو پیدا می کنم و ... پنج دقیقه بعد در دنیای بیرون هیچ چیزی فرق نکرده اما من با این فکرا کلی آروم تر و مسلط تر شدم روی حالم. 
    مثل اینکه تو همین عواملی که الان برای من نوشتی رو یکی یکی باز کنی، و فکر کنی آخرش چی میشه. پایان نامه... خواستگار... تنهایی... و خیلی عوامل ریزتری که شاید در وهله اول به چشمت نیان ولی وقتی رو هم جمع میشن اینطور آدمو از پا میندازن. 

    درباره خواستگارت و دوران سخت مجردی هم یه حرفایی داشتم که الان دیگه خیلی طولانی شد. اگه دوست داشتی بهم ایمیل بزن. کلا هروقت خواستی دردودل کنی به من ایمیل بزن. طول میکشه تا جواب بدم ولی حتما جواب میدم. 
     fereshte.goodwife@gmail.com
    سلام. من اولش یه سوال بپرسم. جهت روشن شدن موضوع برای خودم. یعنی ما الان هر خانم متاهلی می بینیم که شوهر به ظاهر خوب داره، شوهرش یا زن صیغه می کنه یا دست بزن داره یا عاشق عشق قبلیشه هنوز؟ خب قطعا اینطور نیست. قطعا. بله ممکنه الان بگین نه ممکنه مادرشوهرش خیلی باهاش خوب نیست و مواردی از این دست که می شه همون حرف اول من. این رنج ها قابل قیاس با هم نیستند. درباره اینکه بعضی گرفتاری ها یا گشایش ها نتیجه سعی خود ما انسان هاست در حالت کلی قبول ولی درباره این مثال ها اگر شما بخواین درباره مثال من بگین خانومی که شوهرش طلاقش می ده تقصیر خودشه بدون توجه به اینکه من گفتم ایشون طلاق داده شده چون نازاست، یا حالا مثال های خودتون دختری که ازدواج نکرده حقشه لابد سخت گیر بوده بدون توجه به بی شمار مصادیقی در جامعه ما که یا خواستگار مناسب نداشتند یا به نتیجه نرسیدن خواستگاری ها تقصیر خودشون نبوده، خب من هم می تونم درباره مثال های شما همینا رو بگم. خانومی که شوهرش زن صیغه می کنه تقصیر خودشه لابد بلد نیست دل آقاهه رو بدست بیاره. خانومی که شوهرش هنوز به یاد عشق سابقشه تقصیر خودشه. حتما تو جلسات خواستگاری و نامزدی و اینها یه اشاراتی از آقا دال بر نخواستن دیده اما به موقعیت آقا طمع کرده که این مورد رو من خودم هم دیدم. واقعیت اینه که رنج آدم ها مساوی نیست.
    پاسخ:
    سلام سلام جان
    خب بیا از یه زاویه دیگه به بحث نگاه کنیم. اصلا این جمله رنج آدم ها مساویه رو بذار کنار. 

    من میگم زندگی شاد بی مشکل خوشبخت، جز در بعضی مواقع مقطعی برای هیچ کس وجود نداره. حالا چه ما در جریان باشیم و بتونیم حدس بزنیم که مشکل و سختیای هرکدوم از آدما چیه و کجاست چه نتونیم حدس بزنیم. 
    به هرحال این ذات دنیاست که همراه با رنج و سختی و غمه. خود خدا گفته (لقد خلقنا الانسان فی کبد): آدم ها در رنج آفریده شدن!
    نگفته بعضی هاشون، یا استثنا داره، یا کم و زیاد داره... گفته رنج قرین زندگی دنیایی ماست. 
    ببینید دوستان ما چقد محجوریم چرا کسی نیست به سوال های امثال ما در چهاچوب دین و حقیقت پاسخ قانع کننده بده ما به هیچ جای معتبر و قوی دسترسی نداریم که پاسخ سوال ها و شبهات ذهنی مون رو بپرسیم
    پاسخ:
    بله زهراجان متاسفانه تو بحثای عملی دین و شبهه ها و سوالات اینطوری مرجع مشخصی برای پیدا کردن پاسخ خیلی وقتا وجود نداره. باید بگردی، هی کتاب بخونی، از اساتید مختلف بپرسی، فکر کنی ...
    ولی به جواب میرسی اگه دنبالش باشی. قول میدم. 
    میشه لطفا موضوعی که دوستمون سلام مطرح کردند رو ادامه بدید ؟ میخوام به یه نتیجه ی خوب برسونیمش حدااقل.  من واقعا برام سوال هست این مساله و با دوست خوبمون سلام هم عقیده هستم.
    پاسخ:
    سلام ریحان جان. بله من اصراری برای تموم شدنش ندارم ولی تا اینجا چیزایی که به نظرم رسید رو نوشتم. 
    سوال جدید مطرح کنید باز درباره ش بحث میکنیم. 

    و در نهایت هم به نظر من این قضیه یه چیزی مثل ایمانه. ته تهش دلت باید بهش برسه!

  • فاطمه سادات
  • عرض سلام خدمت همه ی دوستان و فرشته بانو 

    با اجازه شما من دو تا نکته راجع به صحبت های دوستان توی کامنتها به ذهنم میرسه که اینجا مینویسم

    اول اینکه به نظرم گاهی رنج بعضی از آدم ها از نظر ما کوچیک و بی اهمیته چون ما نمیتونیم شرایط اون آدم رو درک کنیم و خودمون رو جای اون آدم بذاریم مثلا همین خساست پدر یا همسر خانواده که از نظر دوستمون رنج کوچیکی به حساب میاد به نظر من اتفاقا رنج خیلی بزرگیه چون خانمی رو میشناسم که شوهرش خیلی خسیس بود و اون خانم فقط یک سال توی زندگی با همسرش دوام آورد و بعد جدا شد و خانم دیگه ای رو میشناسم که توی 42سالگی به خاطر خساست همسرش بیماری های روحی و عصبی زیادی داره، پس نتیجه ی یه رنج ظاهرا کوچیک مثل خساست مرد با یه رنج دیگه مثل بچه دار نشدن میتونه یکی باشه و هر دو باعث جدایی بشه یا باعث بشه اگه اون خانم توی زندگیش میمونه از زندگیش لذتی نبره بلکه رنج و عذاب بیشتری رو هم تحمل کنه.
    و نکته ی دوم هم این که اگر به این معتقد باشیم که رنچ آدم ها با هم برابر نیست، همون طور که اطراف خودمون آدم هایی رو میبینیم که به ظاهر رنج هاشون کوچیک و بی اهمیته آدم هایی رو هم میبینیم که رنج هاشون از ما بزرگتر و عمیق تره مثل رنج یه بیمار سرطانی که در بسیاری از موارد این جور آدم ها نمیتونن ازدواج یا بچه دار شدن رو حتی توی خیالشون هم آرزو کنن؛یادم میاد چند سال پیش توی دوره ی تحریم شدید دارو ها تلویزیون گزارشی پخش میکرد از خانمی که بیماری msو سرطان هر دو رو با هم داشت و تنها دغدغه زندگیش شده بود پیدا کردن دارو ،پس اگر رنج آدم ها با هم برابر نباشه قطعا سخت ترین و بزرگترین رنج ها  هم به ما داده نشده و همین نشون میده که نوع رنج آدم ها بر اساس میزان ظرفیت وجودیشون تعیین میشه، خداوند حکیم به هر انسانی رنج متناسب با خودش رو میده تا  هر کس با مدیریت درست رنج خودش به رشد و کمال برسه، شاید اگه ما هم زاویه ی نگاهمون رو به رنج های زندگیمون عوض کنیم  دیگه اون ها رو نامتناسب و خارج از توان و تحملمون نبینیم.
    در مورد فلسفه وجود و مدیریت رنج دو تا منبع به ذهنم میرسه که برای شنیدن و مطالعه به دوستان پیشنهاد میکنم: 12جلسه سخنرانی حاج آقا پناهیان با موضوع چگونه کمتر رنج ببریم؟ که من از نت دانلود کردم و کتاب هنر رضایت از زندگی از آقای عباس پسندیده که به نظرم دوستان میتونن جواب خیلی از سوالاتشون رو از این منابع بگیرن.

    پاسخ:
    سلام فاطمه سادات عزیزم
    کامنتت عالی بود. خدا خیرت بده. هم برای دوتا نکته هم دوتا معرفی خوبی که کردی. 

    بچه ها بخونین این کامنت رو!

  • سلام به ریحان
  • ریحان جان سلام. من عذرخواهی می کنم بابت طرح گره ذهنی خودم در اینجا و راستش باید بگم که علیرغم اینکه من با پاسخ اخیر نویسنده وبلاگ شبهه ام جدی تر شده، اصلا تمایلی به ادامه دادن بحث ندارم. راستش من روزی که طرح مساله کردم فکر می کردم که گفت و گو می کنیم و تا حدی به نتیجه می رسیم اما الان چون گاهی یه سوال یا یه جواب یه ماه یا حتی بیشتر طول می کشه، عذاب وجدان دارم که طرح مساله ای کردم که ممکنه دیگران رو هم ماه ها گرفتار همین افکار من بکنه. دوست داشتم از نویسنده وبلاگ هم بخوام که نوشته های من رو پاک کنند. من قانع نشدم، متقاعد نشدم، این پاسخ ها از نظر منطقی ایراد دارند حالا اگه از نظر دلی مورد پذیرشند خوشا به حال اهل دل که من جزئشون نیستم اما من می ترسم که حرف من باعث اذیت دیگران بشه.
    ما منتظر یادداشت های بعدی هستیم بانو
    پاسخ:
    شرمنده. اومدم :)
  • صحبتِ جانانه
  • جالبه و منطقی
    ولی بنظرتون اینکه آدم در شرایط معمولی باشه
    بیماری و مشکل حاد در زندگیش نباشه، آیا از دایره این منطق خارج میشه؟
    به نظر من این حرفا اغلب تا جایی گفتنیست که آدم خودش دچار حاد مشکلات نشده باشه
    شما اگر جای اون دختر مجرد
    یا جای اون زن با شوهر بد قلق بودید
    اینقدر با خیال راحت دلایل حال بد و تغییر به حال خوب نمی نوشتید
    شاید
    پاسخ:
    چقدر دوست داشتم یکی از این آدم هایی که یه رنج بزرگ با نمود بیرونی داره، مثلا بچه معلول داره، خودش بیماری صعب العلاجی داره، همسرش فوت شده، بچه دار نمیشه و ...  بیاد و برامون از حالش بنویسه. آیا اونقدر که ما فکر میکنیم بدبخت و بدحاله؟
    موردایی که من میشناسم تمامشون عکس این نظریه هستن. گاهی از ما هم راضی ترن. البته که مشکلات و سختی ها رو دارن اما حالشون خوبه. یه جور قشنگی اون رنج رو پذیرفتن که آدم غبطه میخوره. من از این نمونه ها زیاد میشناسم از دور و نزدیک. اما عکسش رو حداقل الان خیلی حضور ذهن ندارم. اینکه آدمی باشه که خیلی جزع و فزع کنه. جزع و فزع ها رو اتفاقا من بیشتر از آدم هایی با غم های کوچیک دیدم. 
    البته هرمصیبت و اتفاق بدی، یه دوره گذار داره، مثل چندماه و یک سال اول فوت یک عزیز، حال آدم ها رو نباید از دوره گذار قضاوت کرد. مثل اتفاقای خوب و شادی ها که اولش یه سرخوشی زیاد دارن و بعد عادی میشن. شدت حال خوبی که اون اتفاق آورده رو هم نباید تو اون روزهای اول قضاوت کرد. 
    من معتقدم زندیگ دنیا یه خاصیت عجیبی داره که میتونه همه چیز رو عادی بکنه. چه خوشی ها رو چه مصیبت ها رو. و شاید دلیلش اینه که نه خوشی هاش اصیلن نه مصیبت هاش. یه جای موقتی و یه زمان موقتیه برای یه زندگی اصلی تر. 
  • صحبتِ جانانه
  • ان شاءالله که خوشبختی تون مدام باشه
    ولی آیا با این تفاسیر حاصرید مثلا فردا روز همسرتون از دنده ی مخالفت شدید بلند بشه
    یا خدای ناکرده مشکل بزرگی سربرسه؟
    پاسخ:
    ببینید یه روایتی هست که شاید شنیده باشید، مضمونش اینه: یک بار یکی از یاران یکی از ائمه به ایشون میگه من الان حالی دارم که سختی رو به راحتی ترجیح میدم، غم رو به شادی ترجیح میدم، بلا رو به آسایش ترجیح میدم ... بعد اون امام بهش جواب میدن ولی ما اینطور نیستیم. ( ما برای خدا تصمیم نمی گیریم) به هرچه از جانب خدا برسه راضی هستیم. اگه نعمت باشه شکر میکنیم و اگه مصیبت باشه صبر میکنیم. 
    این باید نگاه کلی آدم باشه. اما غیر از این بحث، مگه قراره سختی و امتحان نرسه و نباشه؟ اون آیات قرآن که  ( ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما یاتکم مثل الذین خلوا من قبل مستهم الباساء ...) یا (لتبلون فی اموالکم و انفسکم..) و چندتا آیه دیگه که تو ذهنم هست، مگه مصداقی غیر از تک تک ما داره؟  میدونم که هست و پیش میاد و شاید سخت تر از چیزی باشه که الان فکرش رو میکنم. اما سعی میکنم براش آماده باشم که وقتی رسید ناشکری و کم صبری نکنم. آماده بودنم هم از جنس همین فکرها و حرف هاس. همین که حواسم باشه اصلا دنیا جای سختیه و خدا خیر منو بیشتر از هرکسی میخواد. 
    یکی از اقوام نزدیک ما خانمی هستن که نه پدر و مادر دارن نه خواهر برادرای خوب ودلسوز .تازه  بچه معلول هم دارن . به خاطر رسیدگی به  اونها دچار یه سری بیماریهای جسمی هم شدن. ولی هروقت ایشون رو می بینیم اصلا نمیتونیم به خودمون اجازه بدیم که بگین شما بدبختین..ازبس که حال روحیشون خوبه چون اولا رنجش رو پذیرفته و سعی کرده باهاش کنار بیاد ودوما بیشتر روی جنبه های مثبت زندگیش زوم کرده . از بدیهای خانوادش بگی از خوبیای شوهرش میگه از سختیای بچه های معلولش بگی از خوبی ها و سلامتی وخوشبختی بچه های دیگه ش میگه این قضیه به نظر من بیشتربه استانه تحمل ونوع نگاه ادما به زندگیشون بستگی  داره تا نوع مشکل . 
    پاسخ:
    بله حنان جان به نظر منم همین طوره. منم نمونه هایی رو می شناسم که همه به جای اینکه دلشون براشون بسوزه غبطه آرامش و رضایتشون رو می خورن. 
    فرشته به رهگذر:

    سلام خانم ای کاش نظراتتون رو عمومی میذاشتید که راحت تر امکان تبادل باشه. اما به هرحال به نظرتون احترام میذارم. 
    اما نکته ای گفتید دقیقا درسته. یعنی جمله میزان رنج همه آدم ها یکسانه،  به این معنا نیست که بگیم رنج کنکور قبول نشدن با رنج بیماری لاعلاج داشتن یکیه. بلکه یه نسبتی هست بین اندازه تحمل و ظرفیت هرفرد و شدت رنج و غمش. اون نسبت به نظر من برابره. 
    حالا اینکه میگم برابره رو به طور کلی میگم. یعنی کل زندگی رو که نگاه بکنیم اینطوره. والا به صورت مقطعی غصه ها و شادی ها کم و زیاد میشن. 
     صبر و رضایت و آرامشی که خدا به آدم هایی که مشکلات زیادی دارن میده، عامل مهمیه که این توازن رو برقرار می کنه. 
    چقدر نمونه میشناسیم از فرزندان خانواده هایم متمول و همه چیز تموم که گرفتار افسردگی های شدید شدن. تو آدم های به زعم ما بی درد، چقدر نارضایتی از زندگی زیاده؟ همون اصطلاح خوشی زده زیر دش که به کار می بریم. رنج اون نارضایتی و افسردگی و ... برای فرد خیلی وقت ها برابره یا بیشتره از رنج مشکلات واقعی. 
    فرشته به خضر:

    سلام خضرجان. ببخشید که پاسخت طول کشید. 

    ببین من احساس میکنم تو نسبت به موضوع خواهرشوهرت یک حالت وسواسی پیدا کردی. یعنی ناخودآگاه خیلی زوم کردی روش و برای خودت بزرگش کردی و همین باعث شده این اندازه بتونه آزارت بده. 
    اگه اون اصل که تو هرزندگی ای یه مشکلی، یه غمی و یه رنجی هست رو بپذیری، اون موقع میتونی این جوری نگاه کنی که رنجی که خدا برای تو انتخاب کرده حداقل فعلا، آزاریه که از رفتار خواهرشوهرت می بینی. بعد این رو مقایسه کن با گزینه های دیگه ای که ممکن بود، خدای نکرده بچه معلول داشته باشی، خودت بیماری سختی داشته باشی، همین مشکل رو به جای خواهرشوهرت، خواهرت داشته باشه، یا بعد ازدواج متوجه ویژگی های بدی در همسرت می شدی که قابل تغییر هم نبود... من جای تو نیستم ولی به نظرم همه اینها خیلی سخت تر از مشکلی هست که الان داری. 
    پس اینجوری به قضیه نگاه کن تا تحملش برات آسون تر بشه و احساس خسران نکنی اینقدر. و از اون طرف همیشه حواست باشه که (خدا می بینه) و خدا فراموش نمیکنه. با خدا معامله کن بگو خدایا من این خانواده رو با اخلاقای عجیب و غریبشون تحمل میکنم، اثری که درگیری شوهرم با مشکلات خواهرش توی زندگیم داره رو می پذیرم به خاطر تو و با خودت معامله میکنم. به جاش تو سلامتی و خوشبختی خانواده م رو تضمین کن، بچه های سالم و صالح بهم بده، رابطه م با شوهرم رو مستحکم کن ... در واقع از مشکلی که خواهرشوهرت برای زندگیت ایجاد میکنه به عنوان بیمه زندگیت استفاده کن. فقط این اتفاق کی می افته؟ وقتی دیگه شکایت و غرزدن چه تو دلمون و چه بیرونی نباشه و بپذیریم اون رنج رو و راضی بشیم بهش. اون موقع است که تازه رنج روی دیگه خودشو نشون میده و میبینیم چه ظرفیت هایی تو زندگیمون ایجاد میکنه. 
    اگه این نگاه رو داشته باشی متعابا رفتار خواهرشوهرت هم کمتر اذیتت میکنه. فکر کن امام حسین(ع) یه بیمارستان دارن برای مریض های روانی و تو برای نگاه ضایت ایشون، هفته ای یک روز میری تو این بیمارستان کمک میکنی و رفتارهای اون بیمارا رو تحمل میکنی. اون موقع هرچی اون روز بیشتر اذیت بشی در واقع خوشحال تری چون میدونی ماام دیدن و اون رضایت امام از کارت نگاه قدردانی شون برات از همه چیز ارزشمند تره. روزایی که باید بری خونه پدرشوهرت یا اونا مهمون شمان رو اینجوری در نظر بگیر. 

    سلام
    خیلی مطالبتون عالیه
    اجرکم عندالله
    واسه من دوقسمت خیلی مفید بود
    یکی اینکه بهشت را با دنیا اشتباه نگیریم
    دوم درباره خانواده شوهر که نمیخوام احمق فرض بشم
  • صحبتِ جانانه
  • نمی دونم واقعا چی بین حرفه ای قبل و بعد از مصیبت برای آدم تفاوت ایجاد میکنه
    ولی هرچی هست در اکثر اوقات حرف آدم ها قبل و حین و بعد از مصائب متفاوته...
    برای همین هم حرف کسانی که مصیبت ها رو دیدن و ازش با تماشا و خوبی کامل رد شدن یه اثر خاصی داره...
    فرشته بانو عزیز امروز جمعه است از صبح غم باد گرفته  بوم که برم اونجا چیکار کنم ولی با این حرفا ی شما خیلی آروم شدم نتیجه رو برات حتما خواهم نوشت
    من هم نمونه همسر از دست داده اش رو دیدم هم نمونه بی همسر هم نمونه بی بچه که بسیار بسیار بسیار شاکی بودن و جلوی خوشبخت های همه اینا رو دار از طرف خدا با سیلی صورتشون رو سرخ نگه می داشتن که بیشتر ازاین خوار نشن. مادرم خواهرم خودم.
    یه دوست بسیار نزدیک هم که برادر معلول داره هم یادم اومد که خودش و مامانش اصلا و ابدا حالشون خوب نیست. دوستی که طلاق داده شده یادم اومد که اصلا حالش خوب نیست... راستی عادی شدن حال خوب و عادی شدن حال بد یکیه؟ واقعا شما به حال اونی که رنجش رو پذیرفته غبطه می خورین؟ یعنی مثلا یه خانومی الان حاضره شوهرش بمیره به اون حال غبطه برانگیز پذیرش رنج برسه؟ یا حاضره بچه اش علیل بشه و دوره گذارو طی کنه و غبطه بر انگیز باشه؟ یا حاضره خواهرش تا آخر عمر بی شوهر بمونه و رنجش رو بپذیره یا حاضره عقیم باشه و طلاقش بدن و با حالش کنار بیاد؟ واقعا اینجا کسی هست که بگه خدایا حالا که این رنجش ها سرعت رشد رو زیاد می کنه لطفا از این تسریع کننده های رشد به من عطا کن؟ هست کسی؟ هر آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی