همسر بهشتی

بسم الله الرحمن الرحیم


تلفن زنگ می خورد، برداشته می شود، گذاشته می شود و بعدش یک عالمه کار هوار می شود روی سر من.

یک نفر دیگر میخواهد عروسی کند و حالا چند روز مهمان داری و تبعات قبل و بعدش را من باید متحمل شوم. 

شروع میکنم به بلندبلند فکر کردن: وای یکی دوهفته سرم شلوغ میشه...وای چه همه مهمون باید دعوت کنم...وای من حوصله عروسی ندارم...وای تو این اوضاع کادو هم باید بخریم...وای اگه فلانیا هم بخوان این مدت خونه ما بمونن چی؟؟... وای غذا درست کردن برای این همه آدم خیلی سخته...وای من درس دارم ...من برای تابستونم برنامه داشتم...من نمیخوام...وای...

غرغر حسابی! همسر سعی میکند خوشحالم کند و بخش های قشنگ تر ماجرا را نشان دهد: کلی خوش میگذره...تو که همیشه روزای شلوغ رو دوست داشتی...نه بابا فلانیا شب خونه مون نمی مونن فقط یه وعده دعوتشون میکنیم...نگران نباش...

من آرام می شوم. نه به خاطر حرف های او. یک آرام شدن اجباری. در یک عمل انجام شده قرار گرفته ام و نه خودم نه همسر کاری برایش نمی توانیم بکنیم. قرار آمدن خیلی وقت است گذاشته شده و فقط ما در جریانش قرار گرفتیم. مادر و پدر همسر اینجا نیایند کجا باید بروند پس؟ عموهایش حالا بعد یک عمر گذارشان به اینجا افتاد، نباید دعوتشان کنیم؟... همه چیز خیلی منطقی و طبیعی است. راه بازگشتی نیست. من می پذیرم و خودم را آماده شزایط میکنم، فقط چون راه دیگری ندارم. 

اما از دست خودم عصبانی ام. 

وقتی می دانی گزینه دیگری نیست،

وقتی هیچ کدام از این اتفاق ها دست همسرت نبوده،

وقتی همه ابراز ناراحتی های تو به خانواده اش برمی گردد که دوستشان دارد،

این بلند بلند فکر کردن، این غرزدن های مسخره، این آه و ناله ها و نمی خواهم ها...چه فایده ای دارد جز اینکه پیش او کوچکت کند و شیرینی دیدار خانواده اش را پر از ناراحتی یا دغدغه ناراحتی تو کند؟ مگر الان گفتنشان چیزی را عوض کرد؟

نمی شد حرف هایت را توی دلت می زدی، توی دلت با خودت کنار می آمدی و بعد از شنیدن خبر از همسرت مثل فرشته ها فقط لبخند میزدی و می گفتی: «قدمشان روی چشم» ؟


  • فرشته بانو

شوهرداری

نقطه ضعف ها

نظرات  (۳)

عزیزم امیدوارم خدا به اندازه دل بزرگت به تو بدهد و راضی ات کند ولی راستش فرشته بودن ساده نیست. به همسرت هم فرصت فرشته بودن را بده. بگذار گاهی هم او به خودش بگویند خوب کارها همه اش گردن خانمم است من هم بودم غر می زدم. همسر من گاهی تا برایش یاد آوری نکنم گذشت هایم را نمی بیند و فرشته بودنم را فراموش می کند.
  • صحبتِ جانانه
  • اگر خانواده خود شما بودن هم همین حس رو داشتید؟!!!
    واقعا همسره مظلومی داشتید که حین این غرها ازتون به دل نگرفته
    برعکسشو تصور کنید!
    موقع اومدن خانواده شما غر بزنه شوهرتون
    اونوقت چه حالی میشید؟؟؟
    من تعجب می کنم  ما زن ها چرا اینطوری میشیم
    منم قبلا مثل اینجای شما فکر میکردم
    ولی حالا حس میکنم عند نامردی و بی انصافیه
    خب آدم خونه پسرش راحت نیاد جهنم راحت بره؟(ببخشید جوش میارم)
    اووووف
    پاسخ:
    عزیزدلم این پست مال خیلی سال پیشه. الان اینطور رفتار نمیکنم. 
    اما اگر همسرم هم تو موقعیت مشابه غر بزنه، که اتفاقا میزنه :) ، کاملا درکش میکنم. 
  • صحبتِ جانانه
  • یعنی موقع اومدن خانواده ی شما همسرتون غر می زنه؟😯

    خیلی جالبه، پس چجور حس خوشبختی دارید!!!
    پاسخ:
    حس خوشبختی که یه تصویر رنگی کارتونی نیست. تو زندگی واقعی هم خستگی هست، هم غرغر، هم تحمل... اما خوشبختی هم هست اگه واقعی نگاه کنیم. 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی