همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوران تجرد» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم



خیلی وقت بود که میخواستم درباره دوستی و دوست ها و رابطه با آدم ها تحقیق کنم. نیاز داشتم نهج البلاغه و کلی کتاب حدیثی را بگذارم جلوم تا تکلیفم را از سیره و سخنان ائمه بپرسم. شاید ماه ها به این فکر میکردم که من باید درست و حسابی درباره این قضیه بخوانم، بنویسم، نتیجه گیری کنم ولی فرصت نمیشد. تا یک کتاب دست میگرفتم گریه های دخترم بلند میشد که با من بازی کن، حواست به من باشه. وقت های کمی هم که خواب بود به کارهای عقب افتاده خانه که کم هم نبود، می گذشت. آن فراغتی که با خیال جمع بنشینم و چندساعتی بخوانم و بنویسم و نوت بردای کنم و غرق یک موضوع شوم اصلا پیش نمی آمد. حتی نصف شب ها هم مال من نبود، خستگی یک روز طولانی به کنار، دخترم هر یکی دوساعت بیدار میشد و گریه میکرد و به زحمت باید دوباره می خواباندمش. در این اوضاع تنها چیزی که نداشتم فراغت و تمرکز برای خواندن و یادگرفتن بود. 

همان روزها بود که با خودم فکر میکردم چرا من قدر دوران تجردم رو ندانستم؟ همه آن سال هایی که منتظر بودم و دعادعا میکردم زودتر ازدواج کنم و تکلیف زندگیم معلوم شود، همه آن روزهایی که از پادرهوایی و معلوم نبودن آینده حرص میخوردم،  اتفاقا یکی از بهترین روزهای زندگی من بودند. هم به اندازه کافی بزرگ شده بودم، هم استقلال داشتم و هم هیچ مسیولیتی نداشتم. حتی شام و نهارم هم آماده بود. ته تهش باید هفته ای یکبار اتاق سه در چهارم را مرتب میکردم. مسئولیت ها و مشغولیت های آن موقع کجا و حالا که جمع و جور و مرتب نگه داشتن یک خانه هفتاد هشتاد متری، لباس شستن و غذا پختن و مهمانی دادن و … همه این ها با من است. بعد تولد دخترم هم که یک شغل تمام وقت به همه این کارهای قبلی اضافه شده. 

باز حسرت خورم و حسرت خوردم برای روزهای تجردم. چرا بیشتر استفاده نکردم؟ وقت خواندن همه کتاب های لازم آن موقع بود، که بخوانی و خط بکشی و نوت بردای … حتی اگر از من بپرسید برای بچه داری هم باید آن روزها کتاب خواند. که آرامش فکری و وقت کافی داری. وقت رفتن همه کلاس هایی که حالا باید به زحمت بین برنامه روزانه ام برایشان جا باز کنم همان وقت بود. از تقویت زبان بگیر تا مهارت هایی مثل بافتنی و خیاطی و … وقت دوست شدن با قرآن و نهج البلاغه آن دوران بود. که شب تا صبح و صبح تا شب هایش مال خودم بود. حتی وقت محبت به پدر و مادرم همان روزها بود. که پیششان بودم، وقتم آزاد بود. می توانستم با یک جاروی خانه یا شستن ظرف های شام مادرم را خوشحال کنم. چند روز در هفته غذا را من درست کنم. شب ها شانه های پدرم را ماساژ بدهم، پای صحبت هایش بنشینم، مادرم را در جمع های فامیل و مهمانی ها همراهی کنم… نه حالا که همیشه دل مشغولی خانه خودم هست و همسرم و دخترم و … و فرصت و فکرم خیلی خیلی محدود شده برای رسیدگی به آنها، حتی محبت کردن بهشان. نه حالا که محبتم قبل از بقیه نثار افراد خانواده کوچک خودم می شوم.

بعد فکر کردم چرا این دوران بعد تمام شدن مدرسه و قبل از ازدواج انقدر برای دخترها منفور است؟ چرا همه اینقدر و خسته و ناراضی و منتظر ازدواجند. هی دعا.. غصه... دعا... چرا کسی به آنها نمی گوید که در طلایی ترین روزهای زندگی تان ایستاده اید که برای همه کارهای خوب دنیا وقت و فراغت دارید. برای همه کارهایی که بعدها حسرتش را خواهید خورد. برای برداشتن توشه هایی که در سال های دور و نزدیک به کارتان می آید. از مهارت های دستی و هنرهای مختلف بگیر تا خواندن و یادگرفتن و افزایش معرفت. تا رفاقت با خدا حتی. چقدر حواس جمع برای ما متاهل های خسته و پردغدغه با بار کینه و ناراحتی های ریز و درشت از خانواده شوهر مانده که با مناجات های شبانه پر شود؟

قدر این این سال های ناب را بدانید. برای همه کارهای خوب دنیا. قدر روزهایی که شبیهش را شاید سال ها بعد در دوران بازنشستگی پیدا کنید. تازه اگر آن موقع هم پادرد و کمردرد و ضعف حافظه و نگهداری از نوه ها حوصله و توانی برایتان بگذارد. 

آخ مجردها! قدر بدانید…


  • فرشته بانو