همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

خانم باجی جان

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم



 

اصلا سبزی پاک کردن تنهایی هیچ جوره نمی چسبد. سبزی رفیق صحبت می خواهد. که روفرشی پهن کنید، کنار هم روی زمین بنشینید؛ به کهنه بودن نعناها و زود زرد شدن شاهی غر بزنید و آنقدر از زمین و آسمان و این و آن تعریف کنید که آخر سر نفهمید چطور چندکیلو سبزی پاک شده پیش پایتان است. 

ولی توی دنیای شلوغ پلوغ و تنهای امروز، اگر مجال سبزی خریدن و سبزی پاک کردنی هم پیدا شد، رفیق صحبتش را از کجا جور کنیم؟ و از آن سخت تر که چطور اهلش را گیر بیاوریم که دوکیلو سبزی پاک کردنمان نشود اندازه دو دفتر غیبت و حرف مردم؟

من یک خانم باجی جان دارم که برایم شکل مادربزرگ های مهربان قصه هاست. همان قدر دوست داشتنی، همان قدر نورانی، همان قدر مهربان و صبور و دلسوز. سیاست و عاقلی اش حرف ندارد. دست های چروکیده اش آنقدر ورزیده است که می داند چطور تره ها را سریع دسته کند، سر و تهش را بزند و و یک اندازه خرد کند بریزد توی تشت. انگشت های کشیده اش انگار مو را از ماست بکشند بیرون، تند تند سیاه ها و پلاسیده های ساقه ریحان ها را جدا می کنند و تا من به خودم بیایم و فکرم را از قرمزی خوشرنگ تربچه ها و سفیدی صدفی پیازچه ها بتکانم، نصف سبزی ها را تمام کرده. 

خانم باجی جان، روی فرشته گون درون من است. مادربزرگ وقت های تنهایی و بی حوصلگی. که بنشینی کنار دستش و همان طور که دسته های سبزی را از هم جدا میکنی، دسته دسته غصه های درونت را بریزی بیرون. از زمین و زمان و آدم ها و کارهایشان تعریف کنی. غر بزنی، شکایت کنی و او هی لبخند بپاشد به صورتت و همان طور که قربان صدقه ات می رود آرامت کند. که عزیزکم، دخترکم غصه نخور. دنیا همینه. تو بساز، تو ببخش، تو خوب باش...

تو هی خیره سری کنی که دیگر خسته شدم و مگر من چه هیزم تری به این آدم ها فروخته ام و او هی دلداری ات بدهد که می فهممت. می دانم. حق داری ولی چه میشود کرد؟ باز هم بگذر. باز هم نبین و ببخش. 

ناامیدانه سربلندکنی که خانم باجی جان مگر دفعه آخر است؟ مگر کسی قدر خوبی ها را می داند؟ مگر بخشیدن ما اخلاق آدم ها را درست می کند؟ و خانم باجی جان صادقانه زل بزند توی چشم هایت که نه قربانت بروم. دفعه آخر نیست. هرکس هم که بگوید دفعه آخر است دروغ گفته. رسم دنیا همین است. که هی ببخشی و هی تکرار کنند، هی بگذری و هی متوقع شوند. ولی چه کارش می شود کرد؟ تو بزرگ باش. تو دل نبند. تو خانومی کن...

سبزی خوردن های خوش آب و رنگ را که زیر شیر آب می گیرم تا گل و لایشان شسته شود، به خانم باجی جان فکر می کنم. به آن روی فرشته گون درونم. به آن مهربانی نهفته که فقط گاه گاهی بلد است سر بیرون بیاورد و همان گاه گاه ها هم بیشتر از هر دوست و رفیق و مشاوری آرامم می کند. 

خانم باجی جان رفته و من به اندازه تمام ریحان های بنفش عالم توی سرم چرخ خورده: مرنجان و مرنج.


  • فرشته بانو

رنجش ها

مرنج و مرنجان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی