همسر بهشتی

زن ها فرشته اند...

هفتاد سال عبادت

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم





از مهمانی برگشته ایم. لباس هایم را عوض میکنم، بچه را می خوابانم، سرک میکشم گوشه و کنار آشپزخانه، شیشه آب یخچال را پر میکنم و چند چیز خراب شدنی را داخل طبقه ها جا می دهم. بعد می روم که بخوابم. حسابی خسته ام. فکر میکنم سرم به بالش نرسیده بیهوش می شوم، ولی تا پلک هایم روی هم می افتد، یک دنیا نور و رنگ و آدم به ذهنم هجوم می آورند. 

شب های بعد مهمانی معمولا اینطور می شوم. رفتن به خانه هایی که شبیه خانه من نیست و معاشرت با آدم هایی که شکل من فکر نمی کنند، آشفته ام می کند. مثل همیشه پر از سوال و تردید می شوم. شما که غریبه نیستید. خیلی وقت ها غصه می خورم. 

به خاطر خانه ای که حالا کوچکی اش بیشتر به چشمم می آید. به خاطر آشپزخانه ای که هرقدر هم بشورم و بسابم و برای زیباتر کردنش ایده بزنم باز هم آشفته و قدیمی است. به خاطر موکت های بدرنگ راهروها حتی. 

چرا زندگی من نباید شکل زندگی خیلی از آدم های نزدیک دور و برم باشد؟ خواهر، برادر، خواهرشوهر، دوست، همکار، همسایه… چرا درآمد همسر من به خریدن خانه و عوض کردن ماشین و اسباب بازی های جورواجور برای دخترک نمی رسد؟ چطور مردم اینقدر راحت کفش و لباس و ظرف و ظروف می خرند ولی همه خریدهای من باید اول از صافی ضروری بودن یا نبودن رد شود و اگر ضروری بود تازه وارد برنامه بلند مدت اقدام برای خرید می شود؟

همه خوابیده اند، خانه تاریک است. من هم تا همین چند دقیقه پیش خوابم می آمد ولی حالا یک زن غرغروی سرکش نشسته پشت پلک های بسته ام که دردودل ها و حسرت هایش انگار تمامی ندارند. 

چه کار کنم؟

بزنم توی ذوقش که: حقت است؟ تا تو باشی وقتی دخترها سر جهیزیه با پدر مادرهایشان چک و چانه راه می اندازند، جوش جیب پدر و مادرت و اذیت شدنشان را نزنی؟ تا تو باشی اینقدر شعار ساده زیستی ندهی که همه به زندگی تو که میرسند خودشان را راحت کنند؟ اصلا به توچه! دارند که دارند. حالا که نداری!

یا بنشینم پای دردودل هایش که: راست می گویی! طفلی من! حق داری. دلم برایت کباب است. خوش به حال بقیه و چهارتا چیز دیگر که از چشم او افتاده را هم خودم به یادش بیاورم که لباس های دختر فلانی را دیدی؟ من که ندیدم یکبار تکراری بپوشد! یعنی سالی چند دست لباس برای دخترش می خرد؟ یا شنیدی فلانی ها دوباره سفر بوده اند؟ اینها ه تازه خانه عوض کرده بودند، حالا ما اگر خانه بخریم، تا دوسه سال از شدت قرض و قسط نمی توانیم از جایمان تکان بخوریم… و نتیجه اش بشود یک زن اخموی پرحسرت که آماده است فردا عالم و آدم را توی سر شوهرش بزند. یا بیفتد به خریددرمانی و نقشه کشیدن برای عوض کردن مبل و پرده و تغییر دکوراسیون خانه. که فکر نکند از همه آدم های اطرافش جا مانده. 

من ولی اینطور وقت ها معمولا انتخاب دیگری دارم: فکر می کنم! 

وقتی زن غرغرو حسابی حرف هایش را زد و سبک شد، همان طور که چشم هایم بسته است، شروع میکنم به حلاجی کردن مسئله: الان دقیقا چرا ناراحتی؟ اصل ناراحتیت از چیه؟

بعد همه غرغرها می روند داخل یکی از این دو دسته: 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نمی توانم داشته باشم. وضع مالی مان اجازه نمی دهد. 

ناراحتم به خاطر همه چیزهایی که بقیه دارند و من نخواستم داشته باشم. سبک زندگی ای که با وجود اینکه انتخابش کردم بعضی وقت ها پشیمانم می کند یا آزارم می دهد. 

با دسته اول شروع می کنم. چیزهایی که انتخابشان دست من نبوده. بله فلانی و فلانی وضع مالی شان بهتر از ماست. از یک خانواده و فرهنگ و در یک سن و سالیم ولی خانه شان سه برابر خانه ماست، توان خرج کردنشان بیشتر… خب دلیل این اتفاق دو چیز است. چیزهایی که آدم ها برای به دست آوردنشان تلاش کرده اند و رزق و روزی ای که خدا برایشان خواسته نتیجه زحمت های شبانه روزی خودشان است و حکمت خدا که وسعت در رزق را به صلاحشان دیده. نوش جانشان. من باید چکار کنم؟ تلاشم را بیشتر کنم و از طرف دیگر از خدا بخواهم برای من هم وسعت در رزق و خانه وسیع و زندگی راحت فراهم کند. بعد هم بسپارم به محبت خودش. اما یادم نرود مهم ترین چیزی که باید از خدا بخواهم حس خوب خوش حالی و خوش بختی است که با تمام وجود ایمان آوردم داشتنش معطل هیچ وسیله و بهانه ظاهری ای نیست. از ته دل به خدا بگویم تا وقتی آن زندگی راحت و آسوده را روزی ام می کند، یا حتی اگر به هر دلیلی که که خودش می داند، قرار نیست روزی ام بکند، این حال خوب را از خانواده ام دریغ نکند. بعد دوباره به خودم یادآوری میکنم که اینجا دنیاست. دار امتحان، مزرعه آخرت. قرار نیست همه چیز سر جای خودش باشد، قرار نیست زیادی خوش بگذرد. خانه جای دیگری است و آسایش حقیقی و قرار جای دیگری است. 

بعد میرسم به دسته دوم. انتخاب هایم. من هم اگر بخواهم شاید بتوانم هرفصل یک مانتو بخرم و سالی یک کفش مجلسی اضافه کنم و مدام تعداد کیف های توی کمدم بیشتر شود، مدل ظرف های پذیرایی ام را عوض کنم و در مهمانی ها اینقدر لباس تکراری تن دخترم نپوشانم. چرا این کار را نمی کنم؟ چه کسی مانع اصلی من است جز خودم؟ و عقلی که موهبت الهی است در وجودم و مدام نهیب می زند نگاه نکن مردم چکار می کنند، ببین «درست» چیست؟ و خدا از کدام زندگی راضی تر است؟ وقتی مانتوهای مرتب و آراسته برای مهمانی و گردش و خرید و … دارم چرا باید فکر اینکه دو سال است مانتو نخریده ام، باعث شود یکی دیگر به مجموعه این مانتوها اضافه کنم. یا وقتی کفش های سال پیشم هنوز سالم و نو مانده چرا باید دوباره کفش بخرم فقط چون یک سال است کفش نخریده ام. وقتی بچه ها در سنی هستند که تند تند سایز عوض می کنند چرا باید این اندازه برای لباس هایی که چندبار بیشتر پوشیده نمی شوند هزینه کنم یا چرا خوشبختی کودکم را در این ببینم که برایش اسباب بازی های گران و جورواجور بخرم وقتی یک دونفره نقاشی کشیدن یا کتاب خواندن یا خانه ساختن با همان لگوهای قدیمی یک دنیا خوشحالش می کند؟ چرا باید سبک زندگی ام را عوض کنم، بیفتم روی دور خرید و خرج کردن های بی انتها، فقط چون بیشتر آدم های دور و برم این روزها آن طور زندگی می کنند؟

.

.

.

زن غرغرو رفته. خیلی وقت است راهش را کشیده و غیب شده. حالا من مانده ام و فکرهای روشنم. انتخاب های عاقلانه ام. من مانده ام و خدایی که از نهان ذهن ها آگاه است. با همان پلک های بسته، زیر ملافه ای که به عادت وقت های خواب تا روی سرم بالا کشیده ام، حواسم را جمع حضورش می کنم و از ته دل می خواهم کمکم کند. کمکم کند که به قسمتم راضی باشم، به حکمت و محبتش اعتماد داشته باشم، کمکم کند پای انتخاب هایم بمانم، کمکم کند سبک زندگی ام را اسلامی کنم، کمکم کند از دنیا و همه جلوه های فریبنده اش دل بکنم… و در نهایت پاداش همه این تلاش ها را با لبخند رضایت خودش در عمق وجودم بنشاند. 


از ته دل می خوانم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب.


                         ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا…






* اتفاقی که باعث ناراحتی و دل مشغولی هرکس می شود یا دیگری فرق می کند. یکی ممکن ست بچه اش را مقایسه کند، دیگری اخلاق شوهرش را و نفر سوم میزان خوشبختی آدم ها را سانت بزند. چیزی که مهم است این است که یاد بگیریم ناراحتی مان را تحلیل کنیم، لایه های رویی را بشکافیم و به علت های اصلی برسیم و همان ها را هم به رضایت و آرامش تبدیل کنیم. هر آدم موفقی باید باید توان مقابله به امواج افکار منفی را داشته باشد. و فکر کردن موثر بهترین وسیله برای این کار است. 

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۶/۰۵/۱۱
  • ۵۸۶ نمایش
  • فرشته بانو

افکار منفی

فکر

مقایسه

نظرات (۲۰)

طیب الله انفسکم :)
پاسخ:
:)
مثل همیشه عالی
مثل همیشه ممنون
پاسخ:
ممنونم کوثرجان. خوشحال شدم اسمت رو دیدم :)
  • محبوب حبیب
  • سلام فرشته ی عزیز
    چقدر خوب که باز می نویسی. 
    ما هم الان وضع اقتصادی مون به هم ریخته و خیلی این پستت به جا بود واسم. ممنون عزیزم. 
    پاسخ:
    سلام محبوب جان. خداروشکر که مفید بوده برات :)
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام بانو. خدا خیر کثیر بهتون بده.
    پاسخ:
    سلام خانوم. ممنونم. 
    خوشبختی یعنی داشتن چنین تفکراتی..
    سلام علیکم
    دقیقا و هیچ چیز جز تفکر و رسیدن ب خدا حالت رو خوب نمی کنه.
    و واقعا خوشبختی در دستای خودمونه و گاهی اجازه میدیم زن غرغروی درون زیادی حرف بزنه و خوشبختیمون رو بگیره.
    پیشاپیش عیدت مبارک
    التماس دعای فراوان
    پاسخ:
    سلام ریحان جان
    عید شما هم مبارک :)
    هوش هیجانی 
    همش مباحث اوناست 
    و 
    عمل کردن مهمه 
  • نیمه پنهان ماه
  • سلام
    میشه لطف و محبت کنید فونت رو درشت کنید خیلی اذیت شدم تا مطلب رو بخونم
    پاسخ:
    سلام ممنون که گفتید. الان درستش میکنم. عذرمیخوام اذیت شدید
    سلام عزیزم این کانال که اسمشو مینویسم قرار شرح اصول کافی رو بگه فقط تا دوهفته دیگه عضو میگیره یاد شما افتادم که حدیث دوستی مثه خودم.... سرفرصت برمیگردم نظرمو با متن مینویسم که مشکل متاسفانه خیلیاست.....
    Kafilearn@
    پاسخ:
     سلام معصومه جان. خیلی خیلی ممنونم که به یادم بودی. عضو شدم در کانال. فقط ای کاش بتونم پا به پای درس ها پیش برم. 
    عالی بود
    من خیلی وقته که وبلاگتون رو میخوندم، از سال 92 حدودا.خاموش اما. بعد تر ازدواج که کردم همه چیز یادم رفت و من هی خراب کردم.هی خراب کردم
    و الان اونقدر خسته ام بعد دو سال زندگی مشترک که توی همه چی اش موندم
    اما میخوام دوباره شروع کنم.
    دوباره خشت خشت از اول بسازم. اینبار درست تر
    شاید چون من هم یک شب تا صبح فکر کردم و فکر کردم. وقتی که همه خواب بودن.
    اما اینبار میخوام روشن باشم و نیاز دارم به دوستانی که توی این مسیر راهنمام باشه.
    میتونم روی شما حساب کنم؟ 
    اگر هم جوابتون نه بود همین که هستید ممنون.

    پاسخ:
    سلام میناجان. باکمال میل در خدمتم اگه کمکی از دستم بربیاد. 
    انشاالله که اتفاقای خوبی تو زندگیت بیفته. 
    واسه شروع سخنرانی های دکتر حبشی، آقای حورایی و خانم همیز درباره زندگی مشترک خیلی خوبن. همین طور آقای دهنوی، دکتر فرهنگ و ...
    سلام. 
    راستش هنوز پست جدیدتون رو. نخوندم و از محتواش خبر ندارم و شاید با کامنت من هماهنگ باشه، اگه بود پیشاپیش عذر خواهی میکنم .... 
    یه مطلبی به ذهنم اومد که اگه امکانش هست یه مطالبی هم،راجع به تربیت فرزند و تجربه های مادری بنویسید ... بسیاز خوشحال میشیم از تجربه شما در این زمینه استفاده کنیم
    خیلی ممنون بانوی مهربان :)
    پاسخ:
    سلام مهربانو جان. به روی چشم خانوم. خودم هم مشتاقم برای نوشتن در این زمینه. 
    سلام مجدد. میشه بگید دقیقا چطور شروع کنم؟ از چی؟
    شاید باورتون نشه ولی من همه ی اینایی که میگید گوش دادم.حتی جلسات حضوری شون رو هم رفتم گاهی!
    اونقدر اطلاعات جمع کردم و گذاشتم گوشه طاقچه ی عقلم که ......
    امان از من....
    نیاز دارم روشن تر بشم که برای نجات یک زندگی ویران باید از کجا دقیقا شروع کرد؟
    پاسخ:
    سلام میناجان. تو موضوع بندی وبلاگ تو بخش (دلخوری ها) پست زن ها فرشته اند رو بخون. بعد مطلب چرا تواضع؟‌که فکر میکنم رو صفحه اصلس هست هنوز. بعدم پستای مربوط به اقتدار مردانه. با اینا شروع کنی بهتره
    سلام فرشته جون
    مرسی از پست خوبت
    این مشکل خیلی از ماهاست
    فکر میکنم یکی از دلایل نارضایتی و افسردگی همین مقایسه است
    گاهی اوقات خودمون سبک زندگیمون را انتخاب کردیم و دوستش داریم ولی همین مقایسه حالمون را خراب میکنه و حس خوشبختیمون را میبره

    راستی فرشته جون لطفا در مورد تربیت فرزند هم پست بذار
    بازم ممنون
    پاسخ:
    سلام نادیا جانم. بله متاسفانه. خدا کمکمون کنه تو این مقایسه ها :(
    به روی چشم خانوم. 
    ا... میخواید برید تو بحث تربیت فرزند؟ اینجوری کلا مسیر وبلاگ عوض میشه :(
    پاسخ:
    نه، نمیرم کلا تو اون مسیر. ولی بنا دارم تجربه هام رو بنویسم ان شاالله. مسیر وبلاگم همچنان ازدواج و زندگی مشترکه :)
    از مطالب مفیدتون بهره مند میشیم تا بشه...

    بلاگ خیلی بهتر از بلاگفا هستش.
    پاسخ:
    نظر لطفتونه
    سلام فرشته جااااان
    خوشحالم که دوباره میتونم باهاتون حرف بزنم
    نمیدونم منو یادتون میاد از وبلاگ قبلی ام!!!!
    تولد دخترتون رو تبریک میگم
    منم مثل شما توی این مدت دخترم به دنیا اومد

    پاسخ:
    سلام آفرین جان. والا اسمت که یادم رفته ولی ممنونم که شما اینجا رو فراموش نکردی. تولد گل دخترت خیلی خیلی مبارک باشه
    سلام علیکم
    فرشته جان
    با دیدن پست آخر کانالت، خوشحال شدم. شمام هیأت ماجده خانم رو میای؟ میشه آشنایی بدی خانم؟ 
    نتونستم تو تلگرام پیام بدم. 
    چجوری میشد؟
    پاسخ:
    سلام ریحان جان. بله چندباری اومدم . معمولا همون روزا کاری برام پیش میاد والا خیلی دوست دارم هیئتشون رو. تو تلگرام نمیشه پیام داد چون کاناله. شما یه راه ارتباطی با خودت بذار ان شاالله اولین دفعه ای که تونستم بیام بهت خبر میدم همو ببینیم
    هیات مانده خانم کجایی؟؟ 
    پاسخ:
    ؟
  • بهار نارنج
  • میبخشید این پیام بالا رو قرار بود تو خصوصی براتون ارسال کنم. اگر ممکنه میشه حذفش کنید؟

    ممنونم.

    پاسخ:
    سلام خاطره جان بله حذفش کردم. ممنونم از محبتت عزیزم. ان شاالله همین دعای قشنگ درباره خودت و خانواده خودت هم مستجاب بشه. 
    والا خاطره جان من بنا ندارم به واسطه این وبلاگ با کسی دوستی غیرمجازی پیدا کنم. هم مشغله هام زیاده هم یه سری معذوریت های دیگه دارم. اون قضیه هیئت ماجده خانم هم چون یه جمع تقریبا خصوصی بود احتمالا ایشون رو دیده بودم یا ممکن بود با هم آشنا باشیم. که همون هم اتفاق نیفتاد البته و نشد که دوباره من برم هیئت. در هرحال امیدوارم شما که با این همه صفا و محبت پیش قدم شدی عذرخواهی منو بپذیری. 
    اما جمع هایی که من تو تهران می شناسم از هیئت های خانوادگی هیئت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق(ع) هست و هیئت شهدای گمنام که هر دو سایت دارن و اطلاعات کامل. اگه منزلتون به خیابون ایران نزدیک باشه اونجا چندتا موسسه هست که کلاس های خیلی خوبی برای خانما برگزار می کنن یکی موسسه علی بن موسی الرضا(ع) تو خیابون مهدوی پور و دیگه موسسه راه روشن تو خیابون قادری. 
    غیر از اون جایی هست به اسم مدرسه دانشجویی قرآن و عترت (یا همچین اسمی) اطراف میدون انقلاب که آقای چیت چیان و آقای اخوت از مسئولینش هستند و بخش بانوانش کلاس هاو جمع های خیلی خوبی داره. اگه باهاشون آشنا بشی و کلاس های خانوادگی هم دارن. 
    همینا رو الان حضور ذهن دارم. بازم  در خدمتت هستم

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی