همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قهرمان» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم




توی دنیایی زندگی میکنیم که برای قهرمان ها ملی و جهانی، سیاسی و ورزشی، جنگی و دفاعی… یادبود و بزرگداشت می گیرند… روی شانه هایشان ستاره نصب می کنند… عنوان می دهند… با حلقه گل و لوح تقدیر به استقبالشان می روند ولی هیچ کس بزرگ ترین قهرمان های دنیا را نمی شناسد. کسی برایشان بزرگداشت نمی گیرد، حلقه گل گردنشان نمی اندازد.. ستاره ای روی شانه شان نیست و تازه اگر بعد همه این استقامت ها و مدال آوری ها، از سختی های راه قهرمانی شان  لب به شکوه باز کنند با عبارت (چیکار کردی مگه؟ یه بچه بزرگ کردی!) مواجه می شوند. 

مادرها قهرمان های بزرگ دنیای کوچک ما هستند. قهرمان هایی ناشناخته که حتی خودشان هم قدر خودشان را نمی دانند، قدرت خودشان را باور ندارند… بس که توی جامعه کوچک و بزرگ اطرافشان اهمیت این کار سخت، این کار عظیم، این کار طاقت فرسا و این کار باارزش، کوچک قلمداد شده…

من از وقتی مادر شدم تازه مادرها را شناختم. حالا به همه مادرهای اطرافم به چشم قهرمان نگاه میکنم. قهرمان هایی ناشناخته. قهرمان دنیای کوچک خودشان. و هرچه تعداد فرزندانشان بیشتر باشد در چشم من اسطوره تر می شوند...  وقتی دخترجوانی را میبینم که بچه ای چند ماهه به بغل دارد ذهنم می رود سراغ همه شب بیداری ها و کم خوابی ها و بدخوابی ها و درگیری ها و استرس های این چندماهه اش… وقتی مادری را میبینم که بچه به بغل میله مترو را گرفته از همان لحظه اولی که دخترش را بیدار کرده، با بدخلقی هایش ساخته و نیم ساعت لقمه به دست دنبالش راه رفته تا صبحانه اش را بخورد، پابه پای بچگی هایش بچگی کرده، بازی کرده، حاضرش کرده، نق و نوق هایش را از گرما و دوری راه را تحمل کرده، این همه سنگینی را بغل کرده تا رسیده به مترو… مثل یک فیلم توی ذهنم رژه می رود و خواه ناخواه به صورت مهربان گشاده اش که به شیرین زبانی های دخترک گوش سپرده لبخند می زنم… وقتی خانه بچه داری مهمانی دعوت میشوم پشت ظاهر آن خانه مرتب و آبرومند و آن سفره رنگین باسلیقه مادری را میبینم که از دیروز دنبال سر بچه ها راه افتاده، هی آنها ریخته اند، او جمع کرده، هی در و دیوار و میز و زمین را لکه کرده اند و پاک کرده… آخر شب که بچه ها خوابیدند سرک کشیده به پشت مبل ها و زیر میزها و کاغذپاره و اسباب بازی جمع کرده… بعد با همان خستگی سالاد درست کرده، مقدمات مهمانی فردایش را مهیا کرده… فردا بچه به بغل خورش هم زده، وسط آرام کردن دعوای بچه ها آمده توی آشپزخانه و برنج آبکش کرده، تا همان لحظه آخر دویده و حالا مهربان و مرتب لبخند می پاشد به روی مهمانانش… توی فرودگاه که زن و شوهری بچه به بغل میبینم از همان لحظه تصمیم به مسافرت تا چمدان چیدن و فکر کردن به همه مایحتاج بچه توی این یک هفته از دفترچه بیمه و دارو و خوراکی و اسباب بازی، تالباس گرم و لباس خنک و کلاه و پاپوش… تا تمام مسیری که بچه گریه کرده و مادر جانم گفته، توی اتوبوس که بی قراری کرده و مادر تحمل کرده…  توی هواپیمای که جیغ کشیده و مادر سرش را گرم کرده… همه لحظه های سخت و شیرین سفر با بچه کوچک پیش چشمم مجسم می شود. و وقتی مادری را میبینم که چندتا بچه را از آب و گل دراورده آنقدر تصویر از مادری کردن و صبوری کردن و شب بیداری کشیدن و پرستاری کردن و پابه پایشان بچگی کردن و غذاپختن و شستن و رفتن و قربان صدقه رفتن توی ذهنم چرخ می خود که انتها ندارد… 

 حالا فکر میکنم آدم اگر بخواهد ظرفیت وجودی خودش را کشف کند، اگر بخواهد قدرت خودش را بفهمد، اگر بخواهد دست به کارهایی بزند و توانایی هایی از خودش نشان دهد که برای خودش هم عجیب باشد... اگر بخواهد خودش هم به چشم تحسین به خودش نگاه کند... آسان ترین و سخت ترین کار این است که مادر شود. مادرها قهرمان های بزرگ دنیای کوچک ما هستند.

و پیرجماران چه خوب ارزش این قهرمان های ساده صبور بی ادعا را فهیمده بود که به نوه اش گفت: من حاضرم ثوابی که تو از تحمل شیطنت پسرت می بری با ثواب تمام عبادات خودم عوض کنم… 

و جز مادرها چه کسی می داند تحمل شیطنت های پسربچه ها یعنی چه….



  • فرشته بانو