همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. سال نو و روزهای قشنگ رجب پربرکت باشه براتون ان شاالله. خب اینطور که معلومه مدتی این مثنوی تاخیر شد... عذرمیخوام بابتش. همون طور که خودتون هم میبینید من وارد هردلیل که میشم انقدر میخوام مفصل بنویسم و به همه جوانبش اشاره کنم که یه وقت و انرژی زیادی میخواد شروع اون بحث. و تو شلوغیای اسفند این وقت اختصاصی رو نتونستم برای اینجا بذارم.  یه سری از کامنتا هم مونده که ان شاالله فردا و پس فردا همه رو جواب میدم. بازم خیلی خیلی ممنونم ازتون که بحث رو کامل میکنید با نظراتتون.

خودم خیلی دوست دارم زودتر این بحث حال خوب تموم بشه چون چندتا حرف خیلی مهم دیگه هم دارم که معطل تموم شدن این بحث مونده. فعلا بریم سر دلیل چهارم که به نظر من خیلی مهمه. 


۴ ) دلیل فلسفی


اسمش رو گذاشتم دلیل فلسفی چون به فلسفه زندگی و نوع نگاه آدم برمیگرده. راستش من فکر میکنم درصد زیادی از بد بودن حال ما آدم ها به خاطر اینه که فلسفه زندگی رو درست نفهمیدیم. اشتباه گرفتیم. و همین اشتباه گرفتنه باعث میشه به دنبال چیزی بدویم که اساسا دست یافتنی نیست.

نمیدونم ریشه این مشکل کجاست یا از کجا باید درستش کرد. اما هرچی هست، همین اصلاح نگاه به دنیا و ویژگی های زندگی دنیا مشکل خیلی ها رو حل میکنه. یه تغییر نگرشی ساده که مشکلات عملی رو برطرف میکنه. جالبه نه؟

قضیه اینجاست که خیلی از ما اون ته ته ذهنمون دنیا رو با بهشت اشتباه گرفتیم. یعنی توقع خصوصیات بهشت رو از دنیا داریم و طبیعیه که محقق نمیشه و مدام ما رو ناامید میکنه. 

فرق دنیا با بهشت چیه؟ در بهشت حال خوب مستدام وجود داره و در دنیا اصلا قرار نیست وجود داشته باشه! نمیشه وجود داشته باشه!

دلیلش این نیست که ما جایی کم گذاشتیم یا باید بیشتر تلاش کنیم یا ما بدشانسی آوردیم و بدبختیم و ... نه! اصلا نمیشه در دنیا زندگی کرد و حال بد نداشت، غم نداشت، غصه نداشت... زندگی بدون غم وجود نداره. 

احتمالا شما هم این جملاتی که تازگی ها تو اینستاگرام رایج شده به چشمتون خورده: من فقط قسمت خوب زندگیم رو با شما شریک میشم یا همه روزهای بد دارن، یا از روی پیج کسی زندگیشو فضاوت نکنیم و ... صاحبان اون صفحه های رنگی و پر از گل و بلبل چی میخوان بهمون بگن؟ که تو زندگی ما هم غم و غصه و خستگی و افسردگی و شلوغ پلوغی و ناامیدی هست. منتهی شما نمی بینید. و واقعیتش اینه که باوجود این جمله ها باز هم برای ما سخته باور کنیم حرفشون راسته. پیش خودمون فکر میکنیم مد شده این حرفا رو بزنن یا نکنه میگن که چشم نخورن... چرا نمیخوایم باور کنیم؟‌چون یه فکت غلط ته ذهنمون حسابی جا خوش کرده: که زندگی شیرین بدون غصه وجود داره. 

من کی از این اشتباه بیرون اومدم؟ بعد از ازدواجم. تا قبل از ازدواج من هم لاید مثل خیلی از دخترای مجرد دیگه با خودم فکر میکردم تنها فاصله من با خوشبختی ازدواجه. به زبون نمی اوردم ولی انگار قرار بود خطبه عقد خونده بشه و من با یه مورد کاملا هم کفو و مناسب ازدواج کنم تا همه چی دنیا خوب و روبه راه بشه. پامو بذارم تو بهشت. 

این اتفاق افتاد. من ازدواج کردم. با یه فرد کاملا مناسب. ولی بعد یه مدت سرخوشی اول ازدواج، اون بهشت رویایی هم تموم شد. دوباره سر و کله غصه ها پیدا شد. هرچند شکلشون عوض شده بود. دیگه غرغرهای تنهایی و مجردی و عدم استقلال و بی همدمی و معلوم نبودن آینده نبود... ولی ماهیتشون همون بود. بازم غصه بودن. به همون تلخی و زشتی که قبلا بودن. 

حالا این مثال درباره ازدواج بود. ولی تو همه همه همه چیز صادقه، ما مدام برای خودمون یه هدف تعریف میکنیم و منتظریم بهش برسیم و مطمینیم همه مشکلات و غم های الانمون به خاطر فاصله ایه که از اون هدف داریم، یکی بچه نداره، یکی مریضه، یکی میخواد کنکور بده، یکی دنبال شغل مناسب میگرده، یکی دوست داره خونه بخره و ... هدف ها تعیین میشن، بالاخره بهشون میرسیم و بعد یه مدت کوتاه خوشی کوتاه مدت دوباره مثل کارتون سیندرلا ساعت دوازده میشه و همه چیز به حالت قبلیش برمیگرده. 

شاید شماها هم انقدر این رفت و برگشت ها رو تو زندگی تجربه کرده بشید که به این نتیجه رسیده باشین که مشکل جای دیگه ایه. انگار قرار نیست ما اینجا خوشی و آرامش دایمی داشته باشیم. 

بله دقیقا همینه. قرار نیست و فهم همین نکته کوچیک کلید حل خیلی از ناراحتی هاست. 

یه بزرگی میگفت اصلا زندگی بدون غم نمیشه. ذات دنیا با رنج و غصه تنیده شده. همون طور که خود قرآن به صراحت میگه: لقد خلقنا الانسان فی کبد. اصلا انسان را در رنج آفریدیم. 

اما اینجاست که تفاوت آدم ها معلوم میشه. اینکه تو یا باید غم درونی داشته باشی یا غم بیرونی. بدون غم نمیشه اما اما اما خدا نوع این غم رو به انتخاب ما قرار داده. میشه برای غصه های کوچیک زندگی مون حالمون بد باشه و روزامون خراب بشه و میشه غصه های بزرگ بیرونی داشته باشیم. از جنس غصه های اولیای خدا. راستش شدت غصه خیلی فرق نمیکنه، یعنی اونی که به ظارهر غم کوچیک تر و آسون تر رو برمیداره در نهایت به اندازه همون آدمی اذیت میشه که دردهای عمیق داره. 

پس از غصه راه فراری نیست. تنها راه حل اینجاست که چه نوع غمی رو انتخاب کنیم. 

و حال بد مال غم های کوچیک دنیاییه. غم های بزرگ با همه سختی و درد و رنجشون با خودشون آرامش و اطمینان و رضایت هم میارن. درحالی که غم های کوچیک آدم رو به ناشکری و ناامیدی و کم طاقتی میرسونن. 

پس همه حرف این پست تو دو نکته بود:

اول اینکه از دنیا توقع غیرواقعی نداشته باشیم. بدونیم غصه جزء لاینفک زندگی دنیاییه. پس به جای اینکه ازش فرار کنیم بپذیریمش و خودمون رو براش آماده کنیم. 

یه مثال جالب براتون بزنم. من اوایل در ارتباط با خانواده همسرم به شدت سنگ تمام میگذاشتم. یعنی هرکاری که فکرش رو بکنید انجام میدادم که از من راضی باشن و مشکلی بینمون به وجود نیاد. با این وجود در کمال بهت من باز هم هرچند ماه یکبار یه مشکلی این وسط بوجود می اومد که واقعا من هیچ تقصیری توش نداشتم. یعنی یا کاملا سوءتفاهم بود یا ربطی به من نداشت یا به خاطر بی تدبیری همسرم بود و ... این برنامه سالها طول کشید. یعنی من مدام همه تلاشم رو میکردم که همه جوره راضی نگهشون دارم و مقدمات دلخوری رو فراهم نکنم، و باز هم هرچند وقت این اتفاقی که انقدر ازش فرار میکردم اتفاق می افتاد. و میتونید تصور کنید که من هربار چقدر اذیت و ناراحت میشدم که بدون اینکه کوتاهی ای کنم به خاطر اس ام اسی که تحویل داده نشده یا مهمونی ای که یکی دیگه گرفته یا امتحانی که زمانش دست من نیست و با یه برنامه دیگه تداخل داره... خانواده همسرم از من ناراحت بشن. منی که تو این رابطه هیچ وقت خودمو ندیده بودم تا بتونم راضی نگهشون دارم. خلاصه این قضیه بود و من هی تلاشم رو بیشتر میکردم و باز این اتفاق می افتاد و هربار به شدت منو داغون می کرد. اما کی تموم شد؟ وقتی تکرار این ماجرا منو به نتیجه جالبی رسوند. اینکه از اساس توقع اشتباهی داشتم. رابطه بدون دلخوری تو زندگی واقعی وجود نداره. چرا؟ چون دنیا دار تزاحمه. سلیقه من، فکر من، نظر من، وظایف من، اعتقادات من ... همه و همه مدام در تقابل با آدم های مختلفه و همین تزاحم و تقابله ناراحتی ایجاد میکنه. فقط خود آدمه که با خودش مشکل نداره که تازه اونم خیلی هامون داریم! :) 

وقتی اون هدف غیرواقعی رو کنار گذاشتم و به هرسختی که بود بالاخره پذیرفتم که تو این رابطه هم هرچند دو طرف خوب و مومن و خیرخواه ... مشکلات و ناراحتی هایی پیش بیاد، همه چیز به طرز شگفت انگیزی آسون شد. حتی برای راحت شدن کار خودم بازه زمانی هم تعیین کردم که مثلا تو سالی چهار بار مشکل جدی و دلخوری با خانواده همسرت پیدا میکنی. بعد هربار که دوباره یه ماجرایی شروع میشد به جای اینکه مثل قبل عزا بگیرم که ای داد! باز من بی تقصیر مقصر شدم! باز باید روزام تلخ بشه، اعصابم خرد بشه، فکرم مشغول بشه روزها ... تا همه چی به حالت عادی قبل برگرده... به جای همه این کارا با خودم فکر می کردم که خب این چندمی امساله؟‌وقتش بود یا زودتر شروع شد؟ یا حتی یه ماه بیشتر طول کشید؟ :) 

حالا ماجرای کل درد و مشکل و گرفتاری تو این دنیا هم همینه. ازش فرار نکنیم. براش اماده باشیم و بپذیریمش. چون در هرحال میاد. و انقدر سعی نکنیم زمینه هاشو کم کنیم، براش دنبال علت بگردیم و اون علتا رو مقصر بدونیم.  بالاخره برای همه غصه هست و میاد چه بخوای چه نخوای. 

من حتی یبار نشستم با خودم فکر کردم گیریم که من هیچ مشکلی تو زندگی شخصیم نداشته باشم، هیچی هیچی. با اطرافیانم هم. حتی اطرافیانم هم با هم خوب باشن که من غصه اونا رو هم نداشته باشم... یه حالت رویایی که واقعا دست نیافتنیه اما فرض بگیریم که هست. اما تو این حالت هم حتی گاهی خبر فوت یه دوست میتونه تا مدت ها زندگی آدمو تلخ کنه. اونو چکارش کنم؟ من تا کجا توان و اختیار دارم که جلو غصه های اطرافم رو بگیرم؟

آیا همه دنیا تو صلحن؟ آیا بچه های یمن کشته نمیشن؟ فلسطینیا آواره نیستن؟ مردم بحرین، سوریه ... همه فقرها و دردها و مشکلات دنیا. اینا رو چکارش کنم؟ 

به جای این تلاش بی فایده، دل بستن به سرابی که وجود نداره، بهتر نیست با واقعیت دنیا کنار بیام؟


دوم هم اینکه دنبال غم های بزرگ باشیم. دردهای عمیق. غم آدم های دیگه، غصه مردم. غم های متعالی. از این دایره تنگی که دور خودمون کشیدیم بیرون بیایم و دنیا رو ببینم. برای آدمهایی که نسبتی با ما ندارن غصه بخوریم، به سرنوشتشون حساس بشیم، کاری اگه از دستمون برمیاد انجام بدیم... خودخواهی و خودبینی مون دو کنار بذاریم و بعد تک تکمون میبینیم که غصه های کوچیکمون هم تموم میشن. یا واقعا خدا اداره زندگی مون رو به عهده میگیره و زندگی فردی و خانوادگی خوب و کم مشکلی خواهیم داشت و یا غصه ها و مشکلات می مونن اما دیگه ما رو اذیت نمیکنن. چون ما دیگه بزرگ شدیم و زورشون بهمون نمیرسه. 

خودمون رو از خبرهای بد، از پیگیری اوضاع دنیا، از غصه های آدم های دیگه دوست و آشنا و فامیل دور و نزدیک، از حل گرفتاری های مردم ... دور نکنیم. سرمونو تو برف نکنیم به امید اینکه یه آشیونه کوچیک شاد بسازیم. که ساخته نمیشه. حتی وقتی به ظاهر همه چیش سر جاشه هیچی ما رو خوشحال نمیکنه. تو غصه های بقیه آدما شریک شیم و براشون دل بسوزونیم و بعد ببینیم که حال خوب و حس شادی و خوشبختی تمامش دست خداست و هیچ ربطی به اون عواملی که فکر میکنیم نداره. 


  • فرشته بانو

نظرات  (۱۴)

تو فوق العاده ای همین.
پاسخ:
ممنونم دریا جان :)
واقعا لذت بردم..
سر مون رو زیر برف نکنیم و بزرگ نگاه کنیم..
ممنون که وقت و انرژی می ذاری..
پاسخ:
منم ممنونم که با کامنتات انرژی میدی که بیشتر بنویسم :)
سلام
خیلی خوب بود فرشته جان
و عین حقیقت...
من هم یه زمانی که فکر میکردم دیگه هیچ بلایی نیست سرم نیومده باشه یا راه حلم رو یه سری هدف های واهی میدیدم،یه عزیز مشاوری این حرفا رو بهم زد
شاید اولین عامل برای ایجاد حال خوب همین باشه که: بپذیریم رنج همیشه ی همیشه ی همیشه ی این دنیا،هست
در هر حالت و هر جایگاه و مقامی که قرار بگیریم
چه دانشجوی فلان دانشگاه برتر بشیم چه دانشجوی دانشگاه غیرمفید فلان شهردور
چه پدر مادرمون فهمیده و مدبر و بامحبت باشن چه نباشن
چه مجرد باشیم چه متاهل باشیم چه همسرمون خوب باشه چه بد، رنج هست...
اما به قول شما نوع غم ها فرق میکنه....
رنجی که قراره وجود داشته باشه بخاطر چه چیزی هست؟
مثلا،بخاطر سختگیری استادهای خوب،که باعث رشد علمی من میشه
یا رنجی که برای رفت و امد و اسکانم تو فلان شهر میکشم و دوری از خانواده و شهر جدید و...
انتخاب با خودمه...
بنظرم ادم باید دنیا رو بخواد،بهترین هاشم بخواد،همه چیزهای خوب رو بخواد(البته همه رو یکجا نداره ادم هیچوقت) برای اینکه رنج و غمی که داره در عالی ترین و بهترین مرتبه باشه...
میتونیم انتخاب کنیم غم هامون آرامش بخش باشه در نهایت،یا غم و غصه و فکر و خیال هایی که تهش افسرده میشیم کلافه میشیم همه توان و انرژی مون از دست میره....
*
ممنونم بانو
نوشته ی خوبت و فرصتی که گذاشتی بهم کمک زیادی کرد...
باز هم متنت رو میخونم
امام علی علیه السلام دعاگوتون:)
پاسخ:
سلام مروه جان. ممنونم استفاده کردم از نکته هایی که نوشتی
سلام فرشته جان
سال نو ات مبارک و پر از خوشی و موفقیت و آرامش و یادخدا
بسیاااار عالی بود. حتی با اجازه ات میخوام توی وب خودم بیارمش که داشته باشم. 
پاسخ:
سلام محبوب جان. ممنونم . خواهش میکنم خوشحالم میکنم. 
ولی من همیشه برام سواله اونی که پدر و مادر و همسر و فرزند خوب داره، مشکل مالی و خانوادگی و اخلاقی نداره، بنا به گفته شما غم مردم رو هم نمی خوره، سلامتی و امنیت لازم رو هم داره، مشکلش چیه؟
اگه همه مشکل دارن بین مشکل اونی که دیده می شه و همه عالم می فهمن که این بنده خدا بیماری لاعلاج داره یا قوت لایموت نداره را به دلیل نداشتن فرزند همه زندگیش داره از دست می ره و ... و مشکل اونی که ابدا نمودی نداره و ما فقط باید بنا به این گفته های فلسفی بپذیریم که اونم حتما در این دنیا که بهشت نیست رنجی داره آیا فرقی هست؟ واقعا باید باور کنیم که هر دوتاش یکسان رنج می ده؟
پاسخ:
سلام. خیلی این کامنت برام جالب بود چون یکبار دیگه دقیقا همین سوال از من پرسیده شد و من مصداق اون آدم بودم. چندسال پیش یکبار دوستی که از جهات مختلف مشکل و سختی تو زندگیش داشت، با سن زیاد مجرد بود، مادرش فوت کرده بود، وضع مالی متوسطی داشتن، درسش رو ادامه نداده بود و ... و چیزهایی که من نمیدونم از من پرسید چطوره که بعضیا همه چیزشون سر جای خودشه و من اینطوری ام؟
اون موقع از نظر و نگاه اون من آدمی بودم که یک ازدواج مناسب کرده بودم، بچه دار هم شده بودم، وضع مالی مون به نسبت اونها و و اطرافیان خیلی هم خوب بود، دانشجوی دکتری بودم، ظاهرم خوب بود، مذهبی بودم، اعضای خانواده م همه بودن و خوب و خوش بودن و ... 
این واقعا چیزهایی بود که اون می دید. ولی همون زمان در کمال صداقت من بهش گفتم توی همین سالی که با اومدن بچه به ظاهر زندگی من کامل شده و دیگه نمونه یه آدم خوشحال و خوشبختم که همه چی داده، سخت ترین و بدترین سال زندگی من بوده. و واقعا اینطور بود. 
اما این به چه چیز برمیگرده. اول به رازهایی که ما از آدم ها نمیدونیم و تو ظاهر زندگیشون هم معلوم نیست و هیچ وقت هیچ وقت هم به ما نمیگن. و همه آدما از این رازها تو زندگیشون دارن حتی اگر باورنکنیم. مشکلاتی که ما خبری ازشون نداریم. 
و دوم اینکه مهم نیست اتفاقا چقدر باشن مهم اینه که چه اندازه میتونن ما رو اذیت کنن. ممکنه یکی از یه حرف ساده مادرشوهرش به قدری ناراحت بشه و به هم بریزه و اوقاتش تلخ بشه که یکی دیگه تو فوت عزیزش اون حال بد رو تجربه کنه. ما آدما رو درک نمیکینم، جای اونها نیستیم و نمیتونیم میزان اذیت شدن و ناراحتیشون رو اندازه بگیریم. خیلی وقتا ما تو موقعیتی از زندگی شکر میکنیم که برای بقیه ای که از بیرون اونو می بینن وحشتناکه و گاهی اونقدر که سختیای بقیه به چشممون طاقت فرسا میاد برای خودشون اینطور نیست و به راحتی میپذیرنش و باهاش کنار میان. 
مهم همون اندازه رنجه که من به این باور رسیدم که یکسانه. بعد از تجربه های زیادی که از صحبت کردن و نشستن پای دردودل کسانی که همه چیز داشتن به دست آوردم
سلام.  خواننده ی قدیمی و خاموش تون هستم.  احساس میکنم شرایط زندگی و طرز تفکر مون خیلی شبیه همه.  
ساکن شرق تهرانم و دور از خانواده ها،  یه دختر دوسالش و نیمه دارم و دوست دارم اسلامی زندگی کنم.  پارک بانوان هم میرم،  اگه براتون امکان داره دوست دارم همو ببینیم. 
پاسخ:
سلام زهراجانم. ممنونم از محبتت و خوشحالم از آشنایی ت و شرمنده ام نمیتونم این آشنایی رو بیشتر کنم. واقعیتش اینه که الان به قدری از همه جهات درگیرم و سرم شلوغه که اصلا فرصت نمیکنم. و راستش یه مقدار هم تو دوستی های مجازی محتاط و مرددم. 
اما ان شاالله که یه فراغتی پیش بیاد بتونیم با هم قرار پارک بانوان بذاریم. اگه امکانش فراهم شد حتما بهت ایمیل میزنم. 
سلام فرشته جون
سال نو مبارک
گاهی اوقات کانسپتها و عقایدی که توی ذهنمونه اشتباهه و خودش منشاء حال بدمونه،
اینم خودش به یه نوعی به معنی فلسفه اشتباه ذهنی میتونه باشه

مثلا من اوایل ازدواجم توقع داشتم که مادرشوهرم همون قدر که دخترش را تحویل میگیره یا دغدغه خوشبختی اونو داره در مورد من و زندگی من و همسرم هم همینطور باشه. یا کادویی که مثلا برای عروسی به دخترش داد به منم شبیه اون و در حد و اندازه اونو بده، این دیدگاه اشتباه باعث خیلی از کدورتها و حال خیلی بد برای من شده بود. اما به مرور زمان و به تجربه فهمیدم که نه تنها عروس و دختر برای مادرشوهر یکی نمیشن بلکه یه حسادت و شاید بهتره بگم رقابتی هم بین مادرشوهر و عروس هست. مهم اینه که آدم همون رابطه عروس-مادرشوهری را مدیریت کنه و ر همون حد راضی باشه

یا مثلا دیدگاه اشتباهی که خیلیامون داریم اینه که پدر و مادرمون را مقصر خیلی مسائل و ناتوانیهامون میدونیم. مثلا خانمی را میشناسم که با همسرش مشکل داره و همیشه میگه تقصیر پدر و مادرمه که به من اعتماد به نفس ندادن و با این کانسپت اشتباه ذهنی چندین ساله توی مشکلاتش غرق شده و تکون نمیخوره و حالش بده. در حالیکه از لحاظ روانشناسی بعد از ١٨ سالگی اگر انسان بخواد و از راه درستش بره میتونه اشتباهات تربیتی پدر و مادرش را توی شخصیتش حل کنه.

به نظر من خیلی خوبه که خیلی رو راست با خودمون بشینیم و ببینیم پشت مسائلی که حالمون را خیلی خراب میکنن چه عقاید اشتباهی نشسته، اونها را پیدا کنیم و درستشون کنیم. با همین واکاوی و پیگیری ریشه خیلی عصبانیتها و ناراحتیهامون را پیدا میکنیم

عالی.عالی.عالی
زدی به هدف فرشته  جان.رزق  امشبمو  خدا بدست  تو بهم داد.بعد از توسلی که  امروز به صاحبم کردم
پستای قبلیت رو میخوندم  ولی چاره  کارم نبود.تا اینکه امشب یهویی یادم افتاد بعداز عید نخوندمت
مدتیه فکر میکنم  چرا دربرابر غمهام به نسبت اوایل ازدواج اینقدر  بیتاب شدم،نگو  که  مقیاس غمهام کوچیک شده.تازه دوزاریم افتاد
یا میگفتم من تو انتخاب همسر چه دیدنی ای رو نادیده  گرفتم  که الان اییین همه مشکل پیدا کردم.
سپاس  خواهر  نادیده ام
پاسخ:
چقدر حالم خوب شد با خوندن کامنتت کوثرجان. شماها نمیدونین چه انگیزه ای میده این بازخوردها. ممنونم
من واقعا قانع نشدم. نه از جواب شما بلکه از روال دنیا. اگه یه نفر به خاطر حرف مادر شوهر انقدر به هم می ریزه که غمش مساوی غم از دست دادن پدره خوب اون آدم خیلی عزیزکرده خدا در این عالمه و خیلی لوسه که با یه همچین غمی، بیمه می شه و رنج لازم در این دنیا رو تحمل کرده. بی انصافی و بی عدالتیه این تقسیم غم از نظر من اگه واقعا اینطوره.
اگه یه نفر به خاطر بیماری صعب العلاج و عدم توانایی برای درمان اون در رنجه و یکی یه غم پنهانی داره که لابد از همین غمهای لوسه، واقعا اینطور تقسیم غم عادلانه نیست. به علاوه یکیش رنج به علاوه تحقیر و ترحم و ... داره که اون آدم رو خورد می کنه. نه من قبول ندارم که مساویه. شاید جوابم این باشه که باشه قبول نکن ولی همینه ولی اگه نظام عالم عادلانه است نباید اینطور باشه.
پاسخ:
عزیزم خودتون دارید میگین شدت غم اولی با دومیه یکیه. پس اگه یکیه اون کسی که عزیزکرده خداست نفر دوم هست که با رنج برابر، یه اتفاق خیلی بزرگتر برای روحش میفته، رشد میکنه، بزرگ میشه، دلش بزرگ میشه  و  از اون لوسی و بچگی درمیاد. 
به اینکه گفتم فکر کن. 
سلام فرشته بانو!
سال نو مبارکتون باشه ان شاالله 🌹🌹و ممنون که این بحث رو ادامه دادین!
 من چند سال قبل ازدواجم از این اشتباه بیرون اومدم،زمانی که شرایط ازدواج برام فراهم نمیشد،علی رغم تحصیلات دانشگاهی خوب، نتونسته بودم کار پیدا کنم و پر بودم از تنهایی و بی حوصلگی و غصه از همون جا بود که فهمیدم نگاهم به دنیا ایراد داره،این که فکر می کردم همه امکانات و شرایط باید برام فراهم باشه تا من هم خوشحال باشم ، فکر کردن درباره ذات دنیا کمکم کرد شرایطم رو بپذیرم و شروع کنم به تلاش برای بهبود وضعیت ؛ از همون جا روحیاتم تغییر کرد دیگه مثل قبل غصه دار نبودم و به مرور به چیزهایی که میخواستم هم رسیدم ...
اما جمله طلایی این پست برای من این جمله بود که: " رابطه ی بدون دلخوری وجود نداره" جمله ی ساده ای که همه اون رو بلدیم اما در عمل یه وقتایی فراموشش میکنیم و دنبال ایجاد رابطه ی بدون دلخوری هستیم! توی ارتباط با همسرم و دلخوری هایی که گهگاه بینمون پیش میاد من مدام دنبال این بودم که ببینم با وجود تلاش زیادم برای ایجاد یه رابطه خوب چرا باز دلخوری پیش میاد؟ کجا رو کم میگذارم یا اشتباه میرم؟ خوندن این پست بهم یادآوری کرد که از اساس نباید دنبال رابطه ی بدون دلخوری باشم ...
سلام خدمت شما
شدیدا به کمکتون نیاز دارم...
راستش مدتی هست که از همسرم خیلی دلسرد شدم‌.بااینکه مقدار رابطه مون نسبت به قبل بیشتر شده....
ما از یه خانواده ی مذهبی هستیم و در ظاهر اهل رعایت خیلی از مسائل ...

مدتی هست که خیلی بی اعتماد شدم نسبت بهش...اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم...
احساس میکنم در برابر موجود زن به شدت آدم ضعیفیه...
احساس میکنم از اینکه به زن نامحرم کمک کنه یا ارتباطی ولو کم داشته باشه ذوق زده میشه...حس میکنم حیای چشم نداره...
تو رشته ی خودش آدم موفقیه...برای همین آدم های زیادی بهش پیام میدن...معتاد شدم به چک کردنش...خانم های زیادی بهش پیام میدن
احساس بدی دارم.حس میکنم فیلم های خارجی بد نگاه میکنه...نه فیلم های پورن.فقط فیلم های خارجی معمولی. چندبار هم توی هاردش دیدم.... یک بار هم مفصل باهاش حرف زدم راجع به این مطلب...همیشه انکار میکنه‌.جوری حرف میزنه که من رو قانع کنه...جوری حرف میزنه که متقاعد شم اشتباه میکنم....
تمام تلاشم رو میکنم براش کم نزارم...
نمیدونم واقعا چیکار باید بکنم....
از نظر روحی اصلا حال خوبی ندارم. یه لحظه هم نمیتونم ازاین همه فکر و خیال بیام بیرون...دیروز دیدم به منشی اداره ش پیام با لحن عادی فرستاده. .در صورتی که بارها تذکر دادم با همکارای خانومت عادی یا صمیمی حرف نزن...فعل هارو جمع ببند....
مااصلا مشکلی باهم نداریم که بگم بخاطر اون قضیه همسرم اینجوریه. یه بچه داریم. همیشه عاشقانه همدیگرو دوست داشتیم....
نمیدونم واقعا ایراد از منه و من زیادی حساسم یا واقعا همسرم شیطنت هایی میکنه که نباید بکنه.
کمکم کنید لطفا
من چند بار کامنت خودم رو خوندم که ببینم من کجا گفتم قبول دارم شدت غم دو تاشون مساویه؟! من نگفتم! فکر کردم. اگه به قول شما شدت رنج یکیه، چطور یکیش بیشتر رشد می ده اولا؟ ثانیا من بی پدر بی بچه (به فرض) کجا شدت غم هر روز و هر لحظه و دائمم با اونی که غمش حرف 4 بار در سال مادرشوهره برابره؟ واقعا هیچ عقل سلیمی اینو قبول می کنه؟ می گم جز اینکه بپذیریم بعضی ها خیلی عزیز کرده خدان. با همون بالای چشمت ابروئه مادرشوهر خلق فی کبدشون محقق شده، بعضیا بدبختن باید یتیم و عقیم و ... باشن که دینشون رو ادا کرده باشن.
همین که شما غم های دوستت رو دیدی و شمردی ولی اون نمی تونست غم های شما رو ببینه (اون و شمای فرضی) یعنی غم های شما خیلی کوچولو تر از اون بود که با چشم غیر مسلح دیده بشه ;) ولی مال اونو هر کوری می دید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی