همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


(لطفا اول شماره های اول و دوم این مطلب رو بخونید. نکات خیلی خوبی هم در نظرات پست های قبلی هست.)


دلیل سوم: دلیل اجتماعی


اسم دلیل سوم رو گذاشتم دلیل اجتماعی ولی نمیدونم چقدر اسم مناسبیه. منظورم مشکلاتیه که به کل جامعه زنان امروز مربوطه. بیشتر خانوم ها درگیرشن. من وقتی به خانم های بالغ اطرافم نگاه میکنم معمولا دو سه تا مشکل اساسی می بینیم که ریشه خیلی از این حال های بده. 

مشکل اول چیزیه که من اسمشو میذارم «بیماری های مسری زنانه». تازگیا به این نتیجه رسیدم که بیماری های روحی هم مثل بیماری های جسمی انواع واگیردار و غیرواگیردار دارن. بعضی بیماری های روحی واگیردارن و کافیه مدتی با کسی که بهش مبتلاست در ارتباط باشی، معمولا تو هم دچارش میشی. نمونه خیلی واضحش وسواسه. اگه دقت کرده باشین معمولا آدمای وسواسی یه آدم وسواسی دیگه اطرافشون داشتن. یا مادرشون، مادرشوهرشون، عمه شون حتی... تو وسواس قضیه چیه؟ آدم وسواسی توجه تو رو به ظرایف و نکاتی جلب میکنه که تاحالا برات مهم نبوده و نمی دیدیشون. بعد دیگه کار تمومه. بلافاصله خودت هم مثل اون میشی. من این موضوعو چندبار تجربه کردم. مثلا یبار خونه یکی از دوستام بودم و دیدم تمام وسایلی که از سوپر خریده شیر و دلستر و پنیر و ... رو اول میشوره بعد میذاره تو یخچال. بلافاصله خودش گفت من متاسفانه این اخلاق بدو دارم باید همه خریدای سوپرو بشورم. با خودم میگم اون کارگرا دستاشونو زدن بهشون و ... کار تموم بود. بااینکه اونجا این رفتارش به چشمم عجیب و غیرعادی اومد چند وقت بعد دیدم خودم هم ناخودآگاه دارم همه چیز رو میشورم و تو یخچال میذارم. اون تصویر کارگری که با دستی که پول گرفته، خاکیه، سیاهه ... یا هرچی به این پنیر و سس و خامه دست زده تو ذهن من شکل گرفته بود. در حالی که قبلش اصلا بهش فکرم نکرده بودم. یا درباره تمیزی بعضی قسمت های خونه، کاشی های بالای سینک... جرم گیری مرتب توی قوری... اینا چیزایی بودن که واقعا به ذهن من نرسیده بودن. وقتی یکی رو دیدم که بعد هربار ظرف شستن مرتب کاشی های اطراف گاز و سینک رو دستمال میکشه با خودم گفتم عجب! راست میگه ها چقدر اینجاها لکه میشه! من تا اون روز واقعا به لکه های روی کاشی ها دقت نکرده بودم... شما هم حتما از این مثال ها دارین. ولی چیزی که کمتر بهش توجه کردیم همین تاثیرپذیری و مسری بودن تو نگاه آدم ها به زندگیه. من وقتی ازدواج کردم و از اون دنیای صورتی پر گل و پروانه مجردی بیرون اومدم تازه دنیای زنانه جامعه رو شناختم و هی سال که گذشت و هرچی بیشتر تو عمقش رفتم بیشتر متوجه شدم که این دنیا چقدر بیماره. چقدر همه ما دچار این بیماری های مسری روحی هستیم. انگار مثل یک گرداب می مونه که بالاخره توش کشیده میشی، یک سال دو سال سه سال... خیلی زیاد نمیتونی مقاومت کنی و آخر سر تو هم شبیه یکی از همونایی میشی که همیشه نقدشون میکردی. یه نمونه هایی از این بیماری های مسری میزنم شما هم تو کامل کردنش کمکم کنین. مثلا همین توقع داشتن و نگفتن. این واقعا از اون اداهای عجیب دنیای زنانه ست. من به هرکس نگاه میکنم، حتی خودم، پریم از چیزهایی که از اطرافیانمون شوهرمون، مادرشوهرمون، خواهرمون... توقع داریم ولی بهشون نمیگیم. از اون طرف مدام خودخوری میکنیم و متاسفانه خیلی وقت ها به غیبت کشیده میشه. بلد نیستیم ناراحتی یا انتظارمون از طرف رو به خودش بگیم فقط پشت سرش میگیم. دقیقا مثل آدم های ضعیف. توجیه همه هم اینه که «من نباید بگم! خودش باید بفهمه!» ، «من خودمو کوچیک نمیکنم که بگم» من یبار نشستم با خودم صادقانه صحبت کردم. گفتم ببین این توقعی که تو داری یا به حقه یا به حق نیست. اگه اینکه به خود طرف نمیگی به خاطر اینه که به حق نیست پس کلا بذارش کنار و  این ناراحتیای زیرپوستی و سرسنگین شدن رو هم تموم کن. اگر هم به حقه چرا انقدر ضعیفی که نمیتونی جلو روش بگی و مثل نامردا پشت سرش حرف میزنی؟! یه آدم نرمال توقع که هیچی، ناراحتی به جاش از بقیه رو هم میگه. ولی ما پیش دوستامون که میشینیم هنوز ماجراهای عقد و عروسی و کادو دادن و ... رو تعریف میکنیم و حرص میخوریم در حالی که شاید روح خانواده شوهرمون هم از این قضیه ها خبر نداشته باشه. و توجیهمون هم طبق معمول همینه که «خودشون باید بفهمن» این یکی از همون بیماری های مسریه که بعد یه مدت رفت و آمد با زن های اطراف، خود آدم هم دچارش میشه. توقع توقع توقع و سکوت و حرص خوردن. یکی از بیماری های دیگه همین جمله «من نمیخوام احمق فرض بشم» هست، کافیه یبار از یکی بشنویش. بلافاصله ذهنت میره دنبال اینکه کجاها احمق فرض شدی؟ کیا احمق فرضت کردن؟... و باز حرص خوردن و خودخوری های بعدش. درحالی که خیلی وقت ها آدم های باهوش و باسیاست آدم هایی هستن که اجازه میدن اطرافیان احمق فرضشون کنن برای اینکه کل قضیه تو چشمشون ارزشی نداره یا حوصله وارد شدن به دغدغه های کوچیک و مسخره اونا رو ندارن: «بذار منو دیرتر از همه دعوت کنن... بذار آخر از همه بهم خبر مهمونی رو بهم بدن... چه فرقی میکنه؟ اگه دوست دارم این مهمونی رو برم و اونجا بهم خوش میگذره میرم. اگر نه هم نمیرم. آدم ها با احترام گذاشتن به بقیه شخصیت خودشونو نشون میدن. من نقصی تو شخصیتم نمی بینم که با احترام بقیه نیاز باشه جاهای خالیشو پر کنم... خودشونو کوچیک کردن ...» بله به همین راحتی آدم هایی اطراف ما هستن که خوشحال و خوشبخت زندگی میکنن وقتی ما دائم داریم خودخوری میکنیم. حتی من یه دوستی داشتم که بهم میگفت من وقتی مادرشوهرم سر قضیه ای از دستم ناراحت میشه و سرسنگین برخورد میکنه اصلا به روی خودم نمیارم که رفتارشون عوض شده انگار متوجه نشدم و همچنان به رفتار عادی خودم ادامه میدم. همین باعث شده با خودشون بگن این که اصلا متوجه نمیشه چرا خودمونو اذیت کنیم و دیگه این اخلاق رو تو رفتار با من ترک کنن. درحالی که جاریم هربار واکنش نشون میده و رفتار اونم به تبع عوض میشه و خب همچنان از این حربه برای ابراز ناراحتی شون بهش استفاده میکنن! حالا کی احمق تره و کی زرنگ تر؟

اصلا یه چیز کلی تر بگم که شاید براتون عجیب باشه. به نظر من حتی همین غول ساختن از خانواده شوهر و مادرشوهر خودش بیماری مسری که نسل به نسل و از اطرافیان به ما رسیده. این احترامات مبالغه آمیزی که همه نسبت به مادرشوهرشون دارن. اینجوری تو مجالس تحویل بگیرن. اینجوری برخورد کنن، انقدر نظر و نگاه و پسند و ناپسند اونا براشون مهم باشه، وقتی خانواده شوهر مهمونشون سنگ تموم بذارن... یبار یکی از آشنایان ما داشت سیسمونی میچید و منم به اجبار و به دلایلی با اینکه اصلا قبول ندارم برای کمک رفته بودم. همون طور که داشتیم وسایل کمدشو میچیدیم یه وسیله خیلی قشنگ دیدم که رفته بود اون پشت. گفتم این خیلی خوشگله اونجا دیده نمیشه بذارش جلو. خیلی طبیعی گفت نه مهم نیست اونو مادرشوهرم اینا قبلا دیدن!!! و من در کمال تعجب دیدم حتی دکور اتاق بچه ش هم برای چشم خانواده شوهره. بعد میدونین نتیجه این احترام و اهمیت دادن غیرمعمول چی میشه؟ همین ناراحتیا و کینه هایی که بعد چندسال پیدا میکنیم و از اون طرف توقعات و خواسته های نامعقولی که تو طرف مقابل ایجاد میشه. ما خودمون با رفتارمون داریم بهش میگیم شما یک جایگاه خاص و ویژه داری و خب تو این جایگاه اونم فکر میکنه هرکاری میتونه بکنه یا ما باید هرکاری براش بکنیم. من احترام و اهمیت به مادرشوهر رو به عنوان یک بزرگتر قبول دارم. مثل مادر. مثل همه بزرگترا ولی برای این جایگاه ویژه ای که جامعه ما حتی اگه در ظاهر انکارش کنه ولی در باطن برای مادرشوهر و کلا خانواده شوهر قائله هیچ سند و مدرک عقلی یا شرعی پیدا نکردم.

من این اواخر به خودم که نگاه میکردم میدیدم همه این بیماری های مسری رو گرفتم. حتی اونایی که سالها انکار یا مسخره شون میکردم. منم شده بودم عین زنای اطرافم. پر از توقع، پر از ناراحتی، پر از اهمیت دادن به جزئیات، منتظر بهانه بودن برای ناراحت شدن، حرفای نگفته و غرغرهای پشت سر. حالا برای خوب شدنشون چه کردم؟ اول اینکه نشستم یکی یکی تحلیل کردم. سعی کردم اون خود سالم گذشته م رو پیدا کنم و دوباره به خودم نشون بدم: ببین تو این شکلی بودی! اینقدر محبتت واقعی بود! این اندازه راحت از مسائل کوچیک میگذشتی. شخصیت خودتو مطابق انتظارات اطرافیانت نمی ساختی. اهل توقع نبودی! چی به روزت اومده؟ 

همین آگاهانه برخورد کردن با موضوع خیلی موثره. مثل یه جور واکسینه یا قرص پیشگیری می مونه وقتی میدونی اطراف پر از ویروسه. از اون طرف واقعا باید ارتباط رو با آدم های بیمار کم کرد، یا شرایط واگیر رو به حداقل رسوند. مثلا با حربه عوض کردن بحث یا به جای تایید، مقابل طرف حرف زدن. اگه هربار تو جمع دوستاتون میشینین دوباره بحث خانواده شوهر میشه، میتونین یبار به جای اینکه ما هم دنبال بحثو بگیریم، بگیم چرا ما همه زندگی مون شده اونا که چه کردن و چی گفتن؟ هیچ دغدغه و موضوع مهم تری نداریم؟ شخصیت مستقل نداریم؟ یا وقتی یکی داره از تبعیضایی که خانواده شوهرش قائل میشن حرف میزنه به جای صرف دلسوزی و همدردی و الهی بگردمت و چه صبری داری... بریم تو موضع تهاجمی که اصلا چکار به کار اونا داری؟ سطح درکشون همینه. تو مگه مونده توجه و هدیه اونا هستی؟ 

اگه دقت کرده باشین بیشتر مثالای این موضوع حول محور خانواده شوهر چرخید. شاید چون این اصلی ترین بحرانیه که من تو زنای اطرافم می بینم و خب مثالامم از زندگی واقعی گرفتم. شما اگه میتونین تو موضوعات دیگه مثال بزنین خوشحال میشم کمکم کنین. 

بحث دلیل اجتماعی همچنان ادامه داره. دوتا نکته دیگه هم هست که باید بنویسم ولی برای اینکه بحثای متفاوتیه گذاشتم برای یک پست دیگه. 

منتظر نظراتتون هستم. 

 

  • فرشته بانو

نظرات  (۱۸)

وای درباره وسواس دقیقا همینه! من خودمم داشتم به این فکر میکردم که وسواس از مامانم به من منتقل شده و الان دیگه جزئی از وجود خودمه :'( 
مخصوصا وسواس فکری
کاش یه پستیم راجع به خلاصی ازش بنویسی! 
پاسخ:
اولین راه همین خودآگاهیه. یعنی از یک حالت ناخودآگاه و غیرارادی تبدیل بشه به یه عملی که نسبت بهش هشیارتر شدی و علت ها و درستی و نادرستیش رو با خودت تحلیل کنی. همین آروم آروم خودآگاهش میکنه و وقتی وارد عرصه خودآگاه شد قابل کنترل میشه
  • جناب دچار
  • خوب مینویسید ولی طولانیه :)
    پاسخ:
    بله متاسفانه. بلد نیستم خلاصه کنم :)
    ممنون از بحث قابل توجه و کاربردی تون. خصوصا مثال دوستتون و جاریشون که عالی بود. فقط من دو تا نظر کمی انتقادی دارم. یکی درباره اینکه مدل سیسمونی چیدن و تدارک مفصل دیدن و... برای خانواده شوهر برای احترام و اهمیت به اونهاست. من فکر می کنم که خیلی از خانوم هایی که من می شناسم چنین هدفی پشت کارشون نیست. هدفشون کم کردن روی خانواده شوهر و نشون دادن اینکه ببین من پدر و مادرم برام چه ها کردند و ببین من شوهرم منو از همه شما بیشتر دوست داره و اینهاست. و خوب به نظر من اینها فی نفسه دلایل بدجنسانه ای هستند و بدجنسی خودش مثل خوره روح آدم ها رو می خوره و حتما نیات بد اثرات وضعی بد هم دارند و حتما بازی کردن با روح و روان دیگران، روح و روان خودمون رو هم بهم می ریزه و ...
    نکته دومم درباره اتخاذ موضع تهاجمی در مقابل گله های خانوم هاست با این جمله که " فهم و شعور و شخصیتشون همینه." به نظرم اولا جملاتی از این دست خودش دامن زدن به همون بحث ها و حالاته. بعدم قرار نیست ما با توهین به دیگران حال خودمون رو خوب کنیم. ضمنا گاهی این تفاوت ها اگر تفاوت در سطح فهم و سبک زندگی و ... هم باشه تفاوته دیگه. من اگر پذیرفتم که همسرم برای من جشن عروسی نگیره اما جاری ام نپذیرفته و جشن داشته، دلیل نمی شه من تا قیامت بخوام بگم که اینا فهم و شعور ندارن که من چقدر بهشون لطف کردم چرا که در واقع هم من به همسرم لطف کردم و با اون توافق کردم و الا خانواده اش که در واقع وظیفه ای نداشتند از اساس. که حالا مورد هجمه توهین های من باشند.
    پاسخ:
    ممنونم از کامنت خوبتون. بله نکته دوم کاملا وارده من یه مقدار باعجله نوشتم و خوشحالم که شما تذکر دادید. تو متن اصلاحش میکنم. البته منظور من هم از اون جملات اصلا توهین به طرف نبود. بحث اینه که سطح درک و فهم طرف مقابلت رو بشناس و همون قدر ازش توقع داشته باش. 
  • زهرا سادات
  • سلام

    عالی

    عالی

    عالی

    بسیار تحلیلتون و بیانتون زیباست و من کاملا موافقم

    استفاده کردیم

     

    پاسخ:
    سلام زهراسادات عزیز. ممنونم از این کامنت پرانرژی :)
    شاید تو مجردی بشه مسئله ی اجتماعی رو اینجوری گفت
    دختر هایی که با رفتار هر پسری یا مادر هر پسری توهم دوست داشته شدن یا خواستگار پیدا شدن میکنن
    من خودم درگیرش بودم
    متاسفانه...
    و این باعث حال بدی میشه
    یا شاید استفاده ی زیا از فضای مجازی و تلگرام نمونه ی دیگه ی حال بدی تو بحث اجتماعی باشه
    یا زیاد آهنگ گوش کردن....
    پاسخ:
    ممنونم از مثالت فاطمه جان. بله همین طوره. اصلا همین انتظار و سوال و دعای اغراق آمیز اطرافیان برای ازدواج فرد که باعث میشه بعد یه مدت آدم کل زندگی و برنامه ها و آینده ش رو تو ازدواج خلاصه شده ببینه. یه سال هایی فقط تو انتظار بگذرن برای ازدواج! این واقعا تقصیر جامعه اطرافمونه که این اندازه مهم بودن ازدواج رو به دخترها القا میکنن
    اجتماعی بنظرم خیلی گسترده ست خیلی
    پاسخ:
    من یکی دو مورد دیگه رو هم میخوام بحث کنم. شما اگر عنوان های کلی دیگه ای میشناسین ممنون میشم بگید. 
  • جناب دچار
  • من بلدم
    درصد میگیرم :)
    پاسخ:
    :))
    یه چیزی رومن متوجه شدم راجع به بحث خانواده شوهر ...

    من خودم هیچ وقت برام اهمیتی نداشت رفتارهای خانواده همسرم . اصلا نمیشستم موشکافی کنم که این حرف رو چرا زدن یا فلان رفتار رو چرا انجام دادن و ... کاملا بی خیال بودم در این مورد ...
    و هیچ وقت هم این بحثهای دورهمی زنانه اطرافم نبود خداروشکر که بخوام درگیرش بشم ...
    اما یه روز دوستم داشت از خواهرشوهرش برام میگفت و منم برا اینکه بگم مسئله ای که داری رو خیلیا دارن چند تا از رفتارهای اشتباه خانواده همسرم با خودم رو گفتم ....

    و همین اول قضیه حساس شدن من بود ...
    واقعا بعد اون خودم خیلی بیشتر اذیت میشم ...
    اینکه مدام توی ذهنم تحلیل کنم چرا فلان حرف رو زدن یا فلان رفتار رو انجام دادن ...
    ریشه مشکل من دقیقا همین بحث های خاله زنکی راجع به خانواده شوهر بود
    به نظرم هرچی از اینا دورتر باشیم مفیدتره برا زندگیامون
    پاسخ:
    ممنونم نرگس جان. به نکته خیلی خوبی اشاره کردی. من به خودمم که دقت کردم دیدم شروع این دقیق شدن ها نشستن پای دردودل یک دوست بود. یعنی در ابتدا برای اینکه آرومش کنم که تو تنها نیستی و همه از این مشکلات دارن از خانواده همسر خودم مثال زدم ولی بعد اون مثالا برام تبدیل به مشکل واقعی شد. و اصلا عین همون قضیه وسواس که تو متن گفتم بعد یه مدت صحبت با اون فرد، من خودم هم به رفتارهای خانواده شوهرم نکات حساس شدم.
    دوری کردن از این مکالمات یا عوض کردن بحث وقتی تو موقعیت قرار میگیریم خیلی مهمه. 
    نمیدونم این هم تو دسته بندی اجتماعی قرار میگیره یا نه ...
    اما چیزی که من تو زنهای اطرافم میبینم اینه که احساس میکنن "حیف شدن"
    احساس میکنن همسرشون قدرشون رو نمیدونه ...
    من جمله های این مدلی رو زیاد از خانوم های اطرافم میشنوم ...
    حتی خودم هم بعضی اوقات این حس رو دارم ...
    حتی شاید بشه گفت این یکی از اصلی ترین دلایل حال بد خانوم هاست .

    فکر میکنم ریشه اصلیش "توقع داشتنه" 
    اینکه ما به کسی لطف میکنیم و در مقابل انتظار داریم اون هم برامون جبران کنه ... و اگر اونطور که دلمون میخواست واکنش نشون نداد ناراحت میشیم.

    من حتی وقتی مجرد بودم اینو تو خوابگاه میدیدم بین بچه ها. مثلا کسی ظرف بقیه رو میشست و شاید اصلا به روی خودش هم نمیاورد اما مثلا توی یه دلخزری همین قضیه رو به فرد مقابلش منت میذاشت ...
    توی زندگی متاهلی هم که خییییلییییی زیاده مواردش ...
    اینکه لطفی رو به همسرمون یا خانواده اش میکنیم و بعد میبینیم اونطوری که ما توقع داریم تشکر نکردن یا در موقعیتش جبران نمیکنن ...


    پاسخ:
    دقیقا! چه نکته های خوبی شما میگید. 
    اصلا یکی دیگه از  بیماری های مسری همین نکته ست که هیچ کس کوچک ترین خطایی در ارتباط با ما نباید بکنه. کوچکترین کوتاهی یه گناه نابخشودنیه. و در نتیجه همه باید مدام در تکاپو باشن که به هم ثابت کنن من کم نمیذارم. تو مهمونی ها دیدی گاهی وقتا همه با هم میرن تو آشپزخونه برای کمک طوری که اصلا کار کردن به خاطر شلوغی سخت تر میشه؟ شاید نصف اون آدما واقعا حوصله نداشته باشن برای کمک برن. اما چرا میرن؟ برای اینکه: «پیش خودشون نگن من کمک نکردم!» انگار ما مدام باید در رفتارهای کوچیک و بزرگمون به بقیه ثابت کنیم من به شما ارادت دارم، من تو رابطه با شما کم کاری نمی کنم...
    و خب بعد یه مدت خودمون هم دچار همین توقعات از آدمای اطرافمون میشیم. گاهی سر یه زنگ نزدن یا تبریک نگفتن یا کمک نکردن تو مهمونی دلخور میشیم و یادمون میره اصلا نباید تو رابطه انقدر سخت گیر بود!
    همه ادما اجازه دارن اشتباه کنن، کوتاهی کنن، تنبلی کنن... راحت باشن و خودشون باشن به جای اینکه مدام مراقب توقعا و دلخوری های احتمالی اطرافیانشون باشن. 
    زیاد تلویزیون دیدن
    درگیر شدن با سرگرمی های لغو
    ارضا شدن با خریدهای بی مورد
    مصرف گرایی زیاد
    خودنمایی کردن چه تو ظاهرخودمون چه بچه مون چه خونه زندگیمون
    موفق نبودن تو بعضی کارهای زنانه و هنری و در عین حال دیدن هنرهای بقیه و حسرت خوردن
    شاید بعضی از اینهارو خودم هم درگیرشم به ذهنم میاد
    نمیدونم تو دسته ی اجتماعی قرار میگیرن یانه
    راستش حاج آقا پناهیان هم سلسله مباحثی راجع به نشاط معنوی و لذت بردن از زندگی دارن که من البته در حد خیلی کم از صحبتهاشون رو فرصت کرده بودم بشنوم... ولی فکر میکنم در راستا با مباحث شماست....
    پاسخ:
    مصرف گرایی رو خودنمایی رو چقدر خوب شد گفتید!
    کاش بشه اصلا یه نکته مفصل درباره شون بنویسم. ممنونم از یادآوریت فاطمه جان. 
    اگه چیزی از اون مباحث یادته که بحث ما رو تکمیل میکنه ممنون میشم برامون بنویسی. 
    سلام فرشته جون
    خیلی عالی تحلیل کردی و نوشتی
    عاشق سبک نوشتنت هستم
    مرسی

    به نظر من هم دلیل عمده حال بد خیلی از ما خانومها ریشه های اجتماعی داره و همون طوری که خودت خیلی خوب اشاره کردی رفتار خانواده شوهر منبع اصلی خیلی از عصبانیتها و ناراحتی هامون هستن. برای من خیلی جالبه که مثلا من از رفتار خواهرشوهرم خوشش نمیاد و اون هم خودش رفتار خواهرشوهرش را نمیپسنده و یا مادرشوهرم پشت سر مادرشوهرش حرف میزنه و منم از یه سری کارهای مادرشوهرم گله دارم!
    این را در بین دوستام و خانواده های مختلف میبینم و فکر میکنم یه موضوع یا بهتر بگم معضل فرهنگیه. جالبش هم اینجاست که هیچ وقت هم حاضر نیستیم بشینیم و با هم در مورد توقعات و دلخوریهامون حرف بزنیم. انگار دلمون میخواد مرتب به خودمون یادآوری کنیم که دیدی این کارو کرد، دیدی این حرفو زد و همیشه هم منتظریم فرصت جبرانش بیاد، اصلا همین روز شماری برای انتقام گرفتن خودش بیشتر حالمون را خراب میکنه. وسواس فکری هم که به این مشکل فرهنگی دامن میزنه و گاهی باعث میشه سالها و ماهها یه سری ناراحتیها را برای خودمون تکرار کنیم و اصلا حواسمون نیست هر چیزی تاریخ انقضایی داره.
    پاسخ:
    سلام نادیا جان. ممنونم عزیزم از نکته ت. خیلی به جا بود. دقیقا همین طوره. 
    برای خود من پیش اومده که یه وقتایی مادرشوهرم یه دردودلایی از جوونیاش و مادرشوهرش میکنه که من دقیقا همین مشکل رو با خودش دارم! و نمیتونم بگم! و اینجاست که میفهمم اون نمیدونه که داره همون کار رو تکرار میکنه. بعضی وقتا تو این موقعیت ها احساس میکنم شاید همه این دلخوری ها و خودخوریا پوچه وقتی به قول شما مثل یک بازی مدام داره میچرخه و تکرار میشه. 
    قبلا یه پست مجزا نوشته بودم درباره اینکه تو این موارد انگار اصل دلخوری از نقش اون آدمه نه خودش. انگار نقش های ما هستن که با هم مشکل دارن و نمی سازن. نقش عروس وقتی مقابل نقش مادرشوهر قرار میگیره، نقش خواهر شوهر... درحالی که اگر با همون آدم خارج از نقشش آشنا میشدیم مثلا به جای مادرشوهر استادمون بود یا به جای خواهرشوهر، دوستمون. یکی از بهترین و نزدیک ترین آدمای دور و برمون می شدن. یا عکسش این همه نمونه که با دوست و معلم و خاله و عمه و ... شون رابطه فامیلی برقرار کردن و بعد همه اون محبت ریشه دار چندساله از بین رفته و شده دلخوری های عروس و مادرشوهری. 
    آدم به این چیزا که فکر میکنه خیلی راحت تر میتونه از دلخوری ها و اختلافا بگذره و کوچیک ببینتشون. 

    وسواس فکری هم متاسفانه خیلی رایجه بین ماها. به نظر من یه علت عمده ش هم مشکلات جسمیه. 
    اتفاقا منم یه مدت که از این وسواسهای فکری با محتوای خانواده شوهر(!) خیلی خسته بودم به خودم میگفتم آخه مگه اونها کی هستن که من همه وقت و انرژیم را دارم صرف فکر کردن به اونها و ناراحت کردن خودم میکنم. اونها یه سری آدم معمولی هستن، قرار نیست به کسی بی احترامی کنیم ولی قراره با همه عادی رفتار کنیم.
    سلام
    وای فرشته جون چه حرف دلمو نوشتی.

    حرفهات درسته.
    فقط یک سوال: اینکه می گی توقعاتمون رو به خانواده شوهرمون بگیم! یعنی چی؟ مثلا بریم بگیم مادر شوهر عزیز، من توقع دارم لااقل گاهی بهم زنگ بزنی، یا منو دعوت کنی خونه ات.
    جالبه . معمولا خانواده شوهرها راحتتر توقعاتشونو بیان میکنن. مثلا خیلی راحت مادرشوهر میگه من دیگه نمیتونم دعوت کنم برا ناهار و شام. خودتون بیاین بپزین و بخورین و ...
    یا توقع برا اومدن به مسافرت با پسر و عروس.


    من با اون قسمت توقع داشتن موافقم، آدم متوقع خیلی اذیت می شه.
    یک چیز دیگه اضافه کنم، من خودم به شخصه ازینکه می بینم خانواده شوهرم ازم "توقع" برخی کارها رو دارن، لجم میگیره و درست برعکسش کار میکنم و خب خیلی چیزها رو از دست میدم و مهمترینش احترام و جایگاهمه.

    ولی بدم میاد کسی انتظار و توقع داشته باشه که یعنی وظیفه امه.

    و اما از نکات دیگه ای که خانم ها رو اذیت میکنه، خانم های شاغل ،حرف هایی هست که در محیط کار زده میشه هم در خصوص حرفه هم در خصوص درآمد.
    مثلا خیلی از زنان شاغل با حرف های غرغر وارشان، نه خودشان پیشرفت می کنند و نه دیگران را تشویق به پیشرفت در کار می کنند.
    حرف های خاله زنکی درآمد و حقوق و نحوه ی خرج آن در زندگی هم که دیگه واویلاییست.
    پاسخ:
    سلام مجدد عزیزم. بله من میگم یا توقعه نباید باشه و اشتباهه، یا یه درخواست معقوله که در اون صورت چرا با زبون خوش و شوخی حتی گفته نشه؟ شاید واقعا به ذهن طرف نرسه!
    برای من پیش اومده که گاهی اوقات بعضیا ناراحتیاشون رو از بعضی رفتارام گفتن و من تازه اون موقع فهمیدم وای ممکنه این کار رو با کلی آدم دیگه کرده باشم و اصلا حواسم نبوده. 
    یا گاهی اوقات که مثلا مادرشوهرم توقعشون رو با لحن خوب البته درباره مسیله ای بیان کردن که چرا فلانی ها رو دعوت نکردین یا چرا به من خبر ندادین؟ و اون وقت ما دلیلمون رو گفتیم و قانع شدن. حالا فکر کن اگر نمیگفتن تا کی میخواستن برای خودشن فکر و خیال کنن و اصلا علت واقعی اون اتفاق به ذهنشون هم نمیرسید. آدما اگه بتونن انتظارات معقولشون رو با هم درمیون بذارن، یا حتی ابهامات و سوالای ذهنی شون رو بپرسن خیلی از کدورتا حل میشه. 
    مشکل اینجاست که ماها فقط خودخوری میکنیم. 


    ممنونم از نکاتی که درباره خانم های شاغل گفتی. جاش خالی بود تو بحث ! :)
  • .. مَروه ..
  • سلام
    به جز موضوع توقع داشتن از دیگران و کار رو برای نیتی غیر خدا کردن به موارد دیگه فکر نکرده بودم،جالب بود...
    این توقع بدترین آسیبش به خود آدمه...
    اون پدیده ی گاهی ندید گرفتن و خود را به حماقت زدن هم بسی پدیده ی خوبی است،مصادیق دیگه هم داره
    مثلا یکی بهت کنایه میزنه نشنیده بگیری
    البته حرفم نیاز به بسط بیشتر داره
    امیدوارم خدا توفیق بده بیشتر از این بتونم بنویسم براتون اگر نشد هم که ببخشید...

    مطالبتون مفیده،ممنون
    پاسخ:
    ممنونم ازت مروه جان. اگر رسیدی برامون مفصل تر بنویسی خیلی خوب میشه. استفاده میکنیم
    عالی بود. یک مساله هم به نظر من می رسه. من هر وقت از نظر ذهنی تنها و بیکارم ذهنم دچار این درگیری هایی که گفتید میشه اما وقتی سرم گرم مطالعه و تحقیق یا کار ذهنیه دیگه ای میشه روحم هم آروم میشه. بیکاری ما رو به فکر و خیال میندازه. 
    پاسخ:
    ممنونم زهراجان. دقیقا تو نکته بعد میخوام به همین موضوع اشاره کنم. 
  • محبوب حبیب
  • سلام فرشته جان
    بی نظیر بود
    بی نهایت ممنون
    به فکر رفتم حسابی و منتظر پستهای تکمیلی هستم
    پاسخ:
    سلام محبوب جان. ممنونم خانم. انرژی میدید با کامنتاتون :)
     سلا م من یک تکنیک  یاد گرفتم به اسم جادوی سفید یعنی تمرکز روی نکات مثبت یک شخص 
    اینکه بر روی خوبی‌های اون شخص تمرکز کنیم و خوبیها شو بر زبان بیاوریم و این کار باعث ایجاد فرکانسی مثبت میشه که بر روی روابط ما با اون شخص تاثیر میذاره وبعد از مدتی به طور اعجاب انگیز متوجه بهبود روابط و رفتار خوب اون شخص با خودتون میشد بر عکسش هم وقتی هست که پشت سر فردی غیبت میکنیم ورابطه به طرز عجیبی تیره و تار میشه حتی یک بار هم که شده از این تکنیک استفاده کنید 
    پاسخ:
    سلام مژده جان. خیلی خوب بود. ممنونم ازت که برامون نوشتی
    سلام
    یک نکته دیگه 
    من خودم از وقتی ازدواج کردم و دیدم که چقدر خوبه و لازمه به عروس محبت کرد حتی با  یک کمک کردن کوچیک تو مهمونی هاش، الان به زن داییم که عروس خانواده مادریمه، کمک میکنم.

    من میدونم همه مادرشوهرها چون تو اون نقش قرار می گیرن اونقدر بد و نفرت انگیز می شن.

    وقتی اومدن خاستگاری من، برا مهریه می گفتن 114 عرفه. برا دخترمون همین قدر گذاشتیم. 
    حالا که برا خواهرشوهر دیگم خاستگار میاد که از نظر موقعیت مثل منه، حرف از 500 سکه می زنن.


    امان از این مادر شوهرها.

    پاسخ:
    سلام خانوم. بله دقیقا. امان از این نقش ها!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی