همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


خب الحمدلله، همون طور که آرزوشو داشتم، خود نوشتن پست قبل یه استارت خوب شد برای من. که این ضعف چندساله رو درست کنم. البته همزمان باهاش درباره شهدای مدافع حرم و سبک زندگیشون هم کتاب می خوندم و همین مانوس شدن با حالات و رفتارهای اونا خیلی موثر بود. اما خدا رو شکر توی همین فاصله با پست قبلی کلی اتفاق خوب افتاده برای من که گفتم شما رو هم در جریانش بذارم. 

اول اینکه من یه نگاه کردم دیدم ندیدم شهیدی، یا آدم خوبی ... که از نمازش تعریف نکنن. انگار این چه جوری نماز خوندن، نقطه ثقل همه خوبی ها بود. هم اولش بود هم نهایتش. یکم فکر کردم دیدم چی شد که نمازهای من اینقدر سریع و بی توجه و بی روح شد. از یه زمانی شروع شده بود، ولی اوجش بعد تولد دخترم بود. یه مامان خسته، یه مامان بی حوصله، یه بچه ای که گریه می کنه، شیر می خواد، بیدار میشه، جیغ میشه... و حتی حالا که بزرگتر شده یه بچه ای که وسط نماز مهرت رو برمیداره و یادش میره بذاره، از سر و کولت بالا میره زیر چادت قایم میشه، می کشدش، مدام ازت سوال میپرسه یا صدات می کنه و ... توی این چند سال همه این ماجراها منو رسونده بود به این نمازهایی که فقط از سر وظیفه خونده میشن و هیچ اثری در خوب کردن حالم ندارن. 

اوایلش خودم رو دلداری می دادم: تو وسعت همینه، خدا ک شرایطت رو میبینه، کسی توقع بیشتری نداره ازت ... این دلداری ها موثر بود انقدر که رسیدم به اینجا. که وقتی دخترم خوابه هم نماز من همون شکلی باشه، وقتی عجله ای ندارم هم همون قدر سریع و بی روح باشه که انگار برنجم داره روی گاز وا میره ... اما تازگی ها یه فکر جدید کردم. دیدم اینکه بچه کار من رو خیلی سخت تر کرده نتیجه ش این نیست که پس من به همین راضی باشم و خدا هم راضیه. اتفاقا شاید معنای دیگه ای داشته باشه. دیدم شاید خدا دیده خیلی تو یک پایه موندم و حالا میخواد سوالامو سخت تر کنه. گفته سوالای قبلی رو مسلط شدی، حالا یک قدم بیا جلو. یه تمرین سخت تر. باوجود بچه و حواس پرتیاش سعی کن نماز خوب بخونی ... در حالی که من کارمو آسون تر کرده بودم و با خودم میگفتم خدا شرایط منو درک میکنه و به همین راضیه. مدام میگفتم یه نماز اینجوری که من میخونم اندازه یه نماز با توجه و تعقیبات یه مجرد ارزش داره ... هدف خدا رو اصلا نفهمیده بودم. 

بگذریم. خلاصه از نظر فلسفی که توجیه شدم خدا همچنان ازم توقع نماز خوب و توجه خوب داره، رسید به مرحله عملی. نماز خوندن من معمولا با مهر یا جانماز بود. جاهای مختلف خونه، سریع و باعجله و از روی تکلیف فقط. بعد احساس کردم با این مدل نماز خوندن دارم خودمو از یک منبع آرامش قوی محروم می کنم. خدا میدونسته چه خیری در این نماز برای من هست که گفته حتما هر روز، پنج بار... این نماز قرار بوده شارژ روزانه م باشه. خدا میخواسته روزی پنج بار منو در برابر همه سختیا و ناملایمات و گمراهیای زندگی شارژ کنه. میخواسته روزی پنج بار هدفمو بهم یادآوری کنه که راهو گم نکنم ... من چرا این فواید رو احساس نمی کنم؟

چون دل نمیدم به نماز!

اولین کاری که باید می کردم برای اینکه بتونم دل بدم چی بود؟ اینکه همون چند رکعت، همون پنج دقیقه رو در حال زندگی کنم. غذای روی گاز و کتابی که داشتم می خوندم و برنامه اون روزم و کارای خونه رو فراموش کنم. پنج دقیقه هیچ قبلی زندگیم نداشته باشه که بخوام برم تمومش کنم، هیچ بعد و آینده ای در کار نباشه که بخوام زودتر بهش برسم. پنج دقیقه در حال زندگی کنم و لذت ببرم. برای اولین قدم نگفتم به مفاهیم نماز توجه کنم، دقت کنم روی معانی، یا فلسفه حرکات، یا تعقیبات بخونم، یا رکوع و سجده م رو طولانی کنم ... فقط قرار شد توی این پنج دقیقه در حال زندگی کنم. به کاری که داشتم قبل گفتن اذون می کردم یا کاری که بعد نمازم میخوام برم سرش فکر نکنم. فقط نماز بخونم انگار تو اون لحظه هیچ کاری تو دنیا غیر نماز خوندن ندارم، هیچ چیزی جز من و سجاده م و ذکرهای که به لبمه یا حرکاتی که انجام میدم وجود نداره ... و این شروع عجیب لذت بردن از نماز برای من بود. 

بعد دیدم باید سجاده پهن کنم. یه جای ثابت... یه سجاده ای که جمع نشه. سجاده قرار بود برای من نقش یک مامن رو ایفا کنه، یه تکیه گاه، یه ساحل امن پر از آرامش... یه جایی که صرف نشستن روش آرومم کنه. بهش انس بگیرم و برام یادآور قشنگ ترین لحظه های زندگیم باشه. سجاده م رو پهن کردم و نمازم رو بستم. نمازم که تموم شد انقدر اون چند دقیقه حالم رو خوب کرده بود که دوست نداشتم بلند بشم، کاری که وسطش رها کرده بودم تا بیام نماز بخونم دیگه مهم نبود، من داشتم پر از انرژی و آرامش می شدم. دوست داشتم همون جا بشینم و بیشتر شارژ بشم. تعقیبات خوندن در واقع همون نیاز درونی برای بیشتر موندن روی این سجاده، طولانی کردن زمان این شارژ روحی بود ... 

چندتا نماز که اینجوری خوندم تازه دیدم همه این سال ها چقدر چقدر چقدر ظلم کرده بودم به خودم. چه آرامش و لذتی رو از خودم دریغ کرده بودم. وقتی شیطنت های دخترم یا کار خونه، یا غم و غصه های زندگی یا شلوغی کارام یا حرفای آدما ... به همم می ریخته، می تونستم یه مامن اختصاصی داشته باشم. برای خود خودم. هیچ وقت واردش نشده بودم، هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودم و هی خسته تر می شدم... هی بیشتر کم می اوردم... هی دور خودم می چرخیدم که باید چکار کنم ... دست های مهربون خدا رو گم کرده بودم. 

من شروع این قضیه رو اینجوری می پسندم، نه به خاطر توصیه های دین، نه به خاطر سیره بزرگان، نه به خاطر عذاب وجدان ... بلکه به خاطر یه نیاز شدید درونی. که پاسخش اینجاست. اینجوری اگه آدم بره سمت نماز باتوجه، سمت تعقیبات خوندن، سمت مناجات با خدا ... خیلی درونی تر و خیلی ماندگارتره. البته که مراقبت میخواد. خیلی هم مراقبت میخواد. چون قدرت دنیا در پرت کردن حواس ادم و قاطی کردن و راه و بیراهه ها خیلی زیاده. 

اما برسیم به نماز و روزه های قضا. یه وقتی، حوالی همون پست قبلی، به خودم اومدم و دیدم با این روالی که من پیش گرفتم هیچ وقت نه روزه های قضام گرفته میشه نه نمازهای قضام رو می خونم. احتمالا یکی دوسال دیگه دوباره بچه دار میشم و هی این کوله بار سنگین تر میشه. چندسال بود فشار و سنگینش رو روی دوشم احساس می کردم اما گذاشته بودم همین طور باشن. حواسم نبود که چقدر خسته میکنه و توانم رو تحلیل می بره. اگه یه زمان وقت و موقعیت نماز شب خوندن رو داشتم، به خودم می گفتم تو که نماز قضا داری اول اونا رو بخون، نه نماز مستحبی... یه وقتایی که عید یا مناسبتی بود که روزه تو اون ثواب داشت احساس می کردم روزه گرفتن من اون ارزش رو نداره چون روزه قضاست. دلم میخواس روزه مستحبی بگیرم. از اینها که تا دم افطار بتونم روزه م رو باز کنم و نکنم. تا دم افطار اراده م رو محک بزنم نه اینکه ظهر به بعد اجازه ش رو نداشته باشم. حتی راستش دوست داشتم روزه مستحبی بگیرم و با یه تعارف واقعی، هر وقت روز که باشه بتونم روزه م رو باز کنم و ثوابش رو هم ببرم. دوست داشتم لذت مستحبات رو بچشم و این واجب های قضا شده نمیذاشت.

بالاخره چکار کردم؟ محاسبه حدودی کردم، از روی تقویم روزهای کوتاه سال رو درآوردم که تا کی فرصت دارم و بعدش چکار می تونم بکنم و فکر کردم با قدم اول شروع کنم و بقیه ش رو به خدا بسپارم. یه قانون جالب هم برای خودم گذاشتم، اینکه هر روز که روزه قضا میگیرم بعد هر نماز واجبش، همون نماز رو قضا هم بخونم. اینجوری هر روز یک شبانه روز نماز قضا هم می خوندم و روزه های قضام که تموم میشد بدون اینکه فشاری روم اومده باشه نماز قضایی هم نداشتم و نماز قضاهام رو نسبتا هم با توجه خونده بودم نه مدلی که شب های قدر می خونن و فقط ادای تکلیفه. شروع کردم، تا الان شش روزش گذشته، البته من هر روز روزه نگرفتم، توی ده دوازده روز تقریبا شش روز گرفتم، ولی همین که از اون لیست بلند و بالا شش روزش خط خورد خیلی لذت بخشه. همین شروع کردن و در مسیر بودن کلللی حال آدمو خوب می کنه حتی اگه کلی تا پایان مونده باشه. 

سعی کردم با قرآن دوست تر باشم. با آرامش بخونمش. وقتی قرآن می خونم هم در حال زندگی کنم. دنبال این نباشم که تعداد صفحه هام رو ببرم بالا. با آرامش، انگار فقط همون یه آیه، یه صفحه... رو قراره بخونم، فکر کنم و تامل کنم و دوباره بخونم. معنی آیه رو تو چند ترجمه نگاه کنم، برمد دنبال تفسیر... بعد قرآن اون روی قشنگ شفا دهنده ای که پاسخ همه سوالا و تردیدهام رو داشت بهم نشون داد. 

تصمیم گرفتم روزای عید و عزا رو یه جوری به خودم و اهل خانواده یادآوری کنم، روزهای شهادت با یه روسری کوچیک مشکی که از این غروب تا اون غروب به پرده خونه زده بشه، اهمیت بدم به اینکه یه مجلسی برم(اگه نشد و پیدا نکردم، یه امامزاده، حرم ...)، که به اون امام فکر کنم و اینکه یه هدیه کوچیک به اون امام بدم، یه سوره قرآن یکی دوصفحه ای مثلا. 

و روزهای عید با یه کار شادی بخش، یه کیک خونگی، یا غذای خوشمزه، یه توجهی... (تو فکرم از این ریسه های چراغ دار بخرم :) و باز هدیه دادن به اون معصوم. یه تسبیح صلوات... دو رکعت نماز ... یا قرآن عزیزم. 

برای شهدا هم از این کارها بکنم، بهشون سوره یا صلواتی هدیه کنم. که برام دعا کنن و دستمو بگیرن که راهو گم نکنم. شهدا خیلی هوای ما رو دارن. 

این تا اینجای کار بود و نمیدونید توی همین مدت کوتاه من چه حال خوب و روزهای پرباری رو تجربه کردم. چقدر وقتم برکت پیدا کرده و چقدر سبک شدن اون کوله بار سنگین رو احساس میکنم. چقدر سجاده م رو دوست دارم و چقدر دلم برای خودم قبل این سجاده می سوزه. 

نمیدونم چقدر میتونم این حال خوب رو حفظ کنم. تجربه به من نشون داره مراقبت دائمی اگه نباشه، درونی شده ترین رفتارها هم کم کم از بین میره. اما می تونم برای الانم خوشحال باشم و ادامه این مسیر رو به خدا بسپارم. 

این از تجربه های من. شما چه توصیه ها و تجربه هایی دارین؟


(ببخشید که امشب پست نوشتم و به کامنت ها نرسید. فردا ان شاالله همه رو جواب میدم.)


  • فرشته بانو

نظرات  (۱۴)

اینکه سر نماز تو حال زندگی کنی اصل کاره 
من واقعا نمتونم تمرکزک رو جمع کنم سرش 
پاسخ:
دقیقا همه نکته اینجاست که توی همون لحظه باشی. 
تمرکز با تمرین به دست میاد. کم کم زیاد میشه. 
من مدتها بود به حجم نماز و روزه‌های قضا فکر میکردم که اینا رو تا کجا میخوام با خودم بکشم و رو دوشم ببرم و بالاخره کِی قراره زمین بذارمش؟
از پست قبلی که نوشتی منم شروع کردم به ادا کردنهاشون. برنامه‌م هم یک ساله است. میخوام سال دیگه روز تولدم روزه‌های قضا نصف شده باشه و نمازهای قضا تموم بشه.
و قطع به یقین تلنگر شما ماجور خواهد بود^_^
پاسخ:
به به چقدر عالی! خوشحالم کرد کامنتت :)
بدون تعارف بگم و با شرمندگی که مدت خیلی کوتاهیه این حس رو دارم تجربه میکنم. خیلی قبلترها که نمازی نبود و تو سالهای بعدش هم توجه آن چنانی نبود. شکر که بالاخره شد اونچه باید میشد. امیدوارم حفظ بشه. ولی انقدر قضا زیاده که اصلا تموم شدنی نیست. بعید میدونم به عمرم قد بده 
بیشتر بنویسید لطفا. 😍
پاسخ:
چقدر خوبه که الان داری این حس رو تجربه می کنی فری جان. بعضی ها تا آخر عمرشون هم طعم شیرینش رو نمی چشن. خدا از ما نگیره این لذت های قشنگو. 
من تو نمازم تمرکزم به اینه شک نکنم و وضوم باطل نشه 
همین 
پاسخ:
مهرهای رکعت شمار به کارت نمیان؟
درباره شک خیلی سخت نگیر. یعنی باهاش برخورد وسواسی نداشته باش که هی شدیدتر بشه. با آرامش نمازت رو بخون و اگه شک کردی به احکام شک عمل کن و حتی اگه اونا هم ا ذهنت رفته بود یا کاربرد نداشت، نیت نمازت رو به نماز قضا یا مستحبی تغییر بده و تمومش کن و دوباره اعاده کن. اگه باهاش طبیعی برخورد کنی روش بیشتر مسلط میشی
اگه میتونستم اعاده کنم میرفتم قضاهامو میخوندم خواهر 
من با دست رکعتهامو میشمارم 
چشام ضعیفه نمی بینم رکعت شمار رو 
مهمتر از اون مسئله ی آی بی اسمه که با هر نمازی باید یه وضو بگیرم و تو نمازم مواظبش باشم :| 

پاسخ:
کاش از اول نوشته بودید که راهنمایی بیراه نکنم. یکی از دوستان چند کامنت پایین تر یه نکته ای براتون نوشتن. ان شاالله که مفید باشه
ممنونم. کامنت پست قبل رو جواب دادین. بابت معرفی منابع ممنون. خدا خیر دنیا و اخرت رو بهتون بده که انقدر فرشته خویی شما. التماس دعای فراوون دارم 
پاسخ:
خواهش میکنم خانوم. کاری نکردم :)
سلام
من هنوز وبلاگتون را دنبال میکنم
پیشنهاد من برای موضوع بعدی سبک زندگیه
ممنون که هستید
پاسخ:
سلام خانوم. ممنون که نوشتید
سلام
چه حس خوبی از این یادداشتتون بهم منتقل شد. خداروشکر
بنظرم برا ماها که نماز و روزه قضا داریم حتی بیشتر از سنمون😁 اولین قدم محاسبه اشون هست. اینطوری حواسمون هست. یا به قول شما همینکه از میون اون همه یکی یکی قراره خط بخوره لذت زیادی داره

با عرض شرمندگی تا الان تلاشم برای رفع روزه های قضا بود و تو نمازهای قضا خیلی تنبلم. باید حتما براش یه فکری بکنم و عملی اش کنم. ممنون از اشتراک تجربه ات

این سجاده پهن کردن خیلی خوبه. منم یه مدت اینکارو کرده بودم. ولی یه مدته خبری نیست ازش. از نماز بعدی انشاءالله منم پهن میکنم.

من عادت بدی که داشتم این بود که به محض سلام دادن پایان نماز، یه دستم گوشی یه دستم تسبیح بود. افتخارم میکردم😥 اما بعد از گوش دادن سخنرانیهای حاج آقا پناهیان درباره کنترل ذهن (ماه رمضون امسال) کم کم ترک کردم. اولش سخت بود اما خداروشکر کم کم ملکه شد.

چه حرف خوبی زدی که درونی ترین عادتها هم بدون مراقبه از بین میرن، آویزه گوشم میکنم🤗
سلام چه پست کاربردی ای بود.
منم یه جمله ی زیبایی راجع به نماز خوندم ... از اون موقع وقتی بهش توجه میکنم نمازامو با توجهتر می خونم... اینکه نماز اصلا چیز تکراری ای نیس. درست مثل قطار که هر بار سوارش میشی کیلومتر ها جلو میری. هر وقت نماز می خونی انگار سوار یه قطار شدی که تو جهان ابدی ای که قراره توش زندگی کنی کیلومترها تو رو جلو می بره.با متراژ دنیایی قابل قیاس نیس.ولی با هر بار نماز خوندن به مبدا و مقصدت نزدیکتر میشی.
پاسخ:
سلام فاطمه جان. چقدر قشنگ... چقدر قشنگ ...
ممنون که برامون نشوتی. منم سعی میکنم این مثال یادم بمونه
میگم اگه میشه درمورد چالش هایی که بعد از بچه برامون به وجود میاد هم بنویس! من یه دختر دوسال و پنج ماهه و یه پسر پنج ماهه دارم.واقعاتو این دوسال تو همه چیم افت کردم.از همسرداری و خانه داری بگو تا عبادت و اخلاق و صبر و همه چی خلاصه
دلم برای خودم که خیلیییی زیاد ازش دور شدم تنگ شده...
پاسخ:
سلام فاطمه جان. اتفاقا خودمم به فکر افتادم کم کم از بچه داری بنویسم. فقط خدا به وقت من برکت بده که برسم. یه حرفایی دارم برای گفتن
ولی علی الحساب اینو بدون که الان تو اوج بحرانی. پسرت به دوسال، دوسال و نیم که برسه، دوباره زندگی اون روی آروم قابل برنامه ریزی و مدیریتش رو نشونت میده. 
فکرکنم هممون درگیر چیزی به ام کمال خواهی یا کمال گرایی هستیم تو همه جنبه های زندگی!
دوستی که آی بی اس دارین، تو احکام شرعی وقتی فرد دائم درگیر ابطال وضوش هست کافیه فقط وضو رو تا بعد از تکبیره الاحرام حفظ کنه و اگه بعد از شروع نماز وضو باطل بشه دیگه اشکالی نداره، برا اینکه مطمئن بشی از مرجعت یه استفتا بگیر، اینجوری موقع نماز استرس نداری و نیتونی تمرکز کنی
سلام عزیزم
من یه هفته ست با بلاگ شما اشنا شدم
ووقعا محتواش فوق العاده ست
اونقدر که هر روز تو مترو قبل رسیدن به دانشگاه مطالبشو میخونم
فکر کنم تموم مطالبو خونده باشم تا الان😍
میخواستم خواهش کنم بازم ازین مطالب بذاری، از سیاست های زنانه، شوهرداری، اتفاقاتی که برات افتاده.
واقعا خیلی چیزا ازت یاد گرفتم.
پاسخ:
سلام خانوم
شما لطف داری. خیلی خوشحالم کردی با کامنتت :)
چشم حتما مینویسم. 
سلام
اتفاقا منم از دیروز دارم با خودم تمرین میکنم برای نمازام.... میگم مگه این ۵ دقیقه واقعا چقدر سخته که تمرکز کنم و انقدر بدو بدو و از سر رفع تکلیف نماز نخونم؟
دعا کنید حواسمون همیشه به نمازامون باشه.
اندر باب قضاها هم ک نگوووووو و نپرس.
همسر من عادت فوق العاده خوبی دارن که باعث شده هیچوقت نماز قضا نداشته باشن. اگه مثلا نماز ظهر امروزشون قضا شد وعده بعد تا نماز قضا رو نخوندن مغرب و عشا نمیخونن.یعنی عالیه این روش.من بعد از عقد با ایشون تا الان هیچی نماز قضا ندارم و همش مال قبله که بقول شما باید کم کم کمش کنم.
و یه چیز دیگه
من الان یه کوچولوی۴ ماهه دارم و ذهنم خیلی درگیره.احساس پسرفت عجیبی دارم.  اصلا از خونه داری و بچه داریم راضی نیستم.خیلی خودمو له کردم و به خودم نرسیدم درحدی که دوستام متوجه شدن. برامون از سیاستهای همسرداری و خونه داری بنویسید. از اینکه چقدر خرج کردن معقوله.شوهرم کارمنده و خونه نداریم.من به بهانه صرفه جویی خیلی نیازهامو نادید میگیرم و نمیگم. همش خودم و نیازام سرکوب میکنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی