همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام. اینطور که معلومه ما باید حالا حالاها تو بحث دلیل اجتماعی بمونیم. بس که دامنه مصادیقش گسترده ست. بریم سر مشکل سوم:


مشکل سوم: وابستگی


 خانواده من تهران زندگی نمیکنن و خب به طور طبیعی از وقتی دخترم بزرگ شده وابستگی خیلی بیشتری بهشون پیدا کرده. این شده که هروقت باهمیم و ما میخوایم برگردیم تهران، یا اونا تهرانن و دارن برمیگردن، همه هوش و حواسمون به اینه که دخترم از این جداشدن و دوری اذیت نشه. هم من و پدرش به شدت مراقبیم و چند روز خیلی هواشو داریم که یهو دورش خلوت شده، و هم ازون طرف پشت سر هم توصیه میرسه. یبار که مامانم اینا تازه رفته بودن، هنوز یکی دوساعت نشده بود که زنگ زده بودن و توصیه دخترمو میکردن: امروزو تو خونه نمونین ها! ببرش پارک. مدام سرشو گرم کن! بچه اذیت میشه... و کلی ابراز نگرانی و توصیه دیگه. همون جا بعد قطع کردن تلفن من به خودم گفتم چرا هیشکی جوش منو نمیزنه؟ چرا هیشکی به فکر دل من نیست که ازین دوری مچاله شده؟ چرا همون طور که من این چند روز حواسم بیشتر به دخترمه، همسرم حواسش به من نیست که اذیت نشم؟ ... و خلاصه سیل دل گیری ها و غصه ها داشت راه می افتاد که یه دفعه به خودم اومدم: من چند سالمه؟


بله یه وقت هایی واقعا باید برگردیم و از خودمون بپرسیم « من چند سالمه؟»  مجرد و متاهل، بچه دار و بی بچه، فرقی نمیکنه، وقت های زیادی هست که مثل یک بچه دو ساله منتظریم که بقیه هوای ما رو داشته باشن، بقیه هولمون بدن، بقیه نگرانمون باشن، بقیه مجبورمون کنن، بقیه خوشحالمون کنن، بقیه بهمون انگیزه بدن،  بقیه سر ذوقمون بیارن...

این حالت منفعل بودن و وابستگی و همیشه منتظر بقیه بودن رو من تو بیشتر خانم های جامعه می بینم. چه اون مادرا و مادربزرگ هایی که با کمردرد و پادرد و مریضی های دیگه، باز هم کارایی رو میکنن که براشون سمه و مضره و بچه هاشون باید بیان دعواشون کنن و جلوشونو بگیرن، چه خانم های خونه داری که تا همسرشون برنامه بیرون و تفریح و ... نچینه همون طور بی انگیزه به زندگی روزمره شون ادامه میدن و همش فکر میکنن این چه شوهریه که من کردم، چه اون دخترای مجردی که فقط منتظر ازدواجن و بلد نیستن خودشون برای خودشون گل بخرن، هدیه بخرن، با خودشون برن بیرون و یه روز خوب واسه خودشون بسازن، چه من که بعد رفتن خانواده م غمگین و افسرده میشدم و فکر میکردم وظیفه همسرمه که منو از این حال بیرون بیاره. 

واقعیتش اینه که ما همش منتظریم. و یه عمر همین طور وابسته و منفعل می مونیم و علت همه ناکامی ها و ناراحتی ها و نرسیدن به آرزوهامونو گردن همسرمون و پدر و مادرمون و اطرافیانمون و جامعه مون و شرایطمون میندازیم. فکر نمیکنیم که در کنار این همه آدم یکی از کسایی که میتونه کاری واسه ما بکنه هم «خودمون»یم! 

مدام منتظریم که یکی هولمون بده. خیلی وقتا این فرد یکی از دوستامونه. بیا با هم فلان کارو بکنیم، با هم فلان کتابو بخونیم، با هم قرار بیرون بذاریم، با هم بریم پارک، با هم بریم خرید، با هم بریم چکاب بدیم! و حتی تازگیا من از یه خانومی شنیدم که «چند ساله دوستم میگه بیا با هم بریم پیش روانکاو»!!!! بله ما مشاور رو هم باید به هوای یکی بریم. 

میدونید چرا؟ بس که همه مون تنبلیم. 

حالا علت این تنبلی و بی انگیزگی و خمودی میتونه تو پست های قبلی یا بعدی باشه، یعنی واقعا حالمون خوب نیست و یه جای کار مشکل داره که خب باید اون مشکلو برطرف کنیم و بعد اینکه این پستای مفصل ادامه دار تموم بشه ان شاالله دیگه دلیل و راه حلی نمی مونه که بشه بهانه ش رو آورد، ولی یه وقتای زیادی منشاش فقط یه تفکر غلط، یه عادت اشتباهه، یه مریضی مسری که مثل بقیه خانم های اطرافمون ما هم از این جامعه زنانه گرفتیم، جامعه ای که توش هنره یه زن به فکر خودش نباشه، به فکر سلامتیش و دکتر رفتنش نباشه، وقتی همسرش نیست برای خودش غذا نپزه یا اگه مجرده چون کسی رو نداره که «براش» به خودش برسه، شلخته بگرده. اینکه گذشت و فداکاری و خود رو ندیدن تو ذات زنه رو من کاری ندارم، اصلا خیلی هم خوبه، من به اون بخشی کار دارم که ربطی به گذشت نداره و منشاش هم اتفاقا گذشت نیست. خودمونو گول میزنیم همون طور که گفتم تنبلیه. 

یک بار داشتم با یه خانوم پنجاه شصت ساله حرف میزدم، یه پیامی تو تلگرام خونده بود که چرا انقدر منتظر شوهراتونین، خودتون خوش بگذرونین، خودتون برین کافی شاپ، برای خودتون کادو بخرین و ... بعد میگفت واقعا ها! چرا ما این کارا رو نمیکنیم، ( یه خانوم کارمند بازنشسته بود که یه عمر منتظر شوهر بی ذوق بی حوصله ش نشسته بود) بعد تازه داشت به خودش می اومد واسه همین به من گفت بیا با هم بریم کافی شاپ! (بماند که اون جرقه هم در حد حرف موند و عملی نشد.) تازه باز هم به من می گفت. نمیتونست دست خودشو بگیره ببره کاری که دوست داره رو انجام بده. 

حالا اینجا یه نکته ای هست که خب بعضی آدما تو جمع حالشون خوب میشه. آدمای برون گرا و درونگرا نیازهای متفاوتی با هم دارن. این کاملا درسته. ولی دونکته رو نباید فراموش کرد اول اینکه اون آدم برونگرا هم باید بلد باشه تنهایی های خوبی رو با خودش داشته باشه، و الا همیشه معطل بقیه می مونه و خیلی راحت از این طریق ضربه میخوره تو زندگیش. درواقع خوب بودن حالش دست خودش نیست، دست دیگرانیه که بودن و نبودنشون، وقت داشتن و نداشتنشون، حوصله داشتن و نداشتنشون دست اون نیست. احتمالا همه مون تجربه های مشابهی از ضربه خوردن از طرف دوستان و دوروبری ها داریم. پس اتکا در هرصورت باید به خود آدم باشه نه عکسش. 

نکته دوم هم اینکه همون آدم برونگرا هم که تو جمع حالش خوب میشه، خودش جمع کننده افراد باشه. نه اینکه منتظر باشه یکی مهمونی بده که اینم بره اونجا حالش خوب بشه، یکی قرار بیرون بذاره و اینم موافقت کنه. دردرسرا و زحمتای اون جمع کردن رو خودش بکشه. یبار یکی به من میگت خوش به حالت شما با اینکه تهران تنهایین از ما که شهر خودمونیم بیشتر مهمونی میرین و بیرون میرین و سرتون شلوغه! بهش گفتم خب تو هم اندازه من مهمونی بده سرت شلوغ میشه. بله هررفتی یه آمدی داره و خب تو یبار یکی رو دعوت میکنی باز اون تو رو دعوت میکنه، من به خودم زحمت میدم که دوستامو نگهدارم و دور هم جمعشون کنم و خب نتیجه ش برام اینه که اون تنهایی ها رو هم ندارم. حتی لازم نیست که این رفت و آمدا دوره ای باشه، من به شخصه اگه دوستی دارم که دیدنش و حرف زدن باهاش خوشحالم میکنه منتظر نمیشم که بعد یه دعوت من اونم دعوتم کنه. حتی چندبار پشت هم یه نفر یا یه گروهو دعوت میکنم. چرا؟ چون دوست داشتم زودتر و بیشتر ببینمشون و منتظر دعوت اونا نشدم. ولی از اون طرف دوستی دارم که همیشه از تنهایی تو تهران می ناله ولی به خودشم زحمتی نمیده که کسی رو خونه ش دعوت کنه... پس اون بحث تنبلی اینجا هم مصداق داره. 

حتی در ارتباط با شوهر هم همینه. چه شوهر واسه متاهلا چه پدر و مادر واسه مجردا. اون طرفی که مدام به فکر تو باشه که پاشو بیا بریم بیرون یا فلان کارو بکنیم حالت خوب بشه مال قصه هاست. تو عالم واقعیت ما هم باید نیازهامونو بگیم به طرف مقابلمون، مثلا واسه جمعه برنامه بریزین که برین بیرون شهر، و هم برای رسیدن بهش تلاش کنیم. ما خیلی که کار کنیم در نهایت اینه که پیشنهاد رو میدیم و با اولین مخالفت همه ذوقمون کور میشه و غول تنبلی هم دوباره بهانه پیدا میکنه که سر و کله ش پیدا بشه. در نهایت هم مقصر بقیه هستن که ما رو نبردن! درحالی که آدم باید برای رسیدن به چیزی که میخواد تلاش کنه. فکر میکنم اینو قبلا تو یه پست جداگانه هم نوشته بودم که دوستان و اطرافیان ما همیشه فکر میکردن من چه شوهر خوبی دارم و چقدر اهل بیرون رفتنه و چقدر حواسش به حال من هست و چقدر ما در حال خوش گذروندنیم. حتی آدمای نزدیکی مثل مادر و پدرم هم همین طور فکر میکردن و هربار یه بحثش میشد و بقیه شروع میکردن خوش به حال تو! من فقط تو دلم بهشون میخندیدم. گاهی هم یه اشاره هایی میکردم که پشت هر سفر و گردش و بیرون رفتن... شما نمیدونید چه ماجراهایی و چه برنامه های بلندمدتی وجود داره. من واقعا کسی رو دور و برم ندیدم که نسبت به هر بیرون رفتن از خونه ای، به اندازه شوهر من مقاومت داشته باشه. در حدی که اگه دست خودش باشه حتی دوست داره کارشم تو خونه انجام بده و سر کار هم نره. حالا اینکه این آدم بشه نمونه تفریح و سفر و بیرون رفتن تو کل اطرافیان واقعا هیچی جز عرق جبین من نبوده و نیست. حالا اینو مقایسه کنین با خانومایی که به شوهرشون میگن مثلا بریم بیرون، یا فلان کارو بکنیم، و منتظرن طرف با ذوق و شوق ازین پیشنهاد استقبال کنه و دفعه های بعدم خودش خودکار تکرارش کنه! مشخصه که این اتفاق نمی افته. پس واسه چیزایی که میخواین زحمت بکشین!

اما غیر از مواردی که به اطرافیان و دوستان ربط داره، تو مواردی که مربوط به خودمونه هم نباید بی حوصله باشیم. والا اینکه آدم به خودش برسه و حواسش به حال خودش باشه و بلد باشه خودشو خوشحال کنه هیچ گناهی نداره. اینکه یه خانومی که کمردرد داره مراقب باشه بار سنگین برنداره، اینکه اگه غذایی رو شوهرمون دوست نداره چند وقت یکبار برای دل خودمون بپزیم هرچند اون نخوره، اینکه اگه گل دوست داریم هی منتظر شوهرمون نمونیم که با دسته گل بیاد خونه و سالی یبار هم اتفاق نیفته، وقتی بیرونیم دوشاخه گل واسه خودمون بخریم، اینکه اگه دلمون بیرون رفتن میخواد پاشیم بریم پارک. نه اینکه زنگ بزنیم به این و اون و اگه نیومدن ما هم نریم. همش منتظر باشیم بقیه یه برنامه های بچینن که توش ما هم خوشحال بشیم که یا خودمون برنامه ای بچینیم که معطل اعلام آمادگی بقیه باشه. 

من پارک تنهایی زیاد رفتم. (پارک بانوان اغلب) اتفاقا اونقدر که ازونا خاطره دارم و بهم خوش گذشته بقیه اینطور نبوده، برای خودم اونجا راه رفتم، ورزش کردم، فکر کردم، کتاب خوندم، عکس گرفتم، اگر هم طولانی شده و دلم خواسته با کسی حرف برنم، یکی از تلفنامو اونجا زدم. پاشدم دست خودمو گرفتم بردم موزه، چند ساعت گشتم و کیف کردم و آخر سر تو حیاطش نشستم و فکر کردم بعد هم شارژ و پرانرژی برگشتم خونه، خیلی وقتا که بیرونم خودم با گل میام خونه...  و با این وجود باز دنبال اینم که رد اون منفعل بودنو تو وجودم بگیرم و بقیه مصادیقشم درست کنم. همون روز که گفتم منتظر همسرم بودم که به فکر من بیفته و پاشه بیاد ببرتم بیرون که غصه رفتن خانواده م رو نخورم، به خودم گفتم خودت حال خودتو خوب کن. ( خیلی وقتا مشکل از اینجاست که ما انقدر با خودمون غریبه ایم حتی نمیدونیم چی حالمونو خوب میکنه. چی سرحالمون میاره. مثل آدمایی که سایز خودشونو درست نمیدونن یا بقیه براشون لباس ها متناسب تری میخرن. ) دخترم هنوز کوچیک بود و تنبلیم شروع کرد به بهانه آوردن: من با این بچه کوچیک دست تنها کجا برم؟ خب شوهرم باید... سریع موضوع بحثو عوض کردم: تو خونه چیکار میتونی بکنی که روحیه ت عوض بشه؟

یه کیک خوش عطر بپزی، یکی از دوستاتو دعوت کنی، یه کتاب که منتظر وقت مناسب برای خوندنش بودی رو شروع کنی، یه فیلم دانلود کنی ببینی، نقاشی بکشی حتی! و کلی کار دیگه که منتظرم شما هم براش مثال بزنین.

حالا این مثالا اغلب تو زمینه خوب کردن حال و خوش گذروندن بود. تو بحثای جدی ترم همینه. چرا انقدر از خانومای اطرافمون میشنویم که: آخر سر شوهرم رفت برام منابع کنکورو گرفت که بشینم بخونم! یا به دوستم گفتم بیا با هم واسه ارشد بخونیم... یا کسی رو پیدا نمیکنم باهاش برم ورزش... و انقدر هم جاافتاده و طبیعی ادا میشه که هیچ کس به ذهنش نمیرسه چقدر توصیف زشتیه از این منفعل بودن. 

اصلا اساس این پست های «چرا حالمون خوب نیست» هم همینه، اگه حالتون خوب نیست خودتون به فکر خودتون باشین. منتظر نباشین که شوهرتون به فکر شما بیفته، ازدواج کنین که ازین حال دربیاین*، دوست خوب و پایه ای پیدا کنین، مادر و پدرتون به فکرتون بیفتن... قبل هرکس باید خودمون حواسمون به خودمون باشه. من حالم خوب نیست؟ برم دلیلشو دربیارم و خوبش کنم. و ممکنه هیچ کس از اطرافیان متوجه کل این روند هم نشه. واقعیت اینه که توقع زیادیه که از بقیه بخوایم حواسشون به ما باشه وقتی خودمون واسه خودمون حوصله نداریم. مطمین باشین اون روزی نمیرسه که شوهرتون بیاد به شما بگه افسرده شدی چیکارکنم حالت خوب بشه؟ یا پاشو بریم دکتر! یا نمیرسه یا اونقدر دیر میرسه که رسیدنش دیگه فایده ای نداره و چیزی درست نمیشه تو اون حالت. خیلی وقتا یه روز شادیم و یه روز به شدت غمگین اما اگه خودمون اشاره ای بهش نکنیم ممکنه اطرافیانمون حتی متوجهش هم نشن. اونی که متوجه میشه ماییم و اونی که قبل همه مسئولیت داره به فکرش باشه هم خودمونیم. 

چرا حالمون خوب نیست؟ چون هوای خودمونو نداریم. 



* میدونم که احتمالا باز مجردا شاکی میشن که شما چی از حال ما میفهمین و از روی دل سیری دارین حرف میزنین... بله تا حد زیادی حق با شماست. ولی یه اصل مهم هست که نباید یادتون بره: کسی که بلد نباشه مجردی شادی داشته باشه، قطعا متاهلی خوشبختی هم نخواهد داشت. ته تهش خودمونیم. حالا میخواین الان به این نکته برسین میخواین بعد ازدواج. ولی بالاخره میرسین. 



  • فرشته بانو

نظرات  (۱۴)

شما فوق العاده این! همه ی حرفاتون درست و من واقعا تا اینجاشو کاملا موافق بودم من الان که دخترم ده ماهشه تازه دارم میرم سراغ روانشناس و دکترای دیگه و واقعا خودم بفکر هودم افتادم. ولی یه سوال بنظرتون ادمایی که روحیه ی برونگرایی دارن طبیعی نیس که برای کاراشون نیاز به پایه داشته باشن؟ یعنی یکی ازون چیزایی که حالشونو خوب میکنه دقیقا همون رفیق یا پایه س تو کاراشون؟ و وقتی شوهرشون که به غلط ازش انتظار دارن پایشون باشه نیس می ن تو فاز انفعال و بعد افسردگی. بنظرم پیدا کردن دوست و همراه حالا تو هر زمینه ای بد نباشه. نظرتون واسم مهمه!
پاسخ:
سلام دریاجان
چه کامنت خوبی گذاشتی! نکات مغفول بحث بود که باعث شد کلی به متن اصلی اضافه کنم. خیلی ممنونم ازت.
 بله کاملا طبیعیه که آدمای درونگرا و برون گرا نیازشون به درجمع بودن با هم فرق میکنه، ولی دوتا بحث هست اینجا. یکی اینکه همون آدم برونگرا هم باید بلد باشه تنهایی حال خوب کنی واسه خودش بسازه وگرنه همیشه وابسته دیگران می مونه و بقیه هستن که حال خوب یا بدش رو رقم میزنن
و دوم اینکه ربط این پست به  اون آدم برونگرا که تو جمع حالش خوب میشه اینه که، نباید منتظر بمونه بقیه یه برنامه ای جور کنن، خودش باید پیگیر باشه، مهمونی بده، قرار بیرون جور کنه... من آدمای برونگرایی رو دیدم که حوصله جمع کردن دوستاشون رو هم ندارن. یعنی بقیه باید مهمونی بدن که اینم بره اونجا حالش خوب شه. یا حوصله پیگیری برای جور کرن یه برنامه بیرون از خونه رو نداره، اگه بقیه جور کردن اینم پایه ست که بره. 
بله پیدا کردن دوست و همراه بد که نیست، خیلی هم خوبه قطعا. مهم اینه که ما معطل اون همراه نمونیم. اگه جور شد و پیدا شد که خب، اگر نه خودمون بتونیم تنهایی اون کارو انجام بدیم. حالا هرکاری چه کار جدی و چه تفریحی. 
ببینین درباره همسر هم اینکه ازش انتظار داشته باشیم معنی نداره، باید برای اینکه به خواسته مون برسیم تلاش کنیم. اینم سعی میکنم تو متن مفصل تر بگم که اگه واسه بقیه هم سواله حل بشه

سلام فرشته جون 
ممنون برای پست های خیلی حال خوب کنت
پاسخ:
سلام کوثرجانم
خواهش میکنم. ممنون از شما که میخونین :)
حرفتون متین و عالی
ولی به نظرم یه جا این انتظارات و توقعات و وابستگیا برنمیگیرده به تنبلیه خودمون چه بسا وقتایی که توخونه تنهاییم یا بعضا تو مجردیامون گه گاهی هم شده حالمون رو قشنگ کردیم و منتظر کسی نبودیم... بقیه رو نمیدونم ولی من خودم تو مجردیم برا اکثر اتفاقای زندگیم و آرزوهام منتظر کسی نبودم به هرجا رسیدم جز دست خدا دستی نبوده و نخواستم که باشه!
ولی و اما الان که ازدواج کردم این توقعه این وابستگیه این انتظاره از همسرم تو دلمه و نه که نتونم، نمیخوام از دلم بیرونش کنم چون اون وابستگیه برمیگرده به دوست داشتن همسرم...
من وقتی منتظرم مریض که میشم همسرم منو دکتر ببره منتظرم همسرم برام گل بخره کادو بخره کافی شاپ دعوتم کنه و و و یعنی میخوام کسی که براش ارزش قائلم برام ارزش قائل بشه یعنی توقع دارم به اندازه ای که میگه دوستت دارم به همون اندازه عمل کنه و تو عمل نشون بده. من به شخصه وقتی مریض میشم هرگز تنها نمیرم دکتر چون نمیخوام فکر کنه بهش نیازی ندارم و از پس خودم برمیام نمیخوام بدونه اگه حالمو قشنگ نکنه خودم از پس خودم برمیام؛ میخوام بفهمه منم نیاز دارم منم همونجور که او نیاز داره من بهش برسم براش غذا درست کنم به اتوی لباساش برسم و و و منم متقابلا نیاز دارم همسرم که نزدیکترین کسم هست بهم برسه من هرگز همیچین انتظاری از خانوادم نداشتم و ندارم ولی از همسرم دارم و از فرزندم خواهم داشت... نه اینکه چون برای همسر و فرزندم مایه میذارم انتظار جبران داشته باشم، نه، که چه بسا من قدم های زیادی برای پدر و مادرم و خواهر وبرادرم برداشتم وهیچ انتظاری نداشته و ندارم
نمیدونم حرفام چقدر درسته ولی اعتقاد من اینه که بعضی از توقعاتم از برخی افراد به تنبلیم و منتظر کسی بودن برنمیگیرده.
پاسخ:
سلام محدثه جان. ممنونم از نظرت و چقدر خوشحال شدم به خاطر تجربه ای که از مجردیت نوشتی
من متوجه منظورت شدم. ببین تو همان مثال مریضی اگه بخوایم صحبت کنیم، آدم تنبل به فکر خودش نیست حوصله هم نداره، شوهرش باید هی بهش بگه پاشو وقت دکتر بگیر، پاشو واسه این مشکلت دکتر خوب پیدا کن، پاشو برو دکتر... اون آدمی هم که زیادی مستقله و داره کار رو خراب میکنه اصلا به کسی کار نداره خودش وقت دکتر میگیره پامیشه میره و میاد حالا اصلا شوهرش بفهمه، نفهمه واسش مهم نیست. 
ولی حالت درستش چیه؟ اینکه آدم متوجه مشکلش باشه، خودش به فکر خودش باشه بعد مثلا به شوهرش بگه فکر میکنم خوبه واسه فلان موضوع برم دکتر، وقت داری فردا با هم بریم؟ و خب پیدا کردن دکتر و وقت گرفتن و هماهنگی وقتشو خودش انجام میده ولی ازون طرف با همسرش میره دکتر. این اون حالت تعادل و درستشه. 
درباره بقیه مثلا هم بله این انتظارا تا حدودی به جاست و خب اگر دقت کرده باشین معمولا هم تا یه حدی برآورده میشه، اما باز اینجا هم تعادل اونه که هم خودمون به فکر خودمون باشیم، هم بقیه. هم خودمون حال خودمونو خوب کنیم، هم بقیه... مطمئن باشین مردا برای زن شاد پرانرژی ای که خودش واسه خودش برنامه و تفریح داره، حتی بیشتر حوصله دارن وقت بذارن و بیرون ببرن تا آدم منفعلی که فقط منتظر و معطل اوناست. پس دوتاش باید در کنار هم باشه. این همون توقعاتیه که شما دارین و درست هم هست.
سلام علیکم فرشته مهربون
ممنون از پاسخت ب نظر قبلیم. 
انشالله بتونم رو دور بیفتم و منظم بشم چون خیلی برام مهمه قبل اومدن نی نی جان اوضاعم ازین مرتبتر بشه. 
وااای ک چقدر پستات صحیح و ب جا هستند و متأسفم ک انقدر درگیرشم. 
ی مطلبی اون وسط چشمو ذهنمو شدید گرفت. مساله تلاش دراز مدتت روی همسر بود ک بالاخره نتیجه میگیرید. اگه اذیت نمیشی کمی بیشتر بازش میکنی لطفا. راستش یکی از دوستام در این باره میگفت من کمی خموده حال میشم و اونم چون همسر شاداب میخاد میبرتم بیرون. من امتحان کردم نتیجه ندیدم. خواستم روش شما رو بدونم. 
 ممنونم ازت
عاقبتت بخیر بانو
پاسخ:
علیکم السلام خانوم :)
ببین فکر میکنم قبلا درباره ش نوشتم. اصولا تو پستای قدیمی من خیلی مصداقی تر از زندگی خودم مینوشتم. الان اسم اون پستایی که به این موضوع توش اشاره شده یادم نمیاد جز یکی که تو کانالم گذاشتم و جدید بود درباره زحمت کشیدن. برای چیزی که میخواید زحمت بکشید یا همچین اسمی. 
اون راهکار دوستت راهکار موقتی ای هست به نظر من. برای عوض کردن موضوعات اینجوری باید با روش های مختلف و از جنبه های مختلف کار کرد. البته برای هرکس بسته به شخصیت و شرایطش فرق می کنه. مثلا یکی از اساسی ترین هاش اینه که تو اینقدر زن خوبی باشی که اون دوست نداشته باشه تا جای ممکن بهت (نه) بگه، دیگه اینکه یه کاری کنی که علایق تو واسه اونم جذاب بشه هم اینکه نگاهت رو به اون قضیه توضیح بدی و دلیل نیاز یا علاقه ت رو شفاف بگی، شاید اون تاحالا از این پنجره به موضوع نگاه نکرده و دیگه اینکه خصوصیات و علایق اون رو درنظر بگیری مثلا تو این مثال اگه بیرون میرید جایی برید که به نسبت گزینه های قبلی واسه اون جذاب تر باشه، یا حساسیت ها و خصوصیاتش رو لحاظ کنی توی ویژگی ها و زمان و چگونگی این بیرون رفتن و ...، یا اینکه تو موارد مختلف تو یه کارایی رو براش بکنی و یه امتیازاتی رو بدی و در عوض اونم این جاها با تو همراهی کنه... مثلا یه مدت تو خونه ما جمعه ها یکی درمیون بود. یک هفته اونجوری که همسرم دوست داشت یه هفته اونجوری که من دوست داشتم بگذره. که مدل اون یک روز آروم تو خونه مرتب با نهار خوشمزه بود مثلا که من فراهمش میکردم، مدل من بیرون رفتن و تجربه های جدید از جاهای جدید...
ممنون که وقت می ذاری و می نویسی..

پاسخ:
خواهش میکنم حنا جان. شما همون حنای سالای پیشی؟‌یه اسم دیگه از وبلاگت تو ذهنم بود
فرشته بانو یه چیز دیگم که بنظرم تو این که چرا حالمون خوب نیس تاثیر میزاره و من خودم خیلی باهاش درگیرم اینه "مقایسه کردن". حالا هرچیم که بهمون بگن باطن زندگیتونو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنین یا ازین حرفا خیلی وقتا مغز خیلی بی اختیار دست به مقایسه میزنه. مثلا من خیلی زندگیه خودمو با خواهرم مقایسه میکنم خب اونقدرام از باطن زندگیشون بی خبر نیستم شوهرش بشدددت با شوهر من متفاوت و خیلی باهم هماهنگن. و باید بگم اگر نتونیم این مرضو درمان کنیم بعدها بچه هامونم رو با بچه های دیگه مقایسه میکنیم و قطعا یه جاهاباعث میشه حالمون خوب نباشه. این موضوع رو هم اگر میتونین درمورده باهاش حرف بزنین ممنون میشم

پاسخ:
کاملا درسته دریا جان. اتفاقا خیلی وقته میخواستم درباره ش بنویسم. این موضوع مقایسه حالت دورویه داره یک روش از طرف ماست که باید اونقدر قوی باشیم و خلاصه آنتی ویروسش رو داشته باشم و یکی از طرف بقیه که نباید خوراک این مقایسه رو فراهم کنن که درباره ش مطلب از قول حاج آقا قاسمیان گذاشتم تو کانال
سلام علیکم مجددا
فرشته جان مهربان، ممنونم بابت حرفی ک درباره خدمت ب مادر در پاسخ قبلیت بهم گفتی. بخاطر ندارم کسی تابحال چنین نگاهی ب این موضوع داشته باشه و بهم گفته باشد. 
در مورد این پست هم، توقع داشتن علت وابستگی حال بدت میشه. نوع فرهنگ و تربیت ها گاهی اینطور ک البته ب راحتی درمان داره و میشه از بین بردش. مثلا اینکه تو خانواده تون از شما بزرگترها مهمونی نمی کنند و بعد شما هی مهمونی بخاین کنی یا بخاین مهمونی برید، خب توقع دارن تو خانواده ما، بزرگتر ها اقدام کنند یا آنها ک سابقه زندگیشان بیشتره. 
یا مثلا من الان باردارم، توقع دارم ک دیگران بهم توجه کنند یا حالمو دریابند هرچند ک توقع امر ناپسندیه ولی ریشه تنبلی ام هس.
ماشالله ریشه ها یکی دوتا نیست همچنین عادات بدمون. 
موفق باشین
پاسخ:
خواهش میکنم عزیزم. 
بله دقیقا نصف مشکلات ما در توقعه. اگه کامل درباره ش و حد درستش و ریشه هاش میدونستم مینوشتم الان فعلا اطلاعاتم اونقدر کامل نیست که بتونم جامع بنویسم. یعنی بتونم راه حل و مرزبندی بین توقع درست و غلط پیشنهاد بدم
درباره هدیه خریدن برای خود و گل خریدن برای خود و مسائلی از این دست، من فکر می کنم فرق اینکه خودت برای خودت هدیه بخری با اینکه دیگری برات بخره حالا چه شوهر چه مادر چه دوست چه... از زمین تا آسمونه. حداقل برای من اینطوره. یعنی من اگه خودم برای خودم چیزی بخرم خیلی خوشحال نمی شم احساس هدیه هم ندارم.
پاسخ:
ممکنه این نگاهه اشتباه باشه؟ یعنی یک تلقین منفی باشه؟ یا حداقل تفاوتشون این اندازه و زمین تا آسمون نباشه؟
سلام.
درباره این پستتون خیلی چیزها هست که بگم و اولیش هم یک نمونه زنده ی این ماجرا در نزدیکیم هست. یکی از دوستان عزیزم که همکار هم بودیم، الان 34 سالشه و مجرده. موقعیت عالی داره که الان خیلی از دختران جوان این مدلی داریم. اما روحیه اش، مثال زدنی و عالیه. شعارش هم اینه، من هر جا باشم، یک راهی پیدا می کنم که خودم رو سرگزم و خوش حال کنم و واقعا هم همینطوره. اصلا مثل من دنبال پایه نمی گرده. چقدر روزهایی که من میخوابیدم و اون تنها میرفت کوهنوردی. همینو بگیرین و برین تا تمام برنامه هاش. الانم که از هم دوریم، من تو گذشته های با هم بودنمون زندگی میکنم و اون باز داره خوش میگذرونه حالا با پایه یا بدون پایه.

خب باخودم که فکر می کنم یه همچی آدمی، بعد ازدواجش هم نمیمونه منتظر که شوهرش شادش کنه.


اتفاقا همین پنج شنبه با دوستان که یکیشون هم همین دختر شاد بود، برنامه چیدیم رفتیم موج های خروشان و بعد هم رستوران و غذا خوردیم و خلاصه کلی هم خوش گذروندیم.
پاسخ:
سلام عزیزم. چه نمونه خوبی مثال زدی. ممنونم :)
سلام

من همیشه همه ی مطالبتون رو دنبال می کنم و الان یک سوال دارم. من همه ی مطالبتون رو قبول دارم ولی وقتی می خوام بهشون عمل کنم نمیشه.

یک مشکل اساسی که دارم اینه که بشدت احتیاج دارم بهم توجه کنن، حالا هر جا. الانم که ازدواج کردم، توجه بیش از اندازه شوهرم رو می خوام.
سیاست های زنانه تون رو خوندم، اما نمی تونم بهشون عمل کنم.

وقتی چیزی باب میلم نیست داغ می کنم و کلی با شوهرم بد حرف می زنم.

از این موضوع حسابی کلافه ام.
نمی دونم باید چکار کنم.
غرووووور بیپش از اندازه  دارم.
وای اصلا نمی دونم باید چکار کنم.
لطفا کمکم کنید.
پاسخ:
سلام خانومی جان. 
عزیزم من فکر میکنم قدم اول همین آگاهی از خصوصیات بده. وقتی تو خودت قبول کنی که مثلا غرور داری، یا توجه بیش از حد میخوای یا زیادی حساسی، اون وقت تو ناراحتی ها و دلخوری ها به خودت حق نمیدی. یعنی مثلا بیا ایرادات رو روی کاغذ بنویس اصلی هاش رو مشخص کن بگو این پنج مورده، رو اونا حسابی خودآگاهت رو تقویت کن. بعد هرجا که داشت یه دلخوری یا مشکل یا توقع استارت میخررد حالا چه ابراز شده بود چه هنوز تو دلت بود، سریع یه چک بکن ببین میتونی ربطی به یکی از این خصوصیات بینشون پیدا کنی یا نه. اگه پیدا کردی دیگه اون طرف مقابل رو ول کن. بچسب به ایراد خودت که تو این مشکل دخیل بوده. 
اون حدیث (طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس) همینو میگه. یعنی مثلا تو از شوهرت دلخور شدی یا کدورتی بینتون بوجود اومده، به اشتباه و تقصیر خودت تو اون قضیه توجه کن و تمرکزت رو بذار رو اون. اینجوری هم اون حق ندادن به خود، دلخوریه رو برطرف میکنه و هم اون توجهت به عیب هایی که دارن دردسر درست میکنن به مرور خود اون عیب ها رو کمرنگ میکنه
فرشته ی قشنگم سلام😊
من همونم که حدود یک سال پیش ایمیل زدم و از سردرگمی مجردی برات دردل کردم😜
راستش من تا حدود یک سال بعد از این که دانشگاه قبول شدم واقعا حالم به معنی حقیقی کلمه خوب نبود! احساس خلا عاطفی وحشتناک،احساس سردرگمی، بلاتکلیفی، ناراحتی و...هیچ تصمیمی نمیتونستم برای خودم بگیرم چون پیش خودم میگفتم خوب از کجا معلوم کی ازدواج کنم؟! و این که همه ی خوشی هامو وابسته به ازدواج میدیدم و منتظر بودم تا اون روزهای ایده آل بعد از ازدواج برسن تا من خوشحال ترینِ خودم باشم!
چند وقت پیش تو گروه تلگرامی داشتیم با دوستام صحبت میکردیم و من ازشون پرسیدم بچه ها به نظرتون سال ۹۶ چجوری بود؟ و هممون معتقد بودیم سال خیلی خوبی نبود. و هممون میدونستیم یکی از مهم ترین دلایلش  این بود که دوست داشتیم این سالو که مجردی تحویل گرفتیم متاهلی تحویل بدیم😜 بعد من نشستم با خودم فکر کردم چرا سال ۹۶ برای من سال خیلی خوبی نبود🤔 اهداف و آرزوهایی که اول سال برای سال ۹۶ نوشته بودم رو نگاه کردم...و با خودم گفتم هنوز هم وقت هست تا امسال خوب تموم شه...همه چیز که ازدواج نیست! حالا نشد که نشد. چیکار کنم؟! و فکر کردم که واقعا از این حجم از وابسته کردن خودت به یه شخص دیگه خجالت نمیکشی؟! اصلا احساس حقارت نمیکنی که منتظر نشستی تا به فرشته ای از آسمون نازل شه و زندگیرو برای تو عوض کنه؟! مگه الان تو زندان آلکاتراس زندگی میکنی؟؟!😂کی جلوتو گرفته، کی تصمیم گرفته نذاره حالت خوب باشه؟!  و بعد به خودم گفتم تو هر آدمی الان هستی اون موقع هم خواهی بود، کما این که اگر در خودت تغییر ایجاد نکنی اون زمان ممکنه چندین برابر تغییر برات سخت تر شه،چون زمان کم تری داری که برای خودت بذاری...
اگر فکر میکنی کاری باید انجام بدی، شروع کن. درهای نیمه باز ذهنیتو ببند.کارهایی که باید انجام بدی رو انجامشون بده و تمومشون کن تا تمومت نکردن! و این که تصمیم گرفتم اون خوشی هایی که تو ذهنمه رو تا هر جاییشو که الان میتونم انجام بدم!
الان خیلی حس بهتری دارم. حتی اون حس خلا هم کمرنگ تر شده. زهرای قوی درونم بیدار شده و تصمیم گرفته با اتکای نفس خودشو دوست داشته باشه و از زندگیش لذت ببره!😊❤
وقتی دیدم نوشتی مجردا ممکنه بیان گله کنن که شما نفست از جای گرم در میاد و اینا گفتم بیام به عنوان مجردی که تصمیم گرفته از خودشو از قید وابستگی آزاد کنه حسم رو براتون تعریف کنم😊امتحانش کنین ای مجردا...💪🏻ول کنید اون شخص دیگرو..."خودتون"برای خودتون تلاش کنید و حال خودتون رو خوب کنید😊❤❤
با همه این احوال من هنوز هم طرفدار ازدواج در سن پایین هستم و انشاالله برای هممون هر چه زودتر بهترینی که میشه پیش بیاد😍ولی تا اون زمان، بیاین زمانمون و فرصت هامونو دور نریزیم😊✋🏼
پاسخ:
سلام زهراجانم. ممنوووون بابت این همه انرژی و همه این تصمیمات خوووب. 
میدونی واقعیتش اینه که شما وقتی ازدواج بکنید، حالا اون اویلش که یه شور و هیجان اولیه هست شاید که اونم موقتیه ولی بعدش اصلا به خودتون نمیگید کاش زودتر ازدواج کرده بودم. یعنی بعد ازدواج دیگه آدم همیشه تا اخر عمر متاهله با همه محدودیت ها و زحمت های متاهلی البته در کنار خوشی هاش. 
اتفاقا اون موقع آدم به خودش میگه کاش تو دوران مجردی که این دغدغه ها نبود، این مسئولیت ها نبود و ... از اون دوران استفاده میکردم. همون پست دوران طلایی تجرد که نوشتم. حالا چی داره این روزا رو خراب میکنه؟ همین فکر و انتظار درباره اتفاقی که تو آینده قراره بیفته. اگه بشه ذهن رو اونقدر قوی کرد که ارادی از این موضوع منصرف بشه یا تا جای ممکن بذارتش کنار، خیلی روزای خوبی رو میشه گذروند. کلا انتظار خیلی خوب بلده همه لحظه های آدمو خراب کنه. 
سلام فرشته عزیزم من از زمان مجردی وبلاگت رو میخوندم و مینوشتم تا اگر روزی ازدواج کنم بکار ببندم حالا درسته ک خیلی جاها توی زندگی مشترک اشتباهاتی داشتم اما واقعا سعی خودم رو کردم ک درست زندگی کنم راستش مشکل من اینجاست ک من خودم آدم ساده ای هستم بقول شما یه کفش واسه عروسی خریدم الان چندساله دارمش و سایر وسایلم همینطور.اما متاسفانه خانواده من بسیااار مصرف گرا هستن و فقط اهل خریدن.یعنی من از روزی ک متاهل شدم یک روز خوش نداشتم از بس مادرم بمن توهین میکنه و تحقیرم میکنه باور کنید لباسام کهنه نیستن چون من آدم خیلی مرتبی هستم شاید باورتون نشه اصلا وسایلم کهنه نمیشن و دوست ندارم الکی خرید کنم اما مادرم اینو درک نمیکنه و فقط ب خودم و همسرم توهین میکنه ک همش لباسات تکراریه و گدایی و...و منو با همون دخترهای محجبه فامیل مقایسه میکنه ک اینام آدمای مذهبی ببین چقدر متنوعن تو خسته کننده ای زندگیت عین فقراست و...حالا اینا رو دیگه ادامه نمیدم خسته میشید فقط توروخدا بمن بگید چکار کنم خسته شدم از بس با مادرم کل کل کردم از بس طلا و لباس و چیزای دیگه دخترای مومن فامیل رو ب رخم میکشه و میگه حلالت نمیکنم با این وضعی ک انتخاب کردی هرچی هم میگم مگه من توی مجردی هم این سبک زندگیم نبود؟اما باز قبول نمیکنه.ضمنا وضع مالی شوهر من اونقدری خوب نیس ک بخوام بخاطر دلخوشی مادرم هر ماه یا چندماه یبار چیزی واسه خودم بخرم چون دوتا بچه هم ب لطف خدا دارم اگر قرار باشه چیزی خریده بشه من میخوام واسه بچه هام باشه ک در حال رشدن ولباسشون کوچیک میشه نه من ک کلی لباس سالم دارم خواهش میکنم کمکم کنین
پاسخ:
سلام زهراجان. ببخشید که اینقدر طول کشید جواب دادنم. واقعا شرایطت برای من عجیب بود و پیدا کردن راه حل برای این اوضاع سخت تر. 
الحمدلله رب العالمین که شما خودت این اندازه فهمیده و عاقل هستی. یعنی نه اینکه تحت تاثیر اطرافیانت قرار نگرفتی بلکه همچنان روی موضع درستت هستی و دنبال راهی برای مدارا کردن و قانع کردن اونا می گردی. 
ببین از اون طرف که شمکل شما با مادرت هست و خب مادر و پدر استثنا هستن و الا ما میگفتیم گوش نکن و رابطه رو کم کن و ... با این ملاحظه من چندتا توصیه دارم:
اول اینکه سعی کن خیلی نرم روی مادرت کار کنی. یعنی موضع و نگاهت رو از حالت منفعلانه به به فعال تغییر بده. قبل اینکه ایشون چیزی از دخترای فامیل رو برات مثال بزنن یا به روت بیارن شما خودت پیش قدم شو و از سبک زندگی اونا انتقاد کن. مضرات مصرف گرایی رو بگو، اسراف رو بگو... نمونه هایی از آدمای محتاج بیار و اینکه تو این زمانه یک عده چطور زندگی میکنن و یک عده چطور پول هایی که میتونه شکم گرسنه رو سیر کنه صرف تجملات و اسراف میکنن. پس کلا موضعت رو از حالت تدافع ببر روی حالت تهاجمی
دوم اینکه کلا سعی کن رابطه مادرت رو با معنویات پررنگ تر کنی. سخنرانی های مذهبی براشون ببر، کتابای خوب و براشون خیلی دعا کن. برای اینکه تو این زمینه حرص نخورن و از تو ناراحت نشن و رابطه تون خبو بشه خیلی دعا کن و از خدا بخواه
سوم اینکه اون بخشایی که نگاهشون رو عوض میکنه و راضی شون میکنه رو از زندگیت براشون تعریف کن. گه برای بچه هات رفتین خرید، اگه برای خودت چیزی خریدی... گاهی اوقات این ناراحتیا و نصیحتای مادرانه از نگرانی شون ناشی میشه چون برای زندگی دخترشون نگرانن و فکر میکنن داره سختی میکشه و بهشون نمیگه. در حالی که با یکم سیاست میشه خیالشون رو جمع کرد که مثلا شوهرم خسیس نیست و من وضعم بد نیست و این انتخاب خودمه. بی مناسبت و بامناسبت برای خودشون هدیه های خوب بخر. مثلا اگه روسری میخری یه وسری با سکه و خوب بخر. اگه لباس میخری همین طور. بذار خیالشون راحت بشه که شوهرت اهل خرج کردن هست و شما فقط اسراف نمیکنید. 
ان شاالله که این راه حلا مفید باشه برات
سلام
من زیاد موافق حرفاتون نیستم . تنوع برای زندگی لازمه.
در ضمن همونجور ک خودتو ن میدونید افراد دارای مدالیتی های مختلفی هستند.
من خودم بصری هستم و واقعا نوع چیدمان خونه م ، تنوع رنگی برام خیلی مهمه. منی که بصری هستم زود از دیدن یسری وسایل خسته میشم دلم میخواد تغییرات بدم توش اگر بشه با جابجایی وگرنه با خرید وسایل جدید
این مورد حتی تو لباس پوشیدنم هم صدق میکنه.
اصلا تیپ و مد رو افراد بصری بوجود اوردن چون براشون مهمه و توجه شون بهش زیاده.
خب خیلی ها همچین مدالیتی ندارن و خب ظاهر براشونمهم نیست. هستند توی دوستانم افراد سمعی که به هیچ عنوان ب ظاهر خونه و خودشون اهمیت نمیدن، تو چیدمان رنگها دقتی ندارن چون براشون مهم نیست ولی برای من مهمه ...

پاسخ:
سلام کاملیا جان. ممنونم از کامنتت و اینکه با صراحت نظرت رو گفتی. این نظرات مخالف خیلی در پیش برد بحث کمک میکنه
من متوجه منظورت هستم و اتفاقا خودم هم کاملا در دسته بصری ها قرار میگیرم. در حدی که من تا سر کوچه هم بخوام برم باید حتما لباس کاملا مرتب با رنگای متناسب بپوشم! حتی جوراب رو هم همین طوری از تو کشو درنمیارم بپوشم و برام مهمه با کدوم مانتو چی بپوشم. اما دوتا نکته هست. اول اینکه  آدم چیزی رو که داره مرتب و آراسته و هماهنگ با هم بپوشه تضادی با اینکه مصرف گرا نباشه و بدون نیاز چیزی رو نخره نداره

 یه نکته دیگه هم هست و اون اصل بحث ماست. تصور کن یه وقت خدای نکرده یکی از عزیزان شما یه بیماری جدی پیدا میکنه که ماه ها درگیر اون میشی. توی این وضعیت اصلا امکان داره تو به این فکر کنی که مبلا دلم رو زده، یا سرویس چای خوری جدید بخرم و ... ؟ یعنی اینقدر اون مسئله همه ذهن تو رو مشغول کرده که این فکرا اصلا واردش نمیشن و مثلا اگه یکی بگه هم میگی چقدر تو بیکاری! چقدر دلت خوشه!
حالا فکر کن یکی رو انقدر رابطه ش با خدا، رسیدگی به وضعیت فقرا، کسب علم و ... مشغول کرده که اصلا فراغت و فرصت و زمانی برای اینکه وسایل خونه دلش رو بزنه پیدا نمیکنه. این تعارضی نداره با اینکه این آدم یک آدم بصری باسلیقه باشه. که هست. ولی فعلا و ان شاالله تا همیشه درگیره. یه مشغولیت سنگین تمام وقت در جهت مثبت ان شاالله. 
ان شاالله که تونسته باشم منظورمو برسونم. خوشحال میشم نظرتو بدونم. 
حالا به فرض گل را خودمون به خودمون بدیم، نیاز جنسی چی ؟ نیاز جنسی را هم خودمون از خودمون برطرف کنیم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
نیازجنسی تون رو کنترل کنید. کاری کنید تحریک نشه. مراقب خودتون باشید که اذیت نشید. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی